پیام 151 - آموزه های بعثت

 پیام ۱۵۱

آموزه‌های بعثت

هر طلوعی زیباست و هر فروغی فریباست؛ اما چه زیباتر و فریباتر است طلوع خورشیدی که قلب نیمه‌شب را بشکافد و گل مکتب را بشکوفاند؛ بر قلب تاریکی زند و تومار ظلمت را در هم پیچد؛

جریان هر نهر نور و سیلان هر سیل سرور، شورانگیز و شوق‌آمیز است؛ ولی چه شورانگیزتر و شوق‌‌آمیزتر است یورش سوار سیمین فلق با شمشیر خونین شفق بر لانه ظلم و آشیانه ظلمت!

طلوع هر آفتاب، دل‌افروز و دل‌آویز است؛ اما چه دل‌افروزتر و دل‌آویزتر است طلوع خورشید بی‌غروب و شکفتن گل جمال محبوب؛ تا در طول زمان بپاید و عرض زمین را بپیماید؛

جوشش هر چشمه و نازش هر کرشمه، غمّاز و دلنواز است؛ اما چه غمّازتر و چه دلنوازتر است جوشش چشمه‌ای کبیر در قلب سوزان کویر؛ تا با جرعه‌ای عطشی بنشاند و آتشی فرو بنشاند.

رویش هر نهال در دشت و جبال فرح‌بخش و دل‌فریب است؛ اما چه فرح‌بخش‌تر و دل‌فریب‌تر است رویش سبز تک درختی در سرزمین سنگلاخ سختی، تا با شاخسارانش دشت را بیاراید و در سایه سارانش خسته‌ای بیاساید.

تماشای شکوه قامت و تندیس نستوه استقامت تحسین‌آمیز و ستایش برانگیز است؛ اما چه تحسین‌آمیزتر و ستایش برانگیزتر است قامت رسای فریاد کوکب در سکوت برهوت انجماد شب! در وحشت وهمناک شب، قد برمی‌افروزد و سخت و مقاوم با تیغ آخته بلورین بر بنیان سکوت سیاه و سنگین می‌تازد.

محمد (ص)  سال‌ها پیش از رسیدن به درجه پیامبری از وضع نابسامان مردم عربستان رنج می‌برد. مخصوصاً بت‌پرستی آنان بیش از همه خاطر او را می‌آزرد. او در سال‌های نزدیک به نبوت از مردم کناره می‌گرفت و به پرستش خدا می‌پرداخت. سالی یک ماه در کوهی به نام «حرا» منزوی می‌شد و عبادت می‌کرد و این عبادت را «تحنّف» نام نهاده‌اند. در این مدت هر مستمندی نزد او می‌رفت، به او طعام می‌خورانید. سپس با سپری شدن ماه عبادت به مکه می‌آمد و پیش از آن‌که به خانه برود، هفت بار یا بیشتر کعبه را طواف می‌کرد و به خانه خود می‌رفت. 

 در یکی از همین سال‌های گوشه‌گیری، وی در حرا بود که به پیغمبری مبعوث شد. محمد (ص) می‌گوید: جبرئیل نزد من آمد و گفت: بخوان. گفتم: خواندن نمی‌دانم. دیگر بار گفت: بخوان! گفتم: چه بخوانم؟ گفت:

اقْرَأْ بِاسْمِ رَبِّكَ الَّذِي خَلَقَ؛

بخوان به نام پروردگارت که آفرید...

بخوان! ای محمد (ص) که دنیا در انتظار توست.

بخوان! که نسیم بهار زندگی، چشم انتظار وزیدن است و سبزه‌های سعادت چشم به راه دمیدن.

بخوان! که شکوفه‌های حیات، آهنگ شکفتن دارند و آرزوی راز گفتن.

بخوان! تا زاغ و زغن‌های جاهلیت بر شاخساران خشکیده و خزان‌زده بشریت نخوانند و بوم‌های شوم توحّش و بربریّت بر بام خرابه‌های تمدّن و انسانیت نوحه مرگ سر ندهند.

بخوان! تا با نغمه ملکوتی تو عمر دیو دنائت به سر آید و بلبل کرامت نغمه بسراید.

بخوان! تا چشمه‌های زلال معارف از دامنه‌های حرا بجوشد و بر دشت و دمن دنیا سبزه‌های صفا بپوشد.

بخوان! که دیگر فرزندان آدم سیر از ضلال سراب‌اند و تشنۀ زلال آب‌اند.

بخوان! تا از انفاس نفیس تو رایحه روح‌بخش ریاحین رحمت در کوچه‌باغ‌های تاریخ بپراکند و شمیم شفابخش کلام تو مشام جان‌ها را بیاگند.

بخوان! که شرافت اشرف مخلوقات در شرار اشرافیت می سوزد و دژخیم شر بر اندام بشر جوشن جفا و جبّه جاهلیت می‌دوزد.

... و محمد (ص) خواند. پیامبر خدا و روشن‌گر راه هدی از فراز حرا بر فرود دنیا ندا سر داد:

 قولوا لا اله الّا الله تفلحوا

هزاران خورشید در غار حرا منفجر شد و کهکشان‌ها ستاره بر سر و روی عالم فرو ریخت.

دامن دامن دانه‌های دُر از دامنه‌های حرا افروخت و خرمن خرمن خوشه‌های خدعه و خیانت را سوخت.

گلی در حرا شکفت که عطر دلاویز و گلبرگ‌های رنگ‌آمیز آن تا ظهور قائم امامت و قیام قیامت تاریخ زمان را عطرآگين می‌کند و جغرافیای زمین را رنگین.

چشمه‌‌ای از فراز حرا جوشید که زلال آن بر بستر تاریخ خروشید. بوستان‌های مکرمت را کرامت بخشید و گلستان‌های سعادت را طراوت.

ای حرا! ای کوه بشکوه! ای رازدار پراندوه! و ای فرودگاه غم‌های انبوه! ای مهبط وحی و نبوّت و ای مأمن رسالت!

ای کوه گران! دنیاي تشنه به سوی تو نگران است و بیزار از دگران.

بعثت پیامبر نور و طلوع خورشید رحمت و سرور. مبشّر بشر و منذر به شر، پایان‌دهنده یلدای تیره‌روزی و آغازگر پگاه پیروزی، راه رستگاری و رهایی را به پویندگان «صراط المستقیم» و جویندگان طریق «جنّة النّعیم» در طول زمان و عرض زمین نشان داد.

پیام 150 - علنی شدن دعوت محمد(ص)

پیام ۱۵۰

علنی شدن دعوت محمد (ص)

محمد (ص)  سه سال پس از بعثت تصمیم گرفت دعوت خود را علنی کند.

به دنبال این تصمیم راه کوه صفا را پیش گرفت و در نقطه مرتفعی از آن ایستاد و با صدای بلند گفت:

«یا صباحاه». این جمله نزد عرب، در موقع متوجه ساختن مردم به امر مهمی به کار می‌رفته است.                                                       (مجمع‌البحرین، کلمه صبح)

صدای محمد (ص)  در کوه صفا طنین انداخت و جلب توجه کرد. جمعیت زیادی از قبایل مختلف به سویش شتافتند، و برای شنودن سخن محمد (ص)  چشم به او دوختند. پیامبر رو به آنان کرد و گفت:

ای مردم! هر گاه به شما خبر دهم که دشمنان می‌خواهند صبحگاه و یا شبانگاه غفلتاً بر شما بتازند، آیا تصدیقم می‌کنید؟

همگی گفتند:

ما در سراسر دوران زندگیت از تو دروغ نشنیده‌ایم.

پیامبر فرمود:

ای گروه قریش! من شما را از عذاب خدا بیم می‌دهم. خود را از آتش نجات دهید.

                                                                                    (تاریخ طبری، ج3، ص 1170)

و افزود:

موقعیت من، موقعیت همان دیدبانی است که دشمن را از دور می‌بیند و قوم خود را از خطر آنان باخبر می‌سازد. آیا چنین شخصی هرگز به قوم خود دروغ می‌گوید؟

(سیرۀ حلبیه، ج1، ص 311، چاپ 1382)

ابولهب از بیم آن‌که مبادا سخنان آن حضرت در دل حاضران اثر کند سکوت را شکست و خطاب به آن حضرت چنین گفت:

وای بر تو! ما را برای شنیدن همین حرف‌ها در این‌جا گرد آورده‌ای؟

او با کلمات تند و بی‌ادبانه‌اش گفتار محمد )ص) را قطع کرد و او را از ادامه سخنانش باز داشت و به پاداش این جسارت‌ها و انکارها و همکاری با دشمنان و مشرکین، خداوند در مذمت او سوره: تَبَّتْ يَدَا أَبِي لَهَبٍ وَتَبَّ  را نازل فرمود.

(تاریخ طبری، ج3، ص 1170 – مناقب، ج1، ص 44-43)

عکس‌العمل سخنان پیامبر

سخنان منطقی و گرم محمد  (ص) در بسیاری از شنوندگان اثر بخشید و در بیشتر مجالس و محافل صحبت از آیین جدید محمد (ص) بود. گروهی که پشتشان زیر بار اجحاف و تعدی خم شده و از اوضاع بی‌سامان مکه و بی‌عدالتی‌ها جانشان به لب آمده بود، کلمات محمد  (ص) روزنه امید به سویشان باز کرد و جانی بر پیکر نیمه‌جانشان دمید؛ ولی سران بداندیش قریش زیر بار نرفتند و چون دیدند پیامبر اسلام  (ص) نقص و انحراف عقاید آنان را در هر فرصتی توضیح می‌دهد؛ تصمیم گرفتند از هر راهی که ممکن است جلوی این انقلاب فکری را بگیرند.

پیام 149 - ستمکاری و ایذای  دیگران

پیام ۱۴۹

ستمکاری و ایذای دیگران

امام صادق (ع)  :از شیعیان ما نیست کسی که به مردم ستم کند.

(مستدرک‌الوسائل، ج 3، ص 243)

امام باقر (ع) :تاریکی‌های رستاخیز، همان ستم‌های دنیاست. (وسائل‌الشّیعه، ج 2، ص 477)

پیامبر اکرم (ص) :شرّی که کیفرش سریع‌تر می‌باشد، ستم و تعدّی است.

(همان، ص 478)

امام علی (ع) :ستمکاری در دنیا نشانۀ بدبختی در آخرت است.      (غررالحکم)

  پیامبر اکرم(ص):  هر که مؤمنی را به ناحق اذیت کند، چنان است که ده بار مکه معظّمه و بیت‌المعمور را خراب کرده و هزار ملک مقرّب را کشته باشد.

(مستدرک‌الوسائل، کتاب الحج، باب 135)

پیامبر اکرم (ص) :هر که مؤمنی را آزار رساند، مرا آزار رسانده.  (بحار، ج67، ص 72)

پیامبر اکرم (ص) :هر که همسایه خود را آزار رساند، خدا بهشت را بر او حرام می‌فرماید و جایش دوزخ است.                               (وسائل‌الشّیعه، ج8، ص 488)

پیامبر اکرم (ص) : زنی که شوهر خود را می‌آزارد، خداوند نمازها و کارهای نیک او را نمی‌پذیرد، تا وقتی که حق همسرش را ادا کند و او را از خود خشنود سازد، هر چند تمام روزها روزه باشد و بنده‌ها آزاد کند و مال فراوان صدقه دهد. او اوّل کسی است که داخل دوزخ می‌شود. همچنین است مردی که همسَر خود را آزار رساند. و هر که بدرفتاری زنش را تحمّل کند و مزد صبر خود را از خدا بخواهد، برای اوست در هر مرتبه‌ای که صبر می‌کند، مثل آن‌چه به حضرت ایّوب برای صبرش داده شده، برای آن زن است از وِزر (گناه)، در هر شبانه‌روزی به اندازۀ ریگ‌های بیابان.

(وسائل‌الشّیعه، کتاب نکاح، باب82، ص 116)

پیام 148 - ارزش محبت در آموزه های اسلامی

پیام ۱۴۸

ارزش محبت در آموزه های اسلامی

با توجه به آثار و نتایج مثبت و سازندۀ محبت بین قلوب پاک و با ایمان، در تعالیم اسلامی توجه خاصی به آن مبذول شده و به ایجاد الفت بین مؤمنین و پیدایش پیوند قلبی بر اساس مهر و محبت تأکید فراوان شده است. ذیلاً به مواردی از آن اشاره می‌کنیم:

پیامبر اکرم  (ص) فرموده است:

«اَلَا وَ اِنّ وُدَّ المُؤمِنِ، مِن اَعظَمِ سَبَبِ الایمَانِ.» (بحارالانوار، 74/281)

آگاه باشید که مودّت و دوستی مؤمن، از بزرگ‌ترین عوامل ایمان است.

از همین یک جمله ـ که به صورت‌های مختلف در تعالیم اسلامی تکرار شده است ـ می‌توان دریافت که محبّت و عاطفه از ارکان ایمان است و لازمۀ رُشد و تقویت ایمان، رشد عاطفی (بر حول محور حق) و ایجاد پیوند قلبی با اهل ایمان است.

باز از آن حضرت است که :

«المُؤمِنُ مَألَفَة»

مؤمن الفت‌گیرنده است.

یا :

«خَیرُ المُومِنینَ مَن کَانَ مَألَفَهً لِلمُؤمِنینَ، وَ لَا خَیرَ فیمَن لَایُوء لَفُ وَلَا یَاء لِفُ.»

(بحارالانوار، 75/265)

بهترین مؤمنین کسی است که با مؤمنین الفت بپذیرد، و خیری نیست در کسی که نه با او الفت می‌گیرند، نه با کسی الفت می‌گیرد.

امام جعفر صادقu فرموده است:

«مِن حُبِّ الرَّجُلِ دینَهُ، حُبُّهُ اَخَاهُ» (بحارالانوار، 74/279)

لازمه دوست داشتن دین، دوست داشتن برادر دینی است.

حضرت رسول اکرم (ص)  می‌فرمایند:

از دو نفری که در راه خدا همدیگر را دوست می‌دارند، آن‌که دیگری را بیشتر دوست می‌دارد، برتر است. (کنزالاعمال، خ 2464)

در حدیث قدسی است که:

«وَجَبَت مَحَبّتی لِلمُتحابّینَ فِیَّ، وَالمُتَجَالِسینَ فِیَّ، وَالمُتَبَاذِلینَ فِیَّ، وَالمُتَزاورینَ فِیَّ.»

واجب شد محبت من بر کسانی که برای من با یکدیگر دوستی کنند، و برای من با یکدیگر مجالست کنند، و به یکدیگر عطا دهند، و به زیارت یکدیگر روند.

(اخلاق محتشمی، محقق طوسی، صفحه 353)

امام صادق (ع) می‌فرمایند:

کسانی که در راه خدا همدیگر را دوست می‌دارند و محبت هم را در دل دارند (یعنی محبت آن ها جنبه الهی دارد و آلوده به شوائب نیست) در روز قیامت بر منابری از نور قرار می‌گیرند. نور بدن‌ها و منابر آنان همه چیز را نورانی می‌کند و آنان بدین وسیله شناخته می‌شوند. پس در مورد آنان گفته می‌شود:

«هَؤلَاءِ المُتحَابُّونَ فِی اللهِ.» (بحارالانوار، 74/399) 

یعنی اینان کسانی هستند که به خاطر خدا همدیگر را دوست می‌داشتند.

و بالاخره، در حدیث تکان دهنده‌ای از رسول خدا (ص)  می‌توان اهمیت محبت و دوستی بین مؤمنین را دریافت، آن‌جا که می‌فرمایند:

«وَالَّذی نَفسی بِیَدِهِ لَاتَدخُلُونَ الجَنَّة حَتَّی تُؤمِنُوا وَلَا تُؤمِنُوا حَتَّی تَحابُّوا.»

سوگند به آن‌که جانم به دست اوست، وارد بهشت نمی‌شوید مگر این‌که ایمان بیاورید، و ایمان نمی‌آورید مگر این‌که همدیگر را دوست بدارید.

(آداب تعلیم و تعلّم در اسلام، شهیدثانی، صفحه 458)

پیام 147 - حساسیت تربیت اخلاقی

 پیام ۱۴۷

حساسیت تربیت اخلاقی

در حساسّیت تربیت اخلاقی همین بس که توجه داشته باشیم که در آن، سر و کار با نفسی است که پیامبر خدا، در نیمه‌های شب، پیشانی بر آستان ربوبی می‌سایید و با چشمانی گریان عرض می‌کرد:

اِلَهی لَا تَکِلْنی اِلَی نَفسی طَرفَة عَینٍ اَبَدًا.

پروردگارا! یک چشم بر هم زدن مرا به خودم وا مگذار.

و حضرت سجاد (ع) از دست آن شکوه به درگاه الهی برده، عرض می‌کرد:

اِلَهی اِلَیکَ اشکُو نَفساً بِالسُّوءِ اَمَارَةٌ وَ اِلَی الخَطیئَةِ مُبَادِرَةٌ وَ بِمَعَاصیکَ مُولِعةٌ. 

(مناجات‌های پانزده‌گانه امام سجادu، مناجات‌الشّاکین.)

خدایا! از دست نفسی که به سوی پلیدی‌ها سوق می‌دهد و به طرف لغزش‌ها پیشی می‌گیرد و به جانب معاصی حرص می‌ورزد، به درگاه تو شکایت می‌کنم.

و حضرت یوسف (ع) درباره آن می‌گوید:

وَمَا أُبَرِّئُ نَفْسِي إِنَّ النَّفْسَ لأَمَّارَةٌ بِالسُّوءِ إِلاَّ مَا رَحِمَ رَبِّيَ؛

من نفس خود را تبرئه نمی‌کنم، چرا که نفس امر کننده به سوی زشتی‌هاست، مگر آن‌که خدای من رحم کند. (یوسف:53)

حال جای این سؤال است که، با نفسی که پیامبر خدا یک لحظه خود را از شرّ او در امان نمی‌بیند؛ و امام از دست او شکایت به درگاه خدا می‌برد؛ و حضرت یوسف (ع) آن را تبرئه نمی‌کند و بالاخره با نفسی که هر لحظه دل به میلی می‌سپارد،چه باید کرد؟ آیا می‌توان در تربیت و مهار آن تنها به حالاتی زودگذر یا استماع مواعظ و نصایح چندی اکتفا کرد و خویشتن را از شّر آن در امان دانست؟

آن‌چه مسلم است این است که رها شدن از شّر نفس وگام برداشتن در راه حق چیزی نیست که به این سهولت نصیب کسی شود و گر نه از آن تعبیر به «جهاد اکبر» و «جهاد افضل» نمی‌کردند و فاتحان این نبرد را قهرمان نمی‌نامیدند. پیامبر اسلام جمعی را به سّرّیه و جنگ با دشمن فرستاد. در بازگشت به استقبال آنان رفت و فرمود:

مرحبا بر کسانی که از «جهاد اصغر» پیروز برگشتند و جهاد اکبر بر آن ها باقی است. پرسیدند: جهاد اکبر چیست؟ فرمود: جهاد با نفس.

حضرت رسول اکرم  (ص) فرمود:

«اِنَّ اَفضَلَ الجهادِ مَن جاهَدَ نَفسَهُ الّتی بَیَن جَنبَیهِ.»

همانا برترین جهاد، جهاد کسی است که با نفس خویش که در میان دو پهلوی اوست، انجام می‌دهد. (وسائل‌الشّیعه، ابواب جهاد نفس، باب وجوب جهاد، حدیث شماره 9)

روزی پیامبر اکرم (ص) بر جمعی از جوانان که مشغول وزنه‌برداری بودند، می‌گذشت. چون آنان را دید ایستاد و اندکی تماشا کرد. سپس فرمود:

«الشَّدیدُ مَن غَلَبَ نَفسَهُ.»

قهرمان کسی است که بر نفس خود غالب آید.

آنان که مسئله را سهل گرفته و یا آن را برای خود حل شده می‌دانند و به زبان حال و قال خود را نجات یافته و وارهیده از قید نفس معرفی می‌نمایند، و یا در تربیت اخلاقی به مشتی نصایح و مواعظ سطحی یا طاعات و عبادات ظاهری بسنده می‌کنند، اصولاً از ماهیت امر در غفلت‌اند.

بت شکستن سهل باشد نیک سهل     سهل دیدن نفس را جهل است جهل

شهادت امام هادی(ع) و سخنانی ناب از ایشان

 شهادت حضرت امام علي النقي الهادي(ع)

سلام خدا بر تو ای دهمین پیشوای معصوم!
سلام بر درخشندگی کوکب نورانی ات که خورشید را شرمگین تابش کرد و چشمه های آفرینش را لبریز جوشش. در این روز غم بار و مصیبت زده، آتش سوگمان را مهار کن و دست مهربان و غریب نوازت را بر صفحه دل هامان بکش.

   آنجا كه چشمان مشتاقی برای انسانی اشك می‌ریزد، زندگی به رنج كشیدنش می‌ارزد. 
 
زندگي نامه امام (ع) در يك نگاه

نام: علی  

 لقب معروف: هادی، نقی

 پدر و مادر: حضرت جواد(ع) و سمانه

 وقت و محل تولد: 15ذیحجه سال 212 هـ ق در روستای صریا،نزدیک مدینه

  وقت و محل شهادت: سوم رجب سال 254 در سن 41 سالگی در شهر سامرا بر اثر زهری که با دسیسه معتز(سیزدهمین خلیفه عباسی) توسط معتمد عباسی به آن حضرت خوراندند به شهادت رسید.

  مرقد: شهر سامرا واقع در عراق.

 دوران زندگی: در سه بخش:

 1- دوران قبل از امامت، 8 سال.

 2- دوران امامت، در زمان خلفای قبل از متوکل دوازده سال( از سال 220 تا 232 هجری قمری)

 3- دوران امامت در سخت ترین شرایط در زمان خلافت پانزده ساله دیکتاتوری متوکل( دهمین خلیفه عباسی) و سپس خلفای بعدی که عبارت بودند از: منتصر، المستعین، و المعتز. آن حضرت حدود33سال امامت کرد.

                          *******************

  امام ابوالحسن علي النقي هادي عليه السلام ملقب به امام " هادي"، دهمين پيشواي شيعيان در نيمه ذيحجه سال 212 هجري در اطراف مدينه در محلي به نام " صريا" متولد گشت.  آن حضرت و فرزند گرامي ايشان امام حسن عليهما السلام به عسكريين شهرت يافتند، زيرا خلفاي بني عباس آن ها را از سال 233 به سامرا ( عسكر) برده و تا آخر عمر پر بركتشان در آنجا، آيشان را تحت نظر قرار دادند. امام هادي عليه السلام به لقب هاي ديگري مانند: نقي، عالم، فقيه، امين و طيب شهرت داشت و كنيه مبارك ايشان ابوالحسن است. از آنجا كه كنيه امام موسي كاظم و امام رضا عليهما السلام نيز ابوالحسن بود، لذا براي اجتناب از اشتباه، ابوالحسن اول به امام كاظم عليه السلام، ابوالحسن ثاني به امام رضا عليه السلام و ابوالحسن ثالث به حضرت هادي عليه السلام اختصاص يافته است.

پدر بزرگوارش امام جواد (ع) و مادرش بانوي گرامي سمانه است كه بانويی با فضيلت و با تقوا بود. امام هادي (ع) در سن 6 يا 8 سالگي يعني در سال 220 هجري، پس از شهادت امام جواد (ع) به امامت رسيد. مدت 33 ساله امامت امام هادي (ع) با خلفاي معتصم، واثق، توكل، منتصر، مستعن و معتز معاصر بود.
عظمت شخصيت امام هادي (ع) به قدري زياد است كه دوست و دشمن را به اعتراف واداشته است. قسمتي از اين اعترافات مبني بر شخصيت آن امام به لحاظ اخلاقي و بخشي ديگر ناشي از ابعاد علمي آن حضرت و شمه اي، نتيجه كراماتي است كه از آن بزرگوار صادر شده است.

ابن صباغ مالكي در كتابي موسوم به فصول المهمه خطوط واضحي از سيماي تابناك فضايل و ويژگي هاي اخلاقي امام هادي (ع) قهرمان شكست ناپذير عصر متوكل عباسي را ترسيم مي كند!

�فضل و دانش امام دهم شيعيان بر اوج قلل بلند پايه عالم بشريت نقش بسته بود و رشته هاي مشعشع آن بر اختران آسمان سر مي ساييد. نيكي ها و اخلاق پسنديده او را نمي توان در شمار عدد ذكر نمود. اما مي شود به افتخارآميزترين آن ها كه موجب حيرت است بسنده كرد. او جميع صفات نيك و مفاخر معنوي را يک جا در وجود داشت. ابعاد وسيع و منبع فياض حكمت و دانش او بر لوح سرشتش ثبت شده و بدين سبب او از ناشايسته ها و آلايش ها به دور و بركنار است.�

امام هادي (ع) داراي نفس زكيه و عزمي راسخ و همتي عالي بود كه هرگز احدي از مردم را نمي توان در مقايسه با او همتا و همسان دانست.

ابن شهر آشوب از رجال حديث نقل مي كند كه او نيك سرشت ترين و پاك ترين روش را در ميان جامعه دارا بود، راستگوترين افراد جامعه محسوب مي شد، به هنگام سكوت، شكوه هيبت و تشعشع وقار، چهره او را دربرمي گرفت و چون لب به سخن مي گشود، گزيده و نغز مي گفت ؛ به طوري كه شعاع كلامش روح آدميان را سحر مي كرد.

در وجود مقدس امام هادي (ع) ويژگي هاي اخلاقي پسنديده مي درخشيد. امامت، كمال و دانش و فضيلت و سرشت و اخلاق نيك از فرازهاي اخلاقي اين امام همام است.

خداوند به قدرت بي منتها و دانش وسيع خود، گنجينه هايي از دانش خود را بر خاندان رسالت افاضه و موهبت فرموده و ايشان را به زيور دانش آراسته است، اين گنجينه ها، مجموعه اسرار علوم و معارف است كه خداوند آن را دراختيار امامان شيعه كه راهبران حقيقي بشر هستند، قرار داده است.

صورت و سيرت حضرت امام هادی  (ع )
حضرت امام دهم (ع ) دارای قامتی نه بلند و نه کوتاه بود . گونه هايش اندکی برآمده و سرخ و سفيد بود . چشمانش فراخ و ابروانش گشاده بود . امام هادی (ع ) بذل و بخشش بسيار مي کرد . امام آن چنان شکوه و هيبتی داشت که وقتی بر متوکل خليفه جبار عباسی وارد مي شد، او و درباريانش بي درنگ به پاس خاطر وی و احترامش برمي خاستند . خلفايی که در زمان امام (ع ) بودند : معتصم ، واثق ، متوکل ، منتصر ، مستعين ، معتز ، همه به جهت شيفتگی نسبت به قدرت ظاهری و دنيای فريبنده با خاندان علوی و امام همام حضرت هادی دشمنی ديرينه داشتند و کم و بيش دشمنی  خود را ظاهر مي کردند ، ولی همه ، به خصال پسنديده و مراتب زهد و دانش امام اقرار داشتند ، و اين فضيلت ها و قدرت های علمی و تسلط وی را بر مسائل فقهی و اسلامی به تجربه ، آزموده و مانند نياکان بزرگوارش (ع ) در مجالس مناظره و احتجاج ، وسعت دانش وی را ديده بودند . شب ها اوقات امام (ع ) پيوسته به نماز و طاعت و تلاوت قرآن و راز و نياز با معبود مي گذشت . لباس وی جبه ای  بود خشن که بر تن مي پوشيد و زير پای خود حصيری پهن مي کرد . هر غمگينی که بر وی نظر مي کرد ،شاد مي شد . همه او را دوست داشتند . هميشه بر لبانش تبسم بود ، با اين حال هيبتش در دل های مردم بسيار بود

امام هادي (ع) كه در زمره امامان شيعه و از خاندان رسالت است، نيز از ويژگي دانشي گسترده و جامع برخوردار است، طوري كه سمبل هاي دانش و فرهنگ وي، عقول را حيران و انديشه ها را به اعجاب واداشته است.

امام دهم همچون پدران و اجداد بزرگوار خود در علم و دانش سرآمد روزگار بود. درخشش او در مدت حياتش احترامي شگفت در قلوب همگان ايجاد كرده بود. نامه آن حضرت در رد پيروان معتقد به تفويض و جبريون و اثبات عدل و حد مابين جبر و تفويض، از فرازهاي شگفت آور دوره امامت، امام هادي محسوب مي شود و بسيار مورد تعمق و توجه مي باشد.

امام هادي (ع) در اين نامه، نظريه پيروان هر دو عقيده را با منطقي ترين اصول مردود اعلام كرده و اسراري از علوم و حقايق آن را پاسخ فرموده است.

سخنان گهربار امام علی النقی علیه السلام

  مَن يَزرَع خَيراً يَحصُد غِبطَةً و مَن يَزرَع شَرّاً يَحصُد نَدامَةً

هر كه بذر خوبى بكارد ، شادمانى دروکند و هر كه تخم بدى بيفشاند، پشيمانى ‏درومی کند .

(بحار الأنوار ، ج 75 ، ص 373)

  اَلمُؤمِنُ يَحتاجُ إلى تَوفيقٍ مِنَ اللَّهِ و واعِظٍ مِن نَفسِهِ وقَبولٍ مِمَّن يَنصَحُهُ

مؤمن ، نيازمندِ توفيق از جانب خداوند و اندرز دادن به خويش و پذيرش اندرز از كسى است كه پندش می ‏دهد.

(تحف العقول، ص 457)

  لاتَطلُب الصَّفا مِمَّن كَدرتَ عَلَيهِ و لَا الوَفاءَ لِمَن غَدَرتَ بِهِ

از كسى كه رابطه ‏ات را با او گسسته ‏اى ،صميميّت مخواه و از كسى كه به او وفا نكرده ‏اى ، وفا طلب مكن .

(بحار الأنوار، ج 75، ص 37)

  إنَّ اللَّهَ إذا أرادَ بِعَبدٍ خَيراً إذا عُوتِبَ قَبِلَ

چون خداوند خير بنده‏ اى را بخواهد ، هرگاه [آن بنده‏] مورد گلايه واقع ‏شود ، بپذيرد.

(تحف ‏العقول، ص 481 )

  العُجبُ صارِفٌ عَن طَلَبِ العِلمِ ، داعٍ إلَى الغَمطِ والجَهلِ

خودپسندى، آدمى را از دانش‏جويى باز می ‏دارد و به ‏ناسپاسى وانكار حق، می ‏خواند.

(بحار الأنوار، ج 69، ص 199)

  مَن جَمَعَ لَكَ وُدَّهُ ورَأيَهُ فَاجمَع لَهُ طاعَتَكَ

هر كه تمامت دوستى خود را براى تو فراهم آورْد ، تو نيز تمامت طاعت خود را برايش فرآهم آور .

(تحف العقول، ص 483)

 عبد اللَّه بن المبارك : و كانَ [الإمامُ الهادي‏ عليه السلام‏] أطيَبَ النّاسِ بَهجَةً و أصدَقَهُم لَهجَةً 

امام هادى خوش‏روترين و راست‏گوترين مردم بود .

(مناقب آل أبى طالب ، ج 3 ، ص 338 )

  اُذكُر حَسَراتِ التَّفريطِ بِأخذ تَقديمِ الحَزمِ 

حسرت كوتاهى كردن را با پيشه كردن دور انديشى ، ياد كن .

(بحار الأنوار ، ج 75 ، ص 370 )

  ...نيز سخناني كوتاه از آن حضرت:

1-هر قدر خود را نداند از گزندش ایمن مباش .

2-دنیا بازاری است که گروهی از آن سود برند ،و گروهی ضررو زیان کنند.

3-کسی که از خود راضی باشد ، خشمناکان نسبت به او بسیار شوند.

4-حسرت ها و ضایعات تفریط را ، با مقدم داشتن دور اندیشی ، به یاد بیاور و جبران کن.

5-حسادت موجب نابودی پاداش ها و کشاندن عذاب به سوی حسود است.

6-آزردن پدر و مادر موجب کمبود شده ، و آزار دهنده را به سوی ذلت می کشاند .

7-حکمت در خوی های فاسد ، تاثیر نمی کند .

8-خود بینی ، بازدارنده انسان از تحصیل علم است ،و باعث پستی و نادانی او می شود .

9-جدال و ستیز (کشمکش لفظی ) دوستی دیرین را تباه می کند.

10-بی نیازی عبارت است از : کمی آرزوی تو ، و خوشنودیت به آنچه که تو را کفایت می کند.

        شهادت اين پيشواي راستين و امام مستضعفين حضرت امام هادي عليه السلام را به همه آزاد گان سبزكيش و  انسان هاي نيك انديش تسليت مي گويم.

میلاد امام محمد باقر (ع)

ولادت حضرت امام محمد باقر (ع)

حلم وبردباري 

روايت شده روزي مردي نصراني از روي جسارت به حضرت عرض كرد:انت بقر.حضرت فرمود : نه اين چنين نيست .من باقر هستم .عرض كرد : تو پسر طباخه هستي؟ فرمود : آن حرفه او بود. عرض كرد : تو پسر كنيز سياه بذيه”بدزبان”هستي؟حضرت فرمود : اگر آنچه تو گفتي ،به راستي وحقيقت آراستي ،خدا از او درگذرد وگناه او رابيامرزد و اگر در آنچه گويي ، دروغ مي گويي خداوند از معصيت تو درگذرد و بيامرزدت.

راوي مي گويد: چون مرد نصراني حلم و بردباري و بزرگواري را كه از طاقت بشر بيرون است ازحضرت ديد ، مسلمان شد.

عطاي حضرت

شيخ مفيد نقل كرده كه حسن بن كثيرگفت شكايت كردم به امام باقر(ع)  از حاجت خود و جفاي برادرانم.حضرت فرمود: نكوهيده برادري است آن برادر كه هنگام توانگري تو با تو دوستي و معاشرت كند و در حالت فقر قطع رشته مودت و آشنايي كند.

سپس غلام خود را فرمان داد تا كيسه اي كه ۷۰۰درهم داشت آورد.سپس فرمود:

 در مخارج خود به كارببر وچون به مصرف رسانيدي مرا آگاه كن.

توجه به زير دستان

از امام صادق(ع) روايت شده است كه فرمود: 

  هروقت بردگان خود را در كاري مامور ساختيد كه بر ايشان دشوار بود، شما نيز در آن كار با ايشان كار(كمك) كنيد.همچنين حضرت مي فرمود : 

  هرگاه پدرم بردگان خويش را به كاري مي گمارد ،خود نيز مي آمد ونظاره مي كرد واگر كار دشوار وسنگين بود مي فرمود:

  بسم الله وخود نيز به آن كار اشتغال مي ورزيد واگر آن كار سبك وهموار بود، از آن ها كنار مي كشيد.

                                *************

آسمان شب سوم صفر سال 57 هجری، در انتظار طلوع ستاره درخشان دیگری است. ستارگان به دنیا آمدن گوهر تابناک و گران بهایی را لحظه شماری می کنند. ستاره ای از ستارگان ولایت، ستاره ای پاک، که تاریکیِ ابرهای پلیدی را خواهد شکافت و زمین و زمینیان را از درخشش خود بهره مند خواهد کرد.

امام محمدباقر علیه السلام ، فرزند سید ساجدین، زین العابدین علی بن الحسین علیه السلام است. مادر حضرت، فاطمه دختر امام حسن مجتبی است، بدین سبب، امام محمدباقر تنها نواده هاشم، جد بزرگوار ایشان است که پدر و مادر او نیز هر دو هاشمی هستند و تنها علوی است که پدر و مادرش نیز علوی هستند. مادرش زنی صدیقه بود که امام صادق علیه السلام ، در حق ایشان فرمود: 

  «در خاندان امام حسن علیه السلام زنی چون او دیده نشد.»

در عرب رسم است، در هنگام تولد برای فرزندانشان اسمی انتخاب می کنند. سپس کنیه ای در بزرگسالی، برای او به نام پدر یا مادر و یا فرزندانش می گذارند و با ویژگی هایش، بر او لقب می نهند. اسم شریف آن حضرت محمد و کنیه آن جناب ابوجعفر و القاب شریفش: باقر، شاکر و هادی است؛ مشهورترین آن ها باقر است.

زندگانی امام محمدباقر علیه السلام

امام محمدباقر علیه السلام در دوران کودکی، هم زمان با حکومت یزیدبن معاویه، شاهد حادثه های خونین کربلا بود. در آن واقعه، ایشان سه یا چهار سال بیشتر نداشتند. تحمل چنان مصیبتی برای ایشان بسیار طاقت فرسا بود. به شهادت رسیدن نزدیک ترین افراد خانواده شان، به دست شقی ترین افراد زمانه، مریضی سخت پدر در آن زمان و اسارت زنان و کودکان خانواده ایشان، برای هر کودکی دردناک و تحمل ناشدنی است، اما ایشان به عنایت الهی، همه این ها را با صبر جمیل پشت سر گذاشت. دوران جوانی و بزرگ سالی ایشان، با اواخر حکومت اموی هم زمان شد، به طوری که دیگر حکومت، اقتدار پیشین را نداشت؛ هر چند آزار مؤمنان، بویژه امام محمدباقر علیه السلام در دستور کار حکومت بود، اما تزلزل حکومت فضا را برای گسترش فعالیت های امام مناسب کرده بود. کم کم ایشان توانست نشست های پرباری را برای احیای اسلام ناب محمدی (ص) تشکیل دهد که از سراسر مملکت های اسلامی شاگردان ممتازی تربیت کنند.

موقعیت علمی امام محمدباقر علیه السلام

بی تردید، از دیدگاه علمای شیعه و بسیاری از علمای اهل سنت، امام باقر علیه السلام در زمان حیات خویش، شهرت علمی عالم گیری پیدا کرد و همواره در محضر ایشان، مراجعان فراوانی از بلاد اسلامی حاضر بودند.

بیان ابن عنبه، از علمای معروف اهل سنت: «علم او وسیع و حلم او فراوان بود.» مقام علمی امام باقر، مشهورتر از آن است که کسی بخواهد آن را بیان کند. در میان رجوع کننده ها، آن چنان شخصیت علمی امام به چشم می خورد که عبدالله بن عطای مکی می گفت: 

  «عالمان را در محضر هیچ کس، کوچک تر از آن گاه که در محضر ابوجعفر علیه السلام بودند، ندیدم.» 

  حَکَم بن عُیینه با تمام عظمت علمی اش در میان مردم، در برابر آن حضرت، مانند دانش آموزی در برابر معلم خود، به نظر می رسید. هم چنین ذَهبی در مورد امام آورده: «[ایشان] از کسانی [است] که بین علم و عمل و آقایی و شرف و وثاقت و سنگینی جمع کرده و شایستگی برای خلافت داشت.»

  کار و تلاش امام محمدباقر علیه السلام

این تصور خطایی است که فردی برای عبادت و بندگی و داشتن زهد و تقوا دست از کار بکشد و یا از دیگران توقع اداره زندگی خود را داشته باشد. سیره رفتاری ائمه معصوم نیز چنین نبوده است.

سندهای تاریخی، نشان می دهد که امام محمد باقر علیه السلام در کار کشاورزی و فعالیت اقتصادی تلاش بسیاری می کرد و هرگز آسایش طلب نبود. امام خود بر سر ملک ها و مزرعه ها می رفت و هنگام کار، بر افراد نظارت می کرد. هم چنین اگر کاری را به کارگری وا می گذارد که انجام آن برایش دشوار می بود، خود در آن کار با او هم کاری می کرد.

بررسی دیگران درباره زندگی امام، نشان می دهد که ایشان وضع میانه ای داشت؛ غذای او بسیار ساده بود، ولی برای زیردستان، اهل خانه، فقیران و درماندگان، امکانات بیشتری فراهم می کرد.

تاریخ، محمدبن منکدر را از حافظان قران و از بزرگان عصر خود می شناساند. او می گوید ظهر یک روز گرم تابستانی، گذرم به محلی افتاد که در آن امام محمدباقر علیه السلام را دیدار کردم. با خود گفتم : سبحان الله ! او بزرگ قریش است و در چنین ساعتی در طلب دنیا خود را خسته کرده است. بروم و او را موعظه کنم. به او گفتم: 

  «خدا تو را اصلاح کند ! آیا مرد بزرگی از قریش در چنین ساعتی، با چنین حالی طلب دنیا می کند، اگر در چنین حالتی مرگت فرا رسد، چه خواهی کرد؟»

   امام فرمود: «اگر در این حال، مرگ مرا دریابد، مشغول طاعتی از طاعت های خدا هستم؛ زیرا خویش را به این وسیله از تو و دیگر مردم بی نیاز می کنم. هنگامی از مرگ می ترسیدم که در حال معصیت خدا می بودم، و مرگ مرا در حال گناه می یافت.»

محمدبن منکدر می گوید که به او گفتم راست می گویی، خدا تو را رحمت کند. می خواستم تو را پند دهم تو مرا موعظه کردی.

امام محمد باقر علیه السلام کار می کرد و به دنیا توجه داشت نه بدان معنا که آن را اصالت دهد و درآمد دنیا را هدف خود پندارد. کار برای او وسیله ای برای تأمین معاش و حفظ آبرو بود و می فرمود: «کسی که برای آسایش خانواده تلاش می کند مانند جهاد در راه خداست.» این گونه کار و آن برداشت از دنیا، درسی برای همه کسانی است که می خواهند زندگی اسلامی داشته باشند.

 

  • فرازي ازبيانات حكمت آميزحضرت

۱-عالمي كه مردم ازعلم اوبهرمندشوندبهترازهفتادهزارعابداست.

۲-سه كار و كرداراست كه مكارم دنيا و آخرت است: يكي آن كه عفوكني كسي راكه به توستم كرده، دوم آن كه صله و پيوندكني با كسي كه قطع رحم تو را كرده، سوم آن كه بردبار باشي با كسي كه از روي جهل و ناداني با تو رفتاركرده.

۳-حيا و ايمان يك ريسمان نزديك به هم است و اين دو گوهر گرانمايه در يك سلك منظوم هستند . پس هرگاه يكي ازآن دو برود رفيقش نيزبه مرافقت ومصاحبت او مي رود.

۴-چهارچيزاست كه ازگنج هاي خوب ونيكو است: 

  كتمان حاجت،كتمان صدقه،كتمان درد،كتمان مصيبت.

۵-بپرهيزازكسالت وملالت درامور،زيرا اين دوچيز كليدهربدي است :

  كسي كه به كسالت و واماندگي رود و اداي هيچ حقي نكند.

  و دوم كسي كه ملالت وبي قراري گيرد برهيچ حقي صابر وشكيبا نباشد.

(منبع:منتهي الآمال.ج۱)

   -    ای جابر! هر که اطاعت خدا کند و ما را دوست داشته باشد، او ولی و دوست ماست و هر کس به خدا نافرمانی کند، دوستی ما هیچ سودی به حالش نخواهد داشت.
-     بنیاد اسلام ، پنج چیز است : نماز، زکات، روزه ماه مبارک رمضان، حج و ولایت ائمه ( علیهم السلام ) .
-     همانا شیعه ما کسی است که از خدای عزوجل اطاعت کند.
-     مسلمان کسی است که مسلمانان از آسیب زبان و دستش ایمن باشند.
-     به خدا سوگند هیچ بنده ای در دعا پافشاری و اصرار به درگاه خدای عزوجل نکند، جز این که حاجتش را برآورد.
-     دو رکعت نماز بعد از مسواک کردن، از هفتاد رکعت نماز بی مسواک برتر است.
-     کمال انسان، دانشمند شدن در دین، صبر در بلا و میانه روی در زندگی است.
-     در روز قیامت، حسرت و اندوه و افسوس کسی از همه بیشتر است که عدل و داد را بستاید، ولی خود در عمل با آن مخالفت کند.
-     هان ای مردم! راست بگویید که خداوند با راستی است.
-     هنگامی که انسان به چهل سالگی می رسد، فرشته ای از آسمان ندا در می دهد که هنگام کوچ کردن رسیده؛ توشه سفر را آماده کن.
-      همانا خشم، آتش پاره ای از شیطان است که در قلب آدمی زاد افروخته می شود.
-      در کار خود با مردم خداترس مشورت کن.
-      خداوند، دشنام گو را دشمن خود می داند.
--      همانا پاداش صدقه در روز جمعه افزون می شود. 

    شكوفايي گل سرخ امامت و جوانه سبز عدالت حضرت امام محمد باقر عليه السلام را خدمت همه رهپويان امامت و تلاشگران عرصه عشق و عدالت تبريك و تهنيت مي گويم.

 

پیام 146 - تعلیم و تربیت

پیام ۱۴۶

تعلیم و تربیت

رسول اکرم (ص)  در تعلیم و تربیت و هدایت و ارشاد، بیش از هر چیز به پاکی و صفای قلوب اهمیت می‌دادند. تا آن‌جا که میزان نفوذ تعالیم الهی را در دل‌ها منوط به این پاکی و تهذیب نفس می‌دانستند و به صور مختلف این اصل را یادآور می‌شدند. روزی در قالب تمثیلی زیبا و رسا مسئله را چنین بیان فرمودند:

«مثل آن‌چه من برای آن مبعوث شده‌ام (هدایت و ارشاد) مانند باران است که در مناطق مختلف فرو می‌ریزد. برخی از سرزمین‌ها پاک و آماده‌اند که آب را در خود نگه می‌دارند و گیاه می‌رویانند و برخی از سرزمین‌ها مانند سنگستان سخت و سفت‌اند که آب در آن ها نفوذ نمی‌کند. بلکه آب روی زمین جمع شده و مردم برای آشامیدن و آبیاری کشتزار خود از آن استفاده می‌کنند و برخی از سرزمین‌ها کویر و شن زارند که نه آب روی خود نگه می‌دارند و نه گیاه می‌رویانند، این مثل بازگو کنندۀ حال افرادی است که در زیر بارش هدایت‌ها و ارشادهای من قرار می‌گیرند که از جهت برخورداری و عدم برخورداری متفاوتند.»                          (المحّجة‌البیضاء، صفحه 19)

می‌فرمود:

«مَن کَانَ لَهُ قَلبٌ صَالِحٌ تَحَنَّنَ اللهُ عَلَیه.»                 (نهج‌الفصاحه، صفحه 596، شماره 2913)

«هر کس قلب شایسته داشته باشد، خدا مشتاق اوست.»

از همین رو به پیروی از قرآن کریم تنها راه رستگاری و سعادت را در این می‌دانستند که انسان‌ها ضمیر خود را از خواسته‌های ذلت‌آور بزدایند و به تزکیه نفس واقعی نایل آیند. به همین منظور بود که جهاد با نفس را مهم‌ترین و اساسی‌ترین وظیفه پیروان خود تعیین نموده و آن را از هر جهادی بزرگ‌تر می‌دانستند. مسلمانان وقتی از غزوه تبوک که از سخت‌ترین غزوات بود مراجعت می‌کردند، فرمود: 

«خوشا به حال قومی که جهاد اصغر را به جا آوردند و اینک بر آنان جهاد اکبر باقی مانده است، پرسیدند: جهاد اکبر چیست؟ فرمودند: جهاد با نفس است.»

رسول اکرم (ص) در تعلیم و تربیت به نکات چندی تأکید بیشتر داشتند، از آن جمله است موارد زیر:

1-اخلاص: رسول اکرم (ص)  به پیروی از وحی الهی که فرمود:

قُلْ إِنَّ صَلاَتِي وَنُسُكِي وَمَحْيَايَ وَمَمَاتِي لِلّهِ رَبِّ الْعَالَمِينَ؛

بگو به درستی که نماز و عبادت و زندگی و مرگ من از آن پروردگار جهانیان است.

(انعام:163)

اخلاص را بزرگ‌ترین رکن دین می‌شمرد. می‌فرمود:

«اِنَّمَا یُبعَثُ النَّاسُ عَلَی نِیَّاتِِهِم»

مردم بر حسب نیت‌های خود در روز قیامت محشور می‌گردند.

می‌فرمود:

«اگر کسی علم را برای غیر خدا فرا گیرد و غیر خدا را هدف قرار دهد، جایگاه او در آتش خواهد بود.» فرمود: 

 اگر کسی علم و دانش را از آن جهت بیاموزد که بخواهد با دانشمندان دیگر بستیزد، و یا بر سفیهان و سبک مغزان فخر فروشد و یا آن را وسیله جلب نظر مردم به خویشتن قرار دهد، جایگاه او از آتش دوزخ آکنده خواهد گشت. 

 و با روایت از جبرئیل – و او از خدای عز و جل – می‌فرمود:

«اخلاص و پالایش نیت یکی از اسرار من است که در دل بندگان محبوب خویش به ودیعت نهادم.»

2- علم توأم با عمل: بر توأم بودن علم با عمل تأکید فراوان داشتند و آن دو را بدون یکدیگر موجب فساد می‌دانستند. علی (ع) به نقل از پیامبر  (ص) می‌فرماید که :

 علماء و دانشمندان از دو دسته تشکیل می‌شوند:

یک دسته که علم و آگاهی خود را به کار گرفته و بر طبق آن عمل می‌کنند. این‌گونه دانشمندان در روز قیامت از عواقب سوء مصون هستند.

دستۀ دیگر که بر طبق علم خود عمل نمی‌کنند. این گروه از علماء دچار هلاک و نابودی شده و به گونه‌ای در روز قیامت محشور می‌شوند که دوزخیان هم از بوی بد و تعفن وجود این‌گونه دانشمندان فاقد عمل رنج و آزار می‌بینند.

در میان اهل دوزخ، آن‌که بیش از همه و سخت‌تر از دیگران احساس تأسف و ندامت می‌کند، کسی است که شخص دیگر و بندۀ خدایی را به سوی خدا دعوت کند و دعوت او نیز مؤثر افتد و آن شخص در صراط مستقیم قرار گیرد و به راه و رسم دین و آیین پای بند گردد و سرانجام خدایش او را وارد بهشت سازد، ولی راهبر و راهنمای او را به خاطر فقدان عمل و هواپرستی و دورپروازی در آرزوها و تمایلات وارد دوزخ سازند. زیرا پیروی از تمایلات و روح هواپرستی، مانع وصول انسان به حق و واقعیت است. آرزوهای دور و دراز، آخرت و معنویت انسان را به دست فراموشی می‌سپارد.

(اصول کافی، 1/55)

3- ملایمت و نرمش: پیامبر اسلام (ص)  فرمود:

  «معلم و آموزگار باشید، ولی درتعلیم خود سخت‌گیر نباشید و مسئله تعلیم را بر مردم ناهموار نسازید»، فرمود: 

 «نسبت به کسی که به وی علم می‌آموزید و یا از او علم فرا می‌گیرید نرم و ملایم باشید.»

4- فروتنی: که قبلاً در این باره سیره آن حضرت را مطالعه کردیم.

5- انتخاب صبح برای تعلیم و تعلم: می‌فرمود: 

 «ساعات بامدادان، لحظات مبارک و پربرکتی است.» در جای دیگر فرمود: 

  در لحظات صبحگاهی، جویای دانش باشید؛ زیرا من از پروردگار خویش درخواست کردم که برای امت و پیروان من لحظات خیر و برکت را در صبحگاهان تعیین فرماید.

6- سؤال و پرسش: به پیروی از قرآن کریم که می‌فرماید:

فَاسْأَلُواْ أَهْلَ الذِّكْرِ إِن كُنتُمْ لاَ تَعْلَمُونَ (نحل:43)

به سؤال و پرسش توصیه نموده، می‌فرمودند: 

 «علم گنجینه‌هایی است که کلید آن پرسش است. بپرسید تا خدا بر شما رحمت آرد. که خدا در کار علم چهار کس را پاداش می‌دهد.

پرسنده، آموزگار، شنونده و کسی که دوستدار ایشان است.»

«اِنَّما شَفاءُ الغَیَّ السُّؤالُ».

«علاج نادانی سؤال است.»

فرمود:

«حُسنُ السُّؤالِ نِصفُ العِلم».

7- پرهیز از مجادله: روزی پیامبر اکرم (ص)  بر جمعی وارد شدند، در حالی‌که آن ها راجع به یکی از مسائل دینی سرگرم بحث و مجادله و ستیزه‌گری بودند... رسول خدا (ص) با مشاهده آن وضع چنان خشمگین شدند که شدت غضب آن حضرت برای آنان بی‌سابقه بود. فرمود:

  «ملت‌هایی پیش از شما به علت جدال و ستیزه‌جویی، گرفتار انحطاط و نابودی شدند. از ستیزه‌جویی دست بردارید؛ زیرا یک فرد با ایمان با کسی به جدال و ستیزه بر نمی‌خیزد. ستیزه‌جویی نکنید؛ چون ستیزه‌جو سخت زیان‌کار است. جدال را کنار بگذارید؛ زیرا من در روز قیامت از ستیزه‌گر شفاعت و وساطت نمی‌کنم.

از مراء و مجادله دست بردارید؛ زیرا اولین کاری که پروردگارم پس از منع بت‌پرستی مرا از آن نهی فرمود، ستیزه‌جویی با مردم است.»

فرمود: سه گروه از مردم به هنگام ملاقات با پروردگار می‌توانند از هر دری که دلخواه آن هاست، وارد بهشت گردند:

1- کسانی که دارای اخلاق نیکو و رفتاری پسندیده باشند.

2- مردمی که در سّر و علن و در خفاء و آشکارا بیم خدا را در دل دارند.

3- افرادی که از جدال و ستیزه‌جویی خودداری می‌کنند ولو آن‌که بر حق باشند.

چه کسانی در نزد رسول اکرم 7 عزیز بودند؟

پیش از این دیدیم که رسول اکرم (ص) به همه مردم احترام می‌فرمودند و توجهی به ثروت و جاه و مقام کسی نداشتند. اما با وجود این در کلاس‌های تعلیم و تربیت، در مجالس و نشست‌ها، مرتبه افراد را از لحاظ میزان تقوا و برخورداری از فضیلت از نظر دور نمی‌داشتند و به هر کس به مقدار فضیلتی که در دین داشت احترام می‌کردند و می‌فرمودند:

لَیسَ لِاَحَدٍ عَلَی أَحَدٍ فَضلٌ اِلَّا بِالدِّینِ أَو عَمَلٍ صَالحٍ .

احدی بر احدی برتر نیست مگر به دیانت و عمل صالح.

همچنین افرادی که خیرخواه‌تر بودند در نظر او برگزیده بودند وکسانی که مساوات و برابری را بیشتر رعایت می‌کردند، پیش او گرامی‌تر بودند. حضرت علی (ع) در این باره می‌فرماید: 

  شایسته‌ترین و نزدیک‌ترین مردم به پیامبران کسانی هستند که عالم‌تر و عامل‌تر باشند به آن‌چه پیامبران آورده‌اند.

   سپس با استناد به آیۀ إِنَّ أَوْلَى النَّاسِ بِإِبْرَاهِيمَ لَلَّذِينَ اتَّبَعُوهُ وَهَـذَا النَّبِيُّ وَالَّذِينَ آمَنُواْ (آل عمران:68) فرمود: 

 دوست محمد (ص) کسی است که مطیع خدا باشد، اگر چه نسبت و نسبتش به پیامبر دور باشد و دشمن محمد  (ص) کسی است که مطیع خداوند نباشد، اگر چه خویشاوندیش به حضرت نزدیک باشد.

 

پیام 145 - روش تبلیغ

پیام ۱۴۵

روش تبلیغ

سخن گفتن درباره روش تبلیغ رسول خدا (ص) کار ساده و آسانی نیست؛ زیرا که روش ابلاغ پیام وی، با همه حرکات و سکنات و حالات و بیانات او، مجموعه به هم پیوسته واحدی را تشکیل می‌دهد که در شخصیت کامل او به منصه ظهور رسیده است. با وجود این، در این‌جا برخی از خصوصیات پیامبر در امر تبلیغ به منظور آشنایی با گوشه‌ای از شیوه تبلیغ او اجمالاً بیان می‌شود:

1- دعوت به اسلام با اخلاق نیکو: اولین اصلی که بزرگ‌ترین عامل موفقیت پیغمبر اکرم (ص)  محسوب می‌شود عبارت است از: کیفیت رفتار و خلق و خوی آن بزرگوار.

مهر و محبت، حلم و بردباری و حسن رفتار رسول اکرم (ص) جاذب قلوب بود. خداوند متعال در قرآن کریم می‌فرماید: 

 «ای پیامبر، به موجب رحمت الهی، تو نسبت به مردم مهربان بوده و اخلاق نرم و ملایمی داری. اگر سخت‌دل و خشن بودی، همه از دور تو پراکنده می‌شدند.» (آل عمران:159)

اگر بگوییم تبلیغ آن حضرت بیشتر جنبه عملی داشت، اغراق نکرده‌ایم؛ زیرا قبل از تبلیغ لسانی، کیفیت رفتار او بود که دل‌های مشتاق و مستعد را تسخیر می‌کرد. اعمال حضرت دقیقاً با گفتار وی منطبق بود. چنین بود که گفته بودند: «خُلقُهُ قُرآن» یعنی «خلق و خوی او قرآن مجسم بود» و به تعبیر قرآن او «شاهد» یعنی ارائه‌دهندۀ الگویی تمام‌نما بود.

پیامبر (ص) کسانی را که برای تبلیغ می‌فرستادند، همواره بدین اصل سفارش می‌فرمودندکه :

 با زبان نرم و با تشویق مردم را به اسلام دعوت کنید. مبادا در آن ها تنفری نسبت به اسلام ایجاد کنید. وقتی معاذ بن جبل را به یمن فرستادند به او فرمودند

 «یا معاذ بشّر و لا تنّفر یسّر و لا تعسّر» 

 ای معاذ، اساس کارت تبشیر و ترغیب باشد، بر مردم آسان بگیر و سخت‌گیر مباش.

و در جای دیگر فرمود:

«بُعِثتُ عَلَی الشَّرِیعَةِ السَّمَحَةِ السَّهلَةِ»

خداوند مرا به شریعت گذشت و مدارا مبعوث فرموده است».

2- شور و شوق و علاقه در هدایت خلق: پیامبر اکرم (ص) نسبت به هدایت مردم و نجات آن ها بسیار مشتاق بود. خداوند متعال دربارۀ این خصیصۀ متعالی رسول گرامیش می‌فرماید:

لَقَدْ جَاءكُمْ رَسُولٌ مِّنْ أَنفُسِكُمْ عَزِيزٌ عَلَيْهِ مَا عَنِتُّمْ حَرِيصٌ عَلَيْكُم؛

همانا رسولی از جنس شما برای شما آمد که از فرط محبت، سختی‌های شما (فقر و پریشانی و جهل و فلاکت) بر او سخت می‌آید و بر نجات شما بسیار حریص است.

(توبه:128)

3-پرهیز از اکراه و اجبار: سیرۀ پیامبر(ص)  در تبلیغ مطابق تعبیر قرآن «بلاغ مبین» بود. به این معنا که پیام الهی را به طور واضح و آشکار به مردم می‌رسانید و ابداً اکراه و اجباری در کار وی نبود. خود را وکیل و حفیظ و مسلط بر مردم نمی‌دانست. همان‌گونه که خداوند متعال به او و به مردم فرموده بود، عمل می‌کرد.

فَاعْلَمُواْ أَنَّمَا عَلَى رَسُولِنَا الْبَلاَغُ الْمُبِينُ؛

پس بدانید که بر رسول ما، جز آن‌که حکم خدا را ابلاغ کند، تکلیفی نیست. (مائده:92)

فَإِنْ أَعْرَضُوا فَمَا أَرْسَلْنَاكَ عَلَيْهِمْ حَفِيظاً إِنْ عَلَيْكَ إِلَّا الْبَلَاغُ؛

اگر اعراض کردند، دیگر تو را نگهبان آن ها نفرستادیم، بر تو جز ابلاغ رسالت تکلیفی نیست. (شوری:43)

4- انذار: انذار به معنای آگاه کردن از خطر قریب‌الوقوعی است که در آن ترس و نگرانی وجود دارد؛ یعنی، هشدار دادن به شخص غافلی که خطری در کمین اوست. نباید از نظر دور داشت که سهم مهم رسالت پیامبر (ص) در انذار مردم بود. تا آن‌جا که در هیچ موردی سمت پیامبر (ص) در بشارت حصر نشده، ولی آیات فراوانی وجود دارد که رسالت آن حضرت را در انذار خلاصه می‌کند:

وَإِنَّمَا أَنَا نَذِيرٌ مُّبِينٌ (عنکبوت:50)

إِنْ أَنَا إِلَّا نَذِيرٌ مُّبِينٌ (فاطر:23و نیز آیات 49 حج، 115 شعرا، 46 سبا)

5- استناد بر دلیل و برهان و حکمت: بر اساس دستور الهی تبلیغ وی بر دلیل و برهان و حکمت و موعظه حسنه استوار بود.

ادْعُ إِلِى سَبِيلِ رَبِّكَ بِالْحِكْمَةِ وَالْمَوْعِظَةِ الْحَسَنَةِ وَجَادِلْهُم بِالَّتِي هِيَ أَحْسَنُ

(ای رسول ما) خلق را با حکمت و برهان و موعظه نیکو به راه خدا دعوت کن و به بهترین طریق مناظره کن... (النحل:125)

آراء و عقاید مخالفان را با حوصله گوش می‌دادند و با دلیل و برهان توأم با مهر و محبتی که حاکی از دلسوزی عمیق نسبت به آن ها بود، پاسخ می‌فرمودند. 

 از جمله مذاکرات و مناظرات معروف رسول اکرم(ص) مناظره با سران مسیحیان نجران است که رسول خدا (ص) به منظور دعوت نجرانی‌ها به اسلام نامه‌ای به اسقف آن ها نوشتند. مردم نجران پس از مشاوره هیئتی به مدینه فرستادند. آن ها به حضور پیغمبر (ص) رسیدند و سؤالات خویش را مطرح کردند. اولین سؤالشان این بود كه ما را به چه دعوت می‌کنی؟

پیامبر  (ص) فرمودند: شما را دعوت می‌کنم به سوی خدای یگانه که شریک و همتایی ندارد و این‌که من پیغمبر و فرستاده خدایم و این‌که عیسی بنده خدا و آفریده اوست.

گفتند: اگر واقعا عیسی بنده خدا است و فرزند خدا نیست، پس پدر او کیست؟ رسول خدا فرمودند: 

 شما درباره آدم چه عقیده دارید؟ آیا آدم بنده و مخلوق خدا بوده یا نه؟ گفتند: آری.

فرمودند: پدر حضرت آدم کیست؟ مسیحیان متحیر ماندند و جوابی نداشتند. رسول اکرم (ص) این آیه را بر آن ها خواندند:

إِنَّ مَثَلَ عِيسَى عِندَ اللّهِ كَمَثَلِ آدَمَ خَلَقَهُ مِن تُرَابٍ؛

یعنی همانا مثل خلقت عیسی (بدون پدر) مانند خلقت آدم است که (بدون پدر و مادر) خداوند او را از خاک آفرید و با اراده خود او را انسان کامل قرا داد.

(آل عمران:59)

6- مبارزه با خرافات: پیامبر (ص)  با خرافی‌گری در هر شکلی مبارزه می‌کردند؛ حتی اگر مردم امری خرافی را از پیش خود می‌ساختند و آن را بر علوّ مقام آن حضرت و حقانیت اسلام حمل می‌نمودند، پیامبر  (ص) با این عمل به شدت مبارزه می‌کردند. چنان‌که وقتی ابراهیم پسر هیجده ماهه ایشان که به شدت مورد علاقه او بود، از دنیا رفت تصادفاً خورشید هم گرفت. همه گفتند: برای این‌که فرزند پیامبر خدا فوت کرده، خورشیدگرفته است. این مطلب در میان مردم مدینه شایع شد و همه وقوع کسوف را به مرگ ابراهیم و حزن پیغمبر اکرم (ص) حمل کردند.

پیامبر اکرم(ص) هنگامی که از جریان مطلع شدند، به فراز منبر رفتند و خطاب به مردم فرمودند: 

  «بدانید که خورشید و ماه از نشانه‌های قدرت خدا هستند. آن ها برطبق سنن طبیعی و قوانینی که خداوند بر آن ها مقرر داشته است، در مسیر خاصی می‌گردند، هرگز برای مرگ کسی یا تولد کسی نمی‌گیرند، بلکه وظیفه شما در موقع کسوف این است که نماز بگزارید.»

7- خدا ترسی و بی‌باکی از قدرتمندان: خشیت و ترس پیامبر(ص) فقط از خدا بود. ابداً از هیچ سلطان و صاحب قدرتی هراس نداشت و فقیر و زمامدار را یکسان به دین خدا دعوت می‌فرمود. چنان‌که نامه‌هایی که آن حضرت به سی نفر از زمامداران عصر خویش فرستاد، بیان‌گر این خصیصه رسول اکرم (ص)می‌باشد. قرآن کریم نیز اشاره به این صفت انبیاء و مبلغان دین الهی نموده و آن را شرط اساسی تبلیغ دین معرفی می‌فرماید:

الَّذِينَ يُبَلِّغُونَ رِسَالَاتِ‌ اللَّهِ وَ يَخْشَوْنَهُ وَ لَا يَخْشَوْنَ أَحَداً إِلَّا‌ اللَّهَ وَ كَفَى بِاللَّهِ حَسِيباً؛

کسانی که رسالت‌های خدا را ابلاغ می‌کنند، از خدا می‌ترسند و از احدی جز خدا نمی‌ترسند و خدا برای حساب و مراقبت کار مردم به تنهایی کفایت می‌کند. (احزاب:39)

مطابق آیه فوق برای مبلغان دین خدا دو شرط اساسی ضروری است: اول این‌که از خدا بترسند. دوم این‌که جز خدا از هیچ کس نترسند.

رسول اکرم (ص) در دعا به درگاه الهی عرضه می‌داشتند که  : 

 خدایا از خشیت و هیبت خود، آن‌قدر نصیب ما گردان، که همیشه آن خشیت در قلب ما وجود داشته باشد و همان خشیت حائل و مانعی بشود میان ما و معصیت‌های ما

 مبلغ اسلام باید آن‌چنان از خدا بترسد و آن‌چنان هیبت و عظمت الهی در قلب او وارد شده باشد که به محض آن‌که تصور یک گناه در قلبش پیدا شد،آن خشیت او را از ارتکاب معصیت بازدارد.

8- صبر و استقامت: صبر و استقامت رسول اکرم (ص) در تبلیغ قابل وصف و بیان نیست. تاریخ بیست و سه ساله بعثت، دوست و دشمن را وادار به تعظیم و تکریم نموده است. مکرر در شرایطی قرار می‌گرفتند که همه امور به بن بستی جان‌کاه منتهی می‌گشت و امیدها در ظاهر از همه جا قطع می‌شد؛ ولی در سیمای آن حضرت کوچک‌ترین آثار تزلزل به چشم نمی‌خورد. شکست و پیروزی هرگز دوگانگی احوال معنوی را در آن حضرت به دنبال نداشت.

در دل رسول اکرم (ص) شور و ایمانی خلل ناپذیر بود که در مقابل هر گونه سختی و خطر به استواری کوه بود، به طوری که برای یک لحظه در بحرانی‌ترین مراحل دعوت، تصور شکست از انجام رسالت از فکرش خطور نکرد و موفقیت‌هایی که به دست می‌آورد، موجبات سستی وی را فراهم نساخت. قوت قلب رسول خدا  (ص) تمام سختی‌ها را چون موم نرم می‌کرد.

پرتو استواری و مقاومت پیامبر (ص) بر دل یاران او نیز تابیده بود. به طوری که وقتی آن ها را تا دم مرگ شکنجه می‌دادند و گرسنه و تشنه در برابر آفتاب سوزان مکه به زمین انداخته و سنگ‌های تفتیده و سنگین بر پشت و سینه عریان آن ها می‌نهادند و می‌گفتند: از آیین محمد برگردید و اقرار کنید که لات و عزی خدایان شمایند؛ آنان همچنان مقاوم و استوار در مقابل آن ها می‌ایستادند و هر گونه زجری را تحمل می‌کردند. وقتی به گردنشان ریسمان بسته و کشان کشان در میان دره‌ها می‌گرداندند، زره‌های فولادین بر تن عریانشان می‌پوشاندند و در زیر آفتاب سوزان نگاه می‌داشتند و گرسنه و تشنه زندانی می‌کردند، یاران پیامبر اکرم (ص)  می‌گفتند: «اشهد ان لا اله الّالله و اشهد انّ محمّد رسول الله.»

روزی رسول خدا  (ص) عمار و پدرش یاسر و مادرش سمیه را دیدند که زیر شکنجه از تاب و توان افتاده و رمقی نداشتند. فرمودند: «آل یاسر، شکیبایی کنید که وعده‌گاه شما بهشت برین است.»

خبّاب بن اَرَت می‌گوید: خدمت رسول خدا (ص) رسیدم. در حالی‌که حضرت خود را در بُردی پیچیده و در سایۀ کعبه نشسته بودند، و ما از مشرکان آزار و اذیت زیادی را دیده بودیم. عرض کردم : یا رسول الله، آیا وقت آن نرسیده است که برای ما از خدا گشایش بخواهی؟ برخاستند و نشستند، در حالی‌که رنگ رخسارشان برافروخته بود. فرمودند: 

 «هنوز به پای خداپرستان پیشین نرسیده‌اید. بدن آن ها را با شانه‌های آهنین آن‌چنان می‌خراشیدند که تا به استخوان می‌رسید، با اره به دو پاره‌شان می‌کردند و آن ها از دین و عقیده خود برنمی‌گشتند. سوگند می‌خورد که خدا دین خود را سرانجام پیروز خواهد ساخت.»                       (اعلام‌الوری با علام‌الهدی، صفحات 66 و 67)

 

پيام 144 - هدايت و ارشاد

پیام ۱۴۴

هدایت و ارشاد

رسول اکرم (ص) همین که به رسالت مبعوث گشت و فرمان «وَانذِر عَشِیرَتَکَ الاَقرَبیِنَ» فرا رسید، دیگر آرام و قرار نداشت. ابتدا با همکاری علی (ع) یک مهمانی ترتیب داد و چهل و پنج نفر از سران بنی هاشم را دعوت فرمود. با آن‌که سخنان سبک و بی‌اساس ابولهب مجلس را از آمادگی طرح موضوع رسالت خارج ساخت، ولی پیامبر (ص) باز نایستاد و فردای همان روز مهمانی دیگری ترتیب داده و پیام الهی را به آنان رسانید. 

  سه سال به دعوت غیر علنی پرداخت و در این مدت با فعالیت‌های پی‌گیر و با تماس‌های خصوصی، گروهی را به آیین اسلام هدایت کرد. تا این‌که وقت دعوت عمومی فرا رسید. این بار به صورت علنی عمومی مردم را به یکتاپرستی دعوت کرد. از همین جا بود که موج مخالفت‌ها شدت یافته و آزارها شروع شد، به طوری که بلافاصله بعد از این‌که سخنان حیات بخش آن حضرت بر فراز کوه صفا تمام شد، عمویش ابولهب به عنوان تهدید دست‌های خود را به سوی سنگی دراز کرد و گفت: 

   مرگ بر تو، آیا برای همین ما را به این‌جا دعوت کرده‌ای؟!

هر چه تعالیم آن حضرت در جامعه راه می‌یافت، خصومت سران قریش نسبت به آن حضرت بیشتر می‌شد. می‌گفتند: ساحر است، کاهن و جادوگر است که میان فرزند و پدر و زن و شوهر اختلاف می‌اندازد. بعضی می‌گفتند: دیوانه است، شکمبه شتر بر سرش ریختند و خاکستر بر سر و رویش پاشیدند، ولی آن حضرت با صبر و حوصله و استقامت در برابر طعنه‌ها و نیش زبان‌های منافقین و کفار و دیگر مخالفان ایستاده و با تمام قدرت به انجام رسالت خویش و ابلاغ پیام الهی ادامه داد. نه تنها با شور و شوق از هر فرصتی برای هدایت مردم استفاده می‌فرمود، بلکه از اعماق جان از کفر و عناد مردم رنج می‌برد و در آتش غم جدا افتادن خلق از سرچشمه هستی می‌گداخت؛ به گونه‌ای که نزدیک بود جان خود را از شدت اندوه از دست بدهد، تا آن‌جا که خدای متعال در این باره خطاب به پیامبر (ص) می‌فرماید:

مَا أَنزَلْنَا عَلَيْكَ الْقُرْآنَ لِتَشْقَى؛

ای رسول قرآن را برای تو نازل نکردیم که خویش را به رنج افکنی. (طه:2)

باز بار دیگر وحی نازل شد:

فَلَعَلَّكَ بَاخِعٌ نَّفْسَكَ عَلَى آثَارِهِمْ إِن لَّمْ يُؤْمِنُوا بِهَذَا الْحَدِيثِ أَسَفاً؛

ای رسول! نزدیک است که اگر امت به قرآن ایمان نیاورند، جان عزیزت را از شدت حزن و تاسف بر آنان هلاک سازی. (کهف:6)

علی (ع) چگونگی تبلیغ پیغمبر اکرم (ص) را چنین توصیف می‌فرماید:

  «پیامبر چون طبیب سیار بود که با طبش در میان مردم می‌گشت. در حالی‌که داروها و مرهم‌هایش را فراهم آورده و نیشتر و ابزارهای دیگرش را چنان‌که شاید و باید آماده کرده بود. هر جا که لازم بود مرهم‌ها و ابزارهای داغ کرده را بر روی آن می‌نهاد. جاهای مجروح و نیازمند به معالجه عبارت بودند از دل‌های کور و گوش‌های کر (از شنیدن حق) و زبان‌های لال (از گفتن حق) این طبیب روحانی به وسیله دوا و معالجه خود بیماری‌های غفلت و نادانی و حیرت و سرگردانی را معالجه می‌نمود.»

استاد شهید مطهری درباره این تعبیر امیرالمؤمنین می‌گوید:

 «این‌که ایشان را به طبیب تشبیه می‌کند، می‌خواهد بفرماید: روش پیغمبر روش یک طبیب معالج بود. از جمله خصوصیات طبیب معالج با بیماران، ترحم به حال بیماران است. بعداً اضافه می‌کند اما طبیب‌ها هم فرق می‌کنند:

1. طبیب ثابت که دارای مطب ثابت است، که هر کس به او مراجعه کند و به او مراجعه كند و به او بگويد مرا معالجه كن، نسخه‌اي به او مي‌دهد و اگر هم كسي به او مراجعه نكند طبيب با او کاری ندارد.

2. طبیب سیار که فقط به این‌که مریض‌ها به او مراجعه کنند، قانع نیست؛ بلکه به مریض‌ها مراجعه می‌کند و سراغ آن ها می‌رود. علی(ع)  می‌فرماید که پیغمبر اکرم از این‌گونه طبیب‌ها بودند که شخصاً به سراغ مریض‌های اخلاقی و معنوی می‌رفتند و در تمام دوران زندگی کارشان این بود. 

  (سیره نبوی، ص 47)

سیره آن حضرت این بود که به دنبال دل‌های مستعد بود. وقتی در مکه آن‌گونه با وی معامله شد، به طائف مسافرت کرد. در آن‌جا نیز متأسّفانه با عکس‌العملی به غیر از آن‌چه که مردم مکه از خود نشان دادند، مواجه نشد. اشراف قبیله ثقیف ولگردان و ساده‌لوحان را تحریک کردند وعلیه پیغمبر (ص) شوراندند. به طوری که آن حضرت ناگهان خود را در میان انبوهی از افراد دید که به سویش حمله‌ور شده‌اند و بدنش را از چند جا صدمه زدند.

ولی در این میان فقط یک دل با صفا بود که معدن عظمت‌ها را کشف کرد و آن، غلام مسیحی، فرزند ربیعه بود به نام «عداس» که به محض زیارت حضرت و شنیدن کلام مقدس الهی «بسم الله الرّحمن الرحیم» در آغاز خوردن میوه و گفت‌وگوی مختصری که بین آن دو صورت گرفت، مجذوب پیامبر (ص) شده دست و پای مجروح آن حضرت را بوسه باران ساخت. «طبیب سیار» در این مسافرت پر خطر فقط یک نفر را توانست معالجه نماید.

موسم حج که فرا می‌رسید، اعراب در نقاط مختلفی مانند «عکاظ» و «مجنه» و «ذی المجاز» اجتماع می‌کردند و شاعران و خطیبان هر کدام در نقطه بلندی قرار گرفته سخن سر می‌دادند. رسول اکرم (ص) از این فرصت استفاده می‌فرمود و چون بر اثر حرام بودن جنگ در ماه‌های حرام از تعرض بت‌پرستان مصون بود، در نقطه بلندی قرار گرفته، به تبلیغ و ارشاد می‌پرداخت. می‌فرمود:

«به وحدانیت خدا اعتراف کنید، تا رستگار شوید. با نیروی ایمان می‌توانید زمام قدرت جهان را به دست گیرید و تمام مردم را زیر فرمان در آورید و در آخرت در بهشت برین جای گزینید.»

با روسای عرب تماس‌هایی می‌گرفت و از همه آن ها منزل به منزل دیدن به عمل می‌آورد و حقیقت دین خود را به آن ها عرضه می‌داشت. البته ابولهب هم بی‌کار نمی‌نشست، از پشت سر حضرت حرکت می‌کرد و می‌گفت: مردم سخن او را باور نکنید؛ زیرا او با آیین نیاکان شما سر جنگ دارد و سخنان او بی‌پایه است. مخالفت وی تبلیغات حضرت را درباره سران قبایل کم‌اثر می‌کرد. آن ها با خود می‌گفتند: اگر آیین وی صحیح و ثمربخش بود؛ هرگز خویشان او با او به جنگ بر نمی‌خاستند.

اما ایمان رسول خدا (ص)  به رسالت خویش بالاتر از آن بود که با اين قبیل حرف‌ها میدان را خالی کند؛ بلکه با عشق و نشاط خاصی به دعوت و تبلیغ خویش همچنان ادامه می‌داد و با روش‌ها و طرق اعجازآمیز خود به انجام این وظیفه الهی می‌پرداخت.

 

پیام 143 - حضور در مجامع

پیام ۱۴۳

حضور در مجامع

حسین بن علی(ع)  می‌فرماید: از پدرم دربارۀ سیرۀ پیامبر (ص) در مجالس پرسیدم فرمود: 

 رسول اکرم (ص) در هیچ مجلسی نمی‌نشست و بر نمی‌خاست مگر به یاد خدا.

در مجالس جای مخصوص و معینی برای خود انتخاب نمی‌کرد که نشانه تشخص و برتری باشد و مخصوصاً از این کار نهی می‌فرمود. وقتی به مجلسی وارد می‌شد، هر جا که خالی بود می‌نشست و به اصحاب و یاران نیز دستور می‌داد که چنان کنند.

سخن همنشین خود را قطع نمی‌کرد و به هر یک از اهل مجلس در خور حالش توجه می‌نمود. حاضران اگر از چیزی به خنده می‌افتادند، آن حضرت نیز تبسم می‌فرمود و اگر از چیزی تعجب می‌کردند، اظهار تعجب می‌نمود.

به احتیاجات مردم رسیدگی می‌کرد.در مجالس با مردم مشغول گفت‌وگو می‌شد. آنان را در اصلاح خود یاری می‌فرمود. دربارۀ امورشان پرس و جو می‌نمود و آنان را به معارف دین آشنا می‌ساخت. در این باره هر چه می‌فرمود سفارش می‌کرد که حاضران آن را به غائبان برسانند. همچنین سفارش می‌کرد که نیاز نیازمندان و شکایت ضعیفانی را که نمی‌توانند به من بگویند، شما به من بگویید و در این کار مسامحه روا مدارید که همانا هر کسی که حاجت حاجت‌مندی را به صاحب قدرتی بیان کند و در ابلاغ آن کوشا باشد، خداوند در قیامت او را پایدار و ثابت قدم می‌نماید.

در حضور پیامبر (ص) صداها بلند نمی‌شد و حرمت کسی هتک نمی‌گردید. اگر از کسی لغزشی سر می‌زد، برملا نمی‌گشت و در جای دیگر گفته نمی‌شد. زیرا آن حضرت می‌فرمود:

  اهل مجلس نگه دار امانت یکدیگرند و روا نیست یکی از آن ها راز رفیق خود را آشکار سازد.

به ابوذر فرمود: مجالس امانت هستند و فاش کردن راز برادرت خیانت است پس، از آن بپرهیز.

 البته در سه مجلس پیامبر (ص) نه تنها افشای راز را منع نکرده بود، بلکه افشای آن را وظیفه می‌شمرد:

الف – مجلسی که در آن خون محترمی ریخته شود.

ب – مجلسی که در آن خون محترمی حلال شمرده شود.

ج – مجلسی که در آن مال محترمی از غیر جهتی که حلال است، حلال شمرده شود.

روزی از یاران خویش پرسید: آیا شما را به بدترینتان آگاه سازم؟ گفتند: آری. رسول خدا (ص) فرمود:

 آنان که به سخن‌چینی روند و میان دوستان جدایی افکنند و برای مردمان پاکدامن عیب‌جویی کنند.

محضر رسول خدا (ص) چنان بود که هر کسی که می‌خواست می‌توانست به راحتی شرکت کند و خانه‌اش نیز نگهبان و دربان نداشت. اما کار افراد موقع‌نشناسی را هم که مدام به دیدنش می‌آمدند و وقت او را می‌گرفتند، نمی‌پسندید. به طوری که به عنوان تذکر به یکی از این اشخاص فرمود: «زُرْنِی غَبّاً تَزدَدْ حُبّا» (نهج‌الفصاحه، ص 51) هر روز [به دیدن من] میا تا محبت [بین ما] زیاد گردد.

ادب و انضباط در مجلس را بسیار دوست می‌داشت و به مقتضای موقعیت در این زمینه نکاتی را تذکر می‌داد، که از آن جمله است : روزی به مسجد آمد و حاضران را دید که حلقه‌هایی زده و جدا نشسته بودند. فرمود: چرا متفرقید؟ گرد هم آیید. می‌فرمود:

یَدُاللهِ مَعَ الجَمَاعَةِ.

دست خدا همراه با جماعت است.

در مجالس عمومی همه به دور ایشان حلقه می‌زدند و هر که می‌رسید بی‌رعایت نسبت و مقام، هر جا خالی بود، می‌نشست.

می‌فرمود: کسی، دیگری را از جا بلند نکند که به جای او بنشیند و هر که از جای خود برخاست و دوباره بازگشت، به اشغال آن اولی است و روا نیست در مجلس میان دو کس بی‌اجازه آن ها فاصله افکنند.

همه اصحاب در محضر آن حضرت متواضع بودند. چون سکوت می‌فرمود، اصحاب صحبت می‌کردند و هرگز در حضور پیامبر(ص) ستیزه و نزاع در بحث نداشتند.

سالخوردگان را محترم می‌داشت، به خردسالان مهر می‌ورزید، نسبت به نیازمندان ایثار می‌کرد. مجلس او سرشار از لطایف حکمت و معرفت بود و اصحاب را مشتاقانه به خود مجذوب می‌کرد. مردم برای درک فیض و طلب علم به حضور حضرت می‌رسیدند و بهره‌های فراوان می‌گرفتند و سینه به سینه نقل می‌کردند.

پيام 142 - مديريت و رهبري

پیام ۱۴۲

مدیریت و رهبری

پیشوای بزرگ اسلام جامع همه صفات و اختصاصات لازم برای عالی‌ترین سطح مدیریت و رهبری بود. از این روست که رهبری او برترین نمونه رهبری است که تاریخ سراغ دارد. او با اتکاء به قدرت الهی و با شخصیت برجسته، موجّه و موثّقی که در میان مردم داشت، توانست چنان انقلاب عظیمی را پی‌ریزی و به بهترین وجه ممکن رهبری نماید. او مورد اعتماد و علاقه مردم بود. دوست و دشمن و مخالف و موافق بر امانت و راست‌گویی آن حضرت شهادت می‌دادند. از همین رو در جریان دعوت خویش از وثوق مردم به سود آن ها استفاده فرمود، و از آنان پرسید:

  «اگر به شما خبر دهم که دسته‌ای از سواران در دامنۀ این کوه‌اند، آیا سخن مرا باور می‌کنید؟» 

همه گفتند: «آری، ما به همه سخنان تو یقین داریم، چون دروغی از تو نشنیده‌ایم.»

از خصائص دیگر پیامبر (ص) در رهبری این بود که ابداً برای خود امتیازی که ارزش اجتماعی خاصی به او بدهد، قائل نبود (آن‌چنان ‌که در وصف تواضع آن حضرت دیدیم) یکی از اصحاب نقل می‌کند که : 

  «با آن حضرت وارد بازار شدیم، تا ایشان برای خود لباسی تهیه کنند. فروشنده به محض دیدن پیامبر (ص)  از جا پرید تا دست ایشان را ببوسد. حضرت دست خود را کشید و فرمود: 

 این کار را پارسیان نسبت به پادشاهان خود روا می‌دانند. من پادشاه نیستم، بلکه فردی مثل شما هستم.»

(شرح‌المواهب، زرهانی، ج4، ص 265)

با وجود این‌که فرمان آن حضرت در میان اصحاب بی‌درنگ اجرا می‌شد و آن ها مکرر می‌گفتند، چون به تو ایمان قاطع داریم، اگر دستور دهی که خود را در دریا غرق سازیم و یا در آتش بیفکنیم، می‌کنیم. ولی هرگز رسول خدا  (ص) به روش مستبدان رفتار نمی‌کردند. با وجود این‌که از مقام عصمت برخوردار بودند و نیاز به مشورت نداشتند ، ولی به تبعیت قرآن کریم که می‌فرماید: «وَ شَاوِرهُم فِی الاَمرِ»، در کارهایی که از طرف خداوند دستور نرسیده بود، با اصحاب مشورت می‌کردند و نظر آن ها را محترم می‌شمردند. چنان‌که در جنگ بدر، مسأله اقدام به جنگ و همچنین تعیین محل اردوگاه را به شور گذاشتند. در جنگ‌های احزاب و تبوک نیز با اصحاب به شور و مشورت پرداختند و بدین ترتیب اصل مشورت را پایه‌گذاری نمودند. تا رهبران، خود را مافوق دیگران تصور نکنند، و با مردم مشورت نمایند. درباره مشورت می‌فرمود: «هیچ کس هرگز با مشورت بدبخت و با استبداد رأی، خوشبخت نشده است! 

  در جایی دیگر فرمود: 

  هنگامی که زمامداران شما، نیکان شما باشند و توان‌گران شما سخاوتمندان و کارهایتان به مشورت انجام گیرد، در این موقع روی زمین، از زیر زمین برای شما بهتر است (یعنی شایسته حیات و زندگی هستید) ولی اگر زمامدارانتان بدان، و ثروتمندان افراد بخیل باشند و در کارها مشورت نکنید در این صورت، زیر زمین از روی آن برای شما بهتر است.»

در صف نماز جماعت و در صف جنگ توجه داشت که نظم و ترتیب رعایت شود، به طوری که در گیر و دار «جنگ بدر» خود شخصاً صفوف لشکر را منظم می‌ساخت. نظم و انضباط بر کارها حکم‌فرما بود و اصحاب نیز تحت تأثیر نفوذ آن حضرت دقیقاً انضباط را رعایت می‌کردند.

گاهی رسول اکرم  (ص) مصلحت می‌دید که برخی تصمیمات را مخفی نگه دارد که مبادا دشمن از آن آگاه گردد. یارانش همه تصمیمات رهبری را بدون چون و چرا به کار می‌بستند. مثلاً اگر فرمان می‌داد که آماده باشید فردا حرکت کنیم همراه او روانه می‌شدند. بدون آن‌که از مقصد نهایی آگاه باشند، و چه بسا در لحظات آخر آگاه می‌شدند. گاه به عده‌ای دستور می‌داد که به طرفی حرکت کنند و نامه‌ای به فرمانده آن ها داده، می‌فرمود بعد از چند روز که به فلان نقطه رسیدید ،نامه را باز کن و دستور را اجرا کن. آن ها چنین می‌کردند و پیش از رسیدن به آن نقطه نمی‌دانستند مقصود نهایی کجاست و برای چه مأموریتی می‌روند، و بدین ترتیب دشمن و جاسوس‌های دشمن را بی‌خبر می‌گذاشت و احیاناً آن ها را غافلگیر می‌کرد.

از دیگر خصائص رهبری رسول اکرم (ص) علاقه شدید به سازمان و تشکیلات برای شکل دادن و انتظام به نیروهای انسانی بود. می‌فرمودند:

  «اگر سه نفر با هم مسافرت می‌کنید، یک نفرتان را به عنوان رئیس و فرمانده انتخاب کنید.» در مدینه تشکیلات متعددی ترتیب دادند از آن جمله جمعی دبیر به وجود آوردند که به دسته‌های مختلف تقسیم می‌شدند و هر دسته‌ای کار مخصوص داشتند. برخی کاتب وحی بودند و قرآن را می‌نوشتند، برخی متصدی نامه‌های خصوصی بودند، برخی عقود و معاملات مردم را ثبت می‌کردند، برخی دفاتر صدقات و مالیات را می‌نوشتند و برخی مسئول عهدنامه‌ها و پیمان‌نامه‌ها بودند.

خلاصه این‌که ایمان به رسالت، حسن خلق، تواضع و فروتنی، وقار و متانت، آرامش و طمأنینه، سادگی و بی‌آلایشی، نظم و انضباط، حسن تشخیص، عدم تردید و دو دلی، شهامت، پیش‌بینی و دوراندیشی، ظرفیت تحمل انتقادات، شناخت افراد و توانایی‌های آنان و تفویض اختیارات در خور توانايی‌ها، نرمی در مسائل فردی و صلابت در مسائل اصولی، شخصیت دادن به پیروان و به حساب آوردن آنان و طرف مشورت قرار دادن آن ها و بالا نبردن سطح زندگی خود از سطح زندگی فقیرترین افراد امت، و پرورش استعدادهای عقلی و عاطفی و عملی آن ها، پرهیز از استبداد و عدم تمایل به اطاعت کورکورانه امت از او، علاقه شدید به سازمان و تشکیلات، همه و همه آن حضرت را کامل‌ترین و جامع‌ترین رهبران آسمانی می‌ساخت که شأنی از شئون رهبری بشریت را فاقد نبودند. در عظمت قدرت رهبری آن بزرگوار همین بس که در جهان آشفته آن روز که همه ارزش‌های معنوی نفی می‌شد، توانستند نظامی را بر اساس عدالت اجتماعی که جامع جمیع جهات عدالت بود تشکیل دهند و عظیم‌ترین کاخ تمدن را با تشکیل اولین عدل اسلامی و ساختن برترین مجتمع انسانی در تاریخ بشریت بنیان نهند.

 

پيام 141 - قاطعيت در اجراي عدالت

پیام ۱۴۱

قاطعیت در اجرای عدالت

پیامبر اسلام (ص) با همه حلم و عفو و ملایمتی که داشت و در قبال تضییع حقوق شخصی با گذشت و اغماض باور نکردنی رفتار می‌کرد. زمانی که حقی پایمال می‌شد ،یا حریم شرع مورد تجاوز قرار می‌گرفت، یا حکمی از احکام الهی معطل می‌ماند، چنان خشمگین می‌شد که چیزی، خشم الهی او را جلوگیر نبود، تا آن‌که احقاق حق کند و باطل را طرد نماید. «یَغضِبُ لِرَبّهِ عَزّ وَ جَلَّ وَ لَا یَغضِبُ لِنَفسِهِ.» از هیچ کس ابایی نداشت، و هر کس پا از حریم الهی بیرون می‌گذاشت در هر مقام و موقعیتی که قرار داشت، محکوم بود و پیامبر اکرم (ص) با جدیت تمام فرمان مجازاتش را صادر می‌کرد و یا مجازات او را شخصاً به عهده می‌گرفت. در نظرش همه در حق یکسان بودند. ملاکش حق بود و به آن عمل می‌کرد. گر چه خود یا یاران او متضرر می‌شدند. 

  وقتی از خانۀ یکی از انصار سرقتی شد و یک یهودی و یک مسلمان متهم گشتند، جمع کثیری از انصار پیش آن حضرت آمده، فشار آوردند که برای حفظ آبروی مسلمانان و بالخصوص انصار، و نظر به دشمنی‌های علنی یهود ،مرد یهودی مجازات شود، ولی بر رسول اکرم (ص) پس از تحقیق چنین معلوم گردیده بود که مرد یهودی بی‌گناه است، لذا با قاطعیت تمام از یهودی طرفداری کرده و مرد مسلمان را محکوم نمود.

این رفتار پیامبر (ص) مانند سایر اعمال او تجسم قرآن کریم بود:

«وَ لَا یَجرِ مَنَّکُم شَنَئَانُ قَومٍ عَلَی اَن لَا تَعدِلُوا.»

نباید عداوت گروهی شما را بر آن دارد که از طریق عدل بیرون روید.

نمودی دیگر از خشم رسول الله (ص) در فتح مکه نمایان شد که لرزه بر دل‌ها انداخت. پیامبری که از آن همه آزار و اذیت اهل مکه نسبت به خود و یارانش چشم‌پوشی کرده است، یک باره در برابر تخلف زنی آن هم از شریف‌ترین دودمان قریش تصمیمی اتخاذ می‌کند که حتی برای بعضی از یارانش هم تازگی دارد.

جریان از این قرار بود که زنی به نام فاطمه مخزومی که از قبیلۀ بنی مخزوم بود، مرتکب سرقت شد. او را نزد پیامبر (ص)  بردند و جرم وی به ثبوت رسید. قریش تصور می‌کردند که وقتی پیامبر (ص) در مقابل این همه آزار و اذیت آن ها عکس‌العملی جز محبت و گذشت نشان نداده است، در این مورد هم عفو و اغماض پیشه خواهد کرد. ولی با کمال تعجب دیدند رسول خدا(ص)  برای اجرای حکم الهی و بریدن دست آن زن در تدارک هستند. در این‌جا بود که سخت به تکاپو افتادند؛ زیرا برای قریش بسیار ناگوار بود که دست یکی از افراد قبیلۀ آن ها به جرم دزدی بریده شود. ابتدا فکر می‌کردند که با پرداختن تاوان می‌توانند از زیر بار حد و تحمل کیفر رها شوند؛ ولی رسول اکرم (ص) بر تصمیم خود پا بر جا بود. آن زن با مشاهدۀ اوضاع برای نجات خود به یکی از همسران پیامبر (ص) پناه برد و از او خواست که شفاعت او را کند، ولی این شفاعت هم سودمند نیفتاد. به عنوان آخرین حربه، اسامة پسر زید بن حارثه را که مانند پدرش نزد پیامبر (ص) محبوبیت خاصی داشت وادار کردند که به شفاعت برود؛ ولی همین که زبان به شفاعت گشود، رنگ صورت پیشوای عظیم‌الشان اسلام از شدت خشم برافروخت و عتاب فرمود:

  آیا در مقابل حدی از حدود الهی شفاعت می‌کنی؟ و دستور مجازات صادر نمود. اسامه متوجه غفلت خود گردید و از لغزش خود عذر خواست.

رسول خدا (ص) آن روز مردم را به مسجد فرا خواند و خطبه‌ای کوتاه بدین مضمون ایراد فرمود:

«اقوام و ملل پیشین دچار سقوط و انقراض شدند بدین سبب که در اجرای قانون عدالت، تبعیض روا می‌داشتند. هر گاه یکی از طبقات بالا مرتکب جرم می‌شد، او را از مجازات معاف می‌کردند و اگر کسی از زیردستان به جرم مشابه آن مبادرت می‌کرد، او را مجازات می‌نمودند. قسم به خدایی که جانم در قبضۀ اوست، در اجرای عدل دربارۀ هیچ کس فرو گذاری و سستی نمی‌کنم. اگر فاطمه دختر محمد مرتکب چنین عمل ناستوده‌ای می‌شد، بی‌گمان دست او را می‌بریدم.»

و بدین ترتیب در عمل نشان دادند که همۀ طبقات و نژادهای بشری در برابر قانون الهی مانند دانه‌های یک شانه برابرند. از جمله موارد دیگر این‌که سمره بن جندب در محوطه‌ای که متعلق به یکی از انصار بود درخت خرمایی داشت و راه ورود به آن محوطه از خانه مسکونی همان مرد انصاری می‌گذشت. سمره برای آن‌که به درخت خود سرکشی کند، بدون اجازه وارد آن خانه می‌شد و به محوطه می‌رفت. انصاری که از عمل سمره ناراحت شده بود از وی خواست که هر بار قبل از ورود به منزل اجازه بگیرد، ولی سمره به درخواست او توجه نکرد و همچنان بدون اجازه وارد منزل می‌شد. مرد انصاری به شکایت نزد پیامبر اکرم (ص) آمد و جریان را به عرض رساند.

حضرت رسول (ص) سمره را احضار کردند و گفته‌های شاکی را به اطلاعش رساندند و صریحاً فرمودند: هر وقت خواستی از منزل انصاری عبور کنی، اجازه بگیر. سمره از اطاعت امر رسول اکرم نیز ابا کرد و از قبول استجازه سر باز زد. حضرت با مشاهدۀ این وضع پیشنهاد کردند که درخت خود را بفروشد و ضمناً برای آن‌که او را در انجام معامله تشویق فرماید قیمت آن را به چند برابر بالا برده و سرانجام فرمودند به هر مبلغی که مایلی، آن را واگذار کن. سمره از معاملۀ درخت نیز خودداری کرد و برای فروش آن ولو به چند برابر قیمتش حاضر نشد. سپس حضرت او را به جنبۀ معنوی توجه دادند و در مقابل استجازه یا فروش درخت به وی وعدۀ پاداش اخروی دادند. ولی سمره باز هم نپذیرفت، وقتی مرحلۀ مدارا و ملایمت و تشویق به پایان رسید، رسول خدا (ص) با صلابت و قاطعیت تمام خطاب به سمره فرمودند:

«اِنَّکَ رَجُلٌ مُضَارٌّ وَ لَا ضَرَرَ وَ لَا ضِرَارٌ فِی الِاسلَامِ ».

رسول اکرم (ص) با این عبارت کوتاه یک اصل کلی را در اسلام پایه‌گذاری کرده و به پیروان خود خاطر نشان فرمودند که این اصل همه جا و همیشه لازم‌الاجرا است و فقهای اسلام بر مبنای آن قاعدۀ لاضرر را تأسیس کردند که بر اساس این قاعده در ابواب گوناگون فقهی همواره احکام و فتاوی بسیاری صادر شده و می‌شود. تو مردی هستی زیان‌رسان و در دین اسلام زیان دیدن و زیان رساندن وجود ندارد. سپس رو به مرد انصاری نموده و فرمودند: «برو درخت خرما را از زمین در آور.» آن‌گاه رسول خدا (ص) به سمره فرمودند: «حالا برو درخت را هر جا که می‌خواهی بکار.»

پیامبر اکرم (ص) راز قاطعیت خود را در اجرای حدود الهی و حفظ حریم حق در تمثیلی چنین بیان فرموده‌اند:

«قومی در سوار شدن به کشتی قرعه کشیدند. پس بعضی از ایشان در طبقۀ بالا و بعضی در طبقۀ پایین جا گرفتند. پس ساکنان طبقۀ پایین برای استفاده از آب به محل ساکنان طبقه بالا می‌گذشتند. از این رو گفتند اگر ما در محل سکونت خودمان شکافی در کشتی پدید آوریم تا به هنگام برداشتن آب باعث آزار ساکنان طبقۀ بالا نشویم.

در این صورت هر گاه اهل کشتی ایشان را در اجرای خواست خود آزاد گذارند، همگی هلاک خواهند شد و اگر از ایشان جلوگیری کنند رستگار خواهند گشت. و همگی نجات خواهند یافت.» (نهج‌الفصاحه، ص 682)

بدیهی است دریافت رموز این تمثیل منوط به تأمل و اندیشه در آن خواهد بود.

 

پيام 140- قدرداني و حق شناسي

پیام ۱۴۰

قدردانی و حق شناسی

قدردانی پیامبر (ص) از کسانی که به نحوی در زندگی او نقشی داشته‌اند، بی‌نظیر است. سیرۀ پیامبر اسلام به پیروان خود این پیام را می‌رساند که اگر انسان نتواند حق هم‌نوع خود را به جا آورد، هرگز نمی‌تواند حق خالق خویش را ادا کند.

رسول اکرم (ص) با وجود این‌که دست‌پروردۀ رب‌ العالمین بود، باز به آن هایی که در ظاهر عهده‌دار مراقبت و پرورش او بودند، یا در پیشبرد اهداف عالیۀ او، کمکی ولو ناچیز کرده بودند، احترام و محبت خاصی قائل می‌شد، و از هر فرصتی برای اظهار تشکر و قدردانی از ایشان استفاده می‌کرد و آن‌چه که برای خدمت و یاری آنان از دستش برمی‌آمد، انجام می‌داد.

رسول اکرم (ص) تنها توجه به حق پدر و مادر، خویشان و اقربا نداشت، بلکه نسبت به کمک و مساعدت هر کس، در هر شکلی قدردان و نسبت به آن ها سپاس‌گزار بود. دقت و حساسیت پیامبر (ص) در این زمینه، تابلوهایی در زندگی او ترسیم کرده است که در تاریخ بی‌نظیر است.

در مسجد پیامبر زنی جارو می‌کشید و شب‌ها همان‌جا می‌خوابید و مردم هزینه زندگی او را می‌دادند. شبی رسول اکرم (ص) او را درمسجد نیافتند، جویای حال او شدند. گفتند که از دنیا رفته و او را به خاک سپرده‌اند. اصحاب می‌پنداشتند که مرگ این زن برای ایشان چندان اهمیتی ندارد. به همین دلیل این خبر را به اطلاع حضرت نرسانده بودند. رسول اکرم (ص) از شنیدن خبر مرگ آن زن متأثر شده با همراهان به سر قبرش شتافتند، نماز میت خواندند و برایش طلب آمرزش کردند.

در تاریخ مهر و وفا و قدردانی و حق‌شناسی، نمونه‌ای زیباتر از قدردانی حضرت محمد (ص) نسبت به دایه‌هایش «ثویبه» و «حلیمه سعدیه» وجود ندارد.

ثویبه کنیز ابولهب بود که چهار ماه ایشان را شیر داد. با این همه ثویبه تا آخرین لحظات عمرش مورد توجه و تقدیر پیامبر اسلام و همسرش خدیجه علیها سلام بود. رسول اکرم (ص)  پس از بعثت کسی را فرستادند تا او را از ابولهب بخرد که او امتناع ورزید، اما تا آخر عمر از کمک‌های پیامبر (ص) بهره‌مند بود. هنگامی که پیامبر  (ص) از جنگ خیبر برگشتند و از مرگ او آگاه شدند، آثار تأثر در چهره حضرت هويدا گشت و از فرزند او سراغ گرفتند تا در حق او نیکی کنند ، ولی خبر یافتند که او زودتر از مادر فوت کرده است.

حلیمه که مدتی عهده‌دار زندگی ایشان بود، وقتی به دیدار فرزند خود می‌آمد، رسول اکرم (ص) ردای خود را زیر پای او پهن می‌کرد. وقتی که حلیمه از فشار گرسنگی سال سخت به ایشان پناه می‌برد، پیامبر (ص)  از دیدن او بسیار خوشحال مي شدند و به سخنانش گوش می‌دادند و موقع رفتن چندان به او کمک می‌کردند که بی‌نیاز می‌شد و از رنج قحط و تنگدستی نجات می‌یافت. وفا و حق‌شناسی پیامبر (ص)  محدود به دایه نمی‌گشت، بلکه قوم و قبیلۀ او را نیز فرا می‌گرفت.

در جنگ «حنین» پس از آن‌که قبیلۀ «هوازن» در برابر لشکر اسلام شکست خورده و فرار را بر قرار ترجیح دادند، زنان و کودکانشان اسیر شدند. سران قبیله عموی رضاعی محمد (ص) را که خود از آن قبیله بود به رسم شفاعت نزد او آوردند، تا مگر به احترام آن شفیع بر ایشان ببخشاید و اسیرانشان را آزاد سازد.

رسول اکرم (ص) به پاس حرمت عموی رضاعی خود نزد مبارزین اسلام زبان به شفاعت گشود، تا زنان و کودکان قبیلۀ او را بخشیدند و در آن میان چون تنی چند از آزاد ساختن اسیران خود امتناع کردند، حضرت خود آن اسراء را خرید و آزاد کرد. همچنین داستان وفای پیامبر (ص)  درباره «ام ایمن» سرگذشت عاطفی مهیج و مؤثری است.

محمد (ص)  شش ساله بود که مادرش به هنگام بازگشت از زیارت تربت عبدالله در سرزمین «ابوا» در وسط راه مکه و مدینه دیده از جهان فرو بست و سرپرستی حضرت را بر عهدۀ آن کنیزک گذاشت. ام ایمن، علاوه بر پرستاری، وظیفۀ مادری کودک را نیز بر عهده گرفت. او در آن بیابان سهمگین و سوزان که چابک سواران مسلح هر لحظه خود را در معرض هزاران خطر می‌دیدند، همۀ همّ خود را به نگه داری محمد (ص) اختصاص داد، و کودکی را که روزگار برای دومین بار شرنگ یتیمی به کامش می‌افشاند، بر فراز جهاز شتر چون جان شیرین در آغوش گرفت و در پناه حفظ و حراست خود جای داد، تا او را به مکه رساند و به دست جدّ امجدش عبدالمطلب سپرد.

پیامبر (ص) در سراسر عمر، این حق را دربارۀ آن کنیزک پاس می‌داشت و او را مادر خطاب می‌کرد و در تأمین نیازمندی‌هایش می‌کوشید.

 

قدردانی از خدیجه

می‌دانیم اولین بانویی که به پیامبر اسلام (ص)  ایمان آورد، حضرت خدیجه علیها سلام بود.

رسول اکرم (ص) خدمات ارزندۀ خدیجه را هرگز فراموش نکرده و همواره از ایشان به احترام یاد می‌کردند. مکرر می‌فرمودند:

«به خدا قسم، پروردگار عالم بهتر از خدیجه را به من نصیب نفرمود. در آن هنگامی که همه به من کفر ورزیدند، او به من ایمان آورد. در آن دمی که همه مرا تکذیب می‌کردند، او مرا تصدیق نمود. آن‌گاه که مردم مرا از مال خود محروم ساختند، او با دارایی و ثروت خود به مساوات و کمکم شتافت و خداوند از او (نه از سایر زنان) به من فرزند عنایت کرد.»

قدردانی رسول اکرم  (ص) از خدیجه به این‌جا ختم نمی‌شود، آن حضرت حتی به دوستان خدیجه نیز احترام می‌کردند و از حال آن ها جویا می‌شدند.

یک روز بانویی سالخورده در مدینه به دیدن پیغمبر  (ص) آمد. حضرت با احترام کامل و شادی تمام به استقبال او شتافتند. جامۀ بُرد خود را زیر پای او بگستردند. آن‌گاه چون دیدار به پایان رسید، عایشه راز آن احترام را بجست. پیامبر (ص)  فرمود: این بانویی است که در ایام خدیجه به دیدن ما می‌آمد.

روزی رسول خدا(ص)  در راه کنار پیرزنی ایستادند و از او احوال پرسی کردند و با صدای بلند با هم صحبت کردند. پس حضرت فرمود: 

«رعایت سابقۀ دوستی از علامت «ایمان» است. این پیرزن در زمان خدیجه، به دیدن ما می‌آمد.»

همچنین عایشه حکایت می‌کند که بسیار اتفاق می‌افتاد که چون گوسفندی در خانه پیامبر (ص) ذبح می‌شد، آن را به قطعاتی قسمت می‌کرد و می‌فرمود: این ها را برای دوستان خدیجه بفرستید.

اما دریغا، پیامبری که این چنین درس قدردانی داد و این اندازه قدردان و حق‌شناس بود، به فرمودۀ حضرت علی(ع) : 

  «از خوبی‌های پیامبر قدردانی نشد، در حالی‌که نیکی‌های وی بر قریشی و عرب و عجم جاری بود، آیا کسی پیدا می‌شود که نیکی‌هایش به مردم برتر از نیکی‌های رسول خدا (ص) به آنان باشد؟ ما اهل بیت هم از خوبی‌هامان‌ قدردانی نشد و همچنین برگزیدگان از مؤمنین از نیکی‌هایشان ‌قدردانی نمی‌شود!»

 

پيام 139 - تشويق و تنبيه

پیام ۱۳۹

تشویق و تنبیه

لطف حق با تو مداراها کند           چون که از حد بگذرد رسوا کند

(مولوی)

آنان که با مدارا و ملایمت اصلاح نمی‌شوند، با تنبیه و مجازات اصلاح می‌شوند:

«مَن لَم یُصلِحُهُ حُسنُ المُدَارَاةِ یُصلِحهُ حُسنُ المُکَافَاة.»                          (غررالحکم، ج2، ص 178)

کسی که با خوش‌رفتاری اصلاح نشود، با خوب کیفر کردن اصلاح شود.

آن‌جا که مدارا و ملایمت و کرامت درمان کننده نیست، کیفر و مجازات و اهانت، چاره‌ساز است:

«مَن لَم تُصلِحهُ الکَرَامَةُ أَصلَحَتهُ الإِهَانَة.» (همان، ص 235)

کسی که او را کرامت اصلاح نکند، اهانت و خواری اصلاح کند.

تنبیه و مجازات به عنوان آخرین روش مورد استفاده قرار می‌گیرد و آن‌چه مورد نکوهش و کیفر واقع می‌شود، عمل و صفت نادرست است و نه شخصیت فرد؛ و در آن به هیچ وجه انتقام و دشمنی جای ندارد، درست همانند عمل پزشکی حاذق و دلسوز نسبت به بیمار خود است. علی (ع) در توصیف پیامبر اکرم (ص)  و عملکرد آن حضرت در اصلاح مردمان و معالجۀ آنان چنین فرمود:

«طَبِیبٌ دوّارٌ بِطِبِّهِ قَد أَحکَمَ مَرَاهِمَهُ، وَ أَحمَی مَوَاسِمَهُ، یَضَعُ ذَلِکَ حَیثُ الحَاجَة إِلَیهِ، مِن قُلُوبٍ عُمي، وَ آذَانٍ صُمٍّ، وَ أَلسِنَةٍ بُکمٍ ؛ مُتَتَبِّعٌ بِدَوَائِهِ مَوَاضِعَ الغَفلَةِ، وَ مَواطِنَ الحَیرَةِ.»

(نهج‌البلاغه، خطبه 108)

او طبیبی است که به وسیلۀ طب و معالجۀ خویش [برای بهبودی امراض مهلک و بیماری‌های گوناگون در میان مردم] همواره گردش می‌کند، و مرهم‌هایش را به خوبی آماده ساخته و ابزارها را سرخ کرده و تافته است. آن را به هنگام حاجت بر دل‌هایی نهد که از دیدن حقیقت نابیناست و گوش‌هایی که ناشنواست و زبان‌هایی که ناگویاست. با داروی خود دل‌هایی را جوید که در غفلت است، و یا – از هجوم شبهت – در حیرت.

 

مشی پیامبر اکرم (ص)

آن حبیب خاص ربّ العالمین، اقسام تشویق‌ها را اعم از معنوی، زبانی، رفتاری، مقامی، مالی و غیره به کار می‌گرفت و هر جا چاره‌ای جز تنبیه [به منظور بیداری و مجازات به قصد جدا ساختن فرد از بدی] نبود، همچون پزشکی حاذق، بهترین روش مداوا را اجرا می‌کرد. «سکونی» از امام صادق (ع) روایت کرده است که گفت: همانا پیامبر (ص) لشکری را [برای جنگ] فرستاد، پس چون برگشتند بدیشان فرمود:

«مَرحَباً بِقَومٍ قَضَوُا الجِهَادَ الأَصغَرَ وَ بَقِيَ عَلَیهِمُ الجِهَادُ الأَکبَرُ. فَقِیلَ : یَا رَسُولَ اللهِ وَ مَا الجِهَادُ الأَکبَرُ؟ قَالَ: جِهَادُ النَّفسِ.» (کافی، ج5، ص 12)

آفرین به گروهی که جهاد کوچک را به جای آوردند، و جهاد بزرگ بر آنان باقی ماند. گفته شد: ای رسول خدا، جهاد بزرگ کدام است؟ فرمود: جهاد با نفس.

تشکر و قدردانی از مردم در سیرۀ پیامبر، جایگاه ویژه‌ای داشت و آن حضرت هر عمل و صفت نیکویی را مورد تشویق و قدردانی قرار می‌داد و آن را چون تشکر و قدردانی از خداوند معرفی می‌فرمود:

«لَا یَشکُرُ اللهَ مَن لَا یَشکُرُ النَّاسَ.» (من لا یحضره الفقیه، ج4، ص 380)

کسی که از مردم تشکر و قدردانی نکند، از خداوند تشکر و قدردانی نکرده است.

تشویق و قدردانی جلوه رحمت و محبت است و پیامبر اکرم (ص) ، مظهر تامّ رحمت و محبّت الهی بر خلق بود. تنبیه و مجازات کردن‌های آن حضرت نیز از رحمت و محبت برمی‌خاست و جلوه‌ای از آن بود؛ و با توجه به عمل و صفتی که پیامبر می‌خواست فرد را دربارۀ آن هشدار دهد و بیدار کند یا مجازات نماید و کیفر دهد، از شدّت و ضعف برخوردار بود. در این‌جا به نمونه‌هایی اشاره می‌شود.

«بخاری» به اسناد خود از قول «ابن عمر» آورده است که پیامبر اکرم (ص) به دیدار فاطمه (س) رفت، امّا داخل خانه نشد و بازگشت. زمانی که علی (ع) به خانه آمد، فاطمه (س) ماجرا را برای او باز گفت. علیu نزد پیامبر رفت و علّت را جویا شد. پیامبر فرمود که پردۀ نقش‌داری به در خانه آویخته دیدم و سپس اضافه کرد: مرا با دنیا چه کار؟ علی(ع)  نزد فاطمه (س) بازگشت و آن‌چه از پیامبر شنیده بود بیان کرد. فاطمه (س) گفت: مرا به آن‌چه نظر و خواست آن حضرت است، فرمان ده؛ و علی (ع) گفت:

   آن پرده را نزد فلان کس که خانواده‌ای محتاجند، بفرست. (صحیح بخاری، ج3، ص 327) 

تنبّهی لطیف برای انسانی کامل.

از جمله تنبیه‌های زیبا در دوران مدیریت رسول خدا  (ص) برخورد آن حضرت با کسانی بود که از شرکت در غزوۀ احد، خودداری کرده بودند. پس از بازگشت مسلمانان از پیکار احد، آنان شبی را در خانه‌های خود گذراندند و فردای آن روز پس از نماز صبح پیامبر به بلال فرمود تا مردم را برای تعقیب دشمن فرا خواند و جز آنان که دیروز همراه بوده‌اند، کسی حقّ همراهی با آنان را ندارد. پیامبر آنان را فاقد صلاحیت برای همراهی می‌دانست و با این برخورد آنان را مطرود معرفی می‌کرد. در این میان «جابر بن عبدالله بن عمرو بن حَرام» که پدرش «عبدالله» در احد به شهادت رسیده بود، نزد پیامبر رفت و گفت : پدرم مرا به خاطر هفت خواهرم در مدینه گذاشت و به من گفت: پسرم، سزاوار نیست که این هفت زن را بی‌سرپرست در مدینه بگذاری؛ و من هم در راه جهاد، تو را بر خود مقدّم نمی‌دارم. پس نزد خواهرانت بمان. من هم به گفتۀ پدرم در مدینه نزد خواهرانم ماندم و در پیکار احد شرکت نکردم، اکنون مرا به همراهی خویش سرافراز گردان. رسول خدا (ص) به جابر اجازۀ همراهی داد و او تنها کسی بود که در احد شرکت نکرده بود، ولی در غزوۀ «حمراء الاسد» همراه پیامبر بود.               (المغازی، ج1، ص 334)

مشخص است که از جمله اهداف پیامبر تنبیه آنان بود که از یاری آن حضرت خودداری کرده بودند تا جایگاهی در جامعه و منزلتی نزد مردمان نداشته باشند و این تنبیه روانی از یک سو آنان را در صورت شایستگی بیدار و اصلاح کند و از سوی دیگر هشداری باشد برای دیگران.

بدین ترتیب مسلمانان شکست خورده، در حالی‌که بیشتر آنان مجروح و زخم دیده بودند، همراه پیامبر از مدینه خارج شدند و تا «حمراء الاسد» که در هشت میلی مدینه بود، رفتند و در آن‌جا اردو زدند و مدتی ماندند. شب‌ها در پانصد محل آتش می‌افروختند. این حرکت سپاه قریش را که تصمیم به بازگشت از میانۀ راه و یکسره کردن کار مسلمانان و حکومت مدینه را داشتند، دچار بیم کرد و فکر بازگشت را از سرشان به در کرد. آنان از منطقه خارج شدند و پیامبر در حالی‌که خطر قریش را رفع کرده بود و سپاه شکست خورده در احد را نسبت به بی‌انضباطی و کوتاهی‌شان در نبرد متنبّه ساخته بود و آمادگی مسلمانان را برای دفاع به نمایش گذارده بود، به مدینه بازگشت.

رسول خدا  (ص) هر جا دملی چرکین بود، آن را نیشتر می‌زد و غدّه‌هایی را که چاره‌ای جز جراحی نداشت، جراحی می‌کرد. داستان «سمره بن جُندَب» از آن جمله است.

«زُراره» از امام باقر (ع) روایت کرده است که «سَمُرَه بن جُندَب» درخت خرمایی در زمینی داشت که راه آن از میان خانۀ مردی از انصار بود و هر گاه که برای سرکشی یا بهره‌برداری می‌رفت، سرزده و بدون اطلاع قبلی داخل خانۀ مرد انصاری می‌شد. مرد انصاری به او گفت: تو همیشه سرزده وارد خانۀ ما می‌شوی و ما را در حالاتی می‌بینی که مایل نیستیم کسی ما را در آن حالات ببیند؛ پس از این هر موقع خواستی بیایی اجازه بگیر. «سَمُرَه» گفت: من از راه خود به سوی درخت خرمای خود می‌روم و در این کار از کسی اجازه نخواهم گرفت. مرد انصاری نزد رسول اکرم (ص) رفت و از او شکایت کرد. پیامبر «سَمُرَه» را احضار کرد و به او گفت: فلان مرد انصاری از تو شکایت دارد و می‌گوید تو بر او و خانواده‌اش سرزده و بدون اجازه وارد می‌شوی، پس از این هنگام ورود اجازه بگیر. «سَمُرَه» گفت: من در راه خود به سوی درخت خود می‌روم، چرا از او اجازه بگیرم؟ پیامبر فرمود: حال که حاضر به اجازه گرفتن نیستی، آن درخت را واگذار و به جای آن، درخت خرمای دیگر در مکانی دیگر بگیر. «سَمُرَه» نپذیرفت. پیامبر بر آن افزود تا آن‌که حاضر شد به جای یک درخت خرما، در مکانی دیگر، ده درخت خرما به او بدهد، اما «سَمُرَه» باز هم نپذیرفت. پیامبر فرمود: به جای این درخت، یک درخت خرما در بهشت برای تو تضمین می‌کنم. باز هم نپذیرفت. رسول اکرم (ص) به او فرمود: تو مردی سخت‌گیر هستی و نباید کسی به کسی زیان رساند. سپس امر کرد آن درخت را از ریشه کندند و نزد او انداختند. (کافی، ج5، ص 262) بدین ترتیب «سَمُرَه» مجازات شایسته خود را دید.

 

آداب تشویق و تنبیه

برای آن‌که تشویق و تنبیه تأثیری مثبت و رشد دهنده و اصلاح‌کننده داشته باشد، لازم است آدابی در آن رعایت شود که به برخی اشاره می‌شود.

تشویق و تنبیه به عمل و صفت نیک و بد تعلق دارد و برای آن است که نیکوکار به نیکی تمایل بیشتری یابد و بدکار از بدی دور شود؛ و نباید رنگ و صورت دیگری از جمله رشوه یا تطمیع یا عادت به خود گیرد. امیر مؤمنان(ع)  دربارۀ پاداش و کیفر خداوند فرموده است:

«إِنَّ اللهَ سُبحَانَهُ وَضَعَ الثَّوابَ عَلَی طَاعَتِهِ، وَ العِقَابَ عَلَی مَعصِیَتِهِ، زِیَادَةً لِعِبَاِدِه عَن نِقمَتِهِ، وَ حِیَاشَةً لَهُم إِلَی جَنَّتِهِ.» (نهج‌البلاغه، حکمت 368)

خداوند سبحان پاداش را بر اطاعتش و کیفر را بر معصیتش قرار داده است تا بندگانش را از خشم و عذاب خویش بازدارد و آنان را به سوی بهشتش روانه سازد.

پاداش و کیفر الهی به «ثواب» و «معصیت» تعلق می‌گیرد و نه چیز دیگر. البته لازم است در قدردانی و تشویق نه از حدّ تجاوز کرد و نه کوتاهی کرد. امیر مؤمنان (ع) فرمود:

«الثَّنَاءُ بِأَکثَرَ مِنَ الِاسِتحَقاقِ مَلَقٌ، وَ التَّقصِیرُ عَنِ الِاستِحقَاقِ عَيُّ أَو حَسَدٌ.» (همان، حکمت 347)

ستایش بیش از استحقاق، تملّق است و کمتر از استحقاق درماندگی یا رشک بردن است.

لازمۀ برپاداشتن حقّ و عدل آن است که هر کس را به اندازه‌ای که شایسته است، ستود و مقام و منزلتش را آشکار نمود. در تنبیه نیز این امر باید رعایت شود.

«الإِفرَاطُ فِي الملَامَة یُشِبُّ نَارَ اللَّجَاجَةِ.» (غررالحکم، ج1، ص 88)

افراط در سرزنش کردن، میزان لجاجت را افزون‌تر می‌کند.

از جمله آداب مهم در تنبیه و مجازات آن است که تخلّف و جرم ریشه‌یابی گردد و تنبیه و مجازات به عنوان آخرین راه حل به کار گرفته شود و اندازه و نوع آن کاملاً مناسب انتخاب شود و به هیچ وجه در آن زیاده‌روی صورت نگیرد؛ و تنبیه نباید به گونه‌ای انتخاب شود که موجب لجاجت، ستیزگی، گستاخی و مانند آن گردد. البته در اجرای تنبیه و مجازات ضروری نباید اهمال و تعویق روا داشت.

 

پیام 138 - محمد(ص) بر کرسی داوری

پیام ۱۳۸

محمّد (ص)بر کرسی داوری

برای آن‌که بتوان به حق داوری کرد، باید از عجله در قضاوت پرهیز داشت و جز حقّ و عدل را ملاحظه نکرد. از طریق امیر مؤمنان (ع) و امام باقر (ع)  روایت شده است که رسول خدا (ص)  فرمود:

«إِذَا تَقَاضی إِلَیکَ رَجُلَانِ فَلَا تَقضِ لِلإَوَّلِ حَتَّی تَسمَعَ مِنَ الآخَرِ، فَإِنَّکَ إِذَا فَعَلتَ ذلِکَ تَبَیَّنَ لَکَ القضَاءُ.»                                                                   (من لا یحضره‌الفقیه، ج3، ص 13)

هرگاه در مقام قضاوت میان دو نفر قرار گرفتی، در ارتباط با سخنان نفر نخست قضاوت مکن تا سخنان دیگری را نیز بشنوی، که اگر چنین کنی قضاوت برای تو روشن خواهد شد.

 پیامبر اکرم (ص) زمامداران و قضات خود را بدین امر توصیه می‌کرد. از علی (ع) روایت شده است که گفت وقتی پیامبر مرا به یمن اعزام می‌کرد، فرمود:

«إِذَا تُحُوکِمَ إِلَیکَ فَلَا تَحکُم لِأَحَدِ الخَصمَینِ دُونَ أَن تَسأَلَ مِنَ الآخَرِ.»

                (وسائل‌الشّیعه،ج18، ص 159)

آن‌گاه که محاکمه به نزد تو آوردند، به سود هیچ یک از دو طرف حکم مکن تا آن‌که از دیگری نیز پرسش نمایی.

همچنین در خبری دیگر آمده است که رسول خدا (ص) هنگام اعزام علی (ع) در این باره به او چنین آموخت:

«إِنَّ النَّاسَ سَیَتَقَاضَونَ إِلَیکَ فَإِذَا أَتَاکَ الخَصمَانِ فَلَا تَقضِ لِواحِدٍ حَتَّی تَسمَعَ الآخَرَ، فَإِنَّهُ أَجدَرُ أَن تَعلَمَ الحَقَّ.»                                                                     (تفسیرالعیّاشی، ج2، ص 75)

مردم به نزد تو خواهند آمد تا میان آنان قضاوت کنی، پس هنگامی که دو طرف نزاع به نزدت آمدند، در مورد هیچ یک داوری مکن، تا این‌که سخن دیگری را بشنوی، زیرا این شیوه برای آن‌که حق را دریابی، مناسب‌تر است.

 

پرهیز از داوری در حال نامناسب

انسان در حال خشم و غضب، اندوه و دلتنگی، ترس و وحشت و هر حال دیگری که او را از درست اندیشیدن دور می‌کند، از داوری صحیح باز می‌ماند؛ پس لازم است برپادارندگان حقّ و عدل از داوری در چنین احوالی پرهیز کنند تا حقّی ضایع و ستمی روا نگردد. امام صادق (ع) از رسول خدا (ص) روایت کرده است که فرمود:

«مَنِ ابتَلی بِالقَضَاءِ فَلَا یَقضِي وَ هُوَ غَضبَانٌ.»                                      (کافی، ج7، ص 413)

کسی که مبتلا به کار قضاوت شد (مسئولیت قضاوت را پذیرفت) در حال خشم قضاوت نکند.

همچنین علی (ع) به «شُرَیح» قاضی فرمود:

«إِن غَضِبتَ فَقُم وَ لَا تَقضِیَنَّ وَ أَنتَ غَضبَانٌ.»                         (کافی، ج7، ص 413)

اگر خشمگین شدی، از مقام قضاوت برخیز؛ و هرگز در حال خشم و غضب داوری مکن.

رسول خدا (ص)  در ضمن وصایای خود به علی (ع) فرمود:

«إِیَّاکَ وَ خِصلَتَینِ: الضَّجرَ وَ الکَسَلَ، فَإِنَّکَ إِن ضَجِرتَ لَم تَصبِر عَلَی حَقٍّ، وَ إِن کَسِلتَ لَم تُؤَدِّ حَقّاً.»                                                                      (مکارم‌الاخلاق، ص434)

از دو خصلت بپرهیز: از تنگ حوصلگی و تنبلی، که اگر تنگ حوصله بشوی هیچ حقّی را نمی‌پذیری، و اگر تنبل باشی، حق هیچ چیز را ادا نمی‌کنی.

امیر مؤمنان (ع) در این باره به «شُرَیح» قاضی چنین تعلیم کرد:

«إِیَّاکَ وَ التَضَجُّرَ وَ التَّأَذِّيَ فِي مَجلِسِ القَضَاءِ الَّذِي أَوجَبَ اللهُ فِیهِ الأَجرَ وَ یُحسِنُ فِیهِ الذُّخرَ لِمَن قَضَی بِالحَقِّ... وَ لَا تقعُدنَّ فِي مَجلِسِ القَضَاءِ حَتَّی تَطعَمَ.»           (کافی، ج7، ص 413)

بپرهیز از آن‌که با تنگ حوصلگی و احساس ناراحتی در مجلس قضاوت حضور یابی؛ زیرا خداوند برای قضاوت ثواب قرار داده و برای کسی که به حق قضاوت نماید، پاداش نیکویی مقرر فرموده است... و هرگز با شکم گرسنه بر مسند قضاوت منشین.

و از پیامبر اکرم  (ص) نقل کرده‌اند:

«لَا یَقضي القَاضِي بَینَ اثنَینِ إِلَّا وَ هُوَ شَبعَانُ رَیَّانُ.»             (کنزالاعمال، ج6، ص 103)

نیابد قاضی در حال گرسنگی و تشنگی میان دو نفر داوری کند.

شیخ طوسی (ره) در این باره می‌نویسد:

«و چون [قاضی] خواهد که به قضا بنشیند، باید که کارهای خویشتنش که نفس وی بدان متعلّق بود، از پیشتر ببرد تا به حکومت پردازد؛ و فارغ باشد، و دل وی بدان مشغول نباشد... و به داوری کردن ننشیند در آن حال که خشم گرفته بود، یا گرسنه یا تشنه بود، یا دل مشغولی بود به بازرگانی، یا خوفی یا اندوهی یا تفکّری در چیزی از این چیزها.»                      (النهایه فی مجرد الفقه و الفتاوی، ج1، ص 340)

بنابراین برای ادای حقّ و عدل، از داوری در احوال نامناسب باید پرهیز داشت تا پیامدهای خانمان‌سوز حکم باطل و ستم، گریبان‌گیر ادارۀ امور نشود.

 

رعایت مساوات

از جمله آدابی که لازم است در داوری رعایت شود، مساوات همه جانبه در کار قضاوت است. از «اُمّ سلمه» روایت شده است که گفت: شنیدم رسول خدا (ص) می‌فرمود:

«إِذَا ابتُلِيَ أَحَدُکُم بِالقَضَاءِ بَینَ المُسلِمینَ فَلیُسَوِّ بَینَهُم فِي النَّظَرِ وَ المَجلِسِ وَ الإِشَارَهِ، وَ لَا یَرفَع صَوتَهُ عَلَی أَحَدِ الخَصمَینِ أَکثَرَ مِنَ الآخَرِ.»                                    (اخبارالقضاة، ج‌1، ص 31)

کسی که مسئولیت قضاوت میان مسلمانان را پذیرفت، باید در نگاه و جایگاه نشستن و اشاره میان آنان مساوات را رعایت کند، و نباید صدای خود را بر یک طرف نزاع بلندتر از دیگری کند.

پیشوایان حقّ و عدل تأکید داشتند که رعایت مساوات به عنوان یکی از آداب قضاوت حفظ شود.

 

پیام 137 - استقرار عدالت  هدف حکومت

پیام ۱۳۷

استقرار عدالت، هدف حکومت

فرو فرستادن کتاب‌های آسمانی برای آن است که در جامعۀ بشری اختلاف ناشی از بغی و ستم رفع گردد و هر صاحب حقّی به حقش برسد و روابط افراد با یکدیگر عادلانه باشد و هر کس از دیگری به میزانی بهره‌مند شود که آن دیگری نیز از او به همین میزان بهره می‌برد و این، همان عدالت اجتماعی است. قرآن کریم اصول ثابت و لایتغیر کتاب‌های پیشین را حفظ کرده و کامل‌ترین راه تحقّق حق و عدل را ارائه کرده است که رسالت پیامبر خاتم (ص)  و اوصیایش در همین جهت بوده است.

وَأَنزَلْنَا إِلَيْكَ الْكِتَابَ بِالْحَقِّ مُصَدِّقاً لِّمَا بَيْنَ يَدَيْهِ مِنَ الْكِتَابِ وَمُهَيْمِناً عَلَيْهِ فَاحْكُم بَيْنَهُم بِمَا أَنزَلَ اللّهُ وَلاَ تَتَّبِعْ أَهْوَاءهُمْ عَمَّا جَاءكَ مِنَ الْحَقِّ؛

و قرآن را به حق بر تو فرستادیم که بر حقیقت و درستی همه کتاب‌های آسمانی پیشین گواهی می‌دهد و نگاهبان بر آن هاست. پس بدان‌چه خداوند فرو فرستاده، میان آنان حکم (حکومت) کن و با روی گرداندن از آن حقّی که به سوی تو آمده است، از هوا و هوس آنان پیروی مکن. (مائده:48)

رسول خدا (ص)  مأمور به برپایی حق و عدل و استقامت در این راه بود:

فَلِذَلِكَ فَادْعُ وَاسْتَقِمْ كَمَا أُمِرْتَ وَلَا تَتَّبِعْ أَهْوَاءهُمْ وَقُلْ آمَنتُ بِمَا أَنزَلَ اللَّهُ مِن كِتَابٍ وَأُمِرْتُ لِأَعْدِلَ بَيْنَكُمُ (شوری:15)

پس برای این – برای وحدت دین و عدم پراکندگی در آن – [آنان را به برپا داشتن دین] بخوان و چنان‌که فرمان یافته‌ای استوار و پایدار باش و از هوا و هوس‌های آنان پیروی مکن، و بگو: به کتابی که خدا فرو فرستاده است، ایمان آوردم و فرمان یافته‌ام تا میان شما به عدل و داد رفتار کنم.

خداوندپیامبر گرامیش رامأموردعوت به آیین واحد الهی و برپایی حق و عدل کرده است؛ و از آن‌جا که هوا و هوس‌های مردم از موانع بزرگ در این مسیر است، به آن حضرت فرمان می‌دهد که در این راه پیرو تمایلات و منافع شخصی این و آن نشود و استوار بر اجرای حق و عدل بماند. بنابراین برای برپا داشتن حقّ و عدل که مقصد فرو فرستادن کتاب الهی است، زمامداران باید آن‌گونه که خداوند فرمان داده است به حق عمل کنند و از اعمال نظر و سلیقۀ شخصی بپرهیزند و در این راه پیرو خواسته‌های باطل دیگران نشوند؛ و حتّی در برخورد با دشمنان نیز رعایت حقّ و عدل را بنمایند.

يَا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُواْ كُونُواْ قَوَّامِينَ لِلّهِ شُهَدَاء بِالْقِسْطِ وَلاَ يَجْرِمَنَّكُمْ شَنَآنُ قَوْمٍ عَلَى أَلاَّ تَعْدِلُواْ اعْدِلُواْ هُوَ أَقْرَبُ لِلتَّقْوَى وَاتَّقُواْ اللّهَ إِنَّ اللّهَ خَبِيرٌ بِمَا تَعْمَلُونَ؛

ای کسانی که ایمان آورده‌اید، همواره برای خدا قیام کنید و گواهان به عدل و داد باشید؛ و دشمنی با یک گروه شما را بر آن ندارد که عدالت نکنید؛ عدالت کنید که آن به پرهیزگاری نزدیک‌تر است و از خدا پروا کنید که خدا بدان‌ چه می‌کنید آگاه است. (مائده:8)

رسول خدا  (ص) در ادارۀ امور جز به برپایی حقّ و عدل نمی‌اندیشید و همۀ تلاش بیست و سه سالۀ دوران رسالت آن حضرت، در همین جهت بود. علی (ع) در توصیف سیرۀ آن حضرت فرموده است:

«سِیرَتُهُ القَصدُ وَ سُنَّتُهُ الرُّشدُ وَ کَلَامُهُ الفَصلُ وَ حُکمُةُ العَدلُ.»                   (نهج‌البلاغه، خطبه 94)

راه و رسم او معتدل، و روش او صحیح و متین، و سخنانش روشن‌گر حق از باطل، و حکمش عادلانه بود.

پیام‌آور حق و عدل، با تمام وجود برای برپایی راستی و عدالت مبارزه کرد. باطل را در هم کوبید و حق را آشکار نمود و عدالت را جاری ساخت؛ و در این راه حتّی یک قدم عقب ننشست. علی(ع) در خطبه‌ای که صلوات فرستادن بر پیامبر اکرم  (ص) را تعلیم داده است، (الغارات، ج1، ص 159) ویژگی‌های آن حضرت را چنین توصیف می‌کند:

«آشکار کنندۀ حق به وسیله حق، و شکست دهندۀ لشکریان باطل، و در هم کوبندۀ شوکت گمراهان. با تمام قدرت، سنگینی بار رسالت را تحمّل کرد، و به فرمانت قیام نمود و به سرعت در راه رضا و خشنودیت گام برداشت و حتّی یک قدم عقب نگذاشت، و از هیچ تصمیمی سست نگشت. پذیرای وحیت با دل و جان، حافظ عهدت [با ارادۀ محکم]، و پیشرو برای اجرای فرمانت؛ تا آن‌که شعلۀ فروزان حق را برافروخت و راه را برای هر گمشده روشن کرد، و دل‌هایی که در فتنه و گناه فرو رفته بودند، به واسطه او هدایت شدند. پرچم‌های حق را برافراشت و احکام نورانی اسلام را برپاساخت.»                                                                                                                (نهج‌البلاغه، خطبه 72)

مدیریّت رسول خدا (ص)  بر اصل برپایی حق و عدل استوار بود و کارگزاران خود را بدان فرمان می‌داد. دستورالعمل‌ها و فرمان‌های حکومتی آن حضرت، گویای آن است که برپایی حق و عدل و لوازم آن باید به عنوان بنیادی‌ترین اصل، پیوسته حفظ شود. از آن جمله عهدنامۀ «مُعاذ بن جَبَل» است، آن هنگام که پیامبر او را به عنوان فرماندار به یمن فرستاد:

«ای مُعاذ، کتاب خدا را به آنان بیاموز و ایشان را بر اساس اخلاق پسندیده به نیکی تربیت کن. هر یک از افراد نیک یا بد مردم را در جایگاه [مناسب] خودش قرار ده و امر خدا را در میان آنان اجرا کن و بر دخالت در امر و مال مردم کسی را جرأت مده؛ زیرا این حکومت و اموال، ملک [شخصی] تو نیست. و امانت آنان را – در هر چیز کم یا زیاد– ادا کن. و بر تو باد به مدارا و گذشت، البته بدون آن‌که حقّی را پایمال کنی که مبادا نادان بگوید حقّ خدا را پایمال کرده‌ای. و از رفتار و کردار کارگزارانت در هر مورد که ممکن است از ناحیۀ آن به تو عیبی وارد شود، پوزش بطلب، تا مردم پوزش تو را بپذیرند. سنتّ‌های دوران جاهلیّت را – جز آن‌چه اسلام بر آن صحّه گذاشته است – از میان بردار. تمام دستورهای اسلام را اعم از خرد و کلان [در جامعه] برپا دار و آشکار کن؛ و باید بیشترین توجه تو به نماز باشد؛ زیرا پس از اقرار به دین، نماز سَرِ اسلام به شمار می‌رود، و خدا و روز جزا را پیوسته به یاد مردم آور و آنان را موعظه کن؛ زیرا این کار مردم را در انجام دادن آن‌چه خداوند دوست دارد، یاری و تقویت می‌نماید. آن‌گاه معلّمان را در میان ایشان پراکنده کن، و همواره خداوندی را که بازگشت همه به سوی اوست، پرستش کن و در راه خدا از سرزنش هیچ سرزنش کننده‌ای هراس به خود راه مده. 

  تو را سفارش می‌کنم به: پرهیزگاری، صداقت در گفتار، وفاي به عهد و پیمان، ادای امانت، ترک خیانت، نرمی‌ گفتار، پیشی گرفتن در سلام، حفظ حقوق همسایه، مهربانی با یتیم، خوب انجام دادن کار، کوتاه کردن آرزوها، دوستی آخرت، ترس از حساب، ملازمت بر ایمان، فهمیدن قرآن، فرو خوردن خشم، فروتنی با مردم. 

  و تو را بر حذر می‌دارم از این‌که: مسلمانی را ناسزا گویی، یا از گناهکاری پیروی کنی، یا پیشوای عادلی را نافرمانی کنی، یا راست‌گویی را تکذیب نمایی، یا دروغگویی را تصدیق کنی. پروردگارت را در مشاهدۀ هر درخت و سنگی به یاد آور، و برای هر گناه، توبه‌ای تازه کن؛ توبۀ گناه پنهان را در نهان و توبۀ گناه آشکار را در عیان. 

  ای مُعاذ، اگر چنین نبود که می‌دانم تو را جز در روز قیامت ملاقات نخواهم کرد، وصیّتم را کوتاه می‌کردم. ولی می‌دانم که پس از این تو را ملاقات نخواهم کرد؛ 

 و ای مُعاذ، بدان که محبوب‌ترین شما نزد من کسی است که مرا با همان حالی ملاقات کند که از من جدا می‌شود.»                                 (تحف‌العقول، ص 19)

رسول خدا (ص) وظایف مُعاذ را برای ادارۀ امور بر اساس حقّ و عدل مشخّص ساخته است، از جمله: تعلیم و تربیت مردم، فرق گذاشتن میان نیکان و بدان و قرار دادن آنان در جایگاه مناسبشان، اجرای قوانین به مساوات، ادای امانت در همه چیز، مدارا و گذشت بدون پایمال شدن حق، میراندن احکام باطل و جور و زنده ساختن احکام حقّ و عدل. عهدنامۀ «عمرو بن حَزم» نیز دستورالعملی است حکومتی در جهت برپاداشتن حق وعدل:

«بسم الله الرّحمن الرحیم؛ این سخنی است از جانب خدا و فرستادۀ او: ای کسانی که ایمان آورده‌اید! به پیمان‌ها وفا کنید. عهدنامه‌ای است از جانب محمّد نبی، فرستاده خدا، به عَمرو بن حَزم آن‌گاه که او را به یمن اعزام می‌کرد. او را به تقوای الهی در همۀ کارها فرمان می‌دهد، که خداوند با تقواپیشگان و نیکوکاران است. 

  به او فرمان می‌دهد: همان‌گونه که خداوند فرمان داده است، پیوسته طرفدار حق باشد و مردم را به نیکی بشارت دهد و به آن فرمان دهد، و به مردم قرآن بیاموزد و بدان آگاهشان سازد، و از زشتی‌ها بازدارد؛ و بیاموزد که انسانی جز با طهارت به قرآن دست نزند، و مردم را به آن‌چه به سود یا زیان آنان است، آگاه سازد، و در انجام دادن حق با مردم همراهی کند، و در ستمگری‌ها بر آنان سخت گیرد. زیرا خداوند ستم را ناپسند دارد و از آن نهی کرده است، 

  آن‌گاه که فرمود: هان، لعنت خدا بر ستمکاران باد. و مردم را به بهشت و عمل در جهت آن ترغیب کند، و از آتش و عمل در جهت آن بیم دهد، و با مردم بیامیزد تا فهم در دین را به آنان بیاموزد... و اگر در میان مردم گرایش و دعوت به قبیله‌گرایی و عشیره‌گرایی وجود دارد، ایشان را از آن نهی کند، و باید گرایش و دعوت آنان به سوی خدای بزرگ باشد که شریکی برای او نیست؛ پس آنان که مردم را به خدا نمی‌خوانند، بلکه به قبایل و عشایر دعوت می‌کنند، باید با شمشیر ادب شوند، تا دعوت ایشان به سوی خداوند یکتای بی‌شریک باشد... 

   و هر یهودی یا نصرانی که با طیب نفس و از روی اخلاص اسلام آورد از مؤمنان به شمار می‌رود و هر سود و بهره‌ای که برای مسلمانان هست، برای او نیز هست و هر زیان و خطری که برای مسلمانان هست، برای او نیز هست؛ و هر یهودی یا نصرانی که بر دین خود باقی بماند، به اجبار از دینش برگردانده نمی‌شود و بر عهده هر فرد غیر مسلمان بالغ [که در ذمّه و پناه مسلمانان زندگی می‌کند] خواه مرد یا زن، آزاد یا برده، یک دینار یا به جای آن انواع پارچه یا لباسی است که باید بپردازد، پس هر که این وجه را بپردازد، در ذمّه و پناه خدا و فرستاده‌اش است، و هر که ممانعت کند، دشمن خدا و فرستاده‌اش و همۀ مؤمنان است.»                                            (سیره ابن هشام، ج4، ص 265)

در این عهدنامه نیز رسول خدا (ص) برای ادارۀ امور بر اساس حقّ و عدل وظایفی را معیّن کرده است، از جمله: اجرای حق و عدل آن‌گونه که خداوند فرمان داده است نه با اعمال رأی و سلیقه شخصی، بشارت و فرمان دادن به مردم به خیر و نیکی، تعلیم و تربیت مردم، راهنمایی و ارشاد مردم به آن‌چه سبب سود و زیانشان است، نرمی و مهربانی با ستمدیدگان و سختی و شدّت در برابر ستمگران، بشارت و انذار مردم و تشویق و تنبیه آنان. محو گرایش‌های باطل و برپا ساختن گرایش‌های حق، مساوات در اجرای حق به طور یکسان برای عموم.

(در اسات فی ولایه الفقیه و فقه الدوله الاسلامیه، ج2، ص 12)

برای آن‌که حق برپا و عدالت جاری شود لازم است اموری چند مورد توجّه و اهتمام قرار گیرد؛ از جمله :

 

اجرای حقّ و قانون به مساوات

رسول خدا  (ص) در اجرای حق، همگان را یکسان می‌دید و به مساوات عمل می‌کرد. در خبر حسین (ع)از امیر مؤمنان (ع) در توصیف آن حضرت آمده است:

«صَارُوا عِندَهُ فِي الحَقِّ سواءً.»                             (الطبقات‌الکبری، ج1، ص 424)

همه نزد او در حق مساوی بودند.

پیامبر اکرم  (ع) در اجرای قانون ملاحظه‌ای جز ملاحظه حق نمی‌کرد و اجازه نمی‌داد هیچ کس خود را فراتر از قانون بداند و هیچ چیز سبب زیر پا گذاشتن قانون شود.

خود را نیز در برابر قانون مانند همگان می‌دانست. نقل کرده‌اند که در غزوۀ بدر، پس از آن‌که سپاه اسلام بر سر چاه‌های بدر موضع گرفت، پیامبر به مرتب کردن صف‌ها مشغول شد. «سَواد بن غَزیَّه» جلوتر از صف ایستاده بود. پیامبر با چوبۀ تیری که در دست داشت به شکم او زد و فرمود: «ای سَواد! در صف و ردیف بایست!» سَواد گفت: «ای رسول خدا، به دردم آوردی! تو را سوگند می‌دهم به کسی که تو را به حق و عدل برانگیخته است که قصاص مرا بازدهی!» پیامبر شکم خود را برهنه کرد و فرمود: «قصاص کن!» سَواد پیامبر را در آغوش گرفت و بر سینه آن حضرت بوسه زد. پیامبر فرمود: «چرا چنین کردی؟» گفت: «ای رسول خدا، اوضاع چنین است که می‌بینی و کاری این‌گونه فرا رسیده است، ترسیدم که کشته شوم، خواستم که آخرین عهد من با شما چنین باشد که شما را در آغوش گیرم.» رسول خدا (ص) دربارۀ او دعا کرد. برخی شبیه این ماجرا را در آخرین روزهای زندگی پیامبر نقل کرده اند.

  (امالی الصدوق، ص 506)

رسول خدا (ص) آن‌قدر بر رعایت تساوی حقوق تأکید داشت که در نبردها اهل بیت خود را پیشاپیش لشکر قرار می‌داد و آنان بیش از هر کس در راه اسلام تلاش کردند و آسیب دیدند. امیر مؤمنان (ع) در نامه‌ای به معاویه این واقعیت را به او یادآور شد:

«وَ کَانَ رَسُولُ اللهِ – صَلَّی اللهُ عَلَیهِ وَ آلِهِ – إِذَا احمَرَّ البَأسُ وَ أَحجَمَ النَّاسُ، قَدَّمَ أَهلَ بَیتِهِ فَوَقَی بِهِم أَصحَابَهُ حَرَّ السُّیُوفِ وَ الأَسِنَّهِ.»                                           (نهج‌البلاغه، نامه 9)

رسول خدا (ص) چون کارزار سخت می‌شد و مردم پای پس می‌نهادند، اهل بیت خود را پیشاپیش لشکر قرار می‌داد و بدانان یارانش را از سوزش نیزه‌ها و شمشیرها حفظ می‌کرد.

مشی پیامبر این‌گونه بود و تربیت شدگان سیرۀ آن حضرت نیز جز آن راه را نپیمودند. علی(ع) در خطبه‌ای هنگام عزیمت برای پیکار صفیّن فرمود:

«الطَّرِیقُ مُشتَرَکٌ وَ النَّاسُ فِي الحَقِّ سَواءٌ.»                      (نهج‌السعادة، ج2، ص 97)

راه [حق] راهی است همگانی و مردم در حق یکسان و برابرند.

امیر مؤمنان (ع) در عهدنامۀ مالک اشتر درباره اجرای حق و قانون به مساوات، بدو نوشت:

«و حق را از آنِ هر که باشد، نزدیک یا دور (خویش یا بیگانه)، رعایت و اجرا کن، و در این باره شکیبا باش و این شکیبایی را به حساب خدا بگذار. هرچند این رفتار با خویشاوندان و اطرافیانت باشد [و موجب فشار بر آنان شود]؛ و عاقبت آن را با همۀ دشواری که دارد، چشم دار، که پایان آن پسندیده است و سرانجامش فرخنده.»

(نهج‌البلاغه، نامه 53)

امام(ع)  به مالک اشتر می‌آموزد هر کسی که حقی بر او واجب می‌شود، لازم است آن حق ادا شود، خواه خویش و خواه بیگانه. اگر خویشان و نزدیکان نیز دست تعدّی گشودند یا عصیانی کردند که می‌بایست مجازات شوند، بدون ملاحظه، باید حقّ و عدل درباره آنان جاری شود. در این باید شکیبا بود و به فشارها و اعتراض‌های باطل اعتنا نکرد و این بردباری را به حساب الهی گذارد و به حق عمل کرد و چشم امید به خدا داشت و پاداش از او خواست.


پیام 136 - انتقاد

پیام ۱۳۶

انتقاد

«مَن لَا یَهتَمُّ بِأَمرِ المُسلِمِینَ فَلَیسَ مِنهُم ؛ وَ مَن لَم یُصبِح وَ یُمسِ نَاصِحاً لِلّهِ وَ لِرَسُولِهِ وَ لِکِتَابِهِ وَ لِإِمَامِهِ وَ لِعَامَّهِ المُسلِمِینَ فَلَیسَ مِنهُم.»                                          (کنزالاعمال، ج9، ص 40)

رسول خدا (ص) :هر که به امر مسلمانان اهتمام نورزد از آنان نیست؛ و هر که در حال نصیحت و خیرخواهی نسبت به خدا و رسول و کتاب و پیشوایش و عموم مسلمانان صبح و شام نکند، از آنان نیست.

 

اهمیت و جایگاه نصیحت و انتقاد

«نصیحت» به معنای خیرخواهی؛ و «انتقاد» به معنای سره کردن، جدا کردن خوب از بد، به گزینی، خرده‌گیری و شرح معایب و محاسن چیزی است. (لغت‌نامه دهخدا) 

  از نشانه‌های یک مجموعۀ انسانی سالم و مدیریت صحیح، وجود روحیۀ نصیحت و انتقاد است. چنان‌چه در یک مجموعه رابطه زمامداران با مردم و بالعکس، رابطه‌ای مبتنی بر نصیحت و خیرخواهی و بیان معایب و محاسن امور در جهت به گزینی و اصلاح باشد، آن مجموعه، رشید و رو به کمال است و فقدان چنین رابطه‌ای موجب تباهی و سقوط است.

نصیحت از ماده «نَصح» و «نُصح» است. «نَصح» به معنای خالص شدن و خالص کردن است. «نَصَحَ العَسَل» یعنی عسل را صاف و خالص کرد؛ و «نُصح» به معنای خلوص و بی‌غلّ و غش بودن است. (لسان‌العرب، ج14، ص 158) سپس این تعبیر در مورد سخنانی که از روی نهایت خلوص نیت و خیرخواهی و عاری از تقلب و فریب و تزویر گفته می‌شود، به کار رفته است. (تفسیرالمنار، ج10، ص 587) پس «نصیحت» در برابر «غش» است و هر که دربارۀ کسی خالص باشد و هیچ‌گونه نظر شخصی و اغراض را دنبال نکند و هر کاری که می‌کند و هر سخنی که می‌گوید، منافع و مصالح آن فرد یا جمع را در نظر گیرد، اهل نصیحت است.                                            (تفسیرالتبیان، ج5، ص 279)

این اثیر در معنای واژۀ نصیحت می‌نویسد: «نصیحت واژه‌ای است که به وسیلۀ آن جمله، برای نصیحت شونده، خیرخواهی بیان شود و نمی‌توان این معنا را جز با همین واژه رساند.» (النهایه فی غریب‌الحدیث و الاثر، ج5، ص 63) راغب اصفهانی نیز می‌نویسد:

   «نصیحت ابراز عمل یا گفته‌ای است که صلاح نصیحت شونده در آن باشد.» (المفردات، ص 494) ابن فارس درباره این واژه آورده است که به مفهوم برقراری رابطه میان دو چیز و اصلاح میان آن دو است و از این رو به خیّاط، ناصح و به نخی که با آن خیّاطی می‌کنند، نِصاح گفته می‌شود. زیرا خیّاط دو قسمت پارچه را با نخ به یکدیگر متصل می‌کند و می‌دوزد. همان‌گونه که این واژه برای زمین سرسبزی که متصل بر آن باران بیارد به کار می‌رود.                                    (معجم مقاییس اللغه، ج5، ص 435)

بنابراین در واژۀ «نصیحت» دو عنصر اساسی دخیل است: خیرخواهی؛ و اتصال و علاقه میان دو چیز جدا از هم. نصیحت با انگیزۀ خیرخواهی و اصلاح امور، خود موجب علاقه و پیوند دل‌هاست و علاقه و پیوند دل‌ها، سبب نصیحت و خیرخواهی. یعنی میان علاقه و خیرخواهی، رابطه‌ای دوسویی برقرار است. در کلام مولای موحّدان، علیu، آمده است:

«النُّصْحُ ثَمَرهُ المَحَبَّةِ.»                                             (مستدرک‌الوسائل، ج12، ص429)

نصیحت نتیجۀ محبّت است.

«النََّصِیحَةُ تثمِرُ الوُدَّ.»                                            (غررالحکم، ج1، ص 42)

نصیحت دوستی به بار می‌آورد.

ادارۀ قلب‌ها جز با رابطه‌ای دو سویه بر اساس نصیحت و خیرخواهی ممکن نیست. در نظامی که رسول خدا (ص) به ارمغان آورد، زمامداران و مردم پیوسته در اندیشۀ خیرخواهی برای یکدیگرند و آنان که فاقد این روحیه‌اند، به تعبیر پیامبر خدا از مسلمانی بی‌بهره‌اند. در نظام دین، رابطۀ انسان و خدا، مؤمنان و کتاب خدا، زمامداران و مردم، همه بر نصیحت و خیرخواهی استوار است و این امر عین دینداری است. در حدیثی مشهور از پیامبر اکرم (ص) روایت شده است که فرمود:

«إِنَّ الدِّینَ النَّصِیحَةُ، إِنَّ الدِّینَ النَّصِیحَةُ، إِنَّ الدِّینَ النَّصِیحَةُ: لِلّهِ، وَلِکِتَابِهِ، وَلِنَبِیِّهِ، وَلِأَئِمّةِ المُسلِمینَ وَ عَامَّتِِهم.»                                                   (صحیح مسلم، ج2، ص 37)

بی‌گمان دین نصیحت است، دین نصیحت است، دین نصیحت است: برای خدا و قرآنش و پیامبرش و پیشوایان مسلمانان و همگی ایشان.

گفـت اَلدّینُ نَصیـحَه آن رسول              آن نصیحت در لغت ضدّ غُلول[1]

این نصیحت راستی در دوستی            درغُلولی، خاین و سگ پوستی (مولوی)

دین نصیحت و خیرخواهی و ضد زنجیرهای گران‌بار خیانت و ناراستی است ونصیحت راستی و خلوص در دوستی است؛ و دین بدون نصیحت، فاقد جان است. از رسول خدا  (ص) نقل کرده‌اند که فرمود:

«رَأسُ الدِّینِ النّصِیحَةُ لِلهِ وَ لِدِینِهِ وَ لِرَسُولِهِ وَ لکِتَابهِ وَ لِأَئمَّةِ المُسلِمینَ وَ لِلمُسلِمینَ عَامَّةً.»

(الجامع‌الصّغیر، ج1، ص 670)

سر [و اساس] دین نصیحت و خیرخواهی برای خدا و دین و فرستاده‌اش و کتاب او و پیشوایان مسلمانان و برای عموم مسلمانان است.

«قُرطُبی» می‌نویسد: «علما گفته‌اند نصیحت برای خدا این است که در اعتقاد به یگانگی خدا خالص بود و او را به صفات شایسته مقام الهی توصیف نمود و از هر نقصی منزّه دانست و به آن‌چه او دوست دارد، رغبت داشت و از آن‌چه موجب خشم اوست، دوری کرد؛ 

   و نصیحت برای رسول خدا این است که پیامبری او را تصدیق كرد و مقید و ملتزم به اطاعت اوامر و نواهی او بود و این‌که دوستان او را دوست داشت و دشمنان او را دشمن داشت و حرمت او را نگاه داشت و او و اهل بیتش را دوست داشت و او و سنّت او را تعظیم کرد و سنّت وی را پس از رحلتش با بحث و درس زنده نگه داشت و در آن تفقّه نمود و از آن دفاع کرد و آن را نشر داد و تبلیغ کرد و خود را به اخلاق ستوده و گرامی آن حضرت آراست؛ و نصیحت برای کتاب خدا نیز همین گونه است، یعنی خواندن و تفقّه کردن در آن و دفاع کردن از آن و یاد دادن آن به دیگران و احترام و عمل کردن به آن؛ و نصیحت پیشوایان مسلمانان این است که بر آنان خروج نکرد و ایشان را به سوی حق ارشاد نمود و در مواردی که غفلت کرده‌اند، آگاهی داد و متنبه ساخت و از آنان فرمان برد و حقوق واجبشان را ادا نمود؛

    و نصیحت برای عموم مسلمانان این است که از دشمنی کردن با آنان دست کشید و ایشان را راهنمایی و ارشاد کرد و صالحان آنان را دوست داشت و برای همگی‌شان دعای خیر کرد و طالب خیر و خوبی برای همۀ آنان بود.»                                  (الجامع‌الاحکام القرآن، ج8، ص 227)

چنان‌چه این اصل حیات‌بخش در میان مسلمانان جاری باشد، در همۀ وجوه، سعادت به آنان روی آورد. به تعبیر «رشید رضا» نصیحت در مفهوم عام خود رکنی از ارکان معنوی اسلام است که به سبب آن، مسلمانان نخستین و گذشتگان ما عزّت یافتند و پیروز شدند و با ترک آن، مسلمانان بعدی و آیندگان خوار شدند و شکست خوردند. (تفسیرالمنار، ج10، ص 587) به درستی گفته‌اند که مُلک بی‌نصیحت نتوان نگاه داشت.                                                                                   (لغت‌نامه دهخدا)

این اصل از چنان اهمیت و جایگاهی برخوردار است که رسول خدا(ص) در «حجّة الوداع» که مهم‌ترین و اساسی‌ترین مسائل امّت اسلامی را در مواقف آن بیان فرموده‌اند؛ ایشان در ضمن سخنرانی خود در مسجد «خیف» به این رکن رکین پرداختند و فرمودند:

«ثَلَاثٌ لَا یَغِلُّ عَلَیهِنَّ قَلبُ امرِیٍ مُسلِمٍ : إِخلَاصُ العَمَلِ لِلّهِ، وَالنَّصیحَةُ لِأَئِمَّةِ المُسلِمِینَ، وَ اللُّزُومُ لِجَمَاعَتِهِم.»                                                                              (الکافی، ج1، ص 403)

سه خصلت است که قلب هیچ مسلمانی نباید درباره آن خیانت کند:

خالص کردن عمل برای خدا، نصیحت پیشوایان مسلمانان و همراه بودن با جماعت مسلمانان.

نجات و سعادت مسلمانان در گرو آن است که رابطه زمامداران و مردم بر اساس نصیحت و انتقاد متقابل استوار شود. مردم از سر خیرخواهی، زمامداران را نصیحت کنند و معایب و محاسن امور را گوشزد نمایند و زمامداران، خود را مصون از خطا نیابند و پذیرای نصیحت و انتقاد شوند. زمامداران نیز از سر خیرخواهی، مردم را نصیحت کنند و آنان را به حق سوق دهند و از باطل باز دارند و مردم، حق را از آنان پذیرا شوند. در این صورت است که قلب‌ها با یکدیگر پیوند خورده، دست‌ها یاور یکدیگر می‌شود و کرامت و عزّت به آنان روی می‌کند. (سیره نبوی، دلشاد تهرانی، ص 185)

    رسول خدا  (ص) در صورت تحقق این اصل بهشت را برای آنان تعهّد کرده است:

«مَن یَضمِنُ لِي خَمساً أَضْمِنُ لَهُ الجَنَّة : النَّصِیحَة لِلّهِ عَزَّ وَ جَلَّ، وَ النَّصِیحَة لِرَسُولِهِ، وَ النَّصِیحَهُ لِکِتَابِ اللهِ، وَ النَّصِیحَة لِدینِ اللهِ و النَّصِیحَةُ لِجَمَاعَةِ المُسلِمِینَ.»                (الخصال، ج1، ص 294)

هر کس برای من پنج چیز را تعهّد کند، من بهشت را برای او تعهّد می‌کنم: نصیحت برای خدای بزرگ، برای فرستاده‌اش، برای کتاب خدا، برای دین خدا و برای عموم مسلمانان.

 این امر از چنان جایگاه و اهمیتی برخوردار است که پیامبر اکرم (ص) درباره‌اش فرموده است:

«ثَلَاثَةٌ رَفَعَ اللهُ عَنهُمُ العَذَابَ یَومَ القِیَامَةِ : الرَاضِي بَقَضَاءِ اللهِ، وَ النَّاصِحُ لِلمُسلِمِینَ، وَ الدَّالُ عَلَی الخَیرِ.»                                                                         (ارشادالقلوب، ص196)

سه گروه اند که خداوند روز قیامت عذاب را از آنان بر می‌دارد: راضیان به قضای الهی، نصیحت کنندگان مسلمانان، و راهنمایی کنندگان به نیکی.

 آنان که در جهت نصیحت مردمان گام برمی‌دارند، نزد خداوند از چنان قرب و مقامی برخوردارند که پیام‌آور حق درباره‌‌شان فرمود:

«إِنَّ أَعظَمَ النَّاسِ مَنزلَةً عِندَ اللهِ یَومَ القِیَامَة أَمشَاهُم فِي أَرضِهِ بِالنَّصِیحَةِ لِخَلقِهِ.»

           (کافی، ج2، ص 208)

بی‌گمان والاترین مردم از نظر مقام و مرتبه نزد خداوند در روز قیامت کسی است که برای نصیحت مردم در زمین بیشتر دوندگی کند.

جامعه‌ای که در آن نصیحت و انتقاد و خیرخواهی به عنوان یک اصل دنبال می‌شود، در زندگی این جهانی و آن جهانی سعادت قرینشان است. این اصل «حقّ واجب خداوند» بر بندگانش برای سعادت همه جانبۀ آنان است. امیر مؤمنان (ع) در ضمن خطبه‌ای در کارزار صفّین فرمود:

«مِن وَاجِبِ حُقُوقِ اللهِ عَلَی عِبَادِهِ النّصِیحَةُ بِمَبلَغِ جُهدِهِم، وَ التَّعَاوُنُ عَلَی إِقَامَةِ الحَقِّ بَینَهُم.»

        (نهج‌البلاغه، خطبه 216)

از حقوق واجب خداوند بر بندگانش، نصیحت و خیرخواهی با تمام توان و همکاری در برپا داشتن حق در میان خودشان است.

مردمانی که به این اصل پشت می‌کنند، در واقع به خیر و رحمت و برکت پشت می‌کنند.

«لا خَیرَ فِي قَومٍ لَیسُوا بِناصِحِینَ وَ لَا یُحِبُّونَ النَّاصِحِینَ.»               (غررالحکم، ج2، ص 367)

در مردمی که نصیحت کنندۀ یکدیگر نیستند و نصیحت کنندگان را دوست نمی‌دارند، خیری نیست.

صلاح و فساد جامعه‌ها به این اصل بستگی دارد و همۀ مصلحان، «ناصح» بوده‌اند و بر این اساس مردم را اداره می‌کردند.

 

مصلحان ناصح

مصلحان ناصح برای ادارۀ خلق در جهت حق، بر نصیحت تکیه داشتند و نیز مردم را دعوت می‌کردند که ناصح زمامداران و کارگزاران باشند. پیام‌آوران الهی خود را ناصح معرفی می‌کردند. حضرت نوح (ع) به مهتران قوم خود که با او و دعوتش به مخالفت برخاسته بودند فرمود:

أُبَلِّغُكُمْ رِسَالاَتِ رَبِّي وَأَنصَحُ لَكُمْ؛

من پیام‌های پروردگارم را به شما می‌رسانم و شما را نصیحت می‌کنم. (اعراف:62)

حضرت هود (ع)  در برخورد با مهتران قوم خود که کفر پیشه کرده بودند و او را متّهم به بی‌خردی و دروغ‌زنی می‌کردند فرمود:

أُبَلِّغُكُمْ رِسَالاتِ رَبِّي وَأَنَاْ لَكُمْ نَاصِحٌ أَمِينٌ (اعراف:68)

حضرت صالح (ع) به مستکبران قوم خود که از فرمان پروردگارشان سر بر تافته بودند فرمود:

لَقَدْ أَبْلَغْتُكُمْ رِسَالَةَ رَبِّي وَنَصَحْتُ لَكُمْ وَلَكِن لاَّ تُحِبُّونَ النَّاصِحِينَ؛

هر آینه پیام پروردگارم را به شما رساندم و شما را نصیحت کردم ولیکن شما ناصحان را دوست ندارید. (اعراف:79)

حضرت شعیب (ع) نیز در برخورد با مهتران قوم خود که استکبار کردند و کفر پیشه نمودند فرمود:

لَقَدْ أَبْلَغْتُكُمْ رِسَالاَتِ رَبِّي وَنَصَحْتُ لَكُمْ؛

هر آینه پیام‌های پروردگارم را به شما رسانیدم و شما را نصیحت کردم. (اعراف:93)

رسول اکرم (ص) برترین مصلحان ناصح بود. علی (ع) درباره آن پیشوای اوّلین و آخرین فرمود:

«أَشهَدُ أَنَّ مُحَمَّداً عَبدُهُ وَ رَسُولُهُ، أَرسَلَهُ وَ أَعلَامُ الهُدَی دَارِسَهٌ وَ مَنَاهِجُ الدِّینِ طَامِسَهٌ، فَصَدَعَ بِالحَقِّ وَ نَصَحَ لِلخَلقِ، وَ هَدَی إِلَی الرُّشُدِ وَ أََمَرَ بِالقَصدِ.»                                (نهج‌البلاغه، خطبه 195)

شهادت می‌دهم که محمد (ص) بنده و فرستادۀ اوست. وی را هنگامی‌فرستاد که نشانه‌های هدایت پنهان بود و راه‌های دین محو شده بود. پس حقّ را آشکار نمود و مردم را نصیحت فرمود، و آنان را به سوی کمال هدایت کرد و به میانه‌روی و عدالت فرمان داد.

آن حضرت رسالت نصیحت را در نهایت کمال انجام داد و به پایان برد. علی (ع) دربارۀ آن جلوۀ تام حقّ فرمود:

«بَلَّغَ عَن رَبِّهِ مُعذِراً وَ نَصَحَ لِأُمَّتِهِ مُنذِراً وَ دَعَا إِلَی الجَنَّة مُبَشِّراً.»

(همان، خطبه 109)

رسالت پروردگار را چنان رساند که برای کسی جای عذر نماند؛ و امّت خود را [از عدالت الهی] ترسانیده، نصیحت کرد؛ و آنان را مژده رسانده، به سوی بهشت دعوت کرد.

پیام‌آوران الهی «ناصح» بودند و می‌خواستند مردم نسبت به آن ها اهل نصیحت باشند. بخاری و مسلم به اسناد خود از قول «جَریر بن عبدالله» آورده‌اند که گفت :

«بَایَعْتُ رَسُولَ اللهِ  (ص) عَلَی إِقَامَهِ الصَّلَاة وَ إِیتَاءِ الزَّکَاةِ وَ النُّصحِ لِکُلِّ مُسلمٍ.»

(صحیح بخاری، ج1، ص 93)

با رسول خدا (ص) بر برپایی نماز و دادن زکات و نصیحت و خیرخواهی برای هر مسلمانی بیعت کردم.

رسول خدا (ص)  تأکید داشت که هم زمامداران و هم مردم اهل نصیحت و خیرخواهی برای یکدیگر باشند و از سر خیرخواهی انتقاد کنند تا جایی که نقل شده است که فرمود:

«أَیَّمَا وَالٍ وَلِي َشَیئاً مِن أَمرِ المُسلِمِینَ فَلَم یَنصَح لَهُم وَ یَجتَهِد لَهُم کَنَصِیحَتِهِ وَ جُهدِهِ لِنَفسِهِ کَبَّهُ اللهُ تَعَالَی عَلَی وَجهِهِ یَومَ القِیَامَةِ فِي النَّارِ.»                        (الجامع‌الصّغیر، ج1، ص 466)

هر زمامداری که به بخشی از زمامداری مسلمانان سرپرستی داشته باشد و نصیحت را مراعات نکند و نهایت تلاش و کوشش خود را در نصیحت ایشان همان‌گونه که برای خود به جا می‌آورد، انجام ندهد، خداوند او را در روز قیامت در جهنم سرنگون سازد.

 

رسول خدا در مقابل انتقادات

چنان‌که می‌دانیم همۀ مسلمانان به عصمت و مصونیت رسول اکرم  (ص) از خطا و گناه، ایمان داشتند و عمل آن حضرت را سزاوار اعتراض نمی‌دانستند، ولی در عین حال سیرۀ رسول اکرم  (ص) در رهبری بر این اساس استوار بود که با کمال ملایمت و با نهایت سعه صدر، اعتراضات را گوش می‌داد و توضیحات لازم را با منطق و دلیل ارائه می‌فرمود.

در غزوه حنین که سهمی از غنائم را به اقتضای مصلحت به نو مسلمانان اختصاص دادند، سَعد بن عُباده و جمعی از انصار که از پیشقدمان و مجاهدان بودند، زبان به اعتراض گشودند که چرا آن ها را بر ما ترجیح دادی؟ فرمود همگی معترضین در یک جا گرد آیند. آن‌گاه با بیانی شیوا و دلنشین آن ها را به موجبات این امر و به اشتباه خودشان واقف فرمود. به طوری که همگی آن ها به گریه افتادند و پوزش خواستند.

دستور داده بودند که هر گاه زمامداری کاری بر خلاف قانون عدل مرتکب شد، در مقام اعتراض برآیید. روزی به لشکری از مسلمانان مأموریت جنگی داده و شخصی را از انصار به فرماندهی آن ها نصب فرمودند. فرمانده در بین راه بر سر موضوعی بر آن ها خشمگین شد و دستور داد هیزم فراوانی جمع کنند و آتش بیفروزند. همین که آتش برافروخته شد، گفت: فرمان می‌دهم خود را در این آتش بیندازید. آن ها امتناع کردند. وقتی رسول اکرم  (ص ) از این ماجرا مستحضر شدند فرمودند:

«اگر اطاعت می‌کردید برای همیشه در آتش می‌سوختید. اطاعت در موردی است که زمامداران مطابق قانون دستوری بدهند.»

در تمام دوران زمامداری عثمان، امیر مؤمنان (ع) بر او انتقاد می‌کرد و خرده می‌گرفت و اغلب زبان به نصیحت او می‌گشود و او را متنبّه می‌ساخت و عثمان تصمیم به اصلاح امور مسلمانان می‌گرفت، ولی مروان رأی او را می‌زد و می‌گفت که اگر در برابر مخالفان نرمش نشان دهد، او را از خلافت خلع می‌کنند. (سیره علوی بهبودی، ص 58) عثمان، خائنان و متملّقان را ناصح و ناصحان را خائن و فتنه‌انگیز می‌پنداشت، چنان‌که با ابوذر غفاری (ره)- شاگرد راستین مدرسۀ نبوی و علوی – بر این اساس رفتار کرد. (الغدیر، ج8، ص 292) انتقادها و پرخاش‌های ابوذر به عملکرد عثمان و کارگزارانش جز از سر نصیحت و خیرخواهی نبود. او که راستگوترین مردمان بود، (الطبقات‌الکبری، ج4، ص 228) خود این چنین می‌گفت. ابن أبی الحدید معتزلی می‌نویسد:

«واقدی درخبری به اسناد خود از صهبان مولای اسلمیان آورده است که می‌گفته است: ابوذر را آن روز که نزد عثمان آوردند، دیدم؛ عثمان به وی گفت: تویی که چنین و چنان کردی! ابوذر گفت: تو را نصیحت کردم، پنداشتی خیانت می‌ورزم؛ و رفیقت [معاویه] را نصیحت کردم، همان‌گونه پنداشت. عثمان گفت: دروغ می‌گویی و می‌خواهی آشوب به پا کنی و دوستدار فتنه‌ای. شام را بر ما تباه کرده‌ای! ابوذر گفت: از روش دو رفیقت [ابوبکر و عمر] پیروی کن، تا هیچ کس را بر تو جای سخن نباشد. عثمان گفت: ای بی‌مادر! تو را چه به این کارها؟ ابوذر گفت: به خدا سوگند، هیچ عذری برای من نمی‌یابی مگر امر به معروف و نهی از منکر.» (شرح ابن ابی الحدید، ج8، ص 259)

تربیت یافتگان سیرۀ پیامبر (صالحان ناصح)، این‌گونه بودند. شأن مؤمن جز این نیست، زیرا نصیحت و خیرخواهی غریزه و خصلت مؤمن است، چنان‌که از امیر مؤمنان(ع)  وارد شده است :

«المُؤمِنُ غَرِیزَتُهُ النُّصْحُ.»                                           (غررالحکم، ج1، ص 64)

غریزۀ مؤمن نصیحت و خیرخواهی است.

سازمانی که رسول خدا (ص) به ارمغان آورد و روابطی که میان زمامداران و مردم برقرار کرد، بر نصیحت و انتقاد و خیرخواهی استوار بود؛ و نه بر تملّق و مجاملت و عیب‌پوشی از سر خیانت. برای سیر به سوی آن نظام و آن روابط، باید راه نصیحت و انتقاد متقابل گشوده باشد.

سلامت هر سازمان در گرو گشوده بودن راه نصیحت و انتقاد در آن است. زیرا در این صورت است که ناراستی‌ها، نابسامانی‌ها، ناتوانی‌ها آشکار می‌شود و راستی‌ها، درستی‌ها و توانمندی‌ها میدان رشد می‌یابد. در این حالت است که می‌توان از انحراف‌ها جلوگیری کرد و بر استواری‌ها افزود. با گشودن راه نصیحت و انتقاد، عرصه برای نیک‌خواهان گشوده و برای متملّقان بسته می‌شود. چاپلوسان و خیانت پیشگان در فضایی می‌توانند تنفّس کنند و به حیات انگلی و زالو صفتانه خود ادامه می‌دهند که جایی برای نصیحت و انتقاد نباشد.

 

پيام 135 - لزوم اطلاع رساني به مردم

پیام ۱۳۵

لزوم اطلاع رسانی

توجیه در امر مدیریت، اساس رفع گره‌ها و ادبارها و برداشتن موانع اقبال دل‌هاست. لازمۀ مدیریت بر قلب، توجیه و تبیین امور و پرهیز از حرکت توأم با شک و تردید است. بنابراین اگر در حین اجرای برنامه‌ها و سیر کارها، افراد دچار تردید و بدگمانی شوند، باید برای توجیه آنان اقدام کرد و زمامداران به صرف این‌که به خود اطمینان دارند و برنامه و مسیر خود را صحیح می‌دانند، نباید در توجیه مردمان کوتاهی روا دارند.

لزوم برطرف کردن بدگمانی مردم از والی

در مدیریت بر قلب، تلقّی مردم از امور به هیچ وجه نادیده گرفته نمی‌شود و هر گاه مردم درباره زمامداران دچار شک و تردید گردند و یا نسبت به عملکرد آنان گرفتار بدگمانی شوند، به برطرف ساختن آن همت می‌گمارند. برخورد رسول خدا  (ص) در جریان تقسیم غنائم غزوۀ «حُنَین» نمونه‌ای گویا و در خور توجه بسیار است.

در غزوۀ «حُنَین» و «هَوازن» غنائمی بسیار نصیب مسلمانان شد. پیامبر پس از جمع‌آوری تمام غنائم، اقدام به تقسیم آن کرد و از «مُؤَلِّفَۀِ قُلُوبُهُمْ» (تفسیرالعیّاشی، ج2، ص 91) یعنی دلجویی شدگان آغاز کرد و به آنان سهم‌های کلان داد. نوشته‌اند که رسول خدا  (ص) تمام این بخشش‌ها را از خمس غنائم که از آن خودش بود داد. (الاموال، ص 407) سپس به «زید بن ثابت» فرمود تا مردم را سرشماری کند و غنائم را نیز حساب نماید. آن‌گاه غنائم را میان مردم تقسیم کرد و به هر مردی چهار شتر و چهل گوسفند رسید و هر کس اسبی داشت، دوازده شتر و صد و بیست گوسفند گرفت. (المغازی، ج3، ص 949) چون رسول خدا  (ص) به مردانی از قریش و دیگر قبایل عرب بخشش‌هایی کرد و از این بابت به انصار چیزی نداد، آنان دچار بدگمانی و رنجش خاطر شدند.

«حسّان بن ثابت» قصیده‌ای در گله‌مندی و رنجیدگی آنان سرود و خواند. (سیره ابن هشام، ج4، ص 145) دیگران نیز زبان به شکایت گشودند. برخی گفتند: «رسول خدا قوم خود را بازیافت و اکنون به ما التفات نمی‌کند!»                                  (همان، ص 147)

این امر بر انصار گران آمد که شمشیر را اینان بزنند و غنیمت را آنان ببرند، آن هم کسانی که جز از سر مصلحت به اسلام گردن ننهاده بودند و جز در دشمنی با اسلام سابقه ای نداشتند. (صحیح بخاری، ج4، ص 523) دامنۀ گفتگو و شکوه بالا گرفت و در آن میان سخنانی شنیده می‌شد که هرگز شایستۀ انصار نبود و حتی برخی گفتند: 

  به خدا سوگند، پیامبر از قوم خود خوب استقبال کرد! از این رو «سعد بن عباده» نزد رسول خدا (ص) آمد و جریان را با پیامبر در میان گذاشت و گفت:

   «ای رسول خدا، این جماعت انصار در دل خویش از تو دربارۀ آن‌چه نسبت به غنائم کرده‌ای رنجیده‌اند و احساس ناخشنودی می‌کنند که آن همه را در میان قومت تقسیم کردی و قبایل عرب را عطاهای کلان بخشیدی و این جماعت انصار را بی نصیب گذاشتی.» پیامبر فرمود: «تو خود چه می‌گویی سعد؟» گفت: «من نیز با قوم خود هم‌سخنم.» رسول خدا  (ص) فرمود: «پس قومت را در این جایگاه جمع کن.» انصار متوجّه نبودند که پیامبر به آنان باارزش‌ترین و گران‌قدرترین چیز را داده است و در مقایسه با آن به قوم خود و دیگران هیچ نداده است. انصار جمع شدند. پیامبر نزدشان رفت و پس از حمد و ثنای الهی فرمود:

«ای گروه انصار، این چه سخنی است که از جانب شما برای من خبر آورده‌اند! و این چه رنجیدنی است که شما در دل خود احساس می‌کنید؟ مگر نه این‌که گمراه بودید و خدا هدایتتان کرد؟ نیازمند بودید و خدا بی‌نیازتان ساخت؟ و دشمن بودید و خدا دل‌هایتان را با هم پیوند داد؟»

انصار گفتند: «چرا، خدا و رسولش بیشترین منّت را بر ما دارند و بیشترین فضیلت را به ما کرده‌اند.» این پاسخ برای پیامبر بسنده نبود. فرمود: «پاسخ مرا نمی‌دهید ای گروه انصار!» آنان که سخت متأثر شده بودند گفتند: «چه پاسخی به تو دهیم ای رسول خدا؟ منّت و فضل از آن خدا و رسول اوست.» پیامبر فرمود:

«به خدا سوگند، اگر می‌خواستید، می‌گفتید و راست هم می‌گفتید و سخنتان را تصدیق می‌کردم که: تو در حالی نزد ما آمدی که تکذیبت کرده بودند و ما تصدیقت کردیم؛ بی‌یاور آمدی و یاریت کردیم؛ رانده شده بودی و پناهت دادیم؛ فقیر بودی و چندانت دادیم که همچون یکی ازخود ما گشتی. ای گروه انصار! آیا از این‌که با سبزینه‌ای از دنیا قومی را دل‌گرم کردم تا به اسلام رو کنند و شما را به اسلامتان واگذاشتم ،دلگیر شدید؟ ای گروه انصار، آیا راضی و خشنود نیستید که این مردم با گوسفند و شتر بروند و شما با رسول خدا به منازل خود بازگردید؟ سوگند به کسی که جان محمد در دست اوست، اگر هجرت نبود، من مردی از انصار بودم و اگر مردم همه بر راهی بروند و انصار بر راهی دیگر، من بر راه انصار می‌روم. خداوندا، بر انصار رحمت کن! بر فرزندان و فرزندان فرزندان انصار رحمت کن!»  

   (سیره ابن هشام، ج4، ص 147)

انصار چنان تحت تأثیر قرار گرفتند که همگی می‌گریستند. از آن‌چه در دل‌هایشان گذشته بود، خجل و شرمنده بودند. سخنان پیامبر غبار دل‌هایشان را رُفته بود و آتش محبّت پیامبر را در جانشان بیشتر افروخته بود. با لحنی آکنده از رقّت و خشنودی گفتند: «ما به این‌که سهم و بهره‌مان رسول خدا باشد، خشنود و سرافرازیم.» پیامبر بازگشت و انصار پراکنده شدند.                                                                                        (همان)

مشاهده می‌شود که پیامبر خدا با بدگماني و تردید و ناخشنودی پیروانش چگونه برخورد می‌کرد. چنان مسائل را برای آنان توجیه می‌کرد که جای هیچ‌گونه بدگمانی و ناخشنودی باقی نمی‌ماند. ادامه دهندۀ راه و رسم آن حضرت، علی (ص) در این باره در عهدنامۀ مالک اشتر بدو نوشت:

«وَ إِن ظَنَّتِ الرَّعِیَّةُ بِکَ حَیفاً فَأَصحِر لَهُم بِعُذرِکَ، وَ اعدِل عَنکَ ظُنُونَهُم بِإِصحَارِکَ، فَإِنَّ فِي ذلِکَ رِیَاضَةً مِنکَ لِنَفسِکَ، وَ رِفقاًً بِرَعیَّتِکَ، وَ إِعذَاراً تَبلُغُ بِهِ حَاجَتَکَ مِن تَقوِیمِهِم عَلَی الحَقِّ.»

(نهج‌البلاغه، نامه 53)

و هر گاه مردم نسبت به تو گمان بد ببرند، افشاگری کن و عذر خویش را در مورد آن‌چه موجب بدبینی شده، آشکارا با آنان در میان گذار، و با صراحت بدبینی ایشان را از خود برطرف ساز؛ زیرا این‌گونه صراحت، سبب تربیت اخلاقی تو و مدارا و  رافت با مردم است و توجیه کردن ایشان و این بیان عذر، تو را به مقصودت در سیر دادن آنان به حق می‌رساند.

امیر مؤمنان (ع)  به مالک اشتر می‌آموزد که اگر در ادارۀ امور کاری را انجام دادی که سبب بدگمانی و ناخشنودی مردم شد و گمان کردند که تو به ایشان ستم روا داشته‌ای و تو می‌دانستی که بر راه حق بوده‌ای و خطایی مرتکب نشده‌ای، ناخشنودی و بدگمانی مردم را نادیده مگیر. تصور مکن که چون درست عمل کرده‌ای، مردم هر چه می‌خواهند بگویند و بدانان بی‌اعتنا باشی. مسائل را برای آنان مطرح کن و همه چیز را پوست کنده در معرض دیدشان قرار بده و آنان را نسبت به عملکرد و مواضع خود توجیه کن. جریان را به گونه‌ای روشن کن که هیچ کس نتواند از فضای شبهه و ابهام سوءاستفاده کند که فضای ابهام و بدگمانی بهترین زمینه برای سوء استفاده‌هاست. گره‌ها را کاملاً برای مردم بگشا. «فَأَصحِر لَهُم بِعُذرِکَ»: «أَصحَرَ» از مادّۀ «صحرا» است، یعنی جایی که کاملاً باز و روشن است و چیزی مانع دید وسیع نیست. در پس عذر و دلیل خود را برای مردم صحرایی و روشن و بارز کن.

 (درس‌هایی از نهج‌البلاغه، ص311)

ادارۀ امور در فضای شبهه، تردید و بدگمانی و عدم توجیه مردم، نتیجه‌ای جز جدایی زمامداران و مردم و ناخشنودی مردم و سیر به سوی متلاشی شدن نظام ندارد. عدم اهتمام زمامداران در توجیه مردم، ستمی است به خودشان و مردم. تربیت یافتگان مدرسه پیامبر در توجیه مردمان نسبت به اقدامات خود، اهتمام داشتند.

پيام 134 - نفي احتجاب - قسمت دوم

قسمت دوم پيام ۱۳۴

 

ضرورت پرهیز از احتجاب

احتجاب زمامدار و مدیر نه تنها ارتباط قلبی با او را سست می‌کند و سبب دوری وی از مردم و مسائل و مشکلات ایشان می‌شود، بلکه آگاهی لازم برای ادارۀ امور را از وی سلب می‌کند. احتجاب، ارتباط‌های انسانی را می‌گسلد و مدیریت مبتنی بر روابط انسانی را به مدیریتی مبتنی بر روابط غیرانسانی تبدیل می‌سازد. (نهایة‌الارب، ج 6، ص 90) امیر مؤمنان (ع) در عهدنامۀ مالک اشتر بدو نوشت:

هیچ‌گاه خود را زمانی طولانی از رعیت پنهان مدار! زیرا دور بودن زمامداران از چشم رعایا خود موجب نوعی محدودیت و بی‌اطلاعی نسبت به امور است، و این چهره پنهان داشتن زمامداران، آگاهی ایشان را درباره مسائل نهانی قطع می‌کند. در نتیجه، بزرگ در نزد آنان کوچک، و کوچک بزرگ؛ کار نیک، زشت و کار بد، نیکو؛ و حق با باطل آمیخته می‌شود. و همانا والی انسانی است که آن‌چه را مردم از او پوشیده دارند، نداند؛ و حق را نشانه‌ای نبود تا بدان راست از دروغ شناخته شود. و تو به هر حال یکی از دو کس خواهی بود: یا مردی که نفس او در اجرای حق سخاوتمند است، پس چرا خود را بپوشانی و حقّ واجبی را كه بر عهدۀ توست نرسانی؟ یا کار نیکی را انجام ندهی که انجام دادن آن  را توانی؟ و یا به باز داشتن حق گرفتاری، که در این صورت مردمان به زودی خود را از درخواست از تو باز دارند؛ زیرا از بخشش تو نومیدند [و چاره ندارند]. با این‌که بیشتر نیازمندی مردمان برای تو چندان زحمتی ندارد؛ زیرا که شکایت از ستم است و عدالت خواستن یا در معاملتی انصاف جستن.             

(نهج‌البلاغه، نامه 53)

روشن است که زمامدار و مدیر، بشر است و زندگی خصوصی دارد و نیازمند استراحت است و نباید از او انتظار داشت که تمام اوقات خود را در اختیار مردم قرار دهد، پس قهراً ساعت‌هایی را جدا و دور از مردم است، اما نباید این جدایی و دوری طولانی شود، بلکه امام تأکید دارد که زمامدار و مدیر ارتباط فراوان با مردم داشته باشد و افراد مختلف بتوانند با وی تماس بگیرند و مسائلشان را بی پرده بیان کنند.

بسیار ظاهر شدن زمامدار و مدیر میان مردم و ارتباط برقرار کردن با آنان سبب الفت دل‌ها شده، مردم به اهتمام زمامدار و مدیر به اصلاح امور آگاه می‌شوند و او را دور و جدا از خود نمی‌بینند.                                                   (المجالس‌السنیّه...، ج2، ص 189)

«احتجاب» از یک سو ستمی به مردم است و از سوی دیگر ستمی به زمامدار و مدیر. «احتجاب» نوعی سخت‌گیری به مردم است؛ زیرا پیوند آنان را با وی قطع کرده یا سست می‌سازد؛ و نیز عاملی برای محروم ساختن زمامدار و مدیر از آگاهی‌های لازم است. وقتی مسئولان امور نتوانند با مردم ارتباط مستقیم داشته باشند، راه‌های کسب اطلاعات آنان محدود شده، بسیاری از امور برایشان پنهان مانده یا دگرگون جلوه داده می‌شود. بنابراین برای ادارۀ درست امور لازم است از احتجاب طولانی پرهیز کرد و از راه‌های مناسب ارتباط مستقیم با مردم را حفظ نمود. امیر مؤمنان (ع) در این باره به مالک اشتر فرمود:

«و بخشی از وقت خود را خاص کسانی قرار ده که به تو نیاز دارند. خود را برای کار آنان فارغ دار و در مجلسی عمومی بنشین و در آن مجلس برابر خدایی که تو را آفریده ، فروتن باش و سپاهیان و یارانت را که نگهبانانند یا تو را پاسبانان، از آنان بازدار، تا هر کس با صراحت و بدون ترس و درماندگی در گفتار، سخنان خود را با تو بگوید که من بارها از رسول خدا (ص) شنیدم که می‌فرمود: «ملّتی که حق ضعیفان را از زورمندان با صراحت نگیرد، هرگز پاک و پاکیزه نمی‌شود و روی سعادت نمی‌بیند.» و درشتی کردن و درست سخن نگفتنِ آنان را بر خود هموار کن و تنگ‌خویی بر آنان و خود بزرگ‌بینی را از خود بران [و هیچ‌گونه محدودیت و گردن‌فرازی بر آنان روا مدار] تا خداوند بدین کار درهای رحمت خود را بر روی تو بگشاید و تو را پاداش فرمانبری عطا فرماید؛ و آن‌چه می‌بخشی چنان بخش که بر تو گوارا افتد [بی‌منت و خشونت] و آن‌چه باز می‌داری با مهربانی و پوزش‌خواهی همراه کن.»                          (نهج‌البلاغه، نامه 53)

آن حضرت همچنین در نامه‌ای به «قُثَم بن عباس» فرماندار مکه این‌گونه نوشت:

امّا بعد، مراسم حج را برای مردم بر پا دار و ایّام الله را به یاد آنان آر؛ و بامداد و شامگاه برای رسیدگی به امور آنان بنشین، به کسانی که پرسشی دارند، پاسخ ده و نادان را بیاموز و با دانا به گفتگو پرداز. و میان تو و مردم نباید واسطه و سفیری جز زبانت و حاجب و پرده‌ای جز چهره‌ات باشد. افرادی را که با تو کار دارند ،از ملاقات خود محروم مساز! زیرا اگر در آغاز از درگاه تو رانده شوند و در پایان حاجتشان برآورده گردد، تو را نستایند.                                                               (نهج‌البلاغه، نامه 67)

امام (ع) به «قثم بن عباس» می‌آموزد که چگونه از «احتجاب» بپرهیزد. ارتباط خود را با مردم حفظ کند و ارباب حاجت را از درگاه خود نراند و از دیدار خود محروم نسازد و یادآور می‌شود که اگر آنان را در ابتدا از درگاه خود براند، حل مشکلشان پس از آن، جبران آن‌چه راکه از دست رفته است، را نخواهد کرد. زیرا هیچ چیز جبران کننده قطع پیوند یا گسستگی ارتباط مسئولان و مردم نیست. آنان که معاد را باور دارند و از هوای نفس خویش پیروی نمی‌کنند و تکیه‌گاهشان حق است و پایبند عدالت اند، تن به احتجاب نمی‌دهند و از مردم روی پنهان نمی‌کنند و در درگاه خویش بر ایشان نمی‌بندند. امیر مؤمنان (ع) در نامه‌ای به «قیس بن سعد بن عُباده» هنگامی که فرماندار آذربایجان بود، نوشت:

«فَأَلِن حِجَابَکَ وَافتَح بَابَکَ، وَ اعمَد إِلَی اَلحَقِّ، فَإِن وَافَقَ الحَقَّ مَا یَحبُوا سِرَّهُ، وَ لَا تَتَّبِعِ الهَوَی فَیُضِلَّکَ عَن سَبِیلِ اللهِ. إِنَّ الَّذِینَ یُضِلُّونَ عَن سَبِیلِ اللهِ لَهُم عَذَابٌ شَدِیدٌ بِمَا نَسَوا یَومَ الحِسَابِ.»

(تاریخ یعقوبی، ج2، ص 202)

پس از مردم روی پنهان مدار و حاجب از پیش خود بردار و درِ خانه‌ات را بر روی همگان بگشا، و تکیه‌گاهت حق و حقیقت باشد؛ زیرا آن کس که با حق همراه باشد ،از عدالت منحرف نمی‌شود و نزدیکان و خواص را بر سایرین مقدم نمی‌دارد. و از هوای نفس و خواهش‌های نفسانی پیروی مکن که پیروی هوای نفس تو را گمراه می‌کند و از راه خدا باز می‌دارد. همانا آنان که از راه خدا منحرف می‌شوند، برای ایشان عذاب و شکنجه‌ای سخت است، زیرا روز حساب را فراموش کرده و از یاد برده‌اند.

قطع ارتباط با مردم موجب عذاب و آتش دنیا و آخرت است. هیچ آتشی چون جدایی مسئولان و مردم، نظام‌سوز نیست. آنان که درِ درگاه خود بر روی مردم می‌بندند و ارباب حاجت را می‌رانند و در احتجاب فرو می‌روند، درهای آسمان و رحمت الهی را بر خود بسته، درهای خشم الهی را می‌گشایند.

عقاب احتجاب

زمامداران و مدیرانی که در ادارۀ امور، اصل را بر جدایی از مردم و ایجاد فاصله با ایشان قرار می‌دهند، در واقع خود را از روابط انسانی و رحمت الهی محروم می‌سازند. از رسول خدا  (ص) روایت شده است که فرمود:

«أَیُّمَا وَالٍ أَغلَقَ بَابَهُ دُونَ ذَوِي الخَلَّةِ وَ الحَاَجِة أَغلَقَ اللهُ رَحمَتَهُ عَنهُ عِندَ خَلَّتِهِ وَ حَاجَتِهِ.»

   (اخبارالقضاه، ج1، ص 75)

هر زمامداری که درِ درگاه خویش را بر روی ارباب نیاز و حاجت ببندد، خداوند رحمت خود را بر او در هنگام نیاز و حاجتش بندد.

و نیز از آن حضرت روایت کرده‌اند که فرمود:

«مَا مِن إِمَامٍ یُغلِقُ بَابَهُ دُونَ ذَوِي الحَاجَة وَ الخَلَّة وَ المَسکَنَةِ إِلَّا أَغلَقَ اللهُ أَبوابَ السَّمَاءِ دُونَ خَلَّتِهِ وَ حَاجَتِهِ وَ مَسکَنَتِهِ.»                                                      (کنزالاعمال، ج6، ص 24)

هیچ پیشوایی درِ درگاه خود را بر روی ارباب حاجت و نیاز و بینوایی نبندد مگر آن‌که خداوند درهای آسمان را بر نیاز و حاجت و بینوایی او ببندد.

«شیخ ابوجعفر برقی» در باب «عقاب من حجب المؤمن» به اسناد خود از امام صادق (ع ) روایت کرده است که آن حضرت فرمود:

«هر کس که میان او و فردی مؤمن، حجابی باشد، خداوند میان او و بهشت هفتاد هزار دیوار بلند بکشد که میان هر دو دیوار هزار سال مسافت باشد.»                    

 (المحاسن، ج1، ص 619)

پيام 134 - نفي احتجاب - قسمت اول

 

پیام ۱۳۴

نفی احتجاب - قسمت اول

معنا و مفهوم احتجاب

«احتجاب» در لغت به معنای در پرده شدن، در حجاب شدن و در پرده رفتن است (فرهنگ معین)، و در مفهوم این بحث به معنای حاجب داشتن، دور بودن از مردم، فاصله گرفتن از مردم، خود را از مردم جدا کردن، ارتباط مستقیم با مردم نداشتن و در نتیجه بی‌اطلاع بودن يا کم‌اطلاع بودن از مردم و مسائل و مشکلات ایشان است.

در صدر اسلام زمامداران و کارگزاران نظام به هیچ وجه از مردم فاصله نمی‌گرفتند و ارتباط مردم با ایشان سهل و به دور از تشریفات بود. در این دوره راندن ارباب حاجت از درگاه زمامدار و خلیفه از نظر شرعی ممنوع بود و هیچ کس این کار را انجام نمی‌داد؛ ولی همین که وضع خلافت دگرگون شد و خلافت به سلطنت مبدّل گردید، نخستین چیزی که رسم شد وضع درگاه زمامداران و بستن آن به روی عامۀ مردم بود. این امر به طور رسمی از زمان حکومت معاویه آغاز شد. یعقوبی در این باره می‌نویسد:

«معاویه نخستین کس در اسلام بود که نگهبانان و پاسبانان و دربانان گماشت و پرده‌ها آویخت و منشیان نصرانی استخدام کرد و جلو خود حَرَبه راه می‌برد و از مقرّری زکات گرفت و خود روی تخت نشست و مردم، زیر دست او؛ و دیوان خاتم (ادارۀ مهرداری) را تأسیس کرد و دست به ساختمان زد و ساختمان را گچ‌کاری کرد (برافراشت) و مردم را در ساختنش بی‌مزد به کار گماشت، و هیچ کس پیش از او چنین نکرده بود؛ و مال‌های مردم را مصادره کرد و آن ها را برای خویش گرفت. سعید بن مسیب می‌گفت: خدا معاویه را چنین و چنان کند، چه او نخستین کس است که این امر را به صورت پادشاهی بازگرداند. معاویه می‌گفت: منم نخستین پادشاه.»

    (تاریخ یعقوبی، ص 165)

هنگامی که عمر بن خطاب در دوران خلافتش وارد شام شد، بر الاغی سوار بود و عبد الرّحمن بن عوف نیز سوار بر الاغ وی را همراهی می‌کرد. معاویه با گروهی سواره و پیاده با حالتی اشرافی ایشان را ملاقات کرد. عمر چون این وضع را دید به شدّت ناراحت شد و بر معاویه خشم گرفت. معاویه خود را به عمر رساند و از اسب پیاده شد. امّا عمر از او روی برگرداند. معاویه با پای پیاده در کنار وی به راه افتاد. پس از چندی عبدالرّحمن به وی گفت: او را خسته و مانده کردی. پس عمر رو به معاویه کرد و گفت: 

  آیا تو صاحب این موکب تشریفاتی و کسی هستی که به من گزارش رسیده است که ارباب حاجت در درگاهت منتظر می‌مانند؟ معاویه گفت: آری، ای امیر مؤمنان. عمر گفت: این تشریفات را برای چه به پا کرده‌ای؟ معاویه گفت: ما در سرزمینی قرار گرفته‌ایم که جاسوسان دشمن همواره در آن تردّد دارند و این تشریفات برای آن است که آنان جلال و شکوه ما را ببینند و از ما بترسند. اکنون اگر فرمان دهی از این وضع دست می‌کشم و اگر اجازه دهی این وضع را ادامه می‌دهم. عمر گفت: اگر این سخن را از سر واقع و حقیقت گفتی، اندیشه‌ای زیرکانه است و اگر از سر توجیه و فریب گفتی، فریبی مؤدّبانه است. من در این باره به تو امر و نهی نمی‌کنم.                                                                                                (العقدالفرید، ج3، ص 354)

پیش از حاکم شدن امویان، زمامداران بسیار ساده رفت و آمد می‌کردند و در میان مردم بودند و به راحتی سخن ایشان را می‌شنیدند و ارتباط مستقیمشان را با مردم حفظ می‌کردند. «ابن طقطقی» دربارۀ ایشان می‌نویسد:

«مانند سایر مردم در کوچه و بازار آمد و شد می‌کردند، و هر گاه با پست‌ترین افراد رعیت به گفتگو می‌پرداختند. سخنی درشت‌تر از سخن خویش از وی می‌شنیدند، و این گونه روش را از دینی می‌دانستند که پیغمبر (ص) بدان مبعوث شده بود.

گویند هنگامی چند بُرد از یمن برای عمر فرستاده شد، و عمر آن را بین مسلمانان تقسیم کرد، و قسمت هریک از ایشان یک بُرد شد و سهم خود عمر نیز مانند یک نفر از مسلمانان گشت. در این وقت یکی از مسلمانان برخاسته، گفت: نه فرمان تو را می‌شنویم و نه اطاعت می‌کنیم. عمر گفت: برای چه؟ آن مرد گفت: بدین جهت که تو خود را بر ما مقدم داشته‌ای. عمر گفت: به چه چیز خود را بر شما مقدم داشته‌ام؟ آن مرد گفت: بُردهایی را که از یمن آورده‌اند هنگامی که تقسیم کردی به هر یک از مسلمانان یکی رسیده است، و به تو نیز یکی؛ حال آن‌که تو مردی دراز قد هستی و یک بُرد برای جامۀ تو کافی نیست و ما می‌بینیم تو یک پیراهن تمام در بر کرده‌ای. پس اگر یک بُرد بیشتر برای خود برنداشته‌ای این پیراهن تمام از کجاست؟ در این هنگام عمر به فرزندش عبدالله گفت: عبدالله تو پاسخ این مرد را بده. عبدالله بن عمر برخاسته، گفت:

   امیرالمؤمنین عمر هنگامی که بُرد خود را برید پارچه آن کم آمد، لذا من از بُرد خود کسری آن را دادم تا جامه به قامتش درآمد. آن مرد گفت:

   اکنون فرمانت را می‌شنویم و اطاعت می‌کنیم.»                      (تاریخ فخری...، ص 34)

توجیه زمامداران پس از این دوران، در فاصله گرفتن از مردم و کاستن و قطع ارتباط مستقیم با ایشان بر اساس دو امر بود: بیمناک بودن از جان خویش و این‌که آن روش را از توجّه به مهمّات امور باز می‌داشت. حال آن‌که فاصله نگرفتن از مردم و حفظ ارتباط مستقیم زمامداران و مدیران با مردم خود از مهمّات امور بوده، لازم است با تمهیدات مناسب حفظ شود، هر چند که صورت آن تغییر یابد. پیشوایان حق و عدل بر این امر اهتمام بسیار داشتند.

 

مشی رسول خدا (ص)

رسول خدا  (ص) پرهیز داشت که میان وی و مردم حاجبی وجود داشته باشد و چیزی مانع ارتباط مستقیم آن حضرت و مردم باشد؛ به طوری که سخن ایشان را نشنود و دردشان را نکشد و مشکلاتشان را برای وی مطرح نکنند. رسول خدا (ص) در عین پیوند و نزدیکی با مردم، اعمال مدیریت می‌کرد. اهل سیره نوشته‌اند:

رسول خدا (ص) میان اصحابش چنان قرار می‌گرفت که گویی یکی از ایشان است تا جایی که وقتی فردی بیگانه وارد مجلس پیامبر می‌شد نمی‌دانست که پیامبر کدامیک از ایشان است تا این‌که می‌پرسید. بالاخره اصحاب از آن حضرت تقاضا کردند که برای خود جایگاهی مشخص کند و در آن‌جا بنشیند، که افراد بیگانه آن حضرت را بشناسند. پس چیزی شبیه به منبر ساختند تا آن حضرت بر آن قرار گیرد و همگان او را ببینند و نیز شناخته شود.                                         (بحار، ج16، ص 262)

رسول خدا(ص) از سیرۀ ملوک و سلاطین و نوع نشست و برخاست و تشریفات آنان به شدت بیزار بود. در خبر امام صادق (ع) دربارۀ آن حضرت آمده است که هیچ خوش نداشت که به پادشاهان شبیه شود.                                   (کافی، ج6، ص 271)

رسول خدا  (ص) فاصله‌ها را برمی‌داشت و ابّهت‌های دروغین را می‌شکست. از «ابومسعود» و «جریربن عبدالله» نقل شده است که مردی در برخورد با پیامبر دستپاچه شد. پس آن حضرت او را مخاطب قرار داد و گفت:

   راحت باش، من که پادشاه نیستم؛ من فرزند همان زنی هستم که گوشت خشکیده می‌خورد.

(سنن ابن ماجه، ج2، ص 1101)

رسول خدا (ص) ارتباطی تنگاتنگ با مردم داشت به گونه‌ای که بخشی از اوقات منزل خویش را نیز به مردم اختصاص می‌داد. حضرت حسین (ع) از امیر مؤمنان (ع) درباره برنامۀ داخل خانۀ پیامبر پرسش کرد و علی (ع) در این باره فرمود:

«وَ کَانَ إِذَا أوی إِلَی مَنزِلِةِ جَزَّأَ دُخُولَهُ ثَلَاثَةَ أَجزَاءٍ، جُزءً اَلِلهِ عَزَّ وَ جَلَّ، و جُزءاً لِأَهلِهِ، وَ جُزءاً لِنَفسِهِ ؛ ثُمَّ جَزَّأَ جُزأَهُ بَینَهُ وَ بَینَ النَّاسِ، فَیَرُدُّ ذلِکَ عَلَی العَامَّة وَ الخَاصَّة وَ لَا یَدَّخُِر عَنهُم شَیئاً.»

                                                                           (مکارم‌الاخلاق، ص13)

و چون آن حضرت به منزل می‌رفت، اوقات خویش را به سه قسمت تقسیم می‌کرد: قسمتی را برای عبادت خدا، قسمتی را برای اهل بیت خود و قسمتی را به خود اختصاص می‌داد؛ سپس آن قسمتی را که به خود اختصاص داده بود، میان خود و مردم تقسیم می‌کرد و بخشی از آن را به مردم اختصاص می‌داد و عام و خاص را می‌پذیرفت و چیزی از آنان مضایقه نمی‌کرد.

رسول خدا (ص) خود خرید خانواده را به عهده داشت و بر انجام دادن این کار تأکید می‌ورزید. آن حضرت با همۀ افراد جامعه نشست و برخاست می‌کرد و با فقیران هم‌قدم می‌شد و دعوت همگان را اجابت می‌کرد. به عیادت بیماران می‌رفت و در تشییع مردگان شرکت می‌جست و بدون محافظ میان دشمنان می‌رفت. بر هر مرکبی برایش مهیا بود سوار می‌شد؛ گاهی بر اسب، گاهی بر شتر و گاهی بر الاغ می‌نشست و فردی را نیز پشت سر خود سوار می‌کرد و گاهی پیاده با ساده‌ترین وضع در جامعه می‌گشت. با فقیران می‌نشست و با مسکینان هم‌غذا می‌شد.               (احیاء‌العلوم، ج2، ص 333)

مشی پیامبر خدا (ص) چنین بود. در عین نزدیکی به مردم، آنان را به خوبی اداره می‌کرد. با آن‌که زمامدار ایشان و سخت مورد علاقه و محبّت مردم خویش بود، در همۀ سختی‌ها با آنان بود و با مردم خود در کارها همراهی می‌کرد و دوست نداشت امتیازی بر ایشان داشته باشد. در سفری، برای تهیّه غذا، قرار شد هر یک از اصحاب کاری را بر عهده گیرد. حضرت فرمود: «جمع کردن هیزم با من!» اصحاب گفتند: «ای رسول خدا، ما این کار را می‌کنیم و نیازی نیست که شما در زحمت بیفتید!» پیامبر فرمود:

«قَد عَلِمتُ أَنَّکُم تَکفُونَنِي وَلکِنِّي أَکرَهُ أَن أَتَمَیَّزَ عَلَیکُم، فَإِنَّ اللهَ یَکرَهُ مِن عَبدِهِ أَن یَراهُ مُتَمَیِّزاً بَینَ أَصحَابِهِ.»                                                                     (کحل‌البصر، ص 68)

می‌دانم که شما چنین می‌کنید، امّا دوست ندارم که امتیازی بر شما داشته باشم که خداوند دوست ندارد بنده‌اش را در میان یاران خود، متمایز ببیند.

پس برخاست و به جمع کردن هیزم مشغول شد.                         (همان)

پیامبر اکرم (ص) در همه کارها این‌گونه رفتار می‌کرد. خود را از مردم جدا نمی‌دید و در غم و شادی و راحت و سختی در کنار آنان بود؛ چنان‌که پس از ورود به مدینه و هنگام ساختن نخستین مسجد، پا به پای یارانش سنگ می‌آورد و در ساختن مسجد همانند دیگران کار می‌کرد. آن حضرت دوست نداشت که در گوشه‌ای بنشیند و تنها نظاره‌گر باشد. البته در همان جمع اشخاصی بودند که هنوز روح تربیت معنوی را درنیافته بودند و از این‌که مانند دیگران در کار شرکت کنند، پرهیز داشتند. می‌ترسیدند جامه‌شان خاک‌آلود و از وقارشان کاسته شود! و علی بن ابی طالب (ع) چنین می‌خواند:

«لَا یَستَوِي مَن یَعمُرُ المَسَاجِدَا یَدأَبُ فِیهَا قَائِماً وَ قَاعِداً

وَ مَن یُریَ عَنِ الغُبَارِ حَائِداً»                                  (سیره ابن هشام، ج2، ص 115)

کسی که مسجد بنا می‌کند و نشسته و برخاسته سرگرم کار در آن است، با کسی که تن از گرد و غبار به یک سو می‌کشد برابر نیست.

در نظام مدیریتی پیامبر جدا بودن از مردم و ترس از کار کردن پا به پای ایشان معنا ندارد. آن حضرت نشان داده است که چگونه باید با مردم بود و در پیوند و ارتباط با ایشان امور را اداره کرد و شانه به شانه مردم پیش رفت. ممکن است برخی تصوّر کنند این‌گونه رفتار دون شأن و منزلت ایشان است؛ و مگر شأن و منزلتی بالاتر از پیامبر اکرم (ص)  هست؟ یا گمان کنند که چنین رفتاری سبب کاهش ابّهت و قدرت مدیریت ایشان می‌شود که رسول خدا (ص) نشان داده است که این گمانی باطل است و بلکه عکس آن صادق است. ابّهت و قدرت حقیقی در مردمی بودن است نه در برج عاج نشستن. عملکرد رسول اکرم (ص) در غزوۀ احزاب (خندق) نمونه‌ای زیبا از مشی آن حضرت است.

غزوۀ احزاب (خندق) در شوّال سال پنجم هجری روی داد. (همان، ص 229) مأموران اطلاعاتی پیامبر به آن حضرت گزارش دادند که احزاب به تحریک یهود قصد تهاجم به مدینه را دارند و برای یکسره کردن کار اسلام و مسلمانان تمام نیروی خود را بسیج کرده‌اند و ده هزار سپاهی از قبایل مختلف برای نبرد فراهم آمده‌اند. آن حضرت شورای نظامی تشکیل داد و پس از مشورت، پیشنهاد سلمان فارسی برای کندن خندق به تصویب رسید. بیشتر اطراف مدینه بناها به هم پیوسته بود و راهی برای عبور و هجوم دشمن نداشت و لازم بود در همان قسمتی که امکان حملۀ دشمن وجود داشت، خندق کنده شود. پیامبر با برنامه‌ای منظم، کار کندن خندق را به دسته‌های مسلمانان واگذار کرد. در این تقسیم کار هر ده نفر می‌بایست چهل ذراع بکنند. کار کندن خندق با شتاب آغاز شد و مسلمانان با کوشش فراوان دست به کار شدند. رسول خدا (ص) نیز بیل و کلنگ می‌زد و گاه توبره‌های خاک را بر دوش می‌کشید. مسلمانان روزها به کندن خندق مشغول بودند و شب‌ها به خانه‌های خود باز می‌گشتند؛ امّا رسول خدا (ص) روی یکی از تپّه‌ها چادر زده بود و شب‌ها نیز در همان‌جا به سر می‌برد. ابن اسحاق گوید مسلمانان برای این‌که سرگرم باشند و خستگی کار را احساس نکنند ، رجزی را که به نام فردی که نامش «جُعَیل» بود و رسول خدا (ص) او را «عَمرو» نامیده بود، هم‌صدا می‌خواندند:

«سَمَّاهُ مِن بَعدِ جُعَیلٍ عَمراً وَ کَانَ لِلبَائِسِ یَوْماً ظَهراً»

یعنی پیامبر او را پس از «جُعَیل»، «عَمرو» نامید و او برای بیچارگان، پشتیبانی آشکار است.

و هر گاه به کلمه «عَمرا» در مصرع اوّل شعر می‌رسیدند، پیامبر هم با آنان هماهنگ می‌شد و می‌گفت: «عَمرا» و هر گاه به کلمۀ «ظَهرا» در مصرع دوم می‌رسیدند، پیامبر نیز هم‌صدا با آنان می‌گفت: «ظَهرا». و نیز واقدی آورده است که مسلمانان هنگام کار رجز می‌خواندند و پیامبر هم این بیت را می‌خواند:

«هذَا الحَمَالُ لَا حَمَالُ خَیبَرُ هذَا أَبَرُّ رَبُّنَا وَ أَطهَرُ»

 (المغازی، ج2، ص 446)

این مایۀ برکت است نه بارهای خیبر، آری پروردگار ما نیکوکارتر و پاکیزه‌تر است.

بدین ترتیب رسول خدا (ص) در همه چیز با یاران خود همراه بود؛ شانه به شانه ایشان کار می‌کرد و حتّی در رجزخوانی‌ها و سرود سر دادن‌هایشان شرکت داشت.

تربیت‌یافتگان سیرۀ پیامبر نیز چنین بودند. علی (ع) در ادارۀ امور این‌گونه بود. نقل کرده‌اند که «ضِرار بن ضَمره ضبایی» از خواص اصحاب علی(ع)  بر معاویه وارد شد. معاویه بدو گفت: «علی را برای من وصف کن.» گفت: «مرا از این کار معاف دار.» معاویه گفت: «حتماً باید وصف کنی.» گفت: 

  «به خدا سوگند، دوراندیش و نیرومند بود، سخنانش روشن‌گر حق از باطل و حکمش عادلانه بود، علم از اطراف او می‌بارید و حکمت از رفتارش نمودار بود... به خدا سوگند، که او در میان ما مانند یکی از ما بود، هر گاه به سوی او می‌آمدیم به ما نزدیک می‌شد و وقتی او را دعوت می‌کردیم، می‌پذیرفت و هر گاه از او پرسش می‌کردیم پاسخمان می‌داد. با آن‌که بسیار به ما نزدیک بود و ما از نزدیکان او بودیم، از مهابتش با او سخن نمی‌گفتیم و از عظمتی که در دل‌های ما داشت با وی آغاز سخن نمی‌کردیم...»            (مروج‌الذّهب، ج2، ص 421)

علی (ع) در شیوه مدیریت خود چنان برخورد می‌کرد که علی رغم مهابتی که داشت، مردمش با وی احساس نزدیکی کنند؛ به گونه‌ای رفتار می‌کرد که عظمت وجودی‌اش حاجبی میان او و مردم نشود. از این رو در خطبه‌ای که در «صفین» ایراد کرد فرمود:

آن‌گونه که با زمامداران ستمگر سخن می‌گویید با من سخن مگویید، و آن‌چنان‌ که در پیشگاه حکام خشمگین و جبار خود را جمع و جور می‌کنید، در حضور من نباشید و به طور تصنعی [و منافقانه] با من رفتار نکنید، و هرگز گمان مبرید درباره حقی که به من پیشنهاد کرده‌اید، کندی ورزم [یا ناراحت شوم] و نه این‌که خیال کنید من در پی بزرگ ساختن خویشتنم؛ زیرا کسی که شنیدن حق و یا عرضه داشتن عدالت به او، برایش مشکل باشد عمل به آن برای وی مشکل‌تر است! با توجه به این، از گفتن سخن حق و یا مشورت عدالت‌آمیز، خودداری مکنید؛ زیرا من [شخصاً به عنوان یک انسان] خویشتن را مافوق آن‌که اشتباه کنم، نمی‌دانم و از آن در کارهایم ایمن نیستم، مگر این‌که خداوند مرا حفظ کند. من و شما بندگان و مملوک خداوندی هستیم که جز او خدایی نیست، او مالک ماست و ما را بر نفس خود اختیاری نیست.

(نهج‌البلاغه، خطبه 216)

امام (ع) از مردم خود می‌خواهد که با او چاپلوسانه و سازشکارانه آمیزش نکنند و سخن حق خود را بی‌پروا بیان کنند و آن‌چه را درست و به عدل می‌دانند بگویند و هیچ حجابی میان خود و آن حضرت احساس نکنند.

این شیوۀ مدیریتی بود که پیامبر اکرم  (ص) به ارمغان آورد و اوصیایش بر آن پایداری کردند.

رسول خدا  (ص) در مدیریت جامعۀ خود، نه تنها، ارتباط مستقیمش را با مردم حفظ می‌کرد، بلکه پیوسته از آن‌چه در میان ایشان می‌گذشت ،کسب اطلاع می‌کرد و از مسائل و مشکلات مردم آگاهی کامل داشت و میان او و مردمش هیچ‌گونه حجابی نبود. حضرت حسین(ع)  از پدر گرامیش علی (ع) دربارۀ سیرۀ رسول خدا پرسش کرد و آن حضرت ابعاد مختلف سیرۀ پیامبر را توضیح داد و در این باره فرمود:

«کَانَ رَسُولُ اللهِ 7.. یَسأَلُ النَّاسُ عَمَّا فِي النَّاسِ.»                         (الطبقات‌الکبری، ج1، ص 424)

رسول خدا (ص) پیوسته از آن‌چه در میان مردم می‌گذشت ،جویا می‌شد.

مشی رسول خدا  (ص) بر این بود که پیوسته از تمام اموری که میان مردمش می‌گذشت، آگاه باشد و احتجابی میان او و مردم نباشد و این لازمۀ هر مدیریت سالم و توانمند است.

 ادامه دارد...