ویژه نامه شهادت حضرت امام جعفر صادق (ع)

    امروز سالروز شهادت جانسوز حضرت امام جعفر صادق علیه السلام امام ششم است. با عرض تسلیت ساعتی در عرصه اندیشه و تفکر ، مكتب رهايي بخش ايشان را به تامل بنشينيم.

پيام 28 - راستگويي

پیام 28

راستگويي

راستگويي از لوازم پايبندي به عهد و پيمان است. همه پيام‌آوران الهي و پيروان واقعي آنان اهل صدق و راستي بودند. امام صادق(ع) فرمود:

ٳِنَّ اللهَ عَزّ َو َجَلَّ لَمْ يَبْعَثْ نَبِيّاً ٳِلاَّ بِصِدْقِ الْحَدِيثِ وَ ٲَدَاءِ الْأَمَانَة ٳِلَي الْبِرِّ وَالْفَاجِرِ.

خداي متعال هيچ پيامبري را مبعوث نكرد مگر با راستگويي و اداي امانت به نيكوكار و بدكار.

هر پيامبري راستگو و امانت‌دار بوده و اين دو ويژگي در برنامه شريعت او بوده كه بدان دعوت مي‌كرده است. (مرآة العقول، ج8، ص 180) 

و رسول خدا (ص) جز راست نگفت و جز بدان نخواند. حضرت ابوطالب (ع) كه سال‌ها سرپرستي پيامبر را به عهده داشت و پس از بعثت، پشت و پناه آن حضرت و نهضتش بود و به بيان (ابن أبي الحديد) هر كس با علم سيره و تاريخ اسلام آشنا باشد، مي‌داند كه اگر ابوطالب نبود، اسلام هم چيزي در خور ذكر و نام نمي‌بود. درباره آن حضرت گفته است كه هرگز از او دروغي نشنيدم و آن حضرت در آن‌چه مي‌گويد صادق است. (مناقب ابن شهراَشوب، ج1، ص 56) 

آن هنگام كه رسول خدا (ص) مردم را به راه هدايت و خروج از ظلمات به سوي نور فرا خواند و برخي عموهايش از سر تعصب او را تكذيب كردند و دروغگو خواندند و در ميان مردم ندا سر دادند كه: مردم! او برادرزاده ماست، مبادا شما را از دينتان برگرداند. ابوطالب با همه وجود از آن حضرت و حق و حقيقت دفاع كرد و چنين سرود:

ٲنْتَ الأَمِينُ ٲَمِينُ اللهِ لَاكَذِبُ                   وَالصَّادِقُ الْقَوْلِ لَالَهْوٌ و َلا لَعِبُ

ٲنْتَ الرَّسُولُ رَسُولُ اللهِ نَعْلَمُهُ                  عَلَيْكَ تَنَزَّلُ مِنْ ذِي الْعِزَّة الْكُتُبُ

(همان)

تو اميني؛‌ امين خداوند كه هرگز دروغ نگفته است و تو [انسان] راستگويي هستي كه هرگز دچار هوس راني و بيهوده‌گويي نگشته است. تو فرستاده [حقي]؛ مي‌دانيم كه فرستاده خدا هستي و آن‌چه مي‌گويي (كتاب) بر تو از جانب خداوند صاحب عزت نازل شده است.

و نيز در يكي از اشعار مشهور خود درباره آن حضرت آورده است:‌

وَ لَقَدْ عَهَدْتُكَ صَادِقاً فِي الْقَوْلِ لَا تَتَزَيَّدُ مَا زِلْتَ تَنْطِقُ بِالصَّوابِ وَ ٲَنْتَ طِفْلٌ ٲَمْرَدُ.

      (الغدير، ج7، ص336)

پيشينه تو را دارم كه در سخن راستگوي هستي و زبان به دروغ نمي‌آلايي، از همان زمان نيز كه كودكي بي‌موي بودي، همواره سخن درست مي‌گفتي.

البته همگان مي‌دانستند كه آن حضرت جز راست نمي‌گويد؛ حتي دشمنان سرسخت وي نيز بدان اعتراف داشتند. «ترمذي»، «حاكم»‌، «قاضي عياض» و ديگران به اسناد خود از علي(ع) روايت كرده‌اند كه آن حضرت فرمود «ابوجهل» به پيامبر (ص) گفت: ما شخص تو را تكذيب نمي‌كنيم، بلكه آن‌چه را كه آورده‌اي تكذيب مي‌كنيم.

پس خداوند چنين نازل فرمود:

فَإِنَّهُمْ لاَ يُكَذِّبُونَكَ وَلَكِنَّ الظَّالِمِينَ بِآيَاتِ اللّهِ يَجْحَدُونَ؛

آنان تو را تكذيب نمي‌كنند، بلكه ستمكاران آيات خدا را انكار مي‌نمايند. (انعام:33)

و از ديگران نقل شده است كه «ابو جهل» به پيامبر گفت: ما شخص تو را تكذيب نمي‌كنيم؛ زيرا تو در ميان ما دروغگو شمرده نمي‌شوي.            (الشفاء...، ج1، ص 173)

رفتار و كردار پيامبر چنان بود كه مخالفان سرسخت او نيز آن حضرت را به صدق و راستي مي‌شناختند و مخالفتشان به سبب ترس از به خطر افتادن منافعشان و تعصب و لجاجت و رقابت‌هاي قبيلگي بود.                                  (تفسير‌المنار، ج7، ص 374)

نقل كرده‌اند كه روزي ابوجهل با پيامبر(صـ) ملاقات كرد و با آن حضرت مصافحه كرد. به او اعتراض شد كه چرا با پيامبر مصافحه كرده است؟ گفت: به خدا سوگند؛ مي‌دانم كه او راستگو و پيامبر است؛ ولي ما چه زماني تابع «عبد مناف» بوده‌ايم؟ يعني راستگويي آن حضرت بر آنان مسلم بود؛ ولي مخالفتشان بدان سبب بود كه همه چيز را بر اساس رقابت‌هاي خانوادگي و قبيلگي تحليل مي‌كردند و پذيرش دعوت حق را به معناي از دست دادن موقعيت‌هاي خانوادگي و قبيلگي مي‌دانستند. به قول «ابن عباس»‌ آنان خوب مي‌دانستند كه رسول خد(ص) هرگز سخن دروغ نمي‌گويد و او را «امين» ‌مي‌ناميدند؛ اما باز انكار مي‌كردند.                        (تفسير‌الكشاف، ج2، ص 18)

در خبر ديگري آورده‌اند كه روزي «اخنس بن شريق»‌با «ابوجهل» روبه‌رو شد، در حالي‌كه هيچ كس ديگر آن‌جا نبود. به او گفت: اي «ابوالحكم» ‌در اين‌جا غير از من و تو كسي ديگر نيست تا سخن ما را بشنود. حقيقت را به من بگو. ‌آيا محمد راستگوست يا دروغگو؟ «ابوجهل» ‌گفت: ‌واي بر تو، به خدا سوگند، كه محمد راستگوست و او هرگز دروغ نگفته است؛ ولي اگر بنا شود خاندان محمد همه مناصب را به چنگ آورند – پرچم حج، آب دادن به حجاج، پرده‌داري كعبه و مقام نبوت – ديگر براي بقيه قريش چه باقي مي‌ماند؟                                          (تفسير طبري، ج7، ص 116)

همچنين نقل شده است كه وقتي «هرقل» امپراتور روم از «ابوسفيان» درباره پيامبر پرسش‌هايي كرد و پرسيد: آيا پيش از آن‌كه پيامبري كند [و مردم را به ايين جديدي بخواند] نزد شما به دروغگويي متهم بود؟ «ابوسفيان» گفت: «هرگز»‌ (الشفاء...، ج1، ص 173) 

و «نصر بن حارث» كه از سران قوم بود به قريش چنين گفت:

 ‌«‌محمد، پيش از پيامبري محبوب‌ترين و راستگوترين و درستكارترين فرد شما بود، چه شد كه وقتي به پيامبري رسيد ساحرش خوانديد؟ به خدا سوگند كه او ساحر نيست.»       (همان)

رسول خدا(ص) راستگوترين مردمان بود. علي(ع) در توصيف آن حضرت چنين فرموده است:

 كَانَ أَصْدقَ النَّاسِ لَهْجَة.                            (همان، ج2، ص 581)

پس از آن‌كه رسول خدا (ص) فرمان يافت كه دعوت خويش را آشكار نمايد و در مرحله نخست خويشان و نزديكان خود را انذار كند، بالاي كوه «صفا» ‌رفت و با صداي رسا قبايل قريش را فرا خواند. وقتي آنان جمع شدند فرمود: 

«اگر من به شما بگويم كه در پشت اين كوه گروهي سوار قصد تهاجم به شما را دارند، آيا مرا تصديق مي‌كنيد؟» گفتند: «‌آري، زيرا تو نزد ما متهم به دروغگويي نيستي و هرگز از تو دروغي نشنيده‌ايم.» فرمود: «‌من شما را از عذابي سخت و شديد بيم مي‌دهم. اي فرزندان عبدالمطلب، اي فرزندان عبد مناف، اي فرزندان زهره...» و به اين ترتيب همه خاندان‌هاي قريش را نام برد و فرمود: «خداوند به من فرمان داده است كه خويشاوندان نزديك خود را بيم دهم و من نمي‌توانم هيچ‌گونه سود اين جهاني و آن جهاني را براي شما تضمين كنم، مگر اين‌كه لا إله الا الله بگوييد.» 

از «قتاده» نقل شده است كه رسول خدا (ص)در همان روزي كه بالاي «صفا» ‌رفت و مردم را جمع كرد به آنان فرمود: 

«‌مردم، پيام‌آور به مردم خويش دروغ نمي‌گويد و سوگند به خدايي كه جز او خدايي نيست، اگر من دروغگو هم بودم، به شما دروغ نمي‌گفتم. همانا من به سوي شما – خصوصاً- و به سوي همه مردم – عموماً – به رسالت از جانب خداوند مبعوث شده‌ام و به خدا سوگند همچنان‌كه مي‌خوابيد، مي‌ميريد و همان‌گونه كه بيدار مي‌شويد، از گورها محشور خواهيد شد. و هر چه بكنيد، بدان محاسبه خواهيد شد. پاداش نيكي را، نيكي و كيفر بدي را، بدي خواهيد ديد. بهشتي ابدي و دوزخي جاويد در پيش داريد و شما نخستين گروهي هستيد كه من مأمور به بيم دادن ايشان شده‌ام.»

(مناقب..، ج1، ص 46)

رسول خدا (ص)در اداره و هدايت مردم با صدق و راستي تمام عمل كرد كه فرزند عبدالمطلب و پيام‌آور راستي و راستگويي بود. رجز آن حضرت در غزوه «حنين» گوياي اين شأن اوست:

ٲَنَا النَّبِيُّ لا كَذِبْ   ٲَنَاابْنُ عَبْدِالمُطَّلِبْ.                                   (السيره الحلبيه، ج1، ص285)

 

آن حضرت در مزاح نيز پا را از راستي فراتر نمي‌گذاشت و جز حق نمي‌فرمود:

ٳِنِّي لاَمْزَحُ و َلا ٲَقُولُ ٳلَّا حَقّاً.

همانا من مزاح مي‌كنم وجز سخن حق نمي‌گويم.                         (سنن ترمذي، ج4، ص314)

هيچ چيز جز دروغ نزد آن حضرت مذموم و تباه كننده نبود و چنان با شدت با دروغگويان برخورد مي‌كرد كه جايي براي ناراستي نباشد. از عايشه چنين نقل شده است.

مَا كانَ خُلْقٌ ٲَبْغَضَ ٳِلَي رَسُولِ اللهِ(ص) مِنَ الْكَذِبِ، و َمَا اطَّلَعَ مِنْهُ عَلَي شَيْءٍ عِنْدَ ٲَحَدٍ مِنْ ٲَصْحَابِهِ فَيَبْخُلُ لَهُ مِنْ نَفْسِهِ حَتَّي يَعْلَمَ ٲَنْ ٲَحْدَثَ تَوْبَة.

هيچ صفتي در نظر رسول خدا (ص) بدتر و ناپسندتر از دروغ نبود و اگر مطلع مي‌شد كسي از اصحاب دروغ گفته است به او اعتنا نمي‌كرد؛ تا آن‌كه بداند توبه كرده است.

(الطبقات‌الكبري، ج1، ص378)

هيچ چيز جز راستگويي نزد آن حضرت با ارزش و پسنديده نبود. امام صادق(ع) به يكي از يارانش فرمود: ببين علي(ع) چه عملي انجام داد كه بدان وسيله آن مقام و موقعيت را نزد رسول خدا(ص) به دست آورد، تو هم همان را انجام بده. سپس عملكرد علي(ع) را به اختصار بيان فرمود:

فاِنَّ عَلِيَّا (ع) ٳِنَّمَا بَلَغَ ما بلغ بِهِ عِنْدَ رَسُولُ اللهِ(ص) بِصِدْقِ الْحَدِيثِ وَ ٲَدَاءِ الاَمَانَة.

همانا علي (ع)نزد رسول خدا (ص) به سبب راستگويي و اداي امانت به آن مقام رسيد.

(كافي، ج2، ص104)

علي (ع) خود در اين‌باره مي‌فرمايد:

وَ قَدْ عَلِمْتُمْ مَوْضِعِي مِنْ رَسُولِ اللهِ- صَلَّي اللهُ عَلَيْهِ وَ آلِهِ- بِالْقَرَابَه الْقَرِيبَهِ، و َالْمَنْزِلَه الْخَصِيصِهِ. وَضَعَني فِي حِجْرِهِ و َٲَنَا وَلَدٌ يَضُمُّني ٳِلَي صَدْرِهِ،و َيَكْفُنُي فِي فِرَاشِهِ وَ يَمِسُّنِي جَسَدَهُ، وَ يُشِمُّنِي عَرْفَعُه. وَ كانَ يَمْضُعُ الشَّيْءَ ثُمَّ يُلْقِمُنِيهِ،و َمَا وَجَدَ لِي كَذْبَة فِي قَوْلٍ و َلا خَطْلَهً فِي فِعْلٍ.

شما به خوبي موقعيت مرا از نظر خويشاوندي و قرابت و منزلت و مقام ويژه نسبت به رسول خدا (ص)مي‌دانيد. او مرا در دامن خويش پرورش داد، من كودك بودم. او مرا همچون فرزندش در آغوش خويش مي‌فشرد و در استراحتگاه مخصوص خويش جاي مي‌داد. بدنش را به بدنم مي‌چسبانيد و بوي پاكيزه او را استشمام مي‌كردم. غذا را مي‌جويد و در دهانم مي‌گذاشت. هرگز از من دروغي در گفتارم نديد و اشتباهي در كردارم نيافت.

(نهج‌البلاغه، خطبه 192)

علي (ع) در تمام دوران زندگي و مديريت خود هرگز جز راست نگفت: 

«مَا ٲَنْطِقُ ٳلاَّ صَادِقاً.» (همان، خطبه 175)

 من جز راست سخني بر زبان نمي‌آورم.

 در خطبه‌اي كه پس ازبيعت مردم با خود در مدينه ايراد كرد، فرمود:

ذِمَّتي بمَا ٲَقُولُ رَهِينَهٌ، و َٲَنَا بِهِ زَعِيمٌ... وَاللهِ مَا كَتَمْتُ وَشْمَة،وَ لاَكَذَبْتُ كِذْبَةً.

(همان، خطبه 16)

پيمان من بدان ‌چه مي‌گويم در گرو است، و به راستي گفتارم متعهد و كفيلم... به خدا، سوگند، هرگز حقيقتي را كتمان نكرده‌ام و هيچ‌گاه دروغي نگفته‌ام.

شأن ايمان با دروغ سازگاري ندارد. روايت شده است كه به رسول خدا(ص) گفته شد:

 "آيا مؤمن ترسو مي‌شود؟" فرمود: "آري". گفته شد: "آيا مؤمن بخيل مي‌شود؟" فرمود: "آري". گفته شد: "آيا مؤمن دروغگو مي‌شود؟ "فرمود: "خير."

      (بحار، ج72، ص262)

انسان با عزت براي پيشبرد مقاصدش به دروغ متوسل نمي‌شود؛ زيرا دروغ از پستي و ذلت نفس است. از رسول خدا (ص) نقل شده است:

لاَ يَكْذِبُ الْكَاذِبُ الا مِنْ مَهَانَهِ نَفْسِهِ

دروغگو دروغ نمي‌گويد مگر به سبب خواري نفسش.                          (بحار، ج72، ص 262)

و انسان دروغگو به سبب ذلتش؛ مردمان را به ذلت سوق مي‌دهد. چنين افرادي ذليلند و ذليل‌كننده. در كلمات نوراني علي (ع) آمده است:

الكَاذِبُ مُهَانٌ ذَلِيلٌ.                                                 (غررالحكم، ج1، ص24)

دروغگو داراي شخصيتي پست و خوار است.

تا انسان به خود دروغين خويش و به دروغ پشت نكند و به خويشتن راستين خود و راستگويي روي ننمايد، عزت حقيقي نمي‌يابد. از سخنان حكيمانه امام صادق(ع) چنين است:

الصِّدْقٌ عِزٌّ. راستي عزت است.                                (تحف‌العقول، ص 232)

حقيقت آن است كه اصلاح امور در پرتو راستي و تباهي كارها به سبب ناراستي است:

الصِّدْقُ صَلَاحُ كُلِّ شَيْءٍ و الْكَذِبُ فَسَادُ كُلِّ شَيْءٍ.

صدق سبب صلاح هر چيز و دروغ سبب تباهي هر كار است.          (غررالحكم، ج1، ص53)

 

همسويي سخن و عمل

از لوازم حتمي مديريت بر قلوب هم‌سويي سخن و عمل و پرهيز از دوگانگي قول و فعل است. رسول خدا(ص) كه نيكوترين نمونه براي تأسي است چنان بود كه هرگز به چيزي دعوت نكرد مگر آن‌كه خود بدان عمل كرده بود و از چيزي نهي نكرد، جز آن‌كه خود از آن دوري كرده بود و تربيت يافتگان سيره آن حضرت نيز چنين بودند. عليu درباره خود مي‌فرمايد:

ٲَيُّهَا النَّاسُ، ٳِنِّي وَاللهِ ‌مَا ٲَحُثُّكُمْ عَلَي طَاعَهٍ ٳِلاَّ وَ ٲَسْبِقُكُمْ ٳَلَيْهَا وَ لاَ ٲَنْهَاكُمْ عَنْ مَعْصِيَهٍ ٳِلاَّ وَ ٲَتَنَاهَي قَبْلَكُمْ عَنْهَا.                                                                              (نهج‌البلاغه، خطبه175)

اي مردم، به خدا سوگند من شما را به هيچ اطاعتي وادار نمي‌كنم مگر اين‌كه پيش از شما خودم به آن عمل مي‌كنم و شما را از معصيتي نهي نمي‌كنم مگر اين‌كه خودم پيش از شما از آن كناره‌گيري مي‌نمايم.

اين ويژگي، شاخصه همه پيروان حقيقي پيامبر و اوصياي اوست.


پیام 27 - امانت داری

پیام 27

امانت داري

دشمنان حضرت محمد (ص) در مكه، حتي پس از اعلام پيامبري‌اش همچنان نفيس‌ترين اشياي خود را نزد وي به امانت مي‌گذاشتند و ترديدي به خود راه نمي‌دادند كه مبادا او اموالشان را مصادره و به نفع آيين خود خرج كند.

از همين رو، پس از آماده شدن براي هجرت به سوي يثرب، از امام علي (ص) خواست چند روز در مكه بماند و امانت‌ها را به صاحبانشان پس بدهد. رسول گرامي اسلام مي‌فرمايد:

امانت را به كسي كه تو را امين قرار داد، باز پس ده و به كسي كه به تو خيانت كرده، خيانت مكن.                                               (بحار‌الانوار، ج72، ص171)

ايشان حتي نخ و سوزن را به صاحبش برمي‌گرداند (سُنن النّبي) و مي‌فرمود:

وقتي كسي سخني گفت و به اطراف خود نگريست، آن سخن نزد شما امانت است.

                                                                              (جامع‌الصغير، ج1، ص87)

در نبرد خيبر، مسلمانان دچار كم‌غذايي شديدي شدند، به گونه‌اي كه براي رفع گرسنگي، از گوشت برخي حيوانات كه خوردن آن ها مكروه است، استفاده مي‌كردند. مسلمانان چند دژ از دژهاي خيبر را گشوده بودند، ولي دژي كه مواد غذايي فراواني در آن‌جا انبار كرده بودند، به دست مسلمانان نيفتاده بود. در اين هنگام، چوپان سيه چرده‌اي كه براي يهوديان خيبر گله‌داري مي‌كرد، به حضور حضرت شرفياب شد و درخواست كرد كه حقيقت اسلام را بر او عرضه كند و وي در همان نخستين جلسه‌ها، بر اثر گفتار مستدل و منطقي آن فرستاده خدا ايمان آورد. سپس گفت: همه اين گوسفندان، امانت يهوديان خيبر در دست من است. اكنون كه رابطه من با صاحبان گوسفند قطع شده است، تكليف من چيست؟ حضرت در برابر چشم صدها سرباز گرسنه، با كمال صراحت فرمود:

 در آيين ما خيانت به امانت، يكي از بزرگ‌ترين گناهان است. بر تو لازم است همه گوسفندان را تا در قلعه ببري و همه را به دست صاحبانشان برساني.

 او نيز از دستور پيامبر پيروي كرد و بي‌درنگ در جنگ عليه يهود به جهاد پرداخت و در راه اسلام به شهادت رسيد.

(حسين سيدي، همنام گل بهاري، ص 64-65)

پيامبر هنگام ورود به مسجدالحرام، عثمان بن طلحه را كه كليددار كعبه بود، نزد خود طلبيد تا در كعبه را باز كند و درون كعبه را از وجود بت‌ها پاك سازد. عباس عموي پيامبر پس از انجام اين مقصود، از پيامبر خواست كه كليد خانه خدا را به او تحويل دهد و مقام كليدداري بيت الله را كه ميان عرب، مقامي برجسته و شامخ بود، به او بسپرد.

پيامبر بر خلاف اين تقاضا، پس از تطهير خانه كعبه از لوث بت‌ها، در كعبه را بست و كليد را به عثمان بن طلحه تحويل داد، در حالي‌كه اين آيه را تلاوت مي‌كرد:

إِنَّ اللّهَ يَأْمُرُكُمْ أَن تُؤدُّواْ الأَمَانَاتِ إِلَى أَهْلِهَا؛

خداوند به شما فرمان مي‌دهد كه امانت‌ها را به صاحبان آن برسانيد. (نسا:58)

(داستان‌هاي شنيدني از فتح مكه و جنگ حنين، ص57؛ به نقل از: مجمع‌البيان، ج3، ذيل آيه 58 نساء.)

بر اساس روايت‌هاي ديگر، پيامبر داخل خانه خدا دو ركعت نماز خواند. سپس از كعبه بيرون آمد. عباس در حالي‌كه تقاضاي كليدداري كعبه را براي خود مي‌كرد، آيه 58 سوره نساء نازل شد. پيامبر نيز به علي (ع)دستور داد كه كليد كعبه را به عثمان بن طلحه بدهند و از او پوزش بخواهند. عثمان به علي (ع)گفت: در آغاز، كليد را با خشونت از من گرفتي، ولي اكنون با كمال مهر و محبت به من دادي؟ علي جريان نزول آيه قرآن را براي او بيان كرد وگفت: به علت احترام فرمان خدا، چنين كردم. عثمان بن طلحه با شنيدن اين مطلب، اسلام آورد.             (بحارالانوار، ج21، ص117)

پيش از نبوت، لقب "امين" به حضرت دادند. ابوجهل در يكي از سخنانش گفته است كه محمد بن عبدالله در اجتماع ما نشو و نما كرد و ما او را امين ناميديم؛ زيرا شخصي درستكار، آرام و راستگو بود. او را احترام كرديم تا اين‌كه مقام والايي يافت. آن‌گاه ادعا كرد كه پيامبر خداست.   (سفينه‌البحار، ج1، ص418)

پس از بعثت كه قريش به دشمني با او برخاستند، باز هم اموال خود را نزد او به امانت مي‌سپردند. در راستگويي و درستكاري آن چنان شهرت يافت كه همگي به امانت‌داري او اذعان داشتند و او را"محمد امين" مي‌خواندند. (سيرۀحلبي، ج1، ص172)


پیام 26 - بزرگواری و چشم پوشی

پیام 26

بزرگواري و چشم پوشي

1.       انس بن مالك مي‌گويد: 

در خدمت پيامبر اكرم(ص) بودم. آن حضرت لباسي بر تن داشت كه حاشيه‌اش زبر بود. عربي‌باديه‌نشين از راه رسيد و از ايشان كمك خواست، ولي به اين صورت كه لباس پيامبر را به شدت كشيد، به گونه‌اي كه بر گردن آن حضرت اثر گذارد. سپس گفت: اي محمد! دو شتر مرا كه از مال خدا نزد تو است، بار كن كه اگر چنين كني، از مال خود و پدرت چيزي به من نداده‌اي. پيامبر ابتدا سكوت اختيار كرد. سپس فرمود: مال، مال خداست و من بنده خدايم. اي مرد! در برابر رفتار خشني كه با من كردي، معامله به مثل خواهي شد؟ آن شخص گفت: نه. پيامبر فرمود: به چه علت؟ آن مرد گفت: زيرا تو بدي را با بدي پاداش نمي‌دهي. پيامبر شاد شد و دستور داد بر يك شتر او جو و بر شتر ديگرش خرما بار كردند و او را خشنود روانه ساخت.                                                (سفينه‌البحار، ج1، ص412)

2.       همچنين آورده‌اند كه هبار به زينب، دختر رسول خدا(ص) ، در راه مكه به مدينه حمله كرد، به گونه‌اي كه زينب از اين حمله ناگهاني وحشت‌زده شد و بچه‌اش را سقط كرد. پيامبر با شنيدن اين واقعه فرمود: هر كس هبار را ديد، او را بكشد. مدتي از اين قضيه گذشت. هبار از كردار خود پشيمان شد و تصميم گرفت نزد پيامبر برود و توبه كند. به اين منظور، خدمت پيامبر رسيد و گفت: 

اي پيامبر خدا! ما مشرك و بت‌پرست بوديم. خداوند به وسيله تو، ما را هدايت كرد و از هلاكت نجات بخشيد. اي پيامبر، از كار من كه به خاطر ناداني بود، بگذر. او با اقرار به زشتي كار خود، مسلمان شد. پيامبر فرمود:

 «تو را عفو كردم. خداوند به تو احسان كرد؛ زيرا تو را به اسلام هدايت فرمود و اسلام، انسان را از گذشته جدا مي‌سازد.»                                           (همان)

3.       عبدالله سهمي در مكه به پيامبر ناسزا گفت و درباره آن حضرت سخنان ناروايي بر زبان راند. روزي كه پيامبر(ص) و مسلمانان پيروزمندانه وارد مكه شدند و دشمنان اسلام خوار گشتند، عبدالله فرار كرد. پس از مدتي خدمت پيامبر(ص) آمد. مسلمان شد و از گذشته نادرست خويش عذرخواهي كرد. پيامبر، عذرش را پذيرفت و او رابخشيد. عبدالله سهمي در اين هنگام ابياتي سرود كه ترجمه آن چنين است:

اي پيامبر بزرگ، زبان من بسته و هلاكت مرا در بر گرفته است. من با شيطان در روش‌هاي گمراهانه مسابقه دادم. واي بر كسي كه خواسته‌هاي شيطاني در او پديد آيد. گوشت و استخوان و دلم، با ايمان كامل گواهي مي‌دهد كه خدايي هست و تو مأموري كه مردم را از عذاب او بترساني.

عبدالله سهمي در جاي ديگر سرود:

اي پيامبر، من از كارهايي كه انجام داده‌ام، پوزش مي‌خواهم؛ زيرا در گمراهي، سرگردان بودم. مرا ببخش كه بي‌توجهي پدر و مادرم، مرا به لغزش و زشتي‌ها كشانيد. تو پيامبر بخشنده و مهربان هستي. گواهي مي‌دهم كه دين تو راست و حق است و تو ميان مردم شخصيت برجسته‌اي داري.                              (همان، ص413)

4.       كافران قريش در مكه تا توانستند پيامبر اكرم(ص) را آزار دادند و كار را بر او و پيروانش سخت گرفتند. پيامبر در برابر آن همه آسيب‌ها شكيبايي به خرج داد تا هنگامي كه مكه را فتح كرد و بر دشمنان خويش چيره گشت. با آن همه بدكرداري مشركان‌كه همگان مي‌دانستند، گمان مي‌رفت پيامبر از آن مردم لجوج و ستيزه‌گر، سخت انتقام بگيرد و آن افراد بي‌رحم را كه از شكنجه و كشتار مسلمانان فرو گذار نبودند، از دم تيغ بگذراند. با اين حال، چنين نشد و رسول رحمت در سخنراني تاريخي خود در مسجدالحرام به مكيان فرمود: 

بگوييد چگونه با شما رفتار كنم؟ آنان در پاسخ گفتند: ما جز نيكي، گماني به شما نمي‌بريم. شما برادري بزرگوار و فرزند پدري بزرگوار هستيد. پيامبر فرمود:

 «همان‌گونه كه برادرم يوسف به برادرانش فرمود كه سرزنشي بر شما نيست، من نيز به شما مي‌گويم كه برويد، همه شما را آزاد كردم.»

5.       روزي چند نفر از يهوديان بر او وارد شدند و با لحن خاصي كه دو پهلو بود، سلام كردند. پيامبر نيز در پاسخ گفت: «و عليكم». عايشه قصد آن ها را دريافت و با عصبانيت، پرخاش كرد و ناسزا گفت. رسول اكرم (ص) فرمود:

 «عايشه! آرام بگير و بدزباني نكن. مگر نمي‌داني خدا، مدارا با همه كس را دوست دارد.»


پیام 25 - وطن دوستی

پیام 25

وطن دوستي

هنگامي كه رسول خدا(ص) از مكه هجرت كرد، مشركان تصميم داشتند آن حضرت را بكشند. پيامبر اكرم(ص) مخفيانه از مكه به سوي مدينه حركت كرد. وقتي به سرزمين جحفه (فاصله چنداني با مكه نداشت) رسيد، به ياد زادگاهش مكه افتاد. آثار اين شوق كه با تأثر و اندوه عميق آميخته بود، در چهره مباركش ديده مي‌شد. در همين زمان جبرئيل (امين وحي) نازل شد و به پيامبر عرض كرد: 

به راستي به شهر و زادگاهت اشتياق داري؟ پيامبر فرمود: آري. جبرئيل عرض كرد: خداوند اين پيام را براي تو فرستاد:

إِنَّ الَّذِي فَرَضَ عَلَيْكَ الْقُرْآنَ لَرَادُّكَ إِلَى مَعَادٍ؛

آن كس كه قرآن را بر تو فرض كرد، تو را به جايگاهت (زادگاهت ) باز مي‌گرداند. (قصص:85)

پيامبر اکرم (ص) هنگامي كه از مكه به مدينه هجرت كرد، رو به مكه فرمود:

الله يَعْلَمُ انّي اُحِبّكَ وَ لَوْلا اَنَّ اَهْلكَ اَخْرَجُوني عَنْكَ، لما آثَرْتُ عَليكَ بَلَداً وَ لَا ابتَغَيْتُ بِكَ بَدَلاً و اَنّي لَمُغْتَمٌ علي مُفارِقَتكَ.

خداوند مي‌داند كه من تو را دوست دارم و اگر ساكنان تو مرا از تو بيرون نمي‌راندند؛ جز تو را برنمي‌گزيدم و به جاي تو، شهري را نمي‌طلبيدم و همانا از جدايي تو غمگين هستم و دلم پر از اندوه است.

سرانجام پس از گذشت هفت سال از اين وعده، پيامبر با سپاه نيرومند اسلام، مكه را فتح كرد و پرچم اسلام را بر فراز آن‌ به ‌اهتزاز در آورد و وعده خداوند تحقق يافت. ايشان سوار بر شتر، با شكوه و عزت بسيار همراه مسلمانان وارد مكه شد و اين شهر مقدس را فتح كرد. وقتي حضور مسلمانان و عظمت اسلام را ديد، همان‌جا پيشاني را بر فراز جهاز شتر نهاد و سجده شكر به جا آورد.              (منتهي‌الآمال، ج1، ص63)

در تاريخ آمده است هنگامي كه رسول خدا (ص) وارد مكه شد، عمامه سياه بر سر داشت. كنار كعبه آمد و روبه‌روي در كعبه ايستاد و گفت:

نيست معبودي جز خداي يكتا و بي‌همتا كه "وعده‌اش را تحقق بخشيد." بنده‌اش را ياري كرد و گروه‌هاي مشرك را شكست داد. آگاه باشيد: هر خون و خون‌بها و ادعاهاي ديگر كه در زمان ‌جاهليت بود، تمام آن ها را زير اين دو پايم مي‌گذارم؛ جز توليت كعبه و آب رساني به حاجيان‌ كه اين دو بايد به صاحبان شايسته‌اش واگذار شود.

(كامل بن اثير، ج2، ص352)


پیام 24 - فصاحت و بلاغت

پیام 24

فصاحت بلاغت

پيامبر بزرگ ما در شيوايي سخن، مقامي والا داشت. گفتارش نغز و سخنانش حكيمانه بود. با هر طايفه‌اي از عرب، با زبان ويژه‌اش سخن مي‌گفت و اصول بلاغت آن را به خوبي رعايت مي‌كرد.                                              (سفينه‌البحار، ج1، ص418)

اصحاب به او مي‌گفتند: ما فصيح‌تر از شما نديده‌ايم. حضرت فرمود: چرا چنين نباشم؟ آن‌گاه دلايل اين امر را برشمرد:

 از طايفه قريش به وجود آمده‌ام؛ ‌در قبيله بني سعد پرورش يافته‌ام و قرآن به زبان من نازل شده است.                            (همان)

ام معبد در وصف پيامبر اکرم(ص) مي‌گويد:

سخنانش شيرين و خالي از هر نوع ناهنجاري است. كلمات او گويي دانه‌هاي دري است كه به رشته‌اي چيده و مرتب كرده باشند.                        (همان، ص419)

ابن عباس هم مي‌گويد:

پيامبر هنگامي كه سخن مي‌گفت يا پرسشي را پاسخ مي‌داد، سه مرتبه آن را تكرار مي‌كرد تا مردم خوب آن را بفهمند.                                           (همان)

درباره پيامبر اکرم(ص) نقل كرده‌اند:

 سخن او از همه مردم فصيح‌تر و بيان او از همه بالاتر بود. كلام او دلنشين و ساده بود. از پرگويي دوري مي‌جست و كلماتش مانند دانه‌هاي مرواريد، چيده و منظم بود. سخن او با آن‌كه مختصر بود، منظور او را كاملاً مي‌رسانيد و از كلمه‌هاي بيهوده و بي‌مورد به كار نمي‌برد. سخن او پشت سر هم بدون وقفه بود، ولي براي اين كه شنونده آن را به ذهن بسپارد و كاملاً متوجه شود، ميان جمله‌هايش درنگ مي‌كرد. آواز آن حضرت بلند و رسا بود.        (محّجة‌البيضا، ج4، ص133)

از فشرده‌گوترين انسان‌ها بود، ولي در عين ايجاز، تمامي آن چه را مي‌خواست بگويد، بيان مي‌كرد. نه زياده‌گويي داشت، نه ناقص گويي. جمله‌هايش پي در پي بود و ميان آن ها لحظه‌اي خاموش مي‌ماند تا شنونده، سخنانش را دريابد و به خاطر بسپارد.

(سُنن النّبي، ص106)

شيرين‌سخن‌ترين و شيواگوترين مردمان بود و مي‌فرمود: 

من فصيح‌ترين عربم و بهشتيان به زبان محمد (ص) سخن مي‌گويند و مي‌فرمود: 

من زبان‌آورترين عربم. (عوالي اللئالي، ج4، ص120) 

وي چنان شمرده سخن مي‌گفت كه شنونده مي‌توانست واژگانش را بشمارد.                                                                    (جامع‌الصغير، ج2، ص375)


پیام 23 - دوراندیشی

پیام 23

دور انديشي

سيره و منطق عملي آن حضرت بر تفكر و تدبر استوار بود:

كانَ رَسولُ الله (ص) مُتواصِلَ‌الاحزانِ، دَائمَ الْفِكَرهَ و َلا يَتكلَّمُ فِي غَيرِ حاجةٍ طَويلَ السُّكوتِ.

(مكارم‌الاخلاق، ص12)

پيامبر پيوسته اندوهگين بود و همواره مي‌انديشيد و جز به نياز سخن نمي‌گفت و بسيار سكوت

مي‌كرد.

آن حضرت هميشه در حال انديشيدن بود و هيچ كاري را بدون فكر انجام نمي‌داد. زبان خود را از سخنان بي‌مورد باز مي‌داشت و به جا سخن مي‌گفت. خود را از پرحرفي و گفتن مطالب بي‌فايده دور مي‌داشت. سخن نمي‌گفت، مگر در جايي كه اميد ثواب در آن داشت.                                                            (همان، ص12-15)

انساني كه اهل تفكر باشد، اهل سخنان بي‌فايده نيست و پيامبر چنين بود. حضرت امام حسين (ع)مي‌فرمايد: از پدرم، اميرمؤمنان علي (ع)درباره سكوت رسول خدا(ص) پرسيدم. فرمود:

سكوت آن حضرت بر چهار چيز بود: بردباري، دورانديشي، اندازه نگاه‌‌داري و تفكر.

سكوتش در اندازه نگاه‌داري از آن رو بود كه همه مردم را به يك چشم ببيند و يكسان به گفتار همه گوش دهد، ولي سكوتش در تفكر آن بود كه در چيزهاي باقي و فاني فكر مي‌كرد. بردباري و شكيبايي‌اش براي او با هم جمع شده بود. به همين جهت، هيچ چيز او را به خشم نمي‌آورد و بر نمي‌انگيخت. دورانديشي براي او در چهار چيز فراهم آمده بود. به كارهاي نيك چنگ مي‌زد تا ديگران به او اقتدا كنند. از كارهاي زشت دوري مي‌كرد تا مردم از آن بپرهيزند. در انتخاب رأي صحيح براي اصلاح كارهاي امت، مي‌كوشيد و به آن چه خير دنيا و آخرت در آن بود، قيام مي‌كرد. (همان، ص15)

از امام صادق (ع) نقل است كه مردي خدمت پيامبر آمد و عرض كرد:

 اي رسول خدا، مرا نصيحت كن و به من اندرزي ده! حضرت فرمود:

 اگر نصيحت كنم عمل مي‌كني؟ مرد گفت: آري. پيامبر باز سخن خويش را تكرار كرد و مرد پاسخ مثبت داد. بدين ترتيب، حضرت سخن خود را سه بار تكرار كرد و مرد نيز اعلام آمادگي كرد. گويا پيامبر با اين كار مي‌خواست به وي بفهماند كه آن چه مي‌خواهد بگويد، بسيار مهم است و نصيحت باارزشي است. پس حضرت در ادمه فرمود:

فاِنِّي اُوصِيكَ ٳذَا ٲنتَ هَمَمْتَ بامْرٍ فَتَدبَّرْ عَاقِبَتَه، فَانْ يَكُ رشْداً فَامْضِهْ وَ ٳنْ يَكُ غَيّاً فَانْتِهْ عَنْهُ.

(وسائل‌الشيعه، ج11، ص224)

من تو را سفارش مي‌كنم به اين كه هر زمان تصميم به انجام كاري گرفتي، در عاقبت آن كار بينديشي. پس چنان چه آن رشد بود (و كار درست و صحيحي بود)، انجامش بدهي و اگر عاقبت آن كار گمراهي و تباهي بود، از آن دست بكشي و آن را رها كني.

در حديث ديگري، امام باقر (ع)نقل مي‌كند: مردي خدمت پيامبر رسيد و تقاضاي آموختن چيزي كرد. حضرت او را به قطع اميد از آن چه در دست مردمان است، نصيحت كرد كه اين روحيه بي‌نيازي نقد است. مرد از حضرت خواست افزون بر آن مطلبي‌به او بياموزد. حضرت او را به پرهيز از طمع كه فقر نقد است، سفارش كرد. مرد چيزي بالاتر خواست. حضرت فرمود:

 هر زمان ‌كه تصميم به انجام كاري گرفتي، در عاقبت آن بينديش، پس اگر خير و رشد بود، آن را پي بگير و اگر گمراهي و تباهي بود، از آن دوري كن.                    (من لا يحضره الفقيه، ج4، ص 409-410)

 


پیام 22 - سخن و سکوت

پیام 22

سخن و سكوت

پيامبر اكرم (ص) گفتاري فصيح و شيرين داشت و هنگام سخن گفتن تبسم مي‌كرد. نه بسيار كم سخن بود و نه پرگو. سكوت آن حضرت طولاني بود و بدون ضرورت حرفي به زبان نمي‌آورد. روزي به ابوذر فرمود: اي ابوذر! هر چه را كه در آن تو را بهره نيست ترك كن و به سخني كه فايده‌اي به حال تو ندارد، لب مگشا و زبان خود را مانند پول خود كه در حفظ آن مي‌كوشي نگهداري نما. اي ابوذر! اگر سخن گفتن نقره باشد، سكوت طلا است.

گفتارش خالي از زوايد بود و در كلامش تكرار وجود نداشت. بسيار واضح و روشن صحبت مي‌كرد، نه بي‌جهت سخن را به درازا مي‌كشيد و نه بي‌مناسبت كلام را به اجمال برگزار مي‌كرد. نحوه اداي كلامش آرام و با فاصله متناسب بود، به طوري‌كه حاضرين امكان حفظ كلمات پر بركاتش را مي‌يافتند. پياپي و بي‌قاعده سخن نمي‌گفت، كلامش نيز مانند ساير حركات و سكناتش معتدل بود. جامع و كامل، بي‌كم و زياد سخن مي‌گفت. به همين جهت كلماتش جوامع‌الكلم و اظهارش فصل‌الخطاب بود. مي‌فرمود:

 اَنَا اَفْصَحُ الْعَرَب؛ من فصيح‌ترين عرب هستم. 

جملات و نيز خطبه‌هاي پيامبر كوتاه ولي جامع بود. خود مي‌فرمود:

اُعْطيتُ جَوامِعَ الكَلِم؛ خدا به من كلمات جامع داده است و به راستي كه قادر لايزال به او قدرتي داده بود كه در يك سخن كوتاه دنيايي از علم و حكمت را بيان مي‌كرد. اين قدرت در كلمات گهربار عطرآگينش نمايان است. البته او با هر كس نيز به اندازه درك و فهم و عقلش سخن مي‌گفت. جوهره صداي رسول خدا بلند و آهنگ صدايش از همه مردم زيباتر بود.

كسي سخن او را نمي‌شنيد مگر اين‌كه محبت او در دلش جاي مي‌گرفت و متمايل به او مي‌شد، از اين رو قريش، مسلمانان را در دوران مكه"صباه" (شيفتگان يا دلباختگان) مي‌ناميدند، مي‌گفتند:

بيم آن است كه وليد بن مغيره دل به دين محمد بدهد و اگر وليد كه گل سرسبد قريش است دل بدهد، تمام قريش به او دل خواهد سپرد. مي‌گفتند: 

«سخنانش جادو است، بيش از شراب، مست كننده است.» فرزندان خويش را از نشستن با او نهي مي‌كردند كه مبادا با سخنان و قيافۀ گيراي خود، آن ها را جذب نمايد. هرگاه پيغمبر(ص) در كنار كعبه و حجر اسماعيل مي‌نشست و با آواز بلند قرآن مي‌خواند و يا خدا را ياد مي‌كرد، انگشت‌هاي خود را در گوش فرو مي‌كردند كه نشنوند، مبادا تحت تأثير جادوي سخنان او قرار گيرند و مجذوب او گردند. جامه‌هاي خويش بر سر مي‌كشيدند و چهره خويش را مي‌پوشانيدند كه سيماي جذاب او آن ها را نگيرد، لهذا اكثر مردم به مجرد شنيدن سخنش و ديدن قيافه و چشيدن حلاوت الفاظش به اسلام ايمان مي‌آوردند.

درباره سكوت پيامبر(ص) علي(ع) فرمود: 

سكوت حضرت در چهار چيز بود: در تفكر، تقدير، حلم و حذر.

تفكرش درباره دنياي فاني و عالم باقي بود.

در تقدير و اندازه‌گيري بر آن بود كه همه مردم را به يك چشم ببيند و به گفتار همه به يك نحو گوش دهد.

صبور و بردبار بود؛ به طوري‌ كه از چيزي خشمناك نمي‌شد و از چيزي متنفر نمي‌گشت.

حذر و پرهيزش در چهار چيز خلاصه شده بود:

اول اين كه به كارهاي خير چنگ مي‌زد تا ديگران به او اقتدا كنند. 

دوم اين كه از كارهاي زشت دوري مي‌كرد تا مردم نيز از آن پرهيز نمايند.

 سوم اين كه در جايي كه مي‌خواست درباره اصلاح امتش مطالعه و فكر كند. 

چهارم در جايي كه مي‌خواست دست به كاري بزند كه خير دنيا و آخرتش در آن باشد.

در زمينه تأثير سكوت بر استواري عقل، از رسول خدا (ص) نقل شده است كه فرمود:

اِذا رَٲيتُمُ الْمُؤمِنٍ صَمُوتاً فَادْنُوا مِنْهُ فَاِنَّهُ يُلَقّي الحِكمَهَ.

(بحار‌الانوار، ج78، ص312)

هر گاه مؤمن را خاموش ديديد، به او نزديك شويد؛ زيرا حكمت القا مي‌كند.

پيامبر اكرم(ص) در سفارشي به ابوذر مي‌فرمايد:

ٲَرْبَعٌ لا يُصيبَهُنَّ اِلاّمؤمن: الصَّمتُ و هُوَ ٲِوَّلُ العِبادَهِ.               (مكارم‌الاخلاق، ج2، ص377)

چهار چيز است كه جز مؤمن به آن ها دست نمي‌يابد: خاموشي كه گام نخست عبادت است....

مردي خدمت رسول خدا(ص) آمد. حضرت به او فرمود: 

آيا تو را به كاري هدايت كنم كه خداوند به وسيله آن تو را به بهشت ببرد؟ عرض كرد: آري، اي رسول خدا! حضرت فرمود: از آن‌چه خداوند به تو ارزاني داشته است، بخشش كن. عرض كرد: اگر خودم از كسي كه بدو بخشش مي‌كنم، نيازمندتر بودم چه؟ حضرت فرمود: ستمديده را ياري كن. عرض كرد: اگر خودم از كسي كه ياري‌اش مي‌كنم، ناتوان‌تر بودم؛ چه؟ فرمود: براي آدم نادان كارسازي كن (او را راهنمايي كن) عرض كرد: اگر خودم از او نادان‌تر بودم؛ چه؟ حضرت فرمود: زبانت را جز از خير خاموش نگهدار. آيا خوشحال نمي‌شوي يكي از اين خصلت‌ها در تو باشد و تو را به بهشت رهنمون سازد؟

(كافي، ج2، ص113)

معاذبن جبل از رسول خدا (ص) درباره آن‌چه او را به بهشت مي‌برد و از آتش دور مي‌گرداند، پرسيد. حضرت پاسخ داد؛ تا آن‌جا كه فرمود: آيا بنياد همه اين ها را به تو خبر ندهم؟ عرض كرد: چرا، اي رسول خدا! پيامبر به زبان خود اشاره كرد و فرمود: اين را نگهدار. عرض كرد: اي پيامبر! آيا ما درباره آن‌چه مي‌گوييم بازخواست مي‌شويم؟ حضرت فرمود: مادرت به عزايت بنشيند. مگر مردم را چيزي جز درويده‌هاي زبانشان، به رو- يا فرمود: به بيني- در آتش مي‌افكند؟

مرد عربي نزد پيامبر اكرم(ص) آمد و عرض كرد: يا رسول الله! عملي به من بياموز كه سبب شود به بهشت بروم. حضرت فرمود:

 "گرسنه را سير و تشنه را سيراب و امر به معروف و نهي از منكر كن! اگر توانستي جز در راه خير، زبانت را نگهدار؛ زيرا تو بدين وسيله بر شيطان چيره مي‌شوي." (مجموعه ورام، ج1، ص206)

 حضرت در كلام زيباي ديگري مي‌فرمايد: 

"بنده به اوج ايمان نمي‌رسد، جز آن‌كه زبان خويش را نگه دارد."

(مستدرك‌الوسايل، ج9، ص30)

سكوتش به درازا مي‌كشيد و بي‌ضرورت لب به سخن نمي‌گشود. خاموشي‌اش به خاطر خودخواهي نبود. نكو گفتن را بهتر از سكوت و خاموشي را بهتر از بد گفتن مي‌دانست.

 (مستدرك حاكم، ج3، ص344) همچنين مي‌فرمود:

خاموشي خردمندي است و خاموشي گزينان اندك‌اند. (كنزالعمال، ج3، ص 350)

 خداوند بنده‌اي را بيامرزد كه سخن نيكو گويد و بهره‌اي برد يا خاموش ماند و سلامت ماند.

(علل‌الشرايع، ج2، ص606)

خاموشي او بسيار بود و جز به وقت نياز سخن نمي‌گفت. سخن زشت از او شنيده نشد. هنگام خشم و خشنودي، جز حق بر زبان‌ جاري نمي‌كرد. از كسي كه سخن ناروا مي‌گفت، روي مي‌گردانيد.                                           (محّجة‌البيضا، ج4، ص133)


پیام 21 - گناه گریزی

پیام 21

گناه گريزي

زشتي گناه، خانه دل آدمي را تاريك و سياه و آن را محل آمد و شد شيطان مي‌سازد. خنجر گناه، چشم دل را كور مي‌كند و اين كوردلي، به ناپاكي جسم مي‌انجامد. نبي اكرم(ص) مي‌فرمايد:

ٳذا خَبَثَ القَلبُ خَبَثَ الجَسَد.

هر گاه دل آدمي ناپاك شد، جسم نيز ناپاك مي‌شود.                        (همان، ص 136)

مراقبت از كردارها و رفتارها و محاسبه و دقت در آن، شرط بازدارندگي از گناه است. بزرگ‌ترين زيان گناه، نافرماني خدايي است كه هيچ خطايي در محضر او زيبنده نيست. رسول الله(ص) خطاب به ابوذر مي‌فرمايد:

 

يا اَباذَرَ! لا تَنْظُرْ اِلي صِغْرِ الْخَطِيئَهِِ و َلكِنْ اُنْظُرْ اِليَ مَنْ عَصَيتَ.         (مجموعه ورام، ج2، ص53)

اباذر! به كوچكي گناه نگاه مكن، بلكه به آن كسي بنگر كه او را نافرماني كرده‌اي.

بنابراين، حسابرسي كردار، در بازدارندگي و پيشگيري از گناه مؤثر است. رسول گرامي اسلام (ص)مي‌فرمايد:

حاسِبُوا اَنْفُسَكُم قَبْلَ اَن تُحاسَبُوا وَزِنُوها قَبْلَ ٲنْ تُوزَنُوا وتَجَهَّزُوا و لِلْعَرْصِ‌الاَكْبَرِ.

(بحار‌الانوار، ج70، ص73)

پيش از آن‌كه به حساب شما برسند، خود، به حساب خويش برسيد و پيش از آن‌كه مورد سنجش قرار گيريد، خويشتن را بسنجيد و خود را براي بزرگ‌ترين امتحان آماده سازيد.

خويشتن‌داري، براي انسان به ويژه در دوران جواني اهميت بسياري دارد. پيامبر اسلام مي‌فرمايد:

يَقُولُ الله ايَّها الشّابَ التّارِكَ شَهْوَتَهُ فِي المُبتَذِلِ شَبابَهُ! اَنْتَ عِندي كَبَعْضِ مَلائِكَتي.

(صادق احسان بخش، آثار الصّادقين، ج9، ص253؛ كنزالعمال، ج15، ص775)

اي جواني كه شهوت‌هاي خود را در راه من ترك گفته‌اي، آن شهوت‌هايي كه جواني را به ابتذال مي‌كشاند، بدان تو در پيشگاه من همانند بعضي از فرشتگانم هستي.

پيامبر اكرم(ص) با زشت انگاشتن گناه، به تمثيل آن پرداخته و فرموده است:

عَجِبْتُ لِمَنْ يَحْتَميِ مِنَ الطّعامِ مَخافَة الدّاءِ كَيْفَ لا يَحْتَمي مِنَ الذُّنُوبِ مَخافَة النّار.

در شگفتم از كسي كه از بيم درد، از غذا پرهيز مي‌كند؛ چگونه از ترس آتش از گناهان پرهيز نمي‌كند.                                                                                (بحار‌الانوار، ج69، ص 347)

آورده‌اند كه مرد بيماري از مقابل پيامبر و اصحابش گذشت. بعضي از ياران، آن مرد را ديوانه خطاب كردند. رسول گرامي اسلام(ص) با اشاره به بيمار بودن آن رهگذر فرمود: 

«ديوانه آن مرد و زني است كه جواني خويش را در غير فرمان‌برداري خدا هدر داده باشد.» 

 آن حضرت مي‌فرمايد:

هر كس كار زشت يا چيزي كه به آن تمايل دارد، براي او پيش بيايد و از ترس خدا از آن دوري گزيند، خداوند آتش را بر او حرام مي‌گرداند و او را از ترس بزرگ ايمن مي‌دارد و به وعده‌اي كه كتاب خدا به او داده است، عمل خواهد كرد، آن‌جا كه فرموده است:

وَلِمَنْ خَافَ مَقَامَ رَبِّهِ جَنَّتَانِ؛

كسي كه از مقام پروردگارش بترسد؛ دو بهشت دارد. (الرّحمن:46)


پیام 20 - عزت نفس

پیام 20

عزت نفس

پيشوايان حق در سخت‌ترين شرايط از خود ضعف نشان ندادند و جز در مقابل خداوند، از كسي ترحم (استرحام) نخواستند. آنان به پيروان خود آموختند كه عزت مؤمن در بي‌نيازي از مردم است. نبي مكرم اسلام مي‌فرمايد:

عِزُّ الْمؤمن اسْتِغْناؤُُهُ عَنِ النّاسِ.

عزت مؤمن در بي‌نيازي ازمردم است.

البته اين سخن به معناي بي‌نيازي انسان‌ها از يكديگر نيست، بلكه نشان‌دهنده آن است كه آدمي در روابط اجتماعي و رفع نيازها، همواره بايد حفظ عزت نفس خود را در نظر داشته باشد، همان‌گونه كه پيامبر عزت‌مند اسلام در سخني ديگر مي‌فرمايد:

اطْلُبُوا الْحَوائِج بِعِزَّه النَّفْسِ.                                   (نهج‌السعادة، ج8، ص 276)

خواسته‌هاي خود را با عزت نفس بخواهيد.

شأن مؤمن چنين مي‌طلبد و پيامبر اكرم (ص) نيز در برخورد با مردم چنين رفتار مي‌كرد كه جلوه بي‌نيازي از ديگران در آن ها شكوفا شود.

 در اين زمينه، از امام صادق (ع) روايت شده است كه مردي از اصحاب پيامبر اکرم(ص) دچار تنگ‌دستي و سختي شد. همسرش گفت: كاش خدمت پيامبر مي‌رسيدي و از او چيزي مي‌خواستي. مرد خدمت پيامبر آمد و چون حضرت، او را ديد، فرمود: 

هر كس از ما سؤال كند، به او عطا كنيم و هر كس بي‌نيازي جويد، خداوند بي‌نيازش مي‌كند.

 مرد با خود گفت: منظور پيامبر جز من نيست. پس به سوي همسرش بازگشت و او را از اين ماجرا آگاه كرد. زن گفت: رسول خدا(ص) نيز بشر است و از حال تو آگاه نيست. او را آگاه ساز. مرد دوباره نزد پيامبر آمد و چون حضرت او را ديد، همان جمله را فرمود و اين كار سه بار تكرار شد. در نتيجه، مرد رفت كلنگي عاريه گرفت و راهي صحرا شد. قدري هيزم بريد و به نيم چارك آرد فروخت و آن را به خانه برد و خوردند. فرداي آن روز همين كار را كرد و هيزم بيشتري آورد و فروخت. پيوسته كار مي‌كرد و مي‌اندوخت تا كلنگي خريد. باز هم اندوخت تا دو شتر و غلامي ‌خريد و توانگر شد و حال او نيكو گشت. 

روزي خدمت پيامبر آمد و گزارش داد كه چگونه براي سؤال آمده بود و از پيامبر چه شنيد. حضرت فرمود: من كه گفتم: «هر كس از ما سؤال كند، به او عطا مي‌كنيم و هر كس بي‌نيازي جويد، خداوند بي‌نيازش مي‌كند.»                        (مشكوه الانوار، ص 184-185)

آن‌جا كه پاي عزت و كرامت انسان در ميان است، بايد روحيه عزت‌مداري را پاس داشت و به تكاپو پرداخت. پيامبر اكرم(ص) مي‌فرمايد:

اِسْتَغْنُوا عَنِ النّاسِ و َلَوْ بِشَوْصِ السِّواكِ.

از مردم بي‌نياز باشيد، هر چند با ترك خواستن چوب مسواك. (من لا يحضره الفقيه، ج2، ص71)

پيامبر كرامت و عزت در همين باره براي پرهيز از سؤال كردن مي‌فرمايد:

لَوْ يَعْلَمُونَ ما فِي الْمَسْاله ما هَشَي اَحَدٌ يَساَلُهَ شَيْئاً.                 (الجامع‌الصغير، ج2، ص431)

اگر مردم مي‌دانستند در سؤال چه زشتي‌ها و آبروريزي‌ها نهفته است، هرگز كسي از كسي چيزي درخواست نمي‌كرد.

پيامبران در كمال مناعت طبع و استغنا از مردم قرار داشتند و مي‌كوشيدند تا ديگران را به ساده‌زيستي همراه با عزت دعوت كنند. پيامبر اکرم (ص)در سفرش به ابوذر غفاري مي‌فرمايد:

يا اَباذَرُ اِيّاكَ وَ السؤال فَاِنَّهُ ذُلٌّ حاضِرٌ وَ فَقْرٌ تَتَعَجَّلَهُ و َفِيهِ حِسابٌ طَوِيلٌ يَوْمَ الْقِيامَهِ.

(وسائل‌الشيعه، ج6، ص308)

اي ابوذر! از سؤال كردن (اظهار نياز و نداري) بپرهيز؛ چون اين كار ذلت نقد است و فقري است كه خود به استقبال آن رفته‌اي و اين كار در روز قيامت، حساب طولاني خواهد داشت.

حضرت علي (ع)مي‌فرمايد:

اين سخن پيامبر را بپذير كه فرمود: هر كس دَ‌رِ سؤال بر خود بگشايد، خداوند در نياز بر او باز مي‌كند.                                                                  (كافي، ج4، ص19)


پیام 19 - صبر و تحمل

پیام 19

صبر و تحمل

پيامبر اکرم(ص) در همه مناسبات خويش، صبري شگرف داشت و اين در حالي بود كه خود فرمود:

«مَا اُوذِيَ اَحَدٌ مَا اُذِيَتُ فِي اللهِ؛

‌هيچ كس آن چنان‌كه من در راه خدا آزار ديدم، ‌آزار نديد.»               (الجامع‌الصغير، ج2، ص125)

آن حضرت در برابر آن آزارها صبر كرد و در مقابل زياده‌روي‌هاي جاهلان جز بردباري روا نداشت. وقتي در جنگ احد، دندان‌هاي حضرت را شكستند و پيشاني ايشان شكاف برداشت، اين صحنه بر بسياري از اصحاب گران آمد و برخي عرض كردند:

 اي رسول خدا! نفرينشان كن، تا به لعنت الهي دچار شوند. آن حضرت در پاسخ گفت:

 من برانگيخته نشده‌ام تا انسان‌ها را لعنت كنم. من مبعوث شده‌ام تا آن ها را را به سوي خدا دعوت كنم و به سوي رحمت رهنمون گردم و براي آنان رحمت باشم، نه لعنت. خدايا! اين قوم مرا هدايت فرما؛ زيرا نمي‌فهمند.

(الشفاء‌ بتعريف حقوق المصطفي، ج1، ص135)

در نتيجۀ همين صبر و بردباري بود كه توانست انسان‌ها را متحول سازد و آنان را از تاريكي جاهليت رهايي بخشد. 

نقل شده است كه روزي شخصي يهودي در ميانۀ راهي جلوي پيامبر اکرم(ص) را گرفت و مدعي شد كه از پيامبر طلبكار است. وي اظهار كرد كه هم‌اكنون و در همين كوچه بايد طلب مرا بدهي! پيامبر فرمود: شما از من طلبي نداريد. بعد هم اجازه بدهيد بروم خانه و پول بياورم. يهودي گفت: يك قدم نمي‌گذارم عقب بروي! پيامبر بردباري نشان داد، ولي مرد عبا و رداي پيامبر را گرفت و شروع به كشيدن كرد، به گونه‌اي كه گردن آن حضرت قرمز شد. از آن‌جا كه پيامبر قرار بود براي اداي فريضه نماز به مسجد برود و دير كرده بود، مردم نگران شدند و دنبال ايشان آمدند و ديدند مردي يهودي آن حضرت را گرفته است و توهين مي‌كند. خواستند او را بزنند. پيامبر فرمود:

 هيچ كاري با او نداشته باشيد. من خودم مي‌دانم با اين رفيقم چگونه معامله كنم. پس با ملايمت و حوصله با او صحبت كرد و آن‌قدر صبر نشان داد كه همان‌جا مرد يهودي شهادتين گفت و مسلمان شد. مرد گفت: چنين صبر و تحملي را انسان عادي نمي‌تواند داشته باشد و به يقين، تو از جانب خدا مبعوث شده‌اي و پيامبري. اين صبر، صبر انبياست                     (سيره نبوي، ص139)

آن حضرت نشانه‌هاي صابر را چنين برمي‌شمارد:

عَلامه الصّابِرِ في ثَلاثٍ: ٲَوَّلُها ٲنْ لا يَكْسِلَ وَ الثّانِيَه ان لا يَضْجُرَ و َالثالِثَة ٲنْ لا يَشْكُو مِنْ رَبِّهِ عَزَّ و َجَلَّ. لِاَنّه اذا كَسَلَ فَقَدْ ضَيِّعَ الْحَقَّ وَ اِذَا ضَجِرَ لَم يُوَدُّ الشُّكْر َوَ اِذَا شَكَا مِنْ رَبِّهِ عَزّ َوَ جَلَّ فَقَدْ عَصَا.

(بحارالانوار، ج71، ص86)

نشانه‌هاي انسان صابر سه چيز است: اول آن‌كه تنبلي و سستي نمي‌كند. دوم آن‌كه دل‌تنگي نمي‌كند و سوم آن‌كه از پروردگارش شكوه نمي‌كند؛ زيرا اگر سستي و تنبلي كند، ‌حق را ضايع مي‌سازد و اگر دل‌تنگي كند، شكر او را ادا نكند و چنان‌چه شكوه كند، به يقين، در برابر پروردگارش عصيان كرده است.

در آيات الهي، نصرت و پيروزي از پي‌آمدهاي صبر عنوان شده است. (نك:انفال:64-65؛ آل عمران:120) حضرت رسول الله (ص) نيز در كلامي متين به اين امر اشاره مي‌كند:

اِنّ النّصَر مع الصّبر

به درستي كه پيروزي با صبر است.                                     (مكارم‌الاخلاق، ص 469)

در نبرد احد، پس از آن‌كه سواران دشمن به سركردگي خالد بن وليد از پشت سر به مسلمانان حمله كردند، نظام سپاه مسلمانان به هم ريخت. مسلمانان سراسيمه از ميدان نبرد گريختند و به كوه پناه بردند و فقط علي بن ابي طالب (ع) در كنار پيامبر باقي ماند. كار بسيار سخت شد و سپاه ابوسفيان از هر سو به جانبي كه پيامبر ايستاده بود، حمله‌ور شدند. تمام تلاش دشمن بر آن بود كه پيامبر را از ميان بردارند. در اين گير و دار، سنگي به پيشاني پيامبر خورد و ضربتي به دهان مبارك. خون بر چهره مطهر او جاري شد و دندان او شكست. ايشان در همه اين امور تحمل فرمود و به كسي نفرين نكرد و مي‌گفت: «خدايا! از اين گروه درگذر كه نادانند.»         (مجمع‌البيان، ج2، ص52)

هنگام تقسيم غنائم حنين، شخصي با كمال تندي گفت: اين چگونه تقسيمي است؟ خدا چنين تقسيمي را نخواسته است! بعضي از مسلمانان با تندي جلو او را گرفتند و به او گفتند: اي دشمن خدا، آيا اين‌گونه با رسول خدا(ص) سخن مي‌گويي؟ پس آن مسلمان به حضور پيامبر آمد و جريان را به عرض آن حضرت رساند. پيامبر فرمود: برادرم موسي (ع) را قومش بيشتر از اين آزار دادند و او تحمل كرد.

(بحارالانوار، ج21، ص178)

پيامبر اکرم(ص) در گفتاري ديگر فرمود:

هنگامي كه روز قيامت مي‌شود، منادي ندا مي‌كند، به گونه‌اي كه همه صداي او را مي‌شنوند و مي‌گويند: كجايند صاحبان فضل؟! گروهي از مردم برمي‌خيزند، فرشتگان از آنان استقبال مي‌كنند و مي‌گويند: فضيلت شما چه بود كه به عنوان "صاحبان فضل" شما را صدا زده‌اند؟ آن ها در پاسخ گويند:

 در دنيا وقتي از ناحيه ناآگاهان به ما آسيب مي‌رسيد، تحمل مي‌كرديم و منادي از طرف خداوند اعلام مي‌كند: اين بندگانم راست مي‌گويند. آن ها را آزاد بگذاريد تا بدون حساب وارد بهشت شوند.

      (داستان‌ها و پندها، ج6، ص142)

روزي پيامبر در مسجدالحرام درحال سجده بود. عقبه بن ابي معيط مقداري خون و فضولات شكم شتري را كه در گوشه‌اي ريخته بودند برداشت و بر سر و گردن رسول اكرم (ص) نهاد. دخترش، فاطمه آن ها را از سر و گردن پيامبر برداشت و ايشان بار ديگر به نماز ايستاد. اين بار عقبه، بالاپوش خود را به گردن پيامبر پيچيد و به سختي فشار داد و نزديك بود ايشان را خفه كند كه ابوبكر فرا رسيد، دست عقبه را گرفت و او را كناري كشيد.

روزي ديگر به ديوار كعبه تكيه داده و در سايه آن آرميده بود كه خباب بن ارت از ستم‌هاي قريش شكايت كرد و گفت: آيا وقت آن نرسيده است كه براي ما از خدا فرج و گشايش بخواهي. پيامبر برخاست و نشست و در حالي‌كه رنگ رخسارش برافروخته بود، گفت: 

«هنوز به پاي خداپرستان پيشين نرسيده‌ايد. بدن آن ها را با شانه‌هاي آهنين چنان مي‌خراشيدند تا به استخوان مي‌رسيد. با اره دو پاره‌شان مي‌كردند و آنان همچنان در راه دين و عقيده‌شان استقامت مي‌كردند. سوگند مي‌خورم كه خداوند، سرانجام ما را پيروز خواهد ساخت.»    

 (صحيح بخاري، ج5، ص 45-46)


پیام 18 - تکبرگریزی

 پیام 18

تكبّر گريزي

براي مقابله با خوي استكباري، لازم است نگاه آدمي اصلاح شود. بايد چون مستضعفان زيست تا وارسته شد. پيام‌آور آزادي از همه اسارت‌ها، در اين‌باره به ابوذر فرمود:

 اي ابوذر! بيشتر كساني كه در آتش دوزخ مي‌روند، مستكبرانند. فردي عرض كرد:

 اي رسول خدا! آيا كسي را از كبر نجات هست؟ فرمود:

 آري، هر كه لباس درشت پوشد و چارپا سوار شود و بز بدوشد و با مسكينان نشيند. 

(طوسي، امالي، ج2، ص151)

همچنين آن حضرت خطاب به ابوذر گفت:

اي ابوذر! آن‌كه به بازار رود و نيازهاي خود را بخرد و خودش آن را حمل كند، از كبر دور گردد. (همان، ص 152) اي ابوذر! هر كه لباس خود را وصله كند و كفش خودرا پينه زند و چهره بر خاك سايد، از كبر دور شود.                                     (همان)

آن حضرت نمونه وارستگي و خاكساري بود. ايشان مي‌فرمود:

من بنده‌اي هستم كه بر زمين غذا مي‌خورم و لباس درشت مي‌پوشم و شتر را مي‌بندم و انگشتان خود را مي‌ليسم. چون بنده مملوكي مرا دعوت كند، اجابتش مي‌كنم. پس هر كه سنت و روش مرا ترك كند، از من نيست.

                           (محمد مهدي نراقي، جامع السعادات، ج1، ص356)

آن حضرت در رفتار خود، با همه جلوه‌هاي تكبر برخورد مي‌كرد و وقتي با اصحاب خود راه مي‌رفت، آنان را پيش مي‌انداخت و خود در ميان آنان مي‌رفت. در روايت است كه آدمي وقتي كسي در عقب او راه مي‌رود، از خدا دور مي‌شود. (همان، ص 357)

 ابوسعيد خدري روايت كرده است:

 آن حضرت، خود شتر را علف مي‌داد و آن را مي‌بست. خانه را مي‌رفت و گوسفند را مي‌دوشيد. نعلين خود را پينه مي‌كرد و جامه خود را وصله مي‌زد. با خدمتكار خويش غذا مي‌خورد و چون خادم از دستاس كردن خسته مي‌شد، او را ياري مي‌كرد. از بازار چيزي مي‌خريد و به دست يا گوشه جامه خويش مي‌گرفت و به خانه مي‌آورد و با توانگر و فقير و خرد و بزرگ دست مي‌داد. به هر كسي از نمازگزاران ‌كه مي‌رسيد – كوچك و بزرگ و سياه و سفيد و آزاد و بنده – ابتدا سلام مي‌كرد. جامه خانه و بيرون او يكي بود. هر ژوليده و غبار آلوده كه او را دعوت مي‌كرد، از اجابت آن شرمگين نبود و آن‌چه را به آن دعوت مي‌كردند، حقير نمي‌شمرد؛ اگرچه به جز خرماي پوسيده چيزي نبود. صبح از براي شام چيزي نگاه نمي‌داشت و شام از براي صبح چيزي ذخيره نمي‌گذاشت. كم‌خرج، خوش‌خلق، نرم‌خو، كريم‌الطبع، نيكو معاشرت و گشاده‌رو بود. متبسم بود؛ بي‌خنده و اندوهناك بود، ‌بي‌ترش‌رويي. در امر دين محكم و استوار بود، بي‌درشتي. فروتن بود، بي‌خواري. بخشنده بود، بي‌اسراف. به همه خويشان، مهربان و با همه مسلمانان و اهل ذمه نزديك بود. دل او رقيق و نازك بود. پيوسته سر به پيش افكنده بود. پرخور نبود و هيچ‌گاه دست طمع به چيزي دراز نمي‌كرد.                                  (همان، ص357-358)

از رسول خدا روايت شده است:

لا يَدْخُلُ الْجَنَّة مَنْ كانَ فِي قَلْبِه مِثْقالُ حَبَّة مِنْ خَرْدَلٍ مَنْ كِبْرٍ.  

                                                        (كافي، ج2، ص310)

هر كس به قدر يك دانه خردل در دلش كبر باشد، به بهشت نمي‌رود.

همچنين از ايشان رسيده است: 

«بپرهيزيد از هم‌نشيني با مردگان.» عرض شد: اي رسول خدا! مردگان كيانند؟ فرمود:

 «هر توانگري كه ثروتش او را به سركشي وا دارد.».

                                                  (تنبيه الخواطر، ج2، ص32)

 

از رسول خدا (ص)نقل شده است:

آيا شما را از بدترين بندگان خدا آگاه نسازم؟ درشت‌خوي متكبر. آيا شما را از بهترين بندگان خدا آگاه نسازم؟ ناتوان مستضعف.                    (كنزالاعمال، ج3، ص155)


پیام 17 - اعتدال در فروتنی

پیام 17

اعتدال در تواضع

تواضع و فروتني حد وسط ميان تكبر و خواري است و همان‌طور‌ كه قبلاً گفتيم، تواضع نبايد موجب تحقير شود. اسلام در عين حال كه دستور داد مردم با يكديگر متواضعانه رفتار كنند و تكبر و خودبزرگ‌بيني را كنار بگذارند، دستور به اعتدال در تواضع را هم به آنان ابلاغ كرده است. نمونه بارز اين ابلاغ، فرموده پيامبر بزرگواراسلام است. ايشان مي‌فرمايد:

 «در مقابل افراد متواضع تواضع كنيد و در مقابل افراد گردن‌كش و متكبر، تكبر ورزيد، تا آنان را خوار و كوچك كنيد.»

(تنبيه‌الخواطر ، ج1، ص201)

و نيز به ابوذر چنين مي‌فرمايد:

 «اي ابوذر! خوشا به حال آن كسي كه بدون اين كه خوار و ذليل شود، تواضع مي‌كند.»                                    (همان، ج2، ص66)

از اين دو روايت و همچنين از مجموعه رفتار و عملكرد پيامبر اكرم (ص)در زمينه تواضع و فروتني معلوم مي‌شود كه رسول خدا(ص) به تواضعي كه اسباب جسارت ديگران را فراهم آورد و شخص را تحقير و بي‌احترام كند، سفارش نكرده است، بلكه آن را در صورتي كه هيچ‌گونه زياني براي شخصيت فرد نداشته باشد، مورد تأكيد قرار داده است.

آري، پيامبر اسلام بسيار متواضع بود، درعين حال، نه تنها خوار و ذليل نشد، بلكه احترام خاصي در ميان مردم پيدا كرد؛ اين حقيقت را از گفته‌هاي ابوذر عروة بن مسعود مي‌توان فهميد كه گفت:

اي مردم من ملوك و پادشاهان زيادي ديده‌ام، قيصر و كسري و نجاشي را ديده‌ام، اما هيچ پادشاهي نبود كه افرادش او را اين اندازه كه اصحاب محمد او را دوست دارند، دوست داشته باشند. اگر محمد امر كند بي‌درنگ انجامش مي‌دهند، وقتي وضو مي‌گيرد آب وضويي كه از دستش مي‌چكد مي‌گيرند و به سر و صورت خود مي‌مالند، وقتي هم كه سخن مي‌گويد همه مهر سكوت بر لب‌هاي خود مي‌زنند تا سخنش را بشنوند.                                                          (بحار‌الانوار، ج20، ص 332)


پیام 16 - فروتنی - قسمت دوم

 پیام ۱۶- قسمت دوم

معنا و مفهوم فروتني و تواضع

تواضع و فروتني آن است كه انسان خود را برتر از ديگران نداند و با آن‌كه از جهت مادي يا معنوي بالاتر از ديگران است، خود را هم‌سطح آنان نشان دهد. از نظر اسلام هيچ كس حق ندارد، به سبب رنگ پوست يا رياست بر عده‌اي – چه كم و چه زياد – و يا مال و ثروت فراواني كه دارد و يا علل ديگر بر كسي فخر بفروشد و آنان را كوچك‌تر و پايين‌تر از خود بداند، بلكه رفتارش بايد با همگان متواضعانه و برادرانه باشد. همان‌طوري‌ كه پيامبر بزرگوار اسلام هيچ‌گونه فرقي بين افراد اعم از برده و آزاد، سرخ و سياه و سفيد و... نمي‌گذاشت.                                (احياء‌العلوم، ج2، ص 316)

آن حضرت با رفتار متواضعانه خود در برخورد با افراد مختلف اين درس بزرگ را به ما آموخت كه با ديگران صميمانه و برادرانه رفتار كنيم و امتيازي براي خود نسبت به ديگران قائل نباشيم.

پيامبر بزرگوار اسلام(ص) درباره تواضع چنين فرمود:

 «هر كس كه براي خدا تواضع كند خداي تعالي او را بالا مي‌برد و هر كس تكبر كند، خدا او را خوار مي‌گرداند.»

                                               (اصول كافي، ج3، ص122)

در جاي ديگر مي‌فرمايد:   «تواضع جز بزرگي چيزي نمي‌افزايد، پس تواضع كنيد.»

(مسعود بن عيسي ورام، تنبيه الخواطر، تهران، مركز فرهنگي انتشاراتي رايحه، 1378، ج1، ص201)

البته، شكي نيست كه تواضع حد و مرزي دارد كه بايد به آن توجه شود؛ زياده‌روي در تواضع موجب ذلت و خواري شخص مي‌شود. اگر كسي در مقابل شخص متكبري اظهار تواضع و فروتني كند، مسلم است كه چنين تواضعي نه تنها مفيد نيست بلكه بسيار زشت و خوار كننده است. پيامبر بزرگوار اسلام (ص)مي‌فرمايد: 

«با كسي تواضع كنيد كه متواضع و فروتن باشد، اما در مقابل كسي كه تكبر مي‌كند، تكبر ورزيد.»

                                (ملا محسن فيض كاشاني، اخلاق حسنه، تهران، پيام آزادي، 1362، ص100)

آن حضرت درباره تواضع به يارانش فرمود:

 «چرا در شما آثار شيريني عبادت را نمي‌بينم؟ ‌عرض كردند: شيريني عبادت چيست؟‌ فرمود تواضع.»

(تنبيه الخواطر، ج1، ص201)

ايشان نه تنها نسبت به كودكان و زنان بلكه با گروه‌هاي مختلف مردم، از هر تيره و نژادي، رفتار متواضعانه داشتند. پيامبر هرگز انتظار نداشت كه ديگران براي اداي احترام در برابرش از جاي خود برخيزند. روزي در حالي‌كه بر عصايي تكيه داشت به ميان جمعي وارد شد. همگي براي احترام از جاي خود برخاستند. رسول خدا (ص)ناراحت شد و به آنان فرمود:

 شما چنان‌كه عجم‌ها برمي‌خيزند و يكديگر را احترام مي‌كنند برنخيزيد.                   

 (شهاب الدين احمد نويري، نهايه الارب، 1365، ج3، ص235)

رسول خدا (ص)با همه مردم ارتباطي صميمانه داشت. اگر برده‌اي هم او را دعوت مي‌كرد، مي‌پذيرفت و با او مي‌نشست و غذا مي‌خورد. از بيماران عيادت مي‌كرد.

      (اسماعيل بن كثير، سيره النبويه، ج3، ص350)

روزي رسول خدا (ص) با عده‌اي از يارانش مشغول غذا خوردن بود. فردي اجازه خواست تا با آنان هم غذا شود؛ حاضران به جهت اين‌كه قسمتي از بدن آن مرد آسيب ديده بود، خوششان نمي‌آمد، او را دركنار خود جاي دهند. اما آن حضرت او را دركنار خود نشاند و به او غذا داد و فرمود: بخور.                                  (محّجة‌البيضا، ج6، ص 220)

از نظر اسلام يكي از بيماري‌هايي كه سلامت روحي جامعه را به خطر مي‌اندازد، تكبر و خود بزرگ‌‌بيني است. خود را برتر از ديگران دانستن و مردم را خوار و بي‌مقدار شمردن، عوارض زيادي بر روحيه افراد به جا مي‌گذارد كه بزرگ‌ترين آن ها بيگانگي و بي‌تفاوتي افراد جامعه نسبت به يكديگر است. در واقع، در چنين جامعه‌اي روح انسانيت مي‌ميرد. پيامبر بزرگوار اسلام براي اين‌كه جامعه اسلامي دچار چنين عارضه‌اي نشود، كارهاي زيادي انجام داد؛ از جمله اين كه وقتي به مدينه هجرت كرد مردم را به بستن پيمان برادري با يكديگر فرمان داد. (سيره النبويه لابن كثير، ج2، ص325)

 از جمله كارهاي مؤثر ديگر ايشان در زمينه اصلاح جامعه دميدن روح تعاون و همكاري و برادري، در مسلمانان و سفارش آنان به تواضع و فروتني در برابر هم بود. پيامبر در اين‌باره مي‌فرمود:

بين سياه و سفيد، عرب و عجم، پولدار و فقير، رئيس و مرئوس،‌ هيچ فرقي وجود ندارد. توانگري، رياست، رنگ پوست و نژاد نبايد موجب شود تا خود را برتر از ديگران بدانيم. حتي اگر بزرگ‌ترين و بهترين افرادش را مي‌ديد كه به سبب اين قبيل ملاك‌ها و معيارها فردي را تحقير مي‌كند و بر او فخر مي‌فروشد، به او تذكر مي‌داد. چنان‌كه وقتي ابوذر را كه يكي از وفادارترين اصحاب آن حضرت بود، در هنگام صحبت با مردي مي‌بيند كه بدون قصد تحقير و توهين، به او مي‌گويد: «اي فرزند سياه!»، حضرت از شنيدن اين جمله ناراحت مي‌شود و مي‌فرمايد: 

«اي ابوذر! براي فرزند سفيد نسبت به فرزند سياه هيچ فضيلت و برتري نيست.»

 (محّجة‌البيضا، ج6، ص243)

 و يا اين كه وقتي دو نفر درحضور ايشان به تفاخر پرداختند و فاميل و عشيره و اموال و دارايي خود را به رخ يكديگر كشيدند، رسول خدا(ص) براي اين كه آن دو متوجه زشتي كارشان شوند و بدانند كه افتخار كردن به خويشاوندان عاقبت خوشي ندارد، داستاني را برايشان بيان كرد بدين مضمون:

"دو نفر در حضور حضرت موسي (ع) تفاخر كردند. يكي از آنان به ديگري گفت: من فرزند فلان، فرزند فلان، فرزند فلان... هستم تا نه نفر از اجداد خود را برشمرد. خداي تعالي به حضرت موسي وحي كرد كه به او بگو: همه آن نه نفري را كه برشمردي در آتش‌اند و تو هم دهمين نفر آناني."                                    (همان)

 

پيام 16 - فروتني - قسمت اول

پیام 16 - قسمت اول

بهترین و جدیدترین خدمات وبلاگ نویسان جوان                www.bahar-20.com

فروتني

انسان موحد كه خداي سبحان را سرچشمه كمال مي‌داند و باور دارد هر نعمتي از جانب خداوند است، در برابر انسان‌هاي ديگر فروتن خواهد بود و هيچ‌گاه خود را برتر از ديگران به شمار نخواهد آورد. رسول الله(ص)، الگوي فروتني است؛ چون ايشان به واقع، مظهر كمال الهي بود و تمام ارزش‌هاي انساني در او تبلور يافته بود. با بندگان خدا از هر طبقه و موقعيتي كه بودند، معاشرت متواضعانه داشت. تواضع او در برابر خلق الله براي جلب رضاي خدا بود:

يَاْكٌلٌ اٌكْلَه الْعَبيد وَ يَجْلسٌ جَلَسَه الْعَبيدِ تَواضُعاً ِ‌‌‌لله عَزَّوَجَلَ.                (همان، ج16، ص261)

براي رضاي خدا همانند بردگان بي‌آلايش مي‌نشست و غذا ميل مي‌كرد.

شيوه نشستن حضرت در مجلس نيز نشان‌دهنده فروتني‌اش بود:

وَ كانَ يَاكٌلٌ عَلَي الْحَصيض وَ نيامُ عَلي الْحَضيض.                (همان، ج6، ص262)

به هنگام خوردن غذا در پايين مجلس مي‌نشست و در همان‌جا هم مي‌خوابيد.

همچنين وارد شده است:

"ما اَكَلَ مٌتَّكئاً قَطٌّ؛

‌هيچ‌گاه در حالي‌كه تكيه داده باشد، غذا نمي‌خورد".                (همان، ص237)

نيز گفته‌اند:

ما عابَ رَسُولُ الله (ص) مَضْجَعاً اَنْ فَرَشُوا لَهُ اضْطَجَعَ و َاِنْ لَمْ يَفْرَشْ لَه اضْطَجَعَ علي الارْضِ.

(محّجة‌البيضا، ج4، ص215)

هيچ‌گاه به بستري كه براي او در نظر مي‌گرفتند تا بنشيند يا بخوابد، خرده نمي‌گرفت. اگر چيزي پهن مي‌كردند، بر روي آن مي‌خوابيد و اگر پهن نمي‌كردند روي زمين مي‌خوابيد.

از فروتني ايشان همين بس كه در سلام كردن، كسي نمي‌توانست از ايشان پيشي بگيرد. در نهايت فروتني ايشان آمده است:

با بردگان بر روي زمين غذا خوردن؛ سوار شدن بر چهارپا كه تنها پلاسي بر پشت آن قرار داشت؛ دوشيدن گوسفند با دست مبارك؛ پوشيدن لباس پشمي زبر و سلام كردن بر كودكان، روش ايشان بود.                      (همان، ص98)

همين روش زندگي بود كه قلب‌هاي جهانيان از هر سو مجذوب ايشان گرديد و به راستي كه اسوۀ حسنه‌اي براي جهانيان بود.

از تشريفات و رفتار خودپسندانه پادشاهان بيزار بود. امام صادق(ع) مي‌فرمايد:

«كانَ تَكْرَهُ انْ يَتَشَبَّهُ بِالْمُلُوكِ؛      هيچ دوست نداشت به پادشاهان شبيه شود.»

                                                                  (مكارم‌الاخلاق، ص26)

عبدالله بن مسعود مي‌گويد:

مردي خدمت پيامبر آمد و از هيبت پيامبر بر خود لرزيد و پيامبر به او فرمود:

 آرام باش، من پادشاه نيستم. من فرزند زني هستم كه غذايي ساده و خشن مي‌خورد.

                                                             (كنز‌العمال، ج6، ص88)

همچنين رسول الله (ص)فرموده است:

هر كس دوست داشته باشد كه ديگران جلوي پاي او بر پا بايستند، جايگاه خود را در آتش دوزخ در نظر بگيرد.                                     (مكارم‌الاخلاق، ص15-16)

خداوند تبارك و تعالي به پيامبر خود فرمود:

وَاخْفِضْ جَنَاحَكَ لِمَنِ اتَّبَعَكَ مِنَ الْمُؤْمِنِينَ؛

پر و بال خويش را براي پيروان خود كه با پايمردي در ايمان به تو اظهار علاقه مي‌كنند، فرو هشته ساز و نسبت به آنان فروتن و متواضع باش. (شعرا:215)

رسول خدا (ص) فرمود:

 «اِنَّ الله اوْحي اِلَيَّ اَن تَواضَعُوا؛

 خداوند متعال به من وحي فرمود – كه به شما اعلام كنم تا - تواضع را پيشه خود سازيد.»

 و به راستي كه آن بزرگوار تجسم عيني تواضع و فروتني بود؛ چنان‌چه همواره بدون اين‌كه از خود ذلتي نشان دهد، متواضع بود و بين خود و ديگران امتيازي قائل نمي‌شد؛ تا آن‌جا كه ابوذر رحمة الله عليه مي‌گويد:

 هر گاه شخص غريبي وارد مجلس مي‌شد، آن حضرت را نمي‌شناخت، تا اين‌كه مي‌پرسيد: كداميك از شما محمد(ص) است؟ آن حضرت در مجالس و ديدارها به كسي اجازه نمي‌دادند كه براي ايشان به پا خيزد و به شدت از اين كار ناراحت مي‌شدند، تا آن‌جا كه چون مردم مي‌توانستند پيامبر (ص)از اين كار واقعا آزرده مي‌شوند، از اين رو جلوي پاي آن بزرگوار بلند نمي‌شدند. 

روزي يكي از يارانش اجازه خواست كه جلوي پاي ايشان به خاك افتد، يعني ايشان را سجده كند، فرمود:

چه مي‌گويي؟ اين روش قيصر و كسري است و شأن من در پيغمبري و بندگي است. 

وقتي مي‌خواستند جايي تشريف ببرند، اگر گروهي مي‌خواستند دنبال ايشان به راه بيفتند، اجازه نمي‌دادند و اگر سواره بودند و كسي مي‌خواست، همراه ايشان پياده بيايد، او را ميان سه كار مخير مي‌ساختند:

 يا اين‌كه جلوتر برود و پشت سر ايشان نيايد و يا صبر كند ايشان بروند و بعد او بيايد و يا اگر ممكن بود دو نفري بر مركب حضرت سوار مي‌شدند. مي‌فرمودند: اين‌كه من سواره باشم و شما پياده صحيح نيست. محال بود كه اجازه بدهند خود سواره حركت كنند و يك نفر پياده ايشان را همراهي كند. به كلي از جلال و دبدبه ظاهري متنفر بودند و با هر گونه آثار تكبر و خودپسندي در ميان مسلمين مبارزه مي‌كردند. اميرالمؤمنين علي(ع) نيز به تأ‌ًسي رسول اكرم(ص) رفتاري اين‌گونه داشتند. چنان‌كه وقتي به جنگ صفين مي‌رفتند، در راه شام روستاييان انبار (شهري در كنار فرات در غرب بغداد) در برابرشان به پايكوبي و جوش و خروش دسته جمعي پرداختند. اميرالمؤمنين(ع) فرمود: 

«اين چه كاري است كه كرديد؟»‌ گفتند: اين يك رسمي است كه اميران خود را با اين رفتار تعظيم مي‌كنيم. فرمود:

 «سوگند به خدا، امراي شما از اين‌گونه كارها سود نمي‌برند و شما در اين دنيا خود را به مشقت مي‌اندازيد و در آخرتتان هم دچار شقاوت مي‌گرديد، چه خسارتي بدتر از مشقتي است كه عذاب الهي را در دنبال دارد و چه سودي بالاتر از آن آسودگي كه امان از آتش در پي آن است.»

حضرت علي(ع) مي‌فرمايد: من و رسول خدا(ص) با هم در راهي مي‌رفتيم، به جمعيتي برخورديم كه اطراف مردي را گرفته بودند. پيامبر(ص) پرسيدند: اين مردم براي چه چيز جمع شده‌اند؟ آنان گفتند: ديوانه‌اي است آزار دهنده كه مردم دور او را گرفته‌اند. رسول خدا(ص) فرمود:

 اين مرد دچار بيماري است، ولي ديوانه حقيقي كسي است كه در حال راه رفتن دستانش را به علامت تكبر حركت مي‌دهد، شانه‌اش را بالا مي‌اندازد و از خدا بهشت مي‌خواهد، در حالي‌كه وجود او پر از گناه و معصيت است و اين نشانه‌اي از خودخواهي و تكبر می‌باشد.                    (معاني‌الاخبار، باب 67)

روزي رسول خدا (ص) در مجلسي با يارانش حلقه‌وار نشسته بودند مردي مسلمان ‌كه تهي‌دست بود و لباس كهنه‌اي به تن داشت وارد شد، نگاهي به اطراف مجلس كرد تا جايي خالي پيدا كند بالاخره در نقطه‌اي جايي خالي يافت و در آن‌جا نشست. اتفاقاً در آن نقطه، كنار مرد ثروتمندي قرار گرفت. مرد ثروتمند كه گويا از نشستن آن فقير در كنار خود احساس ناراحتي كرده بود، لباس‌هاي خود را جمع كرد و خودش را به كناري كشيد و از آن فقير فاصله گرفت. پيامبر(ص) كه مراقب رفتار او بود رو به او كرد و فرمود:

- ترسيدي چيزي از فقر او به تو برسد؟

- نه يا رسول الله.

- ترسيدي لباس‌هايت در اثر تماس با او آلوده شود؟

- نه يا رسول الله.

- پس چرا خودت را جمع و جور كردي و از او فاصله گرفتي؟

- يا رسول الله اعتراف مي‌كنم مرتكب خطايي شده‌ام و اكنون براي جبران اين خطا و كفارۀ اين گناه، حاضرم نصف ثروتم را به اين برادر مسلمان ببخشم.

مرد فقير وقتي سخنان او را شنيد گفت: يا رسول الله من حاضر نيستم بپذيرم. حضار با تعجب پرسيدند:

چرا؟ گفت: مي‌ترسم در اثر ثروت، من هم گرفتار غرور و خودخواهي شوم و روزي با يكي از برادران مسلمان خود آن چنان رفتاري كنم كه امروز اين مرد با من رفتار كرد.

رسول اكرم (ص)در پرهيز دادن ياران خويش از خودخواهي دقت زايد‌الوصفي داشتند، تا آن‌جا كه يك خطور قلبي‌به انگيزه خودبرتربيني را مد نظر داشته و اصحاب را از عواقب شوم آن بر حذر مي‌داشتند.

مردي را نزد آن حضرت خيلي تعريف مي‌كردند. از قضا روزي آن مرد به مجلس پيامبر (ص) آمد. اصحاب گفتند: يا رسول الله، اين همان شخصي است كه تعريف مي‌كرديم. رسول اكرم(ص) به محض مشاهده او فرمود: «در پيشاني او نفخه‌اي از شيطان مي‌بينم.» آن مرد بعد از اين‌كه نزديك شد سلام داد، حضرت به وي فرمود: «تو را به خدا سوگند مي‌دهم آيا در دلت گذرانيدي كه در بين اين گروه از تو برتر نيست؟»‌ گفت: بلي، به خدا سوگند.

امام صادق (ع) مي‌فرمايد:

 مردي نزد رسول خدا آمد با حالتي كه حاكي از فخر و مباهات بود، گفت: يا رسول الله، من فلاني هستم، پسر فلاني... و تا نه پدر خود را شمرد. رسول اكرم (ص) در پاسخ او فرمود: 

تو دهمين ايشاني در دوزخ. (اصول كافي)

حضرات ائمه عليهم‌السلام نيز به تأسي از رسول اكرم (ص) همواره ياران و صحابه خود را به تواضع دعوت كرده و از خودخواهي و كبر پرهيز مي‌دادند.

«احمد بن محمد بن ابي نصر بزنطي» كه از بزرگان اصحاب امام رضا(ع) محسوب مي‌شد، نقل مي‌كند كه من با سه تن از ياران ديگر خدمت امام رضا (ع) شرفياب شديم و ساعتي نزد امام نشستيم. چون خواستيم باز گرديم، امام به من فرمود: 

اي احمد، تو بنشين. همراهان من رفتند و من خدمت امام ماندم و سؤالاتي كه داشتم به عرض رساندم. امام پاسخ مي‌فرمود. تا پاسي از شب گذشت. خواستم مرخص شوم، فرمود:‌ مي‌روي، يا نزد ما مي‌ماني؟‌ عرض كردم: هر چه شما بفرماييد. اگر بفرماييد، بمان مي‌مانم و اگر بفرماييد، برو مي‌روم. فرمود: بمان و اين هم رختخواب (و به لحافي اشاره فرمودند) آن‌گاه امام برخاستند و به اتاق خود رفتند. من از شوق به سجده افتادم و گفتم: سپاس خداي را كه حجت خدا و وارث علوم پيامبران، در ميان چند نفر كه خدمتش شرفياب شديم، تا اين حد به من محبت فرمود. هنوز در سجده بودم كه متوجه شدم امام به اتاق من بازگشته‌اند، برخاستم. حضرت دست مرا گرفته و در حالي‌كه مي‌فشرد، فرمود:

 ‌اي احمد! اميرمؤمنان (ع) به عيادت "صعصعه بن صوحان" (كه از ياران ويژه آن حضرت بود) ‌رفت و چون خواست برخيزد فرمود: «اي صعصعه! از اين كه به عيادت تو آمده‌ام به برادران خود افتخار مكن – عيادت من باعث نشود كه تو خود را از آنان برتر بداني - از خدا بترس و پرهيزکار باش و براي خدا تواضع و فروتني كن كه خدا تو را رفعت مي‌بخشد.»

امام (ع) با اين عمل و سخن خويش هشدار داده‌اند كه هيچ عاملي جاي خودسازي و تربيت نفس و عمل صالح را نمي‌گيرد و به هيچ امتيازي نبايد مغرور شد، حتي نزديكي به امام و عنايت و لطف آن حضرت نيز نبايد و سيله فخر و مباهات و احساس برتري بر ديگران گردد.

...ادامه دارد

پیام 15 / خشوع

 پیام 15

خشوع

رسول الله با اين‌كه از مقام و قرب والايي نزد خداوند برخوردار بود و اشرف مخلوقات به شمار مي‌آمد، بيش از ديگران نسبت به مقام ربوبي، از خويش خشيت نشان مي‌داد:

كانَ النَّبي(ص) اذا خَطَبَ وَ ذَكَرَ السّاعَة رَفَعَ صَوْتَهُ و َاَحْمَرَتْ و َجَناتُهُ كَاَنَّهُ مٌنْذرُ جَيْشٍ.

                                                              (محّجة‌البيضا، ج8، ص251)

وقتي خبر از قيامت مي‌داد، صداي خود را بلند مي‌كرد و صورتش گلگون مي‌شد، همانند اين‌كه از هجوم يك لشكر مهاجم خطرناك خبر مي‌داد.

آن بزرگوار از خوف الهي آن‌قدر گريه مي‌كرد كه غش به او دست داد:

 "كانَ يَبْكي حَتّي يٌغْشي عَلَيْه". (بحارالانوار، ج10، ص40)

 از سوي ديگر، ايشان آن‌قدر از خوف خدا اشك مي‌ريخت كه مصلاي او تر مي‌شد:‌

"وَ كانَ يَبْكي حَتَّي تَبَتَّلَ مٌصَلّاهٌ خَشْيَة عَزَّوَجَل".

با اين‌كه ايشان از مقام عصمت برخوردار بود، همواره از خداوند مي‌خواست كه نظر لطفش را لحظه‌اي از او برنگيرد:

اِلهي لا تَكلْني اِلي نَفْسي طَرْفَة عَيْنٍ اَبَداً.                                 (همان، ج14، ص384)

خدايا! مرا يك لحظه و يك چشم بر هم زدن، به حال خويش وا مگذار.

خداي بزرگ هم از خشيت اين بنده خوبش پرده برمي‌دارد كه مي‌فرمود:

إِنِّيَ أَخَافُ إِنْ عَصَيْتُ رَبِّي عَذَابَ يَوْمٍ عَظِيمٍ؛

من ترس دارم كه اگر گناه كنم، دچار عذاب روز بزرگ شوم. (انعام:15)