پیام ۱۳۵

لزوم اطلاع رسانی

توجیه در امر مدیریت، اساس رفع گره‌ها و ادبارها و برداشتن موانع اقبال دل‌هاست. لازمۀ مدیریت بر قلب، توجیه و تبیین امور و پرهیز از حرکت توأم با شک و تردید است. بنابراین اگر در حین اجرای برنامه‌ها و سیر کارها، افراد دچار تردید و بدگمانی شوند، باید برای توجیه آنان اقدام کرد و زمامداران به صرف این‌که به خود اطمینان دارند و برنامه و مسیر خود را صحیح می‌دانند، نباید در توجیه مردمان کوتاهی روا دارند.

لزوم برطرف کردن بدگمانی مردم از والی

در مدیریت بر قلب، تلقّی مردم از امور به هیچ وجه نادیده گرفته نمی‌شود و هر گاه مردم درباره زمامداران دچار شک و تردید گردند و یا نسبت به عملکرد آنان گرفتار بدگمانی شوند، به برطرف ساختن آن همت می‌گمارند. برخورد رسول خدا  (ص) در جریان تقسیم غنائم غزوۀ «حُنَین» نمونه‌ای گویا و در خور توجه بسیار است.

در غزوۀ «حُنَین» و «هَوازن» غنائمی بسیار نصیب مسلمانان شد. پیامبر پس از جمع‌آوری تمام غنائم، اقدام به تقسیم آن کرد و از «مُؤَلِّفَۀِ قُلُوبُهُمْ» (تفسیرالعیّاشی، ج2، ص 91) یعنی دلجویی شدگان آغاز کرد و به آنان سهم‌های کلان داد. نوشته‌اند که رسول خدا  (ص) تمام این بخشش‌ها را از خمس غنائم که از آن خودش بود داد. (الاموال، ص 407) سپس به «زید بن ثابت» فرمود تا مردم را سرشماری کند و غنائم را نیز حساب نماید. آن‌گاه غنائم را میان مردم تقسیم کرد و به هر مردی چهار شتر و چهل گوسفند رسید و هر کس اسبی داشت، دوازده شتر و صد و بیست گوسفند گرفت. (المغازی، ج3، ص 949) چون رسول خدا  (ص) به مردانی از قریش و دیگر قبایل عرب بخشش‌هایی کرد و از این بابت به انصار چیزی نداد، آنان دچار بدگمانی و رنجش خاطر شدند.

«حسّان بن ثابت» قصیده‌ای در گله‌مندی و رنجیدگی آنان سرود و خواند. (سیره ابن هشام، ج4، ص 145) دیگران نیز زبان به شکایت گشودند. برخی گفتند: «رسول خدا قوم خود را بازیافت و اکنون به ما التفات نمی‌کند!»                                  (همان، ص 147)

این امر بر انصار گران آمد که شمشیر را اینان بزنند و غنیمت را آنان ببرند، آن هم کسانی که جز از سر مصلحت به اسلام گردن ننهاده بودند و جز در دشمنی با اسلام سابقه ای نداشتند. (صحیح بخاری، ج4، ص 523) دامنۀ گفتگو و شکوه بالا گرفت و در آن میان سخنانی شنیده می‌شد که هرگز شایستۀ انصار نبود و حتی برخی گفتند: 

  به خدا سوگند، پیامبر از قوم خود خوب استقبال کرد! از این رو «سعد بن عباده» نزد رسول خدا (ص) آمد و جریان را با پیامبر در میان گذاشت و گفت:

   «ای رسول خدا، این جماعت انصار در دل خویش از تو دربارۀ آن‌چه نسبت به غنائم کرده‌ای رنجیده‌اند و احساس ناخشنودی می‌کنند که آن همه را در میان قومت تقسیم کردی و قبایل عرب را عطاهای کلان بخشیدی و این جماعت انصار را بی نصیب گذاشتی.» پیامبر فرمود: «تو خود چه می‌گویی سعد؟» گفت: «من نیز با قوم خود هم‌سخنم.» رسول خدا  (ص) فرمود: «پس قومت را در این جایگاه جمع کن.» انصار متوجّه نبودند که پیامبر به آنان باارزش‌ترین و گران‌قدرترین چیز را داده است و در مقایسه با آن به قوم خود و دیگران هیچ نداده است. انصار جمع شدند. پیامبر نزدشان رفت و پس از حمد و ثنای الهی فرمود:

«ای گروه انصار، این چه سخنی است که از جانب شما برای من خبر آورده‌اند! و این چه رنجیدنی است که شما در دل خود احساس می‌کنید؟ مگر نه این‌که گمراه بودید و خدا هدایتتان کرد؟ نیازمند بودید و خدا بی‌نیازتان ساخت؟ و دشمن بودید و خدا دل‌هایتان را با هم پیوند داد؟»

انصار گفتند: «چرا، خدا و رسولش بیشترین منّت را بر ما دارند و بیشترین فضیلت را به ما کرده‌اند.» این پاسخ برای پیامبر بسنده نبود. فرمود: «پاسخ مرا نمی‌دهید ای گروه انصار!» آنان که سخت متأثر شده بودند گفتند: «چه پاسخی به تو دهیم ای رسول خدا؟ منّت و فضل از آن خدا و رسول اوست.» پیامبر فرمود:

«به خدا سوگند، اگر می‌خواستید، می‌گفتید و راست هم می‌گفتید و سخنتان را تصدیق می‌کردم که: تو در حالی نزد ما آمدی که تکذیبت کرده بودند و ما تصدیقت کردیم؛ بی‌یاور آمدی و یاریت کردیم؛ رانده شده بودی و پناهت دادیم؛ فقیر بودی و چندانت دادیم که همچون یکی ازخود ما گشتی. ای گروه انصار! آیا از این‌که با سبزینه‌ای از دنیا قومی را دل‌گرم کردم تا به اسلام رو کنند و شما را به اسلامتان واگذاشتم ،دلگیر شدید؟ ای گروه انصار، آیا راضی و خشنود نیستید که این مردم با گوسفند و شتر بروند و شما با رسول خدا به منازل خود بازگردید؟ سوگند به کسی که جان محمد در دست اوست، اگر هجرت نبود، من مردی از انصار بودم و اگر مردم همه بر راهی بروند و انصار بر راهی دیگر، من بر راه انصار می‌روم. خداوندا، بر انصار رحمت کن! بر فرزندان و فرزندان فرزندان انصار رحمت کن!»  

   (سیره ابن هشام، ج4، ص 147)

انصار چنان تحت تأثیر قرار گرفتند که همگی می‌گریستند. از آن‌چه در دل‌هایشان گذشته بود، خجل و شرمنده بودند. سخنان پیامبر غبار دل‌هایشان را رُفته بود و آتش محبّت پیامبر را در جانشان بیشتر افروخته بود. با لحنی آکنده از رقّت و خشنودی گفتند: «ما به این‌که سهم و بهره‌مان رسول خدا باشد، خشنود و سرافرازیم.» پیامبر بازگشت و انصار پراکنده شدند.                                                                                        (همان)

مشاهده می‌شود که پیامبر خدا با بدگماني و تردید و ناخشنودی پیروانش چگونه برخورد می‌کرد. چنان مسائل را برای آنان توجیه می‌کرد که جای هیچ‌گونه بدگمانی و ناخشنودی باقی نمی‌ماند. ادامه دهندۀ راه و رسم آن حضرت، علی (ص) در این باره در عهدنامۀ مالک اشتر بدو نوشت:

«وَ إِن ظَنَّتِ الرَّعِیَّةُ بِکَ حَیفاً فَأَصحِر لَهُم بِعُذرِکَ، وَ اعدِل عَنکَ ظُنُونَهُم بِإِصحَارِکَ، فَإِنَّ فِي ذلِکَ رِیَاضَةً مِنکَ لِنَفسِکَ، وَ رِفقاًً بِرَعیَّتِکَ، وَ إِعذَاراً تَبلُغُ بِهِ حَاجَتَکَ مِن تَقوِیمِهِم عَلَی الحَقِّ.»

(نهج‌البلاغه، نامه 53)

و هر گاه مردم نسبت به تو گمان بد ببرند، افشاگری کن و عذر خویش را در مورد آن‌چه موجب بدبینی شده، آشکارا با آنان در میان گذار، و با صراحت بدبینی ایشان را از خود برطرف ساز؛ زیرا این‌گونه صراحت، سبب تربیت اخلاقی تو و مدارا و  رافت با مردم است و توجیه کردن ایشان و این بیان عذر، تو را به مقصودت در سیر دادن آنان به حق می‌رساند.

امیر مؤمنان (ع)  به مالک اشتر می‌آموزد که اگر در ادارۀ امور کاری را انجام دادی که سبب بدگمانی و ناخشنودی مردم شد و گمان کردند که تو به ایشان ستم روا داشته‌ای و تو می‌دانستی که بر راه حق بوده‌ای و خطایی مرتکب نشده‌ای، ناخشنودی و بدگمانی مردم را نادیده مگیر. تصور مکن که چون درست عمل کرده‌ای، مردم هر چه می‌خواهند بگویند و بدانان بی‌اعتنا باشی. مسائل را برای آنان مطرح کن و همه چیز را پوست کنده در معرض دیدشان قرار بده و آنان را نسبت به عملکرد و مواضع خود توجیه کن. جریان را به گونه‌ای روشن کن که هیچ کس نتواند از فضای شبهه و ابهام سوءاستفاده کند که فضای ابهام و بدگمانی بهترین زمینه برای سوء استفاده‌هاست. گره‌ها را کاملاً برای مردم بگشا. «فَأَصحِر لَهُم بِعُذرِکَ»: «أَصحَرَ» از مادّۀ «صحرا» است، یعنی جایی که کاملاً باز و روشن است و چیزی مانع دید وسیع نیست. در پس عذر و دلیل خود را برای مردم صحرایی و روشن و بارز کن.

 (درس‌هایی از نهج‌البلاغه، ص311)

ادارۀ امور در فضای شبهه، تردید و بدگمانی و عدم توجیه مردم، نتیجه‌ای جز جدایی زمامداران و مردم و ناخشنودی مردم و سیر به سوی متلاشی شدن نظام ندارد. عدم اهتمام زمامداران در توجیه مردم، ستمی است به خودشان و مردم. تربیت یافتگان مدرسه پیامبر در توجیه مردمان نسبت به اقدامات خود، اهتمام داشتند.