پيام 134 - نفي احتجاب - قسمت اول
پیام ۱۳۴
نفی احتجاب - قسمت اول
معنا و مفهوم احتجاب
«احتجاب» در لغت به معنای در پرده شدن، در حجاب شدن و در پرده رفتن است (فرهنگ معین)، و در مفهوم این بحث به معنای حاجب داشتن، دور بودن از مردم، فاصله گرفتن از مردم، خود را از مردم جدا کردن، ارتباط مستقیم با مردم نداشتن و در نتیجه بیاطلاع بودن يا کماطلاع بودن از مردم و مسائل و مشکلات ایشان است.
در صدر اسلام زمامداران و کارگزاران نظام به هیچ وجه از مردم فاصله نمیگرفتند و ارتباط مردم با ایشان سهل و به دور از تشریفات بود. در این دوره راندن ارباب حاجت از درگاه زمامدار و خلیفه از نظر شرعی ممنوع بود و هیچ کس این کار را انجام نمیداد؛ ولی همین که وضع خلافت دگرگون شد و خلافت به سلطنت مبدّل گردید، نخستین چیزی که رسم شد وضع درگاه زمامداران و بستن آن به روی عامۀ مردم بود. این امر به طور رسمی از زمان حکومت معاویه آغاز شد. یعقوبی در این باره مینویسد:
«معاویه نخستین کس در اسلام بود که نگهبانان و پاسبانان و دربانان گماشت و پردهها آویخت و منشیان نصرانی استخدام کرد و جلو خود حَرَبه راه میبرد و از مقرّری زکات گرفت و خود روی تخت نشست و مردم، زیر دست او؛ و دیوان خاتم (ادارۀ مهرداری) را تأسیس کرد و دست به ساختمان زد و ساختمان را گچکاری کرد (برافراشت) و مردم را در ساختنش بیمزد به کار گماشت، و هیچ کس پیش از او چنین نکرده بود؛ و مالهای مردم را مصادره کرد و آن ها را برای خویش گرفت. سعید بن مسیب میگفت: خدا معاویه را چنین و چنان کند، چه او نخستین کس است که این امر را به صورت پادشاهی بازگرداند. معاویه میگفت: منم نخستین پادشاه.»
(تاریخ یعقوبی، ص 165)
هنگامی که عمر بن خطاب در دوران خلافتش وارد شام شد، بر الاغی سوار بود و عبد الرّحمن بن عوف نیز سوار بر الاغ وی را همراهی میکرد. معاویه با گروهی سواره و پیاده با حالتی اشرافی ایشان را ملاقات کرد. عمر چون این وضع را دید به شدّت ناراحت شد و بر معاویه خشم گرفت. معاویه خود را به عمر رساند و از اسب پیاده شد. امّا عمر از او روی برگرداند. معاویه با پای پیاده در کنار وی به راه افتاد. پس از چندی عبدالرّحمن به وی گفت: او را خسته و مانده کردی. پس عمر رو به معاویه کرد و گفت:
آیا تو صاحب این موکب تشریفاتی و کسی هستی که به من گزارش رسیده است که ارباب حاجت در درگاهت منتظر میمانند؟ معاویه گفت: آری، ای امیر مؤمنان. عمر گفت: این تشریفات را برای چه به پا کردهای؟ معاویه گفت: ما در سرزمینی قرار گرفتهایم که جاسوسان دشمن همواره در آن تردّد دارند و این تشریفات برای آن است که آنان جلال و شکوه ما را ببینند و از ما بترسند. اکنون اگر فرمان دهی از این وضع دست میکشم و اگر اجازه دهی این وضع را ادامه میدهم. عمر گفت: اگر این سخن را از سر واقع و حقیقت گفتی، اندیشهای زیرکانه است و اگر از سر توجیه و فریب گفتی، فریبی مؤدّبانه است. من در این باره به تو امر و نهی نمیکنم. (العقدالفرید، ج3، ص 354)
پیش از حاکم شدن امویان، زمامداران بسیار ساده رفت و آمد میکردند و در میان مردم بودند و به راحتی سخن ایشان را میشنیدند و ارتباط مستقیمشان را با مردم حفظ میکردند. «ابن طقطقی» دربارۀ ایشان مینویسد:
«مانند سایر مردم در کوچه و بازار آمد و شد میکردند، و هر گاه با پستترین افراد رعیت به گفتگو میپرداختند. سخنی درشتتر از سخن خویش از وی میشنیدند، و این گونه روش را از دینی میدانستند که پیغمبر (ص) بدان مبعوث شده بود.
گویند هنگامی چند بُرد از یمن برای عمر فرستاده شد، و عمر آن را بین مسلمانان تقسیم کرد، و قسمت هریک از ایشان یک بُرد شد و سهم خود عمر نیز مانند یک نفر از مسلمانان گشت. در این وقت یکی از مسلمانان برخاسته، گفت: نه فرمان تو را میشنویم و نه اطاعت میکنیم. عمر گفت: برای چه؟ آن مرد گفت: بدین جهت که تو خود را بر ما مقدم داشتهای. عمر گفت: به چه چیز خود را بر شما مقدم داشتهام؟ آن مرد گفت: بُردهایی را که از یمن آوردهاند هنگامی که تقسیم کردی به هر یک از مسلمانان یکی رسیده است، و به تو نیز یکی؛ حال آنکه تو مردی دراز قد هستی و یک بُرد برای جامۀ تو کافی نیست و ما میبینیم تو یک پیراهن تمام در بر کردهای. پس اگر یک بُرد بیشتر برای خود برنداشتهای این پیراهن تمام از کجاست؟ در این هنگام عمر به فرزندش عبدالله گفت: عبدالله تو پاسخ این مرد را بده. عبدالله بن عمر برخاسته، گفت:
امیرالمؤمنین عمر هنگامی که بُرد خود را برید پارچه آن کم آمد، لذا من از بُرد خود کسری آن را دادم تا جامه به قامتش درآمد. آن مرد گفت:
اکنون فرمانت را میشنویم و اطاعت میکنیم.» (تاریخ فخری...، ص 34)
توجیه زمامداران پس از این دوران، در فاصله گرفتن از مردم و کاستن و قطع ارتباط مستقیم با ایشان بر اساس دو امر بود: بیمناک بودن از جان خویش و اینکه آن روش را از توجّه به مهمّات امور باز میداشت. حال آنکه فاصله نگرفتن از مردم و حفظ ارتباط مستقیم زمامداران و مدیران با مردم خود از مهمّات امور بوده، لازم است با تمهیدات مناسب حفظ شود، هر چند که صورت آن تغییر یابد. پیشوایان حق و عدل بر این امر اهتمام بسیار داشتند.
مشی رسول خدا (ص)
رسول خدا (ص) پرهیز داشت که میان وی و مردم حاجبی وجود داشته باشد و چیزی مانع ارتباط مستقیم آن حضرت و مردم باشد؛ به طوری که سخن ایشان را نشنود و دردشان را نکشد و مشکلاتشان را برای وی مطرح نکنند. رسول خدا (ص) در عین پیوند و نزدیکی با مردم، اعمال مدیریت میکرد. اهل سیره نوشتهاند:
رسول خدا (ص) میان اصحابش چنان قرار میگرفت که گویی یکی از ایشان است تا جایی که وقتی فردی بیگانه وارد مجلس پیامبر میشد نمیدانست که پیامبر کدامیک از ایشان است تا اینکه میپرسید. بالاخره اصحاب از آن حضرت تقاضا کردند که برای خود جایگاهی مشخص کند و در آنجا بنشیند، که افراد بیگانه آن حضرت را بشناسند. پس چیزی شبیه به منبر ساختند تا آن حضرت بر آن قرار گیرد و همگان او را ببینند و نیز شناخته شود. (بحار، ج16، ص 262)
رسول خدا(ص) از سیرۀ ملوک و سلاطین و نوع نشست و برخاست و تشریفات آنان به شدت بیزار بود. در خبر امام صادق (ع) دربارۀ آن حضرت آمده است که هیچ خوش نداشت که به پادشاهان شبیه شود. (کافی، ج6، ص 271)
رسول خدا (ص) فاصلهها را برمیداشت و ابّهتهای دروغین را میشکست. از «ابومسعود» و «جریربن عبدالله» نقل شده است که مردی در برخورد با پیامبر دستپاچه شد. پس آن حضرت او را مخاطب قرار داد و گفت:
راحت باش، من که پادشاه نیستم؛ من فرزند همان زنی هستم که گوشت خشکیده میخورد.
(سنن ابن ماجه، ج2، ص 1101)
رسول خدا (ص) ارتباطی تنگاتنگ با مردم داشت به گونهای که بخشی از اوقات منزل خویش را نیز به مردم اختصاص میداد. حضرت حسین (ع) از امیر مؤمنان (ع) درباره برنامۀ داخل خانۀ پیامبر پرسش کرد و علی (ع) در این باره فرمود:
«وَ کَانَ إِذَا أوی إِلَی مَنزِلِةِ جَزَّأَ دُخُولَهُ ثَلَاثَةَ أَجزَاءٍ، جُزءً اَلِلهِ عَزَّ وَ جَلَّ، و جُزءاً لِأَهلِهِ، وَ جُزءاً لِنَفسِهِ ؛ ثُمَّ جَزَّأَ جُزأَهُ بَینَهُ وَ بَینَ النَّاسِ، فَیَرُدُّ ذلِکَ عَلَی العَامَّة وَ الخَاصَّة وَ لَا یَدَّخُِر عَنهُم شَیئاً.»
(مکارمالاخلاق، ص13)
و چون آن حضرت به منزل میرفت، اوقات خویش را به سه قسمت تقسیم میکرد: قسمتی را برای عبادت خدا، قسمتی را برای اهل بیت خود و قسمتی را به خود اختصاص میداد؛ سپس آن قسمتی را که به خود اختصاص داده بود، میان خود و مردم تقسیم میکرد و بخشی از آن را به مردم اختصاص میداد و عام و خاص را میپذیرفت و چیزی از آنان مضایقه نمیکرد.
رسول خدا (ص) خود خرید خانواده را به عهده داشت و بر انجام دادن این کار تأکید میورزید. آن حضرت با همۀ افراد جامعه نشست و برخاست میکرد و با فقیران همقدم میشد و دعوت همگان را اجابت میکرد. به عیادت بیماران میرفت و در تشییع مردگان شرکت میجست و بدون محافظ میان دشمنان میرفت. بر هر مرکبی برایش مهیا بود سوار میشد؛ گاهی بر اسب، گاهی بر شتر و گاهی بر الاغ مینشست و فردی را نیز پشت سر خود سوار میکرد و گاهی پیاده با سادهترین وضع در جامعه میگشت. با فقیران مینشست و با مسکینان همغذا میشد. (احیاءالعلوم، ج2، ص 333)
مشی پیامبر خدا (ص) چنین بود. در عین نزدیکی به مردم، آنان را به خوبی اداره میکرد. با آنکه زمامدار ایشان و سخت مورد علاقه و محبّت مردم خویش بود، در همۀ سختیها با آنان بود و با مردم خود در کارها همراهی میکرد و دوست نداشت امتیازی بر ایشان داشته باشد. در سفری، برای تهیّه غذا، قرار شد هر یک از اصحاب کاری را بر عهده گیرد. حضرت فرمود: «جمع کردن هیزم با من!» اصحاب گفتند: «ای رسول خدا، ما این کار را میکنیم و نیازی نیست که شما در زحمت بیفتید!» پیامبر فرمود:
«قَد عَلِمتُ أَنَّکُم تَکفُونَنِي وَلکِنِّي أَکرَهُ أَن أَتَمَیَّزَ عَلَیکُم، فَإِنَّ اللهَ یَکرَهُ مِن عَبدِهِ أَن یَراهُ مُتَمَیِّزاً بَینَ أَصحَابِهِ.» (کحلالبصر، ص 68)
میدانم که شما چنین میکنید، امّا دوست ندارم که امتیازی بر شما داشته باشم که خداوند دوست ندارد بندهاش را در میان یاران خود، متمایز ببیند.
پس برخاست و به جمع کردن هیزم مشغول شد. (همان)
پیامبر اکرم (ص) در همه کارها اینگونه رفتار میکرد. خود را از مردم جدا نمیدید و در غم و شادی و راحت و سختی در کنار آنان بود؛ چنانکه پس از ورود به مدینه و هنگام ساختن نخستین مسجد، پا به پای یارانش سنگ میآورد و در ساختن مسجد همانند دیگران کار میکرد. آن حضرت دوست نداشت که در گوشهای بنشیند و تنها نظارهگر باشد. البته در همان جمع اشخاصی بودند که هنوز روح تربیت معنوی را درنیافته بودند و از اینکه مانند دیگران در کار شرکت کنند، پرهیز داشتند. میترسیدند جامهشان خاکآلود و از وقارشان کاسته شود! و علی بن ابی طالب (ع) چنین میخواند:
«لَا یَستَوِي مَن یَعمُرُ المَسَاجِدَا یَدأَبُ فِیهَا قَائِماً وَ قَاعِداً
وَ مَن یُریَ عَنِ الغُبَارِ حَائِداً» (سیره ابن هشام، ج2، ص 115)
کسی که مسجد بنا میکند و نشسته و برخاسته سرگرم کار در آن است، با کسی که تن از گرد و غبار به یک سو میکشد برابر نیست.
در نظام مدیریتی پیامبر جدا بودن از مردم و ترس از کار کردن پا به پای ایشان معنا ندارد. آن حضرت نشان داده است که چگونه باید با مردم بود و در پیوند و ارتباط با ایشان امور را اداره کرد و شانه به شانه مردم پیش رفت. ممکن است برخی تصوّر کنند اینگونه رفتار دون شأن و منزلت ایشان است؛ و مگر شأن و منزلتی بالاتر از پیامبر اکرم (ص) هست؟ یا گمان کنند که چنین رفتاری سبب کاهش ابّهت و قدرت مدیریت ایشان میشود که رسول خدا (ص) نشان داده است که این گمانی باطل است و بلکه عکس آن صادق است. ابّهت و قدرت حقیقی در مردمی بودن است نه در برج عاج نشستن. عملکرد رسول اکرم (ص) در غزوۀ احزاب (خندق) نمونهای زیبا از مشی آن حضرت است.
غزوۀ احزاب (خندق) در شوّال سال پنجم هجری روی داد. (همان، ص 229) مأموران اطلاعاتی پیامبر به آن حضرت گزارش دادند که احزاب به تحریک یهود قصد تهاجم به مدینه را دارند و برای یکسره کردن کار اسلام و مسلمانان تمام نیروی خود را بسیج کردهاند و ده هزار سپاهی از قبایل مختلف برای نبرد فراهم آمدهاند. آن حضرت شورای نظامی تشکیل داد و پس از مشورت، پیشنهاد سلمان فارسی برای کندن خندق به تصویب رسید. بیشتر اطراف مدینه بناها به هم پیوسته بود و راهی برای عبور و هجوم دشمن نداشت و لازم بود در همان قسمتی که امکان حملۀ دشمن وجود داشت، خندق کنده شود. پیامبر با برنامهای منظم، کار کندن خندق را به دستههای مسلمانان واگذار کرد. در این تقسیم کار هر ده نفر میبایست چهل ذراع بکنند. کار کندن خندق با شتاب آغاز شد و مسلمانان با کوشش فراوان دست به کار شدند. رسول خدا (ص) نیز بیل و کلنگ میزد و گاه توبرههای خاک را بر دوش میکشید. مسلمانان روزها به کندن خندق مشغول بودند و شبها به خانههای خود باز میگشتند؛ امّا رسول خدا (ص) روی یکی از تپّهها چادر زده بود و شبها نیز در همانجا به سر میبرد. ابن اسحاق گوید مسلمانان برای اینکه سرگرم باشند و خستگی کار را احساس نکنند ، رجزی را که به نام فردی که نامش «جُعَیل» بود و رسول خدا (ص) او را «عَمرو» نامیده بود، همصدا میخواندند:
«سَمَّاهُ مِن بَعدِ جُعَیلٍ عَمراً وَ کَانَ لِلبَائِسِ یَوْماً ظَهراً»
یعنی پیامبر او را پس از «جُعَیل»، «عَمرو» نامید و او برای بیچارگان، پشتیبانی آشکار است.
و هر گاه به کلمه «عَمرا» در مصرع اوّل شعر میرسیدند، پیامبر هم با آنان هماهنگ میشد و میگفت: «عَمرا» و هر گاه به کلمۀ «ظَهرا» در مصرع دوم میرسیدند، پیامبر نیز همصدا با آنان میگفت: «ظَهرا». و نیز واقدی آورده است که مسلمانان هنگام کار رجز میخواندند و پیامبر هم این بیت را میخواند:
«هذَا الحَمَالُ لَا حَمَالُ خَیبَرُ هذَا أَبَرُّ رَبُّنَا وَ أَطهَرُ»
(المغازی، ج2، ص 446)
این مایۀ برکت است نه بارهای خیبر، آری پروردگار ما نیکوکارتر و پاکیزهتر است.
بدین ترتیب رسول خدا (ص) در همه چیز با یاران خود همراه بود؛ شانه به شانه ایشان کار میکرد و حتّی در رجزخوانیها و سرود سر دادنهایشان شرکت داشت.
تربیتیافتگان سیرۀ پیامبر نیز چنین بودند. علی (ع) در ادارۀ امور اینگونه بود. نقل کردهاند که «ضِرار بن ضَمره ضبایی» از خواص اصحاب علی(ع) بر معاویه وارد شد. معاویه بدو گفت: «علی را برای من وصف کن.» گفت: «مرا از این کار معاف دار.» معاویه گفت: «حتماً باید وصف کنی.» گفت:
«به خدا سوگند، دوراندیش و نیرومند بود، سخنانش روشنگر حق از باطل و حکمش عادلانه بود، علم از اطراف او میبارید و حکمت از رفتارش نمودار بود... به خدا سوگند، که او در میان ما مانند یکی از ما بود، هر گاه به سوی او میآمدیم به ما نزدیک میشد و وقتی او را دعوت میکردیم، میپذیرفت و هر گاه از او پرسش میکردیم پاسخمان میداد. با آنکه بسیار به ما نزدیک بود و ما از نزدیکان او بودیم، از مهابتش با او سخن نمیگفتیم و از عظمتی که در دلهای ما داشت با وی آغاز سخن نمیکردیم...» (مروجالذّهب، ج2، ص 421)
علی (ع) در شیوه مدیریت خود چنان برخورد میکرد که علی رغم مهابتی که داشت، مردمش با وی احساس نزدیکی کنند؛ به گونهای رفتار میکرد که عظمت وجودیاش حاجبی میان او و مردم نشود. از این رو در خطبهای که در «صفین» ایراد کرد فرمود:
آنگونه که با زمامداران ستمگر سخن میگویید با من سخن مگویید، و آنچنان که در پیشگاه حکام خشمگین و جبار خود را جمع و جور میکنید، در حضور من نباشید و به طور تصنعی [و منافقانه] با من رفتار نکنید، و هرگز گمان مبرید درباره حقی که به من پیشنهاد کردهاید، کندی ورزم [یا ناراحت شوم] و نه اینکه خیال کنید من در پی بزرگ ساختن خویشتنم؛ زیرا کسی که شنیدن حق و یا عرضه داشتن عدالت به او، برایش مشکل باشد عمل به آن برای وی مشکلتر است! با توجه به این، از گفتن سخن حق و یا مشورت عدالتآمیز، خودداری مکنید؛ زیرا من [شخصاً به عنوان یک انسان] خویشتن را مافوق آنکه اشتباه کنم، نمیدانم و از آن در کارهایم ایمن نیستم، مگر اینکه خداوند مرا حفظ کند. من و شما بندگان و مملوک خداوندی هستیم که جز او خدایی نیست، او مالک ماست و ما را بر نفس خود اختیاری نیست.
(نهجالبلاغه، خطبه 216)
امام (ع) از مردم خود میخواهد که با او چاپلوسانه و سازشکارانه آمیزش نکنند و سخن حق خود را بیپروا بیان کنند و آنچه را درست و به عدل میدانند بگویند و هیچ حجابی میان خود و آن حضرت احساس نکنند.
این شیوۀ مدیریتی بود که پیامبر اکرم (ص) به ارمغان آورد و اوصیایش بر آن پایداری کردند.
رسول خدا (ص) در مدیریت جامعۀ خود، نه تنها، ارتباط مستقیمش را با مردم حفظ میکرد، بلکه پیوسته از آنچه در میان ایشان میگذشت ،کسب اطلاع میکرد و از مسائل و مشکلات مردم آگاهی کامل داشت و میان او و مردمش هیچگونه حجابی نبود. حضرت حسین(ع) از پدر گرامیش علی (ع) دربارۀ سیرۀ رسول خدا پرسش کرد و آن حضرت ابعاد مختلف سیرۀ پیامبر را توضیح داد و در این باره فرمود:
«کَانَ رَسُولُ اللهِ 7.. یَسأَلُ النَّاسُ عَمَّا فِي النَّاسِ.» (الطبقاتالکبری، ج1، ص 424)
رسول خدا (ص) پیوسته از آنچه در میان مردم میگذشت ،جویا میشد.
مشی رسول خدا (ص) بر این بود که پیوسته از تمام اموری که میان مردمش میگذشت، آگاه باشد و احتجابی میان او و مردم نباشد و این لازمۀ هر مدیریت سالم و توانمند است.
ادامه دارد...
پیام های پیامبر (ص) نام کتابی است که با شیوه ای متفاوت جلوه های رفتاری و گفتاری پیامبر اکرم(ص) را در قالب پیام هایی کوتاه ارائه کرده است .