فصل هفتم / سیره اقتصادی - پیام 165 / استقلال اقتصادی مسلمانان

فصل هفتم

  سیره اقتصادی

 

پیام ۱۶۵

استقلال اقتصادی مسلمانان

امروزه دانشمندان به اهمیت استقلال اقتصادی پی برده، آن را سرچشمه استقلال فرهنگی و فکری و سیاسی می‌دانند، ولی اسلام از آغاز به این موضوع توجه کامل داشته و دستور تألیف و تحصیل آن را به مسلمانان داده است.

تاریخ می‌گوید: «هنگامی که پیغمبر اسلام (ص) با جمعی از مسلمانان به مدینه هجرت کرد، اقتصاد مدینه در دست یهود بود. حضرت فوراً به تأسیس بازاری که مرکز خرید و فروش مسلمانان باشد، اقدام کرد و دستور داد مسلمانان اجناس را مستقیماً به این بازار وارد و از این بازار صادر کنند. به علاوه کالاهای مورد نیاز را حتی‌الامکان خودشان تولید کنند و در این بازار به معرض فروش درآورند.»

به این ترتیب سنگ اول استقلال اقتصادی مسلمانان به دست آن حضرت گذارده شد. به طور کلی از تأکیدها و توصیه‌هایی که رهبران دین در زمینه تشویق و ترغیب مسلمانان به بهره‌برداری از نیروی خلاق انسانی و منابع و مواهب طبیعی به عمل آورده‌اند. قطعی و مسلّم می‌گردد، که این موضوع مورد نظر اسلام بوده است.

در سایه به کار بستن این تعالیم حیات‌بخش بود که مسلمانان قرن‌ها علاوه بر این که دارای استقلال اقتصادی، و در نتیجه استقلال فکری و فرهنگی و سیاسی بودند، رشته اقتصاد دنیا را منحصراً در دست داشتند. جرجی زیدان در تاریخ تمدن اسلام می‌گوید:

«همین که تمدن اسلام تکمیل شد، مسلمانان در تجارت علمی و عملی پیشرفت کردند و در امر بازرگانی و اقتصاد سیاسی کتاب‌های مفیدی تألیف نمودند. اکنون کتابی نزد ما می‌باشد که نامش «الاشاره الی محاسن التّجاره»، تألیف شیخ ابوالفضل جعفر بن علی دمشقی از مردم قرن پنجم هجرت است. مطالبی راجع به امور اقتصادی در این کتاب ذکر شده که در زمان خودش سابقه نداشته و در حال حاضر نیز بهتر از آن تنظیم نگشته است. در آن کتاب راجع به پول نقد، کالا، عرضه، تقاضا، قیمت، طلا و نقره به تفصیل بحث شده است. این تألیف ثابت می‌کند که مسلمانان در امور تجاری بسیار ماهر بودند و عده زیادی از بازرگانان مسلمان از قرن چهارم به بعد شخصاً برای تجارت به اطراف دنیا می‌رفتند و در اقیانوس هند و اقیانوس آرام و اواسط آسیا و آفریقا راه‌هایی افتتاح کردند که پیش از آنان کسی از آن خبر نداشته است. بازرگانان مسلمان بر همه دریاها مسلط بودند. کشتی‌های آنان سراسر مدیترانه و دریای احمر و اقیانوس آرام را می‌پیمود و تا سوماترا، زنگبار، کافرستان، کلکته، جزایر هندوچین، ماداگاسکار، کرانه‌های آفریقای شرقی، دریای خزر و روسیه آمد و شد می‌کردند و از راه خشکی به هند و ترکستان و چین و تبت می‌رفتند و تا حدود خط استوا در وسط آفریقا پیشروی داشتند و این نقاط دور دست را با اکتشاف راه‌های تازه به هم نزدیک می‌ساختند.

بازرگانان مسلمان در قرن چهارم هجری از راه خشکی و دریا از کرانه خلیج فارس و آفریقا و حبشه و یمن تا کرانه هندوچین تجارت می‌کردند و از خراسان و ترکستان و ارمنستان و افغانستان و شام و مصر و سودان و ممالک شرقی آفریقا و اندلس همه نوع مال‌التجّاره حمل و نقل می‌کردند و مثل این که بازرگانی سراسر روی زمین به دست بازرگانان مسلمان اداره می‌شد. مرکز بازرگانی شرق بصره و بغداد بود. کشتی به بصره و کاروان‌ها به بغداد می‌آمد.»

پیشرفت و استقلال اقتصادی مسلمانان منحصر به تجارت نبود، بلکه در امور صنعتی نیز به رشد کامل و پیشرفت مهمی نایل گردیدند.

 

جرجی زیدان در این‌‌باره نیز می‌گوید:

«همان‌طور که مسلمانان در بازرگانی جلو رفتند، در صنایع نیز ترقی کردند و به تدریج در بسیاری از صنایع استاد شدند و چیزهایی ساختند که بهتر از آن در جاهای دیگر یافت نمی‌شد. مسلمانان نیشکر را از هند به فارس آورده و کارخانه شکرریزی ساختند و قند و شکرهایی تهیه کردند که در دنیای آن روز بی‌مانند بود. كاغذسازی نیز از صنایع مخصوص اسلامی است. به این معنی که آنان فن کاغذسازی را تکمیل کردند و از راه اندلس به فرنگستان منتقل ساختند. در پاره‌ای از شهرهای اندلس کاغذهایی می‌ساختند که در سراسر شرق بی‌نظیر بود. در شهر مرسیه کارخانه‌هایی بود که در آن‌جا فرش‌های عالی می‌بافتند و پارچه‌ها و لباس‌های زربفت تهیه می‌کردند و تخت‌های مرصّع می‌ساختند. در شهر بالغه در اندلس کارخانه‌های شیشه‌سازی و فخّاری و کاشی‌سازی بود که به طرز خاصی ظرف‌های سفالین با خاک طلا و کاشی‌ها را با خاک نقره تهیه می‌کردند، و شیشه‌گری آنان مشهور آفاق بود. می‌گویند نخستین کسی سیره اقتصادی / پیام ۱۶۵ / که طرز شیشه ساختن از سنگ را اختراع کرد، عباس بن فرناس اندلسی می‌باشد. اختراع باروت نیز از مسلمانان است.

مسلمانان از مکانیکی اطلاع کامل داشتند و کارهای مهمی در آن زمینه انجام می‌دادند، که از آن جمله ساعت مشهور مسجد دمشق است.

مسلمانان برای بلند کردن وزن‌های سنگین از قبیل قرقره و لوله و گلوله و اهرم، آلات و ابزاری می‌ساختند که با آب و غیره حرکت می‌کرد. مسلمانان در علم مکانیک تألیفاتی داشته‌اند که قسمتی از آن را دست روزگار در هم پیچیده و قسمتی از آن را فرنگیان در نهضت علمی اخیر به لاتین ترجمه کرده‌اند.» 

(خاتم پیامبران، ص 51-48)

پیام 164- نظم و انضباط در نماز

پیام ۱۶۴

نظم و انضباط در نماز

پیامبر اسوه نظم و انضباط بود. نظمی دقیق و الهی بر همه شئون رفتاری وی سایه افکنده بود. وی صف‌های نماز را منظم می‌داشت و سخت بر آن تأکید می‌کرد و می‌فرمود:

سَوُّوا بَینَ صُفُوفِکُم وَ حَاذُوا بَینَ مَنَاکِبِکُم لَا یَستَحوِذ عَلَیکُمُ الشَّیطَانُ.

(وسائل‌الشّیعه، ج5، ص 472)

میان صف‌ها را پر کنید و دوش به دوش یکدیگر بایستید تا شیطان بر شما چیره نشود.

پیامبر آن‌قدر نسبت به نظم حساس بود که در سخن دیگری با شدت بیشتری، رعایت این هماهنگی را از نمازگزاران می‌طلبد:

اَقِیمُوا صُفُوفَکُم فَإِنّي أرَاکُم مِن خَلفي کَما اَرَاکُم مِن قُدّامي وَ مِن بَینَ یَدَیَّ وَ لَا تَخَالِفُوا فَیُخَالِفَ اللهُ بَینَ قُلُوبِکُم.                                                       (من لا یحضره الفقیه، ج1، ص 285)

صف‌هایتان را به پا دارید (و بدانید) که من شما را از پس سر می‌بینم، همان‌گونه که از جلو می‌بینم. نامرتب نباشید؛ که خداوند دل‌های شما را از یکدیگر دور می‌گرداند.

نعمان می‌گوید:

حضرت همواره صف‌های نماز ما را منظم می‌کرد؛ آن‌چنان‌ که تیرهای کشیده و صاف را ردیف می‌کنند. روزی برای آغاز نماز ایستاد و چیزی نمانده بود که تکبیره‌الاحرام را نیز بگوید که دید مردی سینه‌اش را جلو داده است. سپس فرمود: 

بندگان خدا یا صف‌هایتان را منظم کنید یا (همین بی‌نظمی در شما تأثیر می‌گذارد و) میانتان اختلاف خواهد افتاد.

‌‌‍‍

 

پيام 163 - دعا و نيايش

پیام ۱۶۳

دعا و نیایش

رسول اکرم (ص)  درباره دعا بسیار سفارش می‌فرمود و آن را «مغز عبادت» می‌دانست. در بیان نقش و اهمیت دعا فرمود: 

 «دعا سلاح مؤمن و ستون دین و نور آسمان‌ها و زمین است». بدانید که قضاء را جز دعا بر نمی‌گرداند. فرمود:

  «خدا را بخوانید و به اجابت دعای خود یقین داشته باشید و بدانید که خداوند دعا را از قلب غافل بی‌خبر نمی‌پذیرد».

می‌فرمود: «هنگام حاجتمندی نزد خدا لابه کنید و در گرفتاری‌ها به او پناه برید، در نزد او زاری کرده و دعا نمایید، زیرا دعا مغز عبادت است و مؤمنی نیست که خدا را بخواند جز این‌که دعایش مستجاب می‌شود. منتهی گاهی اثر استجابت دعای او در دنیا به ظهور می‌رسد و گاهی در آخرت و گاهی به اندازه دعایی که کرده گناهانش جبران می‌شود. این ها همه در صورتی است که مورد درخواستش گناه نباشد.»

پیامبر اکرم (ص) فرمود: 

  خداوند به یکی از پیغمبران چنین وحی کرد: «به عزت و جلالم سوگند، هر کس به غیر من امیدوار شود، ناامیدش خواهم کرد، و جامه خواری و ذلت بین مردم بر او خواهم پوشاند، و او را از فضل و گشایش خود به دور خواهم داشت. بنده من هنگام سختی چشم امید و آرزو به دست دیگری بدوزد، در صورتی که سختی‌ها به دست من است؛ و امیدوار به غیر من شود، در حالی‌که منم بی‌نیاز بخشاینده، کلید درهای بسته به دست من است و درِ اجابت من به روی کسی که مرا بخواند، باز است».

از طرف خود آن حضرت و سایر معصومان علیهم السلام توصیه شده است که در اول و آخر هر دعا صلوات فرستاده شود.  یکی از اصحاب امام صادق(ع) به آن حضرت عرض کرد: در قرآن آیه‌ای است که می‌فرماید: «اُدعُونی اَستَجِب لَکُم» ما دعا می‌کنیم ولی اجابت آن را نمی‌بینیم. حضرت فرمود:

   آیا گمان می‌کنی که خدا خلف وعده کرده؟ گفت: نه. فرمود: پس علت چیست؟ وی گفت :نمی‌دانم. سپس حضرت فرمود: هر کس اوامر خدا را اطاعت نماید و از راه خودش دعا کند، خداوند دعایش را اجابت می‌فرماید. سؤال کرد: راه خودش چیست؟ پاسخ فرمود:

   ابتدا خدا را ستایش و تمجید می‌کنی و نعمت‌های او را به یاد آورده و خدا را سپاس می‌گزاری. بعد بر محمد و آل محمد (ص) درود می‌فرستی. سپس گناهان خود را ذکر کرده و به آن ها اقرار و اعتراف می‌کنی و از خدا طلب عفو و مغفرت می‌نمایی. این راه دعاست.

 

نمونه‌ای از دعاهای رسول اکرم(ص)

ام ‌سلمه گوید: یک شب نصف شب بیدار شدم. دیدم پیغمبر خدا(ص)در بستر نیست. با خود گفتم: رسول خدا(ص) کجا رفته است؟ ناگاه متوجه شدم که در گوشه اتاق مشغول عبادت هستند. گوش کردم به سخنانشان. دیدم در حال گریه می‌گوید:

اللَّهُمَ لاَ تَنْزَعْ مِنّی صاَلِحِ ماَ أَعْطَیْتَنی أَبَداً، اَللَّهُمَ لاَ تُشْمِتْ بِی عَدُوّاً وَ لاَ حاَسِداً أَبَداً، اَللَّهُمَّ وَ لاَ تَرُدَّنِی فِی سُوءٍ اسْتنَقْذَتْنِی مِنْهُ اَبَداً، اللَّهُمَّ وَ لاَ تَکِلْنِی إِلَی نَفْسِی طَرْفَةَ عَیْنٍ أَبَداً.

بار الها، از من چیزهای پسندیده‌ای را که عطا کرده‌ای، هرگز جدا مکن. بار الها دشمن و حسود و کینه‌توز را، هرگز به شماتت من وامدار. بار الها، مرا به بدی و گرفتاری که از آن نجات داده‌ای، هرگز باز مگردان. بار الها، مرا حتّی یک چشم بر هم زدن، هرگز به خود وا مگذار.

ام سلمه می‌گوید: به این‌جا که رسیدند شروع کردم به گریه کردن و فریاد زدن. دعا و نماز پیغمبر(ص) که تمام شد، فرمود: ام سلمه، چرا گریه می‌کنی؟ عرض کردم: یا رسول الله، وقتی که شما این سخن را می‌گویید ، پس وای به حال ما. فرمود:

  البته همین‌طور است. برادرم یونس(ع) را خدا یک لحظه به خودش واگذاشت که آمد به سرش آن‌چه آمد.

از حضرت جواد(ع)  نقل شده است که پیامبر (ص) این چنین دعا می‌کردند: 

  بار خدایا، بیامرز برای من آن‌چه پیش کرده‌ام و آن‌چه به تأخیر انداخته‌ام و آن‌چه پنهان کرده‌ام و آن‌چه عیان نموده‌ام و اسراف مرا دربارۀ خودم بیامرز و آن‌چه را تو بدان داناتری.

بار خدایا، معبودی جز تو نیست. خدایا، به حق دانایی و تواناییت بر همۀ خلق، تا آن‌گاه که مرگ را برایم بهتر دانستی جانم را بگیر.

بار خدایا، ترس از خودت را در پنهانی و عیان عنایت فرما. 

  خداوندا، سخن حق را در حال خشم و خشنودی، و میانه‌روی را در حال فقر و توان‌گری از تو خواهانم. خداوندا، از تو می‌خواهم نعمتی را که فانی نشود و روشنی چشمی که منقطع نگردد و از تو می‌خواهم راضی بودن به قضا را و میمنت مرگ را پس از زندگی، و گوارایی زندگی را پس از مرگ و لذت دیدارت و شوق زیارت و لقایت را بی‌آن‌که زیانی ضرر زننده یا فتنه‌ای گمراه کننده به من برسد.

بار خدایا، ما را با آرایش ایمان بیارای و از راهنمایان هدایت شده قرارمان ده.

بار خدایا، ما را در زمرۀ کسانی که رهبری کردی، رهبری فرما.

بار خدایا، من از تو می‌خواهم تصمیم به پایداری در کار و به راه راست شدن را 

  و از تو می‌خواهم توفیق شکرگزاری نعمت و عافیتی نیکو و ادای حقت را 

 و از تو می‌خواهم بار پروردگارا، دلی سالم و زبانی راستگو به ما عطا کنی. 

 و از تو آمرزش می‌خواهم از آن‌چه می‌دانی.

  و از تو می‌خواهم بهترِ آن‌چه دانی. و پناه می‌برم به خودت از بدی آن‌چه (نسبت به من) می‌دانی، زیرا که تو می‌دانی و ما نمی‌دانیم و تویی علّام الغیوب.

(اصول کافی، ج4)

و از دعاهای آن حضرت است که:

خدایا، مرا شاکر و صابر گردان و مرا در چشم خویش خوار و در نظر مردم بزرگوار گردان.

خدایا، در همه کارها عاقبت ما را به خیر کن و ما را از خواری دنیا و عذاب آخرت نگه دار.

خدایا، مرا به علم توانگر ساز و به حلم زینت ‌بخش و به تقوا عزیز کن و به عافیت زیبایی ده.

خدایا، من از تو هدایت و تقوا و عفت و بی‌نیازی می‌خواهم.

خدایا، از زوال نعمت و تغییر عافیت و غضب ناگهانی و همه چیزهایی که مایه ناخشنودی تو است، به تو پناه می‌برم.

خدایا، از اخلاق بد و اعمال بد و هوس‌های بد و مرض‌های بد به تو پناه می‌برم.

خدایا، سحرخیزی را بر امت من مبارک ساز.

خدایا، تو را به غیب‌دانی و قدرتی که بر آفرینش داری سوگند می‌دهم، تا موقعی که زندگی را برای من بهتر می‌دانی، مرا زنده نگه دار و موقعی که مرگ را برای من بهتر می‌دانی ،مرا بمیران.

خدایا، از تو می‌خواهم که ترس خود را در آشکار و نهان نصیب من کنی و در حال خشنودی و خشم کلمه اخلاص را به زبان من جاری نمایی و در حال فقر و توانگری میانه‌روی را شعار من سازی.

خدایا، چنان‌که خلقت مرا نیک کردی ، سیرتم را نیز نیک کن.

خدایا، هر کس عهده‌دار کار امت من شد و بر آن ها سخت گرفت، بر او سخت گیر و هر کس عهده‌دار کار امت من شد و با آن ها مدارا کرد، با او مدارا کن.

خداوندا، یک لحظه مرا به خودم وا مگذار و چیزهای خوبی که به من بخشیده‌ای از من باز مگیر.                                                                       (نهج‌الفصاحه)

 

پيام 162- اعتدال در عبادت

پیام ۱۶۲

اعتدال در عبادت

پیامبر گرامی اسلام همان‌طور که با غرق شدن در شهوات حیوانی مبارزه می‌کرد، با رهبانیت نیز سر ستیز داشت و کسانی را که می‌خواستند همه وقت خود را در نماز و روزه صرف کنند و به کارهای زندگی بی اعتنایی نمایند، مانع شده، می‌فرمود:

  «بدن شما و زن و فرزند و یارانتان همگی حقوقی بر شما دارند و باید آن ها را رعایت کنید». 

عثمان بن مظعون که ‌از یاران پیامبر اسلام(ص) و از مسلمانان فداکار بود، روزی همسرش خدمت رسول اکرم(ص) آمد و به عرض رسانید که شوهرم عثمان مدتی است از کار و زندگی دست کشیده و کمر به عبادت خدا بسته است. او تمام روزها روزه می‌گیرد و تمام شب ها را به نماز و عبادت می‌گذراند.

رسول اکرم (ص) که همواره درس اعتدال و میانه‌روی به مردم می‌داد و با هرگونه ‌افراط و تفریط مبارزه می‌کرد ،از شنیدن این خبر غضبناک شد و بلافاصله به جایگاهی که عثمان برای عبادت انتخاب کرده بود آمد. عثمان مشغول نماز بود، وقتی رسول خدا(ص)  را دید زود نماز را به پایان رسانید و در پیشگاه حضرت عرض ادب کرد. پیامبر(ص) به ‌او فرمود: 

 ای عثمان، خداوند در آیین من رهبانیت و ترک دنیا را مقرر نفرموده، بلکه مرا با دینی پاک و آسان و گشاده مبعوث کرده است. من که پیامبر شما هستم ،هم روزه می‌گیرم، هم نماز می‌خوانم، هم به زن و زندگی خود می‌رسم. کسی که ‌آیین مرا دوست دارد، باید روش‌های مرا سرمشق خود قرار دهد و یکی از روش‌های من ازدواج و تشکیل خانواده و توجه به زن و زندگی است.       

(سفینة‌البحار، ج2، ص 574)

می‌فرمود: اسلام آیینی است متین و محکم و در انجام دستورات آن با متانت قدم بردارید و عبادت خداوند را (در اثر زیاده‌روی) بر بندگان خدا خسته کننده و ملال آور جلوه ندهید و اگر چنین کنید، مانند شترسوار شتابانی خواهید بود که راه را به پایان نرساند و شتر را هم از پا بیندازد.                                                          (بحار، ج71، ص 211)

امیر المؤمنین علی (ع) نیز ضمن وصایای خود هنگام وفات به فرزندش فرمود:

  پسرم در امور زندگی خود میانه‌رو باش و در عبادت خدا نیز روش اعتدال پیشه کن، به طوری که بتوانی آن را همیشه ادامه دهی.

در یکی از سفرها که بعضی از اصحاب، کج فهمی‌کرده و روزه دار بودند، از شدت گرما هریک به گوشه‌ای افتاده و از حال رفتند. سایرین به نصب چادرها و سیراب نمودن چارپایان و خدمات دیگر می‌کوشیدند. رسول اکرم (ص ) فرمود: 

 همه اجر و ثواب متعلق به کسانی است که این کارها را انجام می‌دهند.

(صحیح مسلم، ج3، ص 144)

پیام 161 - نماز

پیام ۱۶۱

نماز

رسول اکرم (ص) بیشتر ساعات را در سکوتی عمیق می‌گذرانید و به یاد خدا بود. اندیشه ژرف او در همه جا و در همه حال به سوی خدا متوجه بود. بارها خود را عبد خدا خواند. عبد، کسی است که معبود خود را از همه بیشتر و بهتر عبادت کند تا از این طریق بر مقام بندگیش افزوده گردد. می‌فرمود: جایگاه رفیع انسان که همانا ساحت قرب الهی است، تنها در سایه بندگی خدا نصیب خواهد شد. او عظمت خالق را درک کرده بود و از این رو از همه مردم عابدتر بود و به‌ این مقام و منزلت خود افتخار می‌کرد. یاد خدا را در هرحال و موقعیت توصیه می‌فرمود.

روزی ضمن سخنانی به یاران خود فرمود: 

  کسی که دوست دارد مقام خود را نزد خداوند بداند به مقام و منزلت خدا در نزد خود بنگرد. خداوند بنده خود را در آن مقامی قرار می‌دهد که بنده، خدای خود را در نزد خود قرار داده ‌است. بدانید بهترین و پاکیزه‌ترین اعمال نزد پروردگار شما و بالاترین درجات برای شما و بهترین چیزی که در عالم هست، ذکر خدای متعال است، زیرا او خود خبر داده ‌است که: «من همنشین کسی هستم که به یاد من باشد.»

رسول اکرم(ص)  می‌فرمود: 

  برترین مردم کسی است که عاشق عبادت باشد و آن را در آغوش کشد و از دل و جان دوستش بدارد و با پیکرش عبادت را به جا آورد. چنین کسی اعتنایی نخواهد داشت که دنیایش به سختی می‌گذرد یا به ‌آسانی.


نماز در نظر رسول خدا(ص)

رسول اکرم (ص) علاقه زائدالوصفی نسبت به نماز داشت می‌فرمود: قُرَّهُ عَینی فِی الصَّلوة.

«روشنی چشم من در نماز است. وقتی بنده به نماز ایستد و رغبت و دل او با خدا باشد، از نماز خارج می‌شود مانند روزی که متولد شده باشد.»

مکرر می‌فرمود: که‌ از نماز غفلت نکنید.

  گروهی از قبیله بنی ثقیف خدمت پیامبر (ص) رسیدند تا درباره ‌اسلام مذاکره نمایند. هیئت اعزامی ضمن مذاکره خود به حضرت پیشنهاد کردند که بنی ثقیف بر طبق شرایطی مسلمان بشوند و یکی از آن شرایط این بود که از خواندن نماز معاف باشند. رسول اکرم  (ص) ضمن پاسخ به‌ آنان فرمود:

وَ اَمَّا الصَّلوةُ فِاَنَّهُ لَا خَیرَ فیِ الدّینِ لَاصَلوةَ فیه

«اما در مورد نماز، دینی که در آن نماز نباشد، خیری در آن نیست»

می‌فرمود: نماز مانند ستون خیمه ‌است. اگر ستون خیمه ثابت باشد، طناب‌ها و میخ‌ها و پوشش خیمه پا بر جا خواهد بود، و اگر ستون شکست طناب و میخ و پوشش خیمه نافع نخواهد بود.

روزی در گفت‌وگو با یاران سؤالی مطرح کرد. به ‌این ترتیب که فرض کنید در جلو خانه یکی از شما نهری روان باشد و شما هر روز پنج بار در آن شستشو کنید. آیا به تن شما آلودگی می‌ماند؟ گفتند نه. این شستشو هیچ آلودگی به تن باقی نمی‌گذارد. فرمود: نمازهای پنجگانه هم همین اثر را دارد. با پنج نماز در روز خدا لغزش‌ها را از آدمی می‌زداید و او را پاکیزه می‌کند. 

  می‌فرمود: نماز نیست؛ نماز کسی که نماز خود را اطاعت نمی‌کند. اطاعت نماز این است که‌ از فحشاء و منکر دست بردارد. 

 می‌فرمود: نمازی می‌تواند موجب پاکی گردد که با حضور قلب و با توجه به دریای بی کران عظمت الهی به جای آورده شود. دو رکعت نماز مختصر، ولی با تفکر بهتر از شبی را زنده داشتن است.

در تعالیم آن حضرت و نیز سایر پیشوایان اسلام آمده‌ است که نماز آن مقدارش قبول می‌شود که با حضور قلب باشد.

برای ایجاد تمرکز حواس و حضور قلب در نماز فرمود: 

 نماز را مانند کسی به جای آورید که با نماز وداع کند. پس چون آماده نماز شدید بگویید: این آخرین نماز من از دنیاست و آن‌چنان باشید که گویی بهشت در پیش رو و دوزخ در زیر پای شما و فرشته مرگ پشت سر و پیامبران در طرف راست شما و فرشتگان در سمت چپ شما قرار دارند و پروردگار از بالا شما را می‌بیند. پس متوجه باشید که در پیشگاه چه کسی ایستاده‌اید و با چه کس نیایش دارید و چه کسی شما را می‌نگرد؟

همچنین می‌فرمود:

«اُعبُد رَبَّک کَاَنَّکَ تَراهُ فَاِن لَم یَکُن تَرَاهُ فَاِنَّهُ یَرَاک.»

پروردگارت را آن‌چنان پرستش کن که گویی او را می‌بینی و اگر تو او را نمی‌بینی او تو را می‌بیند.

روزی پیغمبر (ص) در مسجد نشسته بودند. مردی وارد شد و به نماز ایستاد و رکوع و سجودش را به طور کامل به جا نیاورد. پیغمبر (ص) فرمود:

  این نمازگزار (به جای سجده) نوک زد، مانند نوک زدن کلاغ. اگر این مرد بمیرد و نمازش این باشد به غیر دین من خواهد مرد.

روزی شخصی را ملاحظه کردند که در حال نماز با ریش خود بازی می‌کرد. فرمودند: 

 اگر دل این شخص خاشع بود جوارحش نیز خاشع می‌گردید.

می‌فرمود: اگر کسی در حضور مردم نماز خویش را نیکو کند و چون به خلوت رود آن را بد بگزارد، این اهانتی است که به پروردگار خویش می‌کند.

فرمود: به خدا پناه ببرید از خشوع نفاق. پرسیدند: خشوع نفاق چیست؟ فرمود:

  این‌که ظاهر بدن خاشع دیده شود، ولی در قلب خشوعی دیده نشود. چه بسیار نمازگزارانی که بهره ‌ایشان از نماز جز زحمت و مشقت چیزی نیست.

رسول اکرم (ص) با اشتیاق تمام در انتظار وقت نماز بود. چون وقت نماز می‌رسید به مؤذن خود می‌فرمود: «اَرِحنی یَا بِلال». ای بلال (با اذان گفتن) خوشحالم کن.

روزی به ‌ابوذر فرمود: 

 ای ابوذر خدای بزرگ، روشنی چشم مرا در نماز قرار داده و آن را محبوب من گردانیده، همچنان‌که طعام را بر گرسنه و آب را بر تشنه محبوب ساخته است. جز این‌که ‌آدم گرسنه با خوردن غذا و تشنه با نوشیدن آب سیر می‌شود، ولی من از خواندن نماز سیر نمی‌شوم.

امیرالمؤمنین علی (ع) می‌فرماید:

   رسول اکرم (ص) هیچ چیز را بر نماز مقدم نمی‌داشت و چون وقت نماز داخل می‌شد، گویا هیچ کس از اهل و عیال و قوم و خویش و دوست و رفیق خود را نمی‌شناخت.

همسر رسول اکرم (ص) نقل می‌کند که: رسول خدا با ما حرف می‌زد و ما با او سخن می‌گفتیم. همین که موقع نماز می‌شد، ایشان را حالتی دست می‌داد که گویی نه‌ او ما را می‌شناسد و نه ما او را می‌شناسیم. وقتی به نماز می‌ایستاد، از خوف خدا رنگ از رخسارش می‌پرید و صدایی سوزناک از ایشان به گوش می‌رسید. قلبش چون دیگ جوشان از خوف خدای متعال می‌جوشید و از شدت خشوع در نماز مانند جامه‌ای بود که روی زمین افتاده ‌است.

رسول اکرم (ص) در حال انفرادی ساعت‌های طولانی به نماز و دعا مشغول می‌شد، اما وقتی به نماز جماعت می‌ایستاد، برای رعایت حال نمازگزاران به ‌اختصار می‌کوشید و می‌فرمود:

   دلم می‌خواهد بیشتر در نماز بایستم، ولی همین که صدای گریه طفل یکی از زنان را که در صف جماعت ایستاده ‌است می‌شنوم، از قصد خود منصرف شده و نماز را کوتاه می‌کنم. 

روزی مرد مسلمانی که همه روز را آبیاری کرده بود، پشت سر معاذبن جبل به نماز ایستاد. او به خواندن سوره بقره پرداخت. آن مرد طاقت ایستادن نداشت و منفرداً نماز خود را به پایان رسانید. معاذ به ‌او گفت: تو نفاق کردی و از صف ما جدا شدی. رسول خدا (ص) پس از آگاهی از این ماجرا چنان خشمگین شدند که نظیر آن حالت را از ایشان ندیده بودند و به معاذ فرمودند:

  شما مسلمانان را رم می‌دهید و از دین اسلام بیزارشان می‌کنید. مگر نمی‌دانید که در صف جماعت بیماران و ناتوانان و سالخوردگان و کارکنان نیز ایستاده‌اند؟ در کارهای دسته جمعی باید طاقت ضعیف‌ترین افراد را در نظر گرفت. چرا از سوره‌های کوتاه نخواندی؟

رسول اکرم (ص) با صدای بلند به ذکر و دعا پرداختن را خوش نمی‌داشت. در یکی از سفرها یارانشان هر گاه مشرف به بلندی می‌شدند، صدا به تکبیر و تهلیل بلند می‌کردند، فرمود: 

 آرام بگیرید. کسی که ‌او را می‌خوانید، نه گوشش کر است و نه جای دوری رفته‌ است. او همه جا با شماست و شنوا و نزدیک است.

پیامبر (ص) بسیار روزه می‌گرفت. علاوه بر ماه رمضان و قسمتی از شعبان، معمولاً در بقیه ‌ایام سال یک روز در میان، روزه بود. در سال‌های آخر عمر شریف خود در هر ماه سه روز پنجشنبه ‌اول ماه و چهارشنبه وسط و پنجشنبه‌ آخر ماه را روزه می‌گرفت.

روزی رسول اکرم (ص) به یاران خود فرمود: کدام یک از شما تمام روزها را روزه می‌گیرید؟ سلمان گفت: یا رسول الله، من. یکی از افرادی که‌ آن‌جا بود گفت: ای سلمان، اکثر روزها تو را دیده‌ام که غذا می‌خوری. سلمان پاسخ داد: چنان‌که تو گمان کرده‌ای نیست. بلکه در هر ماه سه روز آن را روزه می‌گیرم و خدا فرموده: هر که یک کار خوبی انجام دهد، ده برابر به‌ او ثواب داده می‌شود. از طرفی هم روزه ماه شعبان را به ماه رمضان وصل می‌کنم و هر که ‌این چنین کند مثل این است که تمام روزها را روزه بدارد.

رسول خدا (ص) دهه آخر ماه مبارک رمضان بستر خود را جمع می‌کردند و بیشتر همّ خود را به عبادت مصروف می‌داشتند. چون شب بیست و سوم فرا می‌رسید، اهل بیت خود را بیدار نگه می‌داشتند و به صورت هر کدام که خواب بر او غلبه می‌کرد آب می‌زدند که خوابش نبرد. همین‌طور بود رویه حضرت فاطمه زهرا(س) ایشان نیز هیچ یک از اهل خانه را نمی‌گذاشتند که در آن شب بخوابند، و برای این‌که خواب بر آن ها غلبه نکند غذای کمتری به آنان می‌دادند و از روز، خود را برای شب زنده‌داری آماده می‌کردند و می‌فرمودند: محروم است کسی که ‌از خير این شب بی‌بهره بماند.

اگر نماز مطابق با اصول و موازین شرعی انجام پذیرد و همراه با دقت و تمرکز حواس و توجه به معانی الفاظ باشد، در این صورت زمینه را برای استمرار یاد خدا در مراحل دیگر زندگی فراهم می‌آورد؛ به طوری که شخص بتواند نه تنها در حال نماز و نیایش، بلکه در مراحل دیگر نیز به یاد خدا باشد. تأکید تعالیم اسلامی به «دعا» از جمله موارد مهم دیگری است که سبب تقویت توجه ‌انسان به درگاه خدا می‌شود.

با توجه به آثار حیات‌بخش یاد خدا، قرآن کریم در موارد فراوانی مؤمنان را به یاد خدا فرا خوانده و به مداومت در آن، امر فرموده ‌است تا مؤمنان با آن آب حیات قلوب، دل‌های خویش را سیراب و از آثار پرخیر و برکت آن برخوردار گردند:

يَا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا اذْكُرُوا اللَّهَ ذِكْراً كَثِيراً؛

ای اهل ایمان! خدا را بسیار یاد کنید.(احزاب:3)

و در جای دیگر می‌فرماید:

فَإِذَا قَضَيْتُمُ الصَّلاَةَ فَاذْكُرُواْ اللّهَ قِيَاماً وَقُعُوداً وَعَلَى جُنُوبِكُمْ؛

آن‌گاه که از نماز فراغت یافتید، باز در همه ‌احوال، ایستاده و نشسته و بر پهلو (و در هر حال که می‌توانید) خدا را یاد کنید. (نسا:34)

و در وصایای امام علی (ع) به امام حسن (ع) آمده است:

وَ کُن لِلّهِ ذاکِراً عَلَی کُلِّ حَالٍ؛ در هر حال خدا را یاد کن.(بحار، ج42، ص 303)

حضرت رسول اکرم (ص) خطاب به اصحاب خود فرمودند:

آیا شما را آگاه نکنم به بهترین اعمالتان و پاک‌ترین آن ها در پیشگاه پروردگارتان، و پر ارج‌ترین آن ها از نظر درجه و منزلت، و چیزی که ‌از درهم و دینار برایتان و از مقابله با دشمنان و کشتن و کشته شدن بهتر باشد؟ گفتند: آری، ای رسول خدا. فرمود: 

  آن بسیار به یاد خداوند متعال بودن است.

و نیز آن حضرت فرموده‌اند:

«یاد کننده خداوند در میان غافلان، همچون زنده‌ای در میان مردگان است، و همانند درختی سبز در میان گیاهان خشک، و نیز بسان جنگجویی است که در بین فراریان به جنگ ایستد.»                                            (کیمیای سعادت، ج1، ص 253)

در اهمیت یاد خدا همین بس که پیامبر خدا(ص)  فرموده‌اند:

اِنَّ اَهلَ الجَنَّةِ لَا یَتَحَسَّروُنَ عَلی شَی ءٍ فَاتَهُم مِن الدُّنیَا کَتَحَسُّرِهُم عَلی سَاعَةٍ مَرَّت مِن غَیرِ ذکرِ اللهِ.

اهل بهشت برای هیچ چیز به‌ اندازه ساعتی که به غیر یاد خدا بر آن ها گذشته است، حسرت  نمی‌خورند.                                                                 (ارشاد القلوب دیلمی)

باز در جای دیگر از آن حضرت نقل است که:

هر که خواهد باغ‌های بهشت را تماشا کند، باید بسیار به یاد خدا باشد.

  (کیمیای سعادت، ج1، ص 256) در حدیث قدسی نیز آمده است:

هر که ذکر من او را از دعا باز دارد، عطای او نزد من بزرگ‌تر و عالی‌تر از پاداش سائلان باشد.(همان، ص 253) 

 مفهوم ذکر گاهی در برابر «غفلت» و گاهی در برابر «نسیان» به کار می‌رود. غفلت عبارت است از توجه نداشتن به علم، و نسیان عبارت از زایل شدن معنی از ذهن است.

ذکر عبارت است از حضور معنی در نفس و برای این حضور، مراتبی است.

 

فصل ششم / سيره عبادي / پيام 160 - انس با خدا

فصل ششم

  

سیره عبادی

 

پیام ۱۶۰

انس با خدا

یاد خدا، حیات جان و جلای سینه‌هاست و کلید انس، در گنجینه یاد خدا نهفته ‌است. هر محب عاشقی با ذکر او آرامش می‌یابد و شناخت و معرفت خدا، شرط نخست بندگی و طاعت است. پیامبر اکرم (ص) در این‌باره می‌فرماید:

خداوند را چنان عبادت کن که گویی او را می‌بینی. اگر نمی‌توانی تصور کنی که ‌او را می‌بینی، چنان به عبادت بپرداز که ‌او تو را می‌بیند. بدان که نخستین عبادت خداوند، شناخت اوست. خداوند «اول» است و پیش از همه چیز است و هیچ چیز پیش از او نیست. یگانه‌ای است که دومی ندارد و پایدار و بی‌نهایت است. او آسمان‌ها و زمین و آن‌چه را در آن هست، آفریده‌ است. او همان خداوند لطیف و خبیر است و بر همه چیز تواناست.                                                         (مکارم‌الاخلاق، ج2، ص 363)

حضرت محمد(ص)  در توصیه به ‌انس با خداوند، از آرزوی داوود حکایت می‌کند که می‌فرمود:

خداوندا! من از تو، دوستی تو را و دوستی کسی که تو را دوست دارد و کاری که مرا به دوستی تو می‌رساند، می‌خواهم. خداوندا! دوستی خودت را برای من از وجودم، خانواده‌ام و از (نعمت‌هایی چون) آب خنک محبوب‌تر قرار ده.                   (پیام پیامبر، ص 644)

پیامبر در هر نشست و برخاست، خدا را یاد می‌کرد.                     (سفینة‌البحار، ج1، ص 418)

به یقین، اگر باب دوستی گشوده شود، خداوند نیز به ‌آدمی توجه خاص می‌کند.

در همین باره پیامبر اسلام می‌فرماید:

چون بنده‌ای، دیدار مرا دوست بدارد، دیدارش را دوست می‌دارم. اگر در خلوت یادم کند، در خلوت یادش می‌کنم و چون در میان گروهی یادم کند، در میان گروهی بهتر یادش می‌کنم.                                                              (همان، ص 263)

نشانه دوستی و محبت به خدا، یاد اوست. پیشوای راستین اسلام می‌فرماید:

عَلاقَهُ حُبّ اللّه تعالی حُبُّ ذِکرِ اللّهِ.

نشانه دوستی خدای متعال، دوستی یاد خداست.          (بحار‌الانوار، ج63، ص 252)

جوانی از انصار با عبداللّه بن عباس رفت و آمد صمیمانه داشت. روزی فردی، ابن عباس را به دلیل تکریم بسیار این جوان نکوهش کرد و گفت که‌ او شب‌ها به قبرستان می‌رود و نبش قبر می‌کند. ابن عباس شبی در تعقیب جوان، راهی قبرستان شد و از دور او را نظاره می‌کرد؛ تا آن‌که دید جوان وارد قبری شد. سپس به ضجه و ناله پرداخت و با خدای خود نجوا می‌کرد. وی با صدای بلند از حوادث پس از مرگ، همچون تنهایی در قبر، رسوایی قیامت و عذاب دوزخ می‌گفت و به شدت می‌گریست.

جوان پس از مناجات از قبر خارج شد. ابن عباس بی‌درنگ به سویش رفت و او را در آغوش کشید و گفت: چه قبر کن خوبی هستی! گناهان خود را به خوبی نبش کردی و در پیشگاه خدا بدان اعتراف کردی.                                      (همان، ج6، ص 130)

از نگاه پیامبر اکرم(ص) ، افزون بر دعا، تلاوت قرآن مجید نیز یکی از راه‌های ارتباط و انس با خداوند است. رسول رحمت (ص) می‌فرماید:

إذا اَحَبَّ اَحَدُکُم اَن یَحدِثَ رَبَّهُ فَلیَقرَءِ القُرآنَ.

چون کسی از شما دوست دارد که با پروردگارش سخن بگوید، قرآن بخواند

 (پیام پیامبر، ص 707)

برجسته‌ترین سیمای حضرت که بستر رسیدن به کمالات دیگرش بود، بندگی و عبودیت او بود.

او  به معراج رفت، چون عبد خدا بود. (اَسرَی بِعَبدِهِ)

محمد(ص ) رسول خدا شد، چون عبد او بود. (وَ اَشهَدُ اَنَّ مُحَمَّداً عَبدُهُ وَ رَسُولُهُ)

اگر به محمد(ص ) وحی می‌شد، چون بنده خدا بود. (فَاوُحِیَ اِلیَ عَبدِهِ)

در اولین دستوراتی که در سوره مزمّل به ‌او داده شد، این بود که نیمی از شب یا مقداری کمتر از نصف یا بیشتر از نصف را به عبادت بپردازد.   ِنصْفَهُ أَوِ انقُصْ مِنْهُ قَلِيلاً

در همان سوره به ‌او خطاب شد که‌ ای پیامبر! تو در روز، رفت وآمد و تلاش طولانی داری، پس باید در شب عبادت داشته باشی و به ‌او دل ببندی.

در آیه ۷۹  سوره ‌اسراء به پیامبرش می‌فرماید: 

  و پاسی از شب را بیدار باش و تهجّد و عبادت کن و این وظیفه‌ افزون، مخصوص تو است. (نماز شب بر دیگران واجب نیست.) امید است (در اثر این نماز شب) خداوند تو را به مقام محمود و پسندیده برانگیزد.

نماز شب

برای نماز شب سفارش‌هاي مخصوص و فضائل ویژه‌ای آمده است.

برای بعضی از کارها پاداش دو برابر (کلمه ضِعف در قرآن به معنای دو برابر است.) یا چند برابر (کلمه اضعاف در قرآن به معنای چند برابر است.) یا ده برابر آمده و بیشترین پاداش برای انفاق در راه خدا بیان شده، تا آن‌جا که قرآن برای پاداش و رشد انفاق می‌فرماید: انفاق در راه خدا مثل بذری است که کاشته شود و از آن هفت خوشه بیرون آید و در هر خوشه‌ای صد دانه باشد. (کمثل حبّه ‌انبتت سبع سنابل، سوره بقره، آیه 261.)؛ یعنی تا هفتصد برابر رشد را بیان کرده ‌است. ولی همین که سخن از برخاستن از رختخواب و نماز شب مطرح است، می‌فرماید:

فَلَا تَعْلَمُ نَفْسٌ مَّا أُخْفِيَ لَهُم ...؛

احدی از پاداش آن خبر ندارد. (سجده:17)

پاداش آن از چند برابر و هفتصد برابر برتر است.

به گفته روایات، نماز شب سبب عفو گناهان روز، زیاد شدن رزق، سلامتی بدن و نور قبر است. (سفینة‌البحار) گناه و خلاف روز انسان را از نماز شب باز می‌دارد. (بحار‌الانوار، ج87، ص 145) در قرآن به طلوع فجر، به صبح، به عصر، به شب و به روز سوگند یاد شده، ولی به سحر سه بار سوگند خورده است:

وَاللَّيْلِ إِذَا يَسْرِ (فجر:4)، وَاللَّيْلِ إِذَا عَسْعَسَ (تکویر:17) و وَاللَّيْلِ إِذْ أَدْبَرَ (مدّثر:33)؛

«سوگند به شب همین که رو به پایان است که همان سوگند به سحر است»

آری، شب و سحر برای عبادت فرصت خوبی است. حضرت موسی سی شبانه‌روز در کوه طور بود، ولی خداوند می‌فرماید: 

 سی شب (ثلاثین لیلهً) و این به خاطر آن است که عبادت در شب برجستگی خاصی دارد.

قرآن برای نماز شب به پیامبرش فرمان قیام می‌دهد: قُمِ اللَّيْلَ

آری، رهبر باید از استراحت خود بکاهد و با اتصال و تضرع خود را برای پذیرش مسئولیت‌های سنگین روز آماده کند. لذا پیامبر اکرم به علی بن ابی طالب (ع) سه بار پی در پی نسبت به نماز شب سفارش می‌کند و می‌فرماید:

«عَلَیْکَ بِصَلاَة الَّلیْلِ، عَلَیْکَ بِصَلاَهِ اللَّیْلِ، عَلَیْکَ بِصَلاَهِ اللَّیْلِ»        (وسائل‌الشّیعه، ج5، ص 268)

و در حدیث می‌خوانیم: محروم کسی است که ‌از نماز شب محروم باشد.

(بحار‌الانوار، ج87، ص 146)

و در حدیث دیگری است که خداوند متعال به موسی می‌گوید:

دروغ می‌گوید کسی که خیال می‌کند مرا دوست دارد، ولی شب‌ها به جای گفت‌وگو با من به خواب می‌رود.                                                               (اعلام‌الدین، دیلمی، ص 263)

دو رکعت نماز در دل شب نزد خداوند از هر چیز دیگری بهتر است.   (علل‌الشّرایع، ص 363)

سیر عبودیت و کسب ربوبیت*

انسان به حکم فطرت خویش ـ که عشق به کمال مطلق است – همواره به دنبال آن است که بر خود و جهان تسلّط یابد و مدیر و مدبّر خود و خارج از خود شود و برای رسیدن به این مقصد راه‌های گوناگون را طی کرده، به روش‌ها و شیوه‌های مختلف متوسّل شده‌ است. در این میان راهی شگفت مقابل پای آدمی است و آن راه عبودیت است، راه تذلّل، خضوع و فنا در برابر حق، که نتیجه ‌آن عزّت، قدرت و بقاست. با دخول در عبودیت حق، آدمی حاکم وجود خویش گشته، مدیریتی لایق نسبت به دایره وجود خود کسب می‌کند و ربّ خویش می‌گردد. در ادامه ‌این سیر به ‌امری فراتر از اداره وجود خود دست می‌یابد و به ربوبیّتی فراگیر می‌رسد و هر چه در سیر بندگی بالا می‌رود، دایره ‌اقتدار و مدیریت و ربوبیّتش گسترش می‌یابد. صلاح و قدرت اصلاح بنده و سعادت و فلاح او و استقامت و توان اداره او نسبت به خلق در گرو رضایت حق است. به میزانی که ‌انسان مقرّب پروردگار می‌شود به خداوندگاری دست می‌یابد. از امیرمؤمنانu نقل شده است:

«مَن أَطَاعَ رَبََّهُ مَلَکَ.»

هر کس فرمان پروردگار خود را اطاعت كند ،مالک [امور] شود.

(غررالحکم و دررالکلم، ج2، ص 152)

این راه، راه بندگی است، راه ‌اطاعت و عبادت است. آدمی به سبب اطاعت حق به توانایی‌های شگفت دست می‌یابد و کارش بالا می‌گیرد: «مَن أَطَاعَ اللّهَ عَلَا أَمرُهُ؛

هر کس خدا را فرمان برد ،کارش بالا گیرد.»                                      (همان، ص 187)

عبادت موجب تقرّب و تقرّب موجب محبوبیت نزد خداست. بنده با عبادت حقیقی به خدا نزدیک می‌شود و به سبب این نزدیکی به عنایت‌های خاص دست می‌یابد و استعدادهای ملکوتی‌اش شکوفا می‌شود و در نتیجه ‌این عنایت‌ها، به‌ اداره‌ای درست درباره خود و خارج از خود دست می‌یابد. گوش و چشم و دست و زبان او حقانی می‌شود، با قدرت الهی می‌شنود و می‌بیند و می‌گوید و اداره می‌کند. 

 (ولاءها و ولایت‌ها، ص 103) 

در حدیث معروف و مشهور قدسی که شیعه و سنی آن را روایت کرده‌اند، آمده ‌است.

«اَبان بن تَغلِب» از امام باقر(ع)  این حدیث را چنین نقل کرده ‌است که در شب معراج خداوند به پیامبر اکرم (ص)  فرمود:

«مَا یَتَقَرَّبُ إِلََيَّ عَبدٌ مِن عِبَادِي بِشَيءٍ أَحَبُّ إِلَيَّ مِمَّا افتَرَضتُ عَلَیهِ وَ إِنَّهُ لَیَتَقَرَّبُ إِلَيَّ بِالنَّافِلَهِِ حَتَّی أُحِبَّهُ فَإِذَا أُحبَبتُهُ کُنتُ إذاً سَمعَه الَّذِي یَسمَعُ به وَ بَصَرَه الَّذِي یُبصِرُ بِهِ و لِسَانَه الَّذِي یَنطِقُ بِهِ وَ یَدَه الَّتِي یَبطِشُ بِهَا، إِن دَعَانِي أَجَبتُهُ وَ إِن سَأَلَنِي أَعطَیتُهُ »

هیچ یک از بندگانم به من تقرب نجوید با عملی که نزد من محبوب‌تر باشد از آن‌چه بر او واجب کرده‌ام. همانا بنده من به وسیله نوافل و مستحبات - که من واجب نکرده‌ام، ولی او فقط به خاطر محبوبیت آن ها نزد من انجام می‌دهد- به من تقرب می‌جوید تا محبوب من می‌گردد، همین که محبوب من گشت من گوش او می‌شوم که با آن می‌شنود و چشم او می‌شوم که با آن می‌بیند و زبان او می‌شوم که با آن سخن می‌گوید و دست او می‌شوم که با آن حمله می‌کند. اگر مرا بخواند اجابت می‌کنم و اگر از من بخواهد می‌بخشم.

  (کافی، ج2، ص 352، وسائل‌الشّیعه، ج3، ص 53)

بدین ترتیب بنده به واسطه شدّت محبّت حق تعالی و تخلّق به ‌اخلاق الهی از خود اراده و محبّتی ندارد و نشنود جز آن‌چه خدا خواهد و نگاه نکند جز به‌ آن‌چه خدا دوست دارد و اقدام نکند جز برای آن‌که به قرب حق رسد. (مرآة‌العقول، محمدباقرمجلسی، ص 392) و چون برای حق تعالی سیر کند خداوند اداره ‌امور او را خود تکفل می‌کند، بنده فانی در عزّ ربوبیّت وارد می‌شود و مالک امور می‌گردد.

درباره ‌اصلاح رابطه خود و خدا می‌فرماید:

«مَن أَصلَحَ مَا بَینَهُ وَ بَینَ اللّه اصلَحَ اَللهُ مَا بَینَهُ وَ بَینَ النَّاسِ وَ مَن أَصلَحَ أَمرَ آخِرَتِه اصلَحَ اللّهُ لَه امرَ دُنیَاُه»

هر کس [رابطه] میان خود را با خدا اصلاح کند، خدا [رابطه] میان او ومردم را اصلاح فرماید؛ و هر کس کار آن جهان خود را به صلاح آورد، خدا کار این جهان او اصلاح کند.

(نهج‌البلاغه، حکمت 89)

با این اعتبار رابطه مدیر با آنان که تحت اداره ‌او هستند، بر مبنای تصحیح نسبت او با حق تعیین می‌شود و پیامبر اکرم (ص)  نمونه ‌اعلای چنین مدیریتی بود. در خبری مشهور که ‌از علی(ع) ، ابن عبّاس، ابو هریره، جابر بن سمره و هندبن ابی هاله نقل شده ‌آن حضرت چِنین توصیف شده ‌است:

«أَنَّهُ – صَلَّی اللّهُ عَلَیهِ وَ آلِهِ – کَانَ فَخماً مُفَخَّماً وَ فِي العُیُوِن مُعَظَّماً وَ فِي القُلُوبِ مُکَرَّماً.»

رسول خدا (ص)  در نظر مردم بسیار بزرگ و بزرگوار بود و در چشم هر بیننده بزرگ و موقّر می‌نمود، در دل‌ها جا گرفته و عزیز و گرامی بود. و اینها همه ‌از مقام بندگی آن حضرت بود.

(مناقب آل ابی طالب، ج1، ص 155)

یاد خدا [و غیر او را از یاد بردن] همه وجود پیامبر را پر کرده بود. از علي (ع)  نقل شده ‌است که ‌از رسول خدا (ص)  درباره سنّت آن حضرت پرسش کردم و فرمود:

«وَذِکرُ الله انِیسِي.»                                 (الشفا بتعریف حقوق المصطفی، ج1، ص 188)

و یاد خدا انیس من است.

رسول خدا (ص) در مقام بندگی چنان بود که جز به یاد خدا کاری نمی‌کرد.

حضرت حسین (ع) گوید از پدرم درباره وضع جلسه رسول خدا(ص)  پرسیدم، فرمود:

«کَانَ رَسُولُ اللهِ – صَلَّی اللهُ عَلَیهِ وَ آلِهِ – لَا یَجلِسُ وَ لَا یَقُومُ إِلََّا عَلَی ذِکرِ [اللهِ].»

(الطبقات‌الکبری، ج1، ص 424)

رسول خدا  (ص) در هیچ مجلسی نمی‌نشست و برنمی‌خاست مگر به یاد خدا.

انس به یاد حق موجب ظهور صفات الهی در آدمی می‌شود؛ عزّت و قدرت در عین رحمت و محبّت. پیامبر اکرم (ص)  در عین ملایمت و خوش‌رویی از قوت و هیبتی شگفت در اداره ‌امور برخوردار بود. قوت و هیبتی ناشی از بندگی حق.

  حضرت حسین (ع) گوید از پدرم درباره وضع جلسه رسول خدا (ص) پرسیدم، فرمود:

«کَانَ رَسُولُ اللهِ – صَلَّی اللهُ عَلَیهِ وَ آلِهِ – دائمَ البِشرِ سَهلَ الخُلقِ، لَیِّنَ الجَانِبِ، لَیسَ بِفَظٍّ وَ لَا غَلِیظٍ وَ َلا صَخَّابٍ وَ لَا فَحَّاشٍ وَ لَا عَیَّابٍ وَ لَا مَدَّاحٍ... إِذا تَکَلَُّمَ أَطرَقَ جُلَسَاؤُهُ کَأَنَّ عَلی رُؤُوسِهِمُ الطَّیرَ؛ فَإِذَا سَکَتَ تَکَلَّمُوا وَ لَا یَنَتَازَعُونَ عِندَهُ.»                                                           (همان)

رسول خدا (ص) پیوسته خوش‌رو و خوش‌خوی و نرم بود؛ خشن و درشت‌خو و سبک‌سر و فحّاش و عیب‌جو نبود و کسی را زیاد مدح نمی‌کرد.

هنگام سخن گفتن چنان حاضران را به خود جذب می‌کرد که ‌از احدی نفس شنیده نمی‌شد و چون ساکت می‌شد آنان سخن می‌گفتند. در حضور آن حضرت درباره مطلبی نزاع نمی‌کردند.

بنابراین در مدیریت آن حضرت تندخویی و خشونت و عیب‌جویی وجود نداشت. رسول خدا (ص) با خوش‌رویی و ملاطفت مردمان را اداره می‌کرد و با وجود این روحیه و چنین برخوردهایی، از قدرتی کامل در اداره‌ آنان برخوردار بود. آن حضرت بر قلب مردمان مدیریت می‌کرد، نه بر جسم ایشان. بدون آن‌که شیوه‌های استبدادی را به کار گیرد و از سر تفرعن برخورد کند، مُطاع بود. او بنده متواضع خدا بود و از همین رو بر قلب‌ها حکومت می‌کرد. 

  از «محمّد بن مُسلِم» نقل شده است که گفت:

«شنیدم امام باقر (ع) فرمود: 

  فرشته‌ای نزد رسول خدا(ص)  آمد و گفت: خدا مختارتان کرده ‌این‌که عبد متواضع و رسول باشید و یا این‌که پادشاه و رسول باشید. آن حضرت بندگی و تواضع را با رسالت اختیار کرد.»                (الکافی، ج2، ص 122)

پیامبر خدا (ص) بندگی و شاکر بودن را بر همه چیز ترجیح می‌داد. (امالی‌الطّوسی، ج2، ص 18) 

  رسول اکرم(ص)  و تربیت شدگان سیرۀ وی در مدیریت خود رفتاری از سر بندگی حق و تواضع نسبت به خلق داشتند و همین سبب آن همه عزّت و سیادت بود.

امام خمینی (ره) در این‌باره با عنایت به ‌آن‌چه متّفق سیره‌نویسان و اهل حدیث و تاریخ است، (الطبقات‌الکبری، ج1، ص 371-360) می‌نویسد:

«رسول خدا- صلّی اللّه علیه وآله – که علمش از وحی الهی مأخوذ بود و روحش به قدری بزرگ بود که یک تنه بر روحیات ملیون ملیون بشر غلبه کرد – تمام عادات جاهلیّت و ادیان باطله را زیر پا گذاشت؛ و نسخ جمیع کتب کرد و دایره نبوت به وجود شریفش ختم شد، سلطان دنیا و آخرت و متصرّف در تمام عوالم بود، به ‌اذن اللّه تواضعش با بندگان خدا از همه کس بیشتر بود. کراهت داشت که‌ اصحاب برای احترام او به پا خیزند. وقتی وارد مجلس می‌شد، پایین می‌نشست. روی زمین طعام میل می‌فرمود و روی زمین می‌نشست و می‌فرمود من بنده‌ای هستم، می‌خورم مثل خوردن بنده و می‌نشینم مثل نشستن بنده.

   از حضرت صادق (ع) نقل شده ‌است که پیغمبر (ص) دوست داشت بر الاغ بی‌پالان سوار شود و با بندگان در جایگاه پست طعام میل فرماید، و به فقرا به دو دست خود عطا فرماید. آن بزرگوار سوار الاغ می‌شد و در ردیف، بنده خود یا غیر آن را می‌نشاند. در سیره ‌آن سرور است که با اهل خانه خود در کاِر خانه شرکت می‌فرمود، و به دست مبارک گوسفندان را می‌دوشید، و جامه و کفش خود را می‌دوخت، و با خادم خود آسیا می‌کرد و خمیر می‌نمود؛ و بضاعت خود را به دست مبارک می‌برد، و با فقرا و مساکین مجالست می‌کرد و هم‌غذا می‌شد. این ها و بالاتر از این ها سیره‌ آن سرور است، و تواضع آن بزرگوار است. در صورتی که علاوه بر مقامات معنوی، ریاست و سلطنت ظاهری آن بزرگوار نیز به کمال بود. همین‌طور علی بن ابی طالب – صلوات اللّه علیه – نیز به آن بزرگوار اقتدا کرده، سیره‌اش سیره رسول اللّه – صلی اللّه علیه و آله بود-.»                                                     (چهل حدیث، ص 83)

تأسّی به سیره آن حضرت است که موجب قدرت و عزّت حقیقی در اداره ‌امور می‌شود. پیروی از راه و رسم آن حضرت انتسابی است عالی برای کسی که بخواهد به بهترین صفات و کمالات منتسب شود. تربیت شده ‌آن حضرت، علی(ع)  در این‌باره فرمود:

«فَتَأَسَّ بِنَبِیِّکَ الأَطیَبِ الأَطهَرِ – صَلَّی اللهُ عَلَیهِ و آلِهِ – فَإِنَّ فِیه اسوَةً لِمَن تَأَسَّی وَ عَزَاءً لِمَن تَعَزَّی، وَ أَحَبُّ العِبَادِ إِلَی اللهِ، المُتَأَسِّي بِنَبِیِّهِ وَ المُقتَصُّ لِأَثَرِهِ.»                             (نهج‌البلاغه، خطبه 160)

از پیامبر پاک و پاکیزه‌ات پیروی کن، زیرا راه و رسمش سرمشقی است برای آن کسی که بخواهد تأسّی جوید و انتسابی است عالی برای کسی که بخواهد منتسب گردد و محبوب‌ترین بندگان نزد خداوند کسی است که‌ از پیامبرش سرمشق گیرد و قدم در جای قدم او گذارد.

رسول خدا(ص)  در اداره قلب‌ها محبّت و هیبت را با هم واجد بود. امیرمؤمنان(ع)  هرگاه ‌آن حضرت را توصیف می‌کرد. می‌فرمود: «مَن رَآهُ بَدِیهة هَابَهُ وَ مَن خَالَطَهُ مَعرِفَة احَبَّهُ.»                                                                        (انساب‌الاشراف، ج1، ص 392)

کسی که ‌ابتدا او را می‌دید از او هیبت می‌برد و چون با آن حضرت معاشرت می‌کرد از دوستان حضرتش می‌شد.


مدیریت بر قلب ناشی از توفیق قرب الهی است.

در این نحوه‌ از مدیریت، آن کسی موفق‌تر است که توفیق قرب بیشتری یافته‌ است. از پیامبر اکرم (ص)  نقل شده ‌است که فرمود:

«مَن أَحَبَّ أَن یَکُونَ أَعَزَّ النَّاسِ فَلیَتَّقِ اللهَ.»                                     (البیان و التبیین، ج2، ص 230)

هر کس دوست دارد که با عزّت‌ترین مردم باشد، پس تقوای الهی پیشه کند.

و از امیرمؤمنان(ع)  است که فرمود:

«لَا عِزَّ أَعَزُّ مِنَ التَّقوَی.»                                                       (نهج‌البلاغه، حکمت 37)

هیچ عزّتی عزیزتر از تقوا نیست.

آن که ملاحظه حق می‌کند و به‌ آن ملاحظه خود نگه داری می‌کند به بیشترین قدرت، صلابت و کرامت دست می‌یابد.

 

پيام 159-نمونه هايي از محبان پيامبر(ص)

پیام ۱۵۹

نمونه‌هایی از محبّان پیامبر(ص)

از جمله شیفتگان رسول خدا(ص)  «ابوذر غفاری» بود. او «جُندَب بن جُناده» از قبیلۀ «غِفار» بود (اسدالغابه، ج5، ص 99) که از سه سال پیش از بعثت پیامبر، به ندای فطرت و حقیقت وجود خود راه به توحید برده و «الله» را می‌پرستید و بندگی می‌کرد و نماز می‌گزارد.

   از او نقل شده است که گفت: «سه سال پیش از آن‌که رسول خدا (ص)  را دیدار کنم نماز خواندم.» از وی سؤال شد: «برای که؟» گفت: «برای الله.» سؤال شد: «به کجا می‌گراییدی؟» گفت: «بدآن‌جا که او مرا متوجّه می‌ساخت». (صحیح مسلم، ج16، ص 32) 

  ابوذر بنابر قولی چهارمین مسلمان و بنابر قول دیگر پنجمین فرد بود که اسلام آورد. (اسدالغابه، ج5، ص 100) عشق خدا و پیامبر چنان آتشی به جانش زد که بی‌درنگ اسلامش را در مکّه آشکار کرد و در خانه خدا با بلندترین صدای خود فریاد توحید سرداد:

«أَشهَدُ أَن لَا إِلَهَ إِلَّا اللهُ وَ أَنَّ مُحَمَّداً عَبدُهُ وَ رَسُولُهُ.»

گواهی می‌دهم که خدایی جز «الله» نیست و محمّد بنده و فرستادۀ اوست.

   آن‌گاه مورد ضرب و شتم شدید مشرکان قرار گرفت. عبّاس، قریش را متوجّه ساخت که آنان تاجر پیشه‌اند و راه تجارتشان به شام از قبیلۀ «غِفار» می‌گذرد و آیا می‌خواهند با این کار راه تجارتشان بسته شود و به این دلیل دست از «ابوذر» کشیدند و گر نه او را می‌کشتند. (همان) «ابوذر» نخستین کسی بود که پیامبر را به شیوۀ اسلامی سلام گفت (صحیح مسلم، ج16، ص 30) و او تنها کسی است که پیامبر درباره‌اش فرمود:

«مَا أَظَلَّتِ الخَضراءُ وَ لَا أَقَلَّتِ الغَبراءُ عَلَی ذِي لَهجَة أَصدَقُ مِن أَبِي ذَرٍّ.»

(سنن ترمذی، ج5، ص 628)

آسمان کبود سایه نیفکنده و زمین تیره دربر نگرفته است کسی را راست سخن‌تر از «ابوذر».

آن‌چه در غزوۀ تبوک روی داد میزان روشنی در تشخیص محبّت «ابوذر» به رسول خداست.

پیامبر خبر یافت که دولت روم سپاهی عظیم فراهم کرده و قبایل چندی را نیز آماده جنگ با مسلمانان کرده است. پیامبر مردم را به جنگ فرا خواند. فصل تابستان و گرمی هوا بود. راه بسیار دور و زمان رسیدن میوه‌ها و برداشت محصول بود. عده‌ای تعلّل می‌ورزیدند و منافقان کارشکنی می‌کردند. بالأخره سپاهی بزرگ حدود سی هزار نفر که تا آن روز نظیرش فراهم نشده بود به سوی روم حرکت کرد. آنان از تجهیزات نظامی بی‌بهره بودند و از نظر آذوقه نیز در تنگی و قحطی قرار داشتند که گاهی چند نفر با خرمایی می‌گذراندند؛ امّا همه با نشاط و سرزنده بودند. عشق نیرومندشان ساخته بود و جذبۀ رسول اکرم قدرتشان می‌بخشید. «ابوذر» نیز در میان آنان بود. او شتری لاغر و پیر داشت و با سختی چند منزلی را با چابک سواران همراهی کرد؛ امّا رفته رفته فاصله‌اش با آنان بیشتر می‌شد. در بین راه افرادی عقب کشیدند. چون به پیامبر اطلاع داده می‌شد، هر بار می‌فرمود: «رهایش کنید، اگر در او خیری باشد، خدا به شما ملحقش خواهد کرد و اگر جز این باشد خدا شما را از او آسوده ساخته است.» 

  پس از مدّتی شتر لاغر و ضعیف «ابوذر» از رفتن باز ماند و دیدند که «ابوذر» نیز عقب کشید. فریاد کردند: «ای رسول خدا، ابوذر برگشت.» پیامبر نیز همان سخن را تکرار کرد: «اگر در او خیری باشد، خدا به شما ملحقش خواهد کرد و اگر جز این باشد خدا شما را از او آسوده ساخته است.»

«ابوذر» چون شتر خود را درمانده یافت، آن را رها کرد و زاد خویش را بر دوش گرفت و در آن هوای گرم و زیر آتش سوزان به راه افتاد. تشنگی سخت آزارش می‌داد و خستگی رمقی برایش نگذاشته بود. خود را به دامن کوه کشید تا در سایه آن اندکی بیاساید. ناگهان چشمش به صخره‌ای افتاد که در میانش آب باران جمع شده بود. از آن چشید، گوارا و خنک بود. گفت: دوست بزرگ من نیز تشنه است. هرگز از این آب نمی‌آشامم تا محبوبم رسول خدا بیاشامد. مشکش را آب کرد و با شوق رساندن خود به سپاه و دیدار محبوب به راه افتاد. سپاه در منزلی فرود آمده بود. از دور شبحی دیدند. پیامبر را خبر کردند که مردی در راه تنها می‌آید. رسول خدا با اشتیاق فرمود: «ابوذر باش!» چون نزدیک‌تر آمد، از شوق فریاد زدند: 

 «ای رسول خدا، و الله او ابوذر است.»

«ابوذر» خسته و تشنه رسید و پیامبر فرمود: «به او آب برسانید.» ابوذر گفت: «آب همراه دارم.» حضرت فرمود: «با وجود آن، تشنه کامی؟» گفت: «وقتی آب را چشیدم با خود گفتم هرگز پیش از دوستم رسول خدا که تشنه است از این آب نمی‌آشامم.» پیامبر در حالی‌که از وفای دوست خود مسرور بود فرمود:

«رَحِمَ اللهُ أَبَاَذّرٍ، یَمشِي وَحدَهُ وَ یَمُوتُ وَحدَهُ وَ یُبعَثُ وَحدَهُ.»

خدا ابوذر را رحمت کند، تنها می‌رود، تنها می‌میرد، و تنها برانگیخته می‌شود.

(بحار، ج21، ص 215)

محبّان پیامبر این‌گونه بودند. دوستی پیامبر همۀ سختی‌ها و رنج‌ها را آسان می‌ساخت. آنان به عشق پیامبر شکنجه‌ها را به جان می‌خریدند. «بِلال بن رَبَاح حبشی» از آن جمله بود. او از مسلمانان نخستین بود. مسلمانی راستین با قلبی پاک، و آکنده از محبّت پیامبر. «بلال» به محض ظهور اسلام دل به توحید و پیامبر اکرم سپرد و به همین سبب سخت‌ترین و وحشیانه‌ترین شکنجه‌ها را از جانب اربابش «اُمَیَّة بن خَلَف» و «ابوجهل» و دیگر سران قریش پذیرا شد. او را لخت می‌کردند و در خم آبی فرو می‌بردند و آن‌قدر نگاه می‌داشتند که احساس کنند آخرین لحظه حیاتش فرا رسیده است، پس سرش را بیرون می‌آوردند تا نام بت‌ها را بر زبان آورد و ایمانش را به بت آشکار سازد و از محمدّ بیزاری جوید؛ اما «بلال» همین که نخستین نفس را می‌کشید می‌گفت: اَحَد، اَحَد... (خدای من یکی است) و این کار تکرار می‌شد. سپس او را برای شکنجه دیگر آماده می‌کردند. هنگام ظهر، بدن برهنه او را بر روی ریگ‌زارهای داغ و تفتیده مکهّ می‌افکندند و تخته سنگ بزرگی روی سینه‌اش می‌گذاشتند و با کتک از او می‌خواستند تا به محّمد دشنام دهد و از دوستی او دست بردارد. «اُمَیَه بن خَلَف» به او می‌گفت: «به خدا سوگند، به همین حال خواهی بود تا بمیری و یا از خدای محُمد دست برداری و لات و عُزی را پرستش کنی.» و «بلال» در همان حال می‌گفت: اَحَد، اَحَد... و شکنجه ادامه پیدا می‌کرد.

ریسمانی بر گردنش می‌بستند و سر آن را به دست بچه‌ها و اوباش می‌دادند و او را در صحرا و کوچه و بازار مکُه می‌کشاندند و زير باران دشنام و تحقیر و کتک و سنگ و چوب می‌گرفتند و او قدم به قدم می‌افتاد و هر بار که بر می‌خاست می‌گفت: اَحَد، اَحَد.(سیره ابن هشام، ج1، ص 304)

محُبان پیامبر، چون ماه فروزانی بودند که نور خود را از خورشید وجود آن حضرت می‌گرفتند و چون سنگ آسیایی بودند که روز و شب بر مدار عشق رسول خدا نالان و بی‌قرار می‌گشتند و در راه آن حضرت آماده همه گونه فداکاری بودند. ترجیح می‌دادند به هر مصیبتی دچار شوند امّا خاری به پای پیامبر فرو نرود.

پس از غزوه احد توطئه ناجوانمردانه‌ای برای قتل پیامبر شکل گرفت. هفت نفر از دو طایفه «عَضَل» و «قارَه» - از شاخه‌های قبیله خزیمه – در ازای چند شتر که از «بنی لِحیان» گرفته بودند، در حالی‌که ظاهراً اقرار به اسلام داشتند، به حضور پیامبر آمدند و گفتند: 

  «در میان ما مسلمانانی پیدا شده‌اند، پس گروهی از اصحاب خود را همراه ما بفرست تا قرآن و احکام اسلامی را به ما بیاموزند.» پیامبر نیز شش نفر از اصحاب را با ایشان فرستاد که عبارت بودند از: «مَرثَد بن اَبی مَرثَد غَنَوی»، «خالد ابن اَبی بُکَیر لَیثی»، «عاصم بن ثابت بن اَبی الاَقلَح»، «خُبَیب بن عَدِیّ بن بلحارث»، «زَید بن دَثِنَّه بن معاویه» و «عبدالله بن طارق بَلوَی». (الطبقات‌الکبری، ج2، ص 55)

هنگامی که سفیران پیامبر به آبگاه «رَجیع» که از آنِ قبیلۀ «هُذَیل» بود رسیدند، ناگهان مردان «عَضَل» و «قارَه» خیانت خود را آشکار کردند و از طایفۀ «بنی لِحیان» - از طوایف «هُذَیل» - برای کشتن مسلمانان کمک خواستند و ناگهان گروهی حدود صد نفر، مبلغان اسلام را محاصره کردند. یاران پیامبر دست به شمشیر بردند تا از خود دفاع کنند، امّا دشمنان گفتند: 

  «ما با شما جنگ نداریم و با شما عهد و پیمان می‌بندیم و خدا را گواه می‌گیریم که شما را نکشیم، بلکه می‌خواهیم شما را به اهل مکّه تسلیم کنیم و جایزه بگیریم. «مَرثَد» و «خالد» و «عاصم» گفتند: «به خدا سوگند، ما هرگز از مشرک پیمان و پیوندی نمی‌پذیریم.» و آن‌گاه در حالی‌که رجزهای مردانه می‌خواندند جنگیدند و به شهادت رسیدند. سه تن دیگر را به اسارت گرفتند و به سوی مکّه بردند. در راه منزل «ظَهران» «عبدالله» دست خویش را از بند رها ساخت و شمشیری گرفت و به آنان حمله کرد امّا با سنگ‌باران دشمن از پای در آمد و به شهادت رسید. «خُبَیب» و «زید» را به مکّه بردند و فروختند.

«صَفوان بن اُمَیَّه» «زید» را به پنجاه شتر خرید تا به جای پدرش «اُمَیَّة بن خَلَف» بکشد و او را به غلام خود «نِسطاس» سپرد تا وی را به خارج حَرَم ببرد و پس از شکنجه اعدامش کند. قریش به تماشای شکنجه و اعدام زید در آن‌جا جمع شدند. وقتی «زید» را برای کشتن پیش آوردند. «ابوسُفیان» رو به «زید» کرد و پرسید:

   «تو را به خدا سوگند، آیا دوست داشتی که اکنون محمّد به جای تو بود و او را گردن می‌زدیم و تو در میان خانواده‌ات آسوده بودی؟» «زید» که جانش از محبّت پیامبر لبریز بود گفت:

   «به خدا سوگند، دوست ندارم که در پای محمّد خاری رود و من در میان خانواده‌ام آسوده نشسته باشم». «ابوسُفیان» با خشم گفت: «من هرگز ندیده‌ام یاران کسی او را آن چنان دوست بدارند که یاران محمّد، محمّد را دوست دارند.»

سپس «نِسطاس» در برابر انبوه تماشاگران زید را به شهادت رساند.

«خُبَیب» را «حُجَیر بن اَبی اِهاب تَمیمی» برای «عُتبة بن حارث بن عامر» به هشتاد مثقال طلا یا پنجاه شتر خرید تا او را به جای پدرش «حارث بن عامر» که در جنگ بدر به دست «خُبَیب» کشته شده بود، اعدام کند. «خُبَیب» را پس از آن‌که مدّتی در زندان بود برای کشتن از حَرَم بیرون بردند. چون به «تنعیم» رسیدند و خواستند او را بکشند، اجازه خواست تا دو رکعت نماز بگزارد. نماز را به سرعت اقامه کرد و گفت: «به خدا سوگند اگر نمی‌گفتید که از مرگ می‌ترسم بیشتر نماز می‌گزاردم.» سپس او را بر چوبی میخکوب کردند و به او گفتند: «از اسلام برگرد تا آزادت کنیم.» گفت: 

 «هرگز، به خدا سوگند دوست ندارم که همۀ آن‌چه بر زمین است از آنِ من باشد و از اسلام برگشته باشم.» گفتند: «آیا دوست داری که محمّد به جای تو بود و تو اکنون در خانه خود نشسته بودی؟» «خُبَیب» که محبّت پیامبر در جانش شعله می‌کشید، گفت: 

  «به خدا سوگند دوست ندارم خاری به تن محمّد رود و من در خانه خود آسوده باشم.» باز گفتند: «ای «خُبَیب» از اسلام برگرد!» گفت: «هرگز برنخواهم گشت.» گفتند: «به لات و عزّی سوگند، اگر برنگردی تو را خواهیم کشت.» گفت: «کشته شدن من در راه خدا ناچیز است.» پس روی او را از قبله گرداندند. گفت: «امّا این‌که روی مرا از قبله برگردانیده‌اید مهم نیست که خداوند می‌فرماید :تُوَلُّواْ فَثَمَّ وَجْهُ اللّهِ؛ هر کجا روی آرید همان‌جا وجه خداست. (بقره:115) 

آن‌گاه در برابر انبوه تماشاگران «خبَیب» را در زیر ضربات سنگ و چوب و نیزه در حالی‌که رجزهای مردانه می‌خواند و ذکر خدا می‌گفت به شهادت رساندند. (سیره ابن هشام، ج3، ص 160)

محبّان پیامبر، آماده بودند جان خود را و همه عزیزان و دلبندان خویش را در راه خدا و پیامبرش بدهند، ولی کوچک‌ترین آسیبی بر رسول خدا (ص) وارد نشود. آنان تاب تحمّل همۀ مصیبت‌ها را داشتند جز آسیب بر پیامبر را. آن‌چه در نبرد احد روی داد نمونه‌ای گویا از محبّت به پیامبر است.

«سُمَیراء» دختر «قیس» از زنان «بنی دینار» و محبّان پیامبر بود. چون نبرد احد پیش آمد، او از جمله زنانی بود که برای امدادگری در معرکۀ نبرد حضور یافت. پسرانش «نُعمان بن عبد عمرو» و «سُلَیم بن حارث» در این غزوه به شهادت رسیدند. چون این خبر به «سُمَیراء» داده شد فقط پرسید: «رسول خدا (ص)  در چه حال است؟» گفتند: «سلامت است». گفت: «آن حضرت را به من نشان دهید.» پس چون نشانش دادند، گفت: «ای رسول خدا، هر مصیبتی در قبال سلامت تو ناچیز و قابل تحمّل است». آن‌گاه جنازه‌های دلبندانش را بر شتری گذاشت و به سوی مدینه رهسپار شد. عایشه او را در راه دید و از میدان نبرد پرسش کرد. گفت: «خدا را شکر که رسول خدا زنده و سلامت است. خداوند گروهی از مؤمنان را به درجه شهادت رساند». و این آیه را خواند:

وَرَدَّ اللَّهُ الَّذِينَ كَفَرُوا بِغَيْظِهِمْ لَمْ يَنَالُوا خَيْراً وَكَفَى اللَّهُ الْمُؤْمِنِينَ الْقِتَالَ؛

خداوند کافران کینه‌توز را باز پس زد. اینان به هیچ غنیمتی دست نیافتند. و در کارزار، مؤمنان را خدا بسنده است. (احزاب:25)

عایشه گفت: «این ها جنازه‌های کیست؟» گفت: «دو پسرم!» آن‌گاه بدون سستی و درنگ شتر را حرکت داد و رفت. (المغازی، ج1، ص 292) عشق و محبّت آنان به پیامبر چنان سرمستشان می‌ساخت که هیچ مصیبتی شور و نشاطشان را نمی‌کاست.

عاشقان خود را به یزدان می‌دهند              عقل تأویلی به قربان می‌دهند

(اقبال لاهوری)

نمونه‌ای دیگر از این محبّان «اُم نوفل، صفیه بنی دیناری» بود. همۀ عزیزان او یعنی پدر، همسر و فرزندش در نبرد احد به شهادت رسیدند. پس از پایان یافتن پیکار، زنان به بیرون شتافتند تا از حال خویشان و رزمندگان خبر گیرند. «صفیه» نیز در میان کسانی بود که به بیرون مدینه رفته بودند. وقتی خبر یافت که هر سه عزیزانش به شهادت رسیده‌اند فقط پرسید: «رسول خدا چگونه است؟» گفتند: «شکر خدا آن حضرت خوب و سلامت است». گفت: «رسول خدا را نشانم دهید تا اطمینان پیدا کنم». چون آن حضرت را دید و مطمئن شد، گفت: «با زنده و سلامت بودن رسول خدا تمام مصیبت‌ها ناچیز و قابل تحمّل است».            (سیره ابن هشام، ج3، ص 53)

 

محبّت راز تسخیر و رمز اطاعت است

خداوند انسان‌ها را به گونه‌ای آفریده که قلبشان مسخّر محبّت است. انسان‌ها اگر از کسی محبّت و خوبی و دلسوزی ببینند، تلاش برای نجات و هدایت خود را ببینند، مسخّر او می‌شوند. از رسول اکرم (ص)  نقل شده است:

«جُبِلَتِ القُلُوبُ عَلَی حُبِّ مَن أَحسَنَ إِلَیهَا وَ بُغضِ مَن أَسَاءَ إِلَیهَا.» (المواعظ، ص 55)

دل‌ها به طور فطری به طرف کسانی که به آن ها نیکی می‌کنند، متمايل هستند و كساني را كه به آنان بدي می‌کنند دشمن می‌دارند.

انسان‌ها به فطرت اولی خود که عشق به کمال مطلق است به آنان که کمال ایشان را خواستارند و سعادت و نفع دنیا و آخرت آنان را تأمین می‌کنند، متمایل اند؛ و به طرف فطرت تبعی خود که انزجار از هر نقص است، از آنان که نقص ایشان را خواهان اند و شقاوت و ضرر دنیا و آخرت آنان را مهیا می‌کنند، بیزارند. در حدیث امام صادق (ع) آمده است:

«جُبِلَتِ القُلُوبُ عَلَی حُبِّ مَن نَفَعَهَا وَ بُغضِ مَن ضَرَّهَا.» (وسائل‌الشّیعه، ج11، ص 445)

دل‌ها به طور فطری بر دوستی کسانی است که به آن ها سود رسانند و بر دشمنی کسانی است که به آنها زیان رسانند.

فطرت آدمی چنین است که هر کس به او نیکی کند و به او محبّت ورزد، او را دوست بدارد و هر کس به او بدی کند و با او دشمنی نماید، او را دشمن دارد. کسی که می‌بیند فردی برای او تلاش می‌کند و نفع او را می‌خواهد، او را دوست می‌دارد و پیرویش می‌کند و کسی که می‌بیند فردی بر ضرر او کار می‌کند و علیه او اقدام می‌نماید، از او بیزاری می‌جوید و نافرمانیش می‌کند. امیر مؤمنان (ع) فرمود:

«قُلُوبُ الرِّجَالِ وَحشِیَهٌ فَمَن تَأَلَّفَها أَقبَلَت عَلَیهِ.»                       (همان، ج8، ص 510)

دل آدمی وحشی است، پس هر کس بدان الفت ورزد ، بدو روی مي‌کند.

دانستن این حقیقت که علاقه و محبت اطاعت‌آور است، از امور بسیار مهم در مدیریت است. رسول خدا (ص) این حقیقت را چنین اعلام فرموده است:

«المَرءُ مَعَ مَن أَحَبَّ.»                                                      (امالی الطّوسی، ج2، ص 234)

انسان با کسی همراه است که او را دوست می‌دارد.

«صَفوان بن قُدامَه» گوید: «از مکّه به مدینه هجرت کردم و نزد پیامبر (ص) رفتم و عرض کردم: ای رسول خدا، دستتان را بیاورید تا با شما بیعت کنم.» پس دست خود را پیش آورد. گفتم: «ای رسول خدا، من شما را دوست دارم.» فرمود: «انسان با کسی همراه است که او را دوست می‌دارد.»

(الشفا بتعریف حقوق المصطفی، ج2، ص 565)

میان محبّت و اطاعت رابطۀ معیّت است. با آمدن آن، این می‌آید و مادام که محبّت حقیقی جاری است، اطاعت پابرجاست.

تا معیّت راست آید زآن‌که مرد       با کسی جفت است کو را دوست کرد

این جهان و آن جهان بـا او بود         ویـن حدیـث احمــد خوش‌خو بود

گفـت الـمَــرءُ مَــعَ مَـحبُــوبـِهِ           لَا یُـــفَـکُّ القَـلبُ مِـن مَـــطـلُـوبـِهِ (مولوی)

آدمی چنان سرشته شده که مطیع کسی است که سر رشتۀ دلش به دست اوست. عاشق را توان آن نیست که از خواست معشوق سر پیچد. محبّت، اطاعت‌آور است. از امام صادق (ع) نقل شده است که فرمود:

«مَا أَحَبَّ اللهَ مَن عَصَاه.»                                          (تحف‌العقول، ص 215)

تَعصِي الإِلَهَ وَ أَنتَ تُظهِرَ حُبَّهُ           هَذَا لَعَمرِکَ فِي الفِعَالِ بَدِیعُ

لَو کَانَ حُبُّکَ صَاِدقـاً لَأَطَعتَهُ            إِنَّ المُـحِبَّ لِـمَن یُحِبُّ مُطِیعُ

خدا را نافرمانی می‌کنی و اظهار دوستی به او می‌کنی؟ به جانت سوگند، این رفتاری شگفت است. اگر دوستیت راستین بود ،اطاعتش می‌کردی. زیرا دوستدار، مطیع کسی است که او را دوست می‌دارد.

اساساً محبّت است که انسان را پیرو می‌سازد و دوست را با دوست، رسمی مطیعانه است. (فتوحات مکیه، ج2، ص 352) نیروی محبّت در جهان اعجاز می‌کند. بی‌گمان محبّت راستین عامل اصلی فلاح است. محبّت اسوه‌های حق سبب اصلی سعادت است، زیرا وقتی انسان محبّت کسی را به دل گرفت، به دنبال او می‌رود و خود را با او تطبیق می‌دهد و تلاش می‌کند هر چه بیشتر موافقت و رضایت او را کسب کند و گر نه در محبّت خود راستین نیست و تنها ادعای دوستی دارد. 

(الشفا بتعریف حقوق‌المصطفی، ج2، ص 571) 

محبّت حقیقی در تمام ارکان محب اثر می‌گذارد و در همه چیز او را هم‌رنگ و همراه محبوب می‌سازد. همین امر موجب ترس و وحشت قریش از محبّت به پیامبر بود. استاد شهید، مرتضی مطهری به نقل از ابن أبی الحدید معتزلی در شرح نهج‌البلاغه‌اش آورده است:

«کسی سخن او (رسول اکرم) را نمی‌شنید مگر این‌که محبّت او در دلش جای می‌گرفت و به او متمایل می‌شد، لهذا قریش مسلمانان را در دوران مکّه «صُباه» (شیفتگان و دلباختگان) می‌نامیدند و می‌گفتند:

"نَخَافُ أَن یَصبُوَ الوَلِیدُ بنُ المُغِیرَهِِ إِلَی دِینِ مُحَمَّدٍ"،

بیم آن است که ولید بن مغیره دل به دین محمّد بدهد.

"وَلَئِن صَبَا الوَلِیدُ وَ هُوَ رَیحَانَةُ قُرَیشٍ لَتَصبَوَنَّ قُرَیشٌ بِأَجمَعِها"،

و اگر ولید که گل سر سبد قریش است، دل بدهد تمام قریش بدو دل خواهند سپرد.

می‌گفتند: "سخنانش جادو است، بیش از شراب مست کننده است." فرزندان خویش را از نشستن با او نهی می‌کردند که مبادا با سخنان و قیافۀ گیرای خود آن ها را جذب کند. هر گاه پیغمبر در کنار کعبه در حجر اسماعیل می‌نشست و با آواز بلند قرآن می‌خواند و یا خدا را یاد می‌کرد انگشت‌های خویش را در گوش‌های خویش فرو می‌کردند که نشنوند. مبادا تحت تأثیر جادوی سخنان او قرار گیرند و مجذوب او گردند. جامه‌های خویش بر سر می‌کشیدند و چهره خویش را می‌پوشاندند که سیمای جذاب او، آن ها را نگیرد. لهذا اکثر مردم به مجرد شنیدن سخنش و دیدن قیافه و منظره‌اش و چشیدن حلاوت الفاظش، به اسلام ایمان آوردند.

(جاذبه و دافعه علی(ع)، ص 88)

محبّت پیامبر مردمان را مجذوب حق می‌ساخت و آنان که محبّت پیامبر را به جان گرفتند، یکپارچه دگرگون شدند. زیرا آن که در محبّتش به پیامبر اهل صدق باشد، نشانه‌ها و آثار این محبّت در همه چیزش ظهور می‌کند؛ یعنی اقتدا و تأسّی به آن حضرت، عمل به سیره و سنّت او، پیروی از سخنان و کردار وی، امتثال اوامر و اجتناب از نواهی آن حضرت و مؤدّب بودن به آداب نبوی در سختی و راحتی و خوشی و ناخوشی. نشانۀ محبّت تأسّی به محبوب است. آن حضرت به اَنَس بن مالک فرمود:

«مَن أَحیَا سُنَّتِي فَقَد أَحَبَّنِي، وَ مَن أَحَبَّنِي کَانَ مَعِي فِي الجَنَّة.» (الشّفا...، ج2، ص 572)


پیام 158 - روابط بین المللی و گسترش اسلام

پیام ۱۵۸

روابط بین المللی و گسترش اسلام 

   (نامه‌های پیامبر به رهبران جهان)

قُلْ يَا أَهْلَ الْكِتَابِ تَعَالَوْا إِلَى كَلَمَةٍ سَوَاء بَيْنَنَا وَبَيْنَكُمْ أَلاَّ نَعْبُدَ إِلاَّ اللّهَ وَلاَ نُشْرِكَ بِهِ شَيْئاً وَلاَ يَتَّخِذَ بَعْضُنَا بَعْضاً أَرْبَاباً مِّن دُونِ اللّهِ فَإِن تَوَلَّوْاْ فَقُولُواْ اشْهَدُواْ بِأَنَّا مُسْلِمُونَ؛

بگو ای اهل کتاب، بیایید از آن کلمه حق که میان ما و شما یکسان است پیروی کنیم و آن این است که به جز خدای یکتا هیچ کس را نپرستیم و چیزی را شریک او قرار ندهیم. و برخی، برخی را به جای خدا به ربوبیت تعظیم نکنیم. پس اگر از حق روی گردانند، بگویید شما گواه باشید، که ما تسلیم فرمان خداوندیم. (آل عمران:64)

اسلام دینی جهانی است و محدود به گروه و عده خاصی نیست. هر کسی می‌تواند با آگاهی از قوانین و مقررات اسلام به این دین و به پیامبر اکرم (ص) ایمان آورد. کتاب آسمانی قرآن نیز این حقیقت را به خوبی آشکار می‌سازد که اسلام می‌تواند از عهده هدایت همه انسان‌ها از هر نژاد و قبیله‌ای، با هر رنگ پوست و ملیتی برآید؛ زیرا آن‌چه در این کتاب بیان شده، دستورات و قوانینی است که محدود به زمان و مکان ویژه‌ای نیست و اختصاص به فرد یا افراد خاصی ندارد و از طرفی هیچ مطلبی را که مورد نیاز انسان بوده باشد، فراموش نکرده است.

اسلام دینی است جهانی و دیر یا زود در قلوب انسان‌های سرتاسر عالم نفوذ خواهد کرد؛ خواه برای کافران و مشرکان خوشایند باشد، خواه نباشد. پیامبر اکرم (ص) در جریان حفر خندق در جنگ احزاب به این مطلب اشاره کرد. عمرو بن عوف می‌گوید:

«من و سلمان و حذیفه و نعمان بن مقرن و شش نفر از انصار در جنگ احزاب مشغول کندن آن قسمت از خندقی شدیم که حضرت معین كرده بود. در هنگامی که سخت به حفر خندق مشغول بودیم، ناگهان به سنگ بزرگ و سفیدی برخورد کردیم. هر چه تلاش کردیم نتوانستیم آن را خرد کنیم و از سر راه برداریم؛ به طوری که همه ابزارهای ما شکست. سلمان ناچار نزد رسول خدا(ص)  رفت و ماجرا را برای آن حضرت گفت. رسول خدا(ص)  آمد و کلنگی را به دست گرفت و ضربه‌ای به آن سنگ زد. ناگهان برقی جهید. آن حضرت تکبیر گفت و مسلمانان نیز همه تکبیر گفتند. باز ضربه‌ای دیگر به آن سنگ زد، جرقه‌ای دیگر جهید. رسول خدا (ص) دوباره تکبیر گفت و در پی آن مسلمانان نیز تکبیر گفتند. مرتبه سوم ضربه‌ای بدان سنگ زد. جرقه‌ای دیگر جهید و سنگ شكافته شد. رسول اکرم (ص) باز تکبیر گفت و مسلمانان نیز تکبیر گفتند. سلمان از آن حضرت پرسید: علت نور و جرقه‌ای که درخشید و تکبیر شما چه بود؟ رسول خدا (ص) فرمود: در جرقه اول قصور حیره و مدائن و کسری ظاهر شد و جبرئیل خبر داد که امت تو آن را فتح خواهند کرد. در جرقه دوم قصور سرخ از سرزمین روم ظاهر شد و در مرتبه سوم قصور صنعاء آشکار گشت و جبرئیل هر بار خبر داد که امت من آن ها را نیز فتح خواهند کرد.»

 (اسماعیل بن کثیر، سیره‌النّبویه، ج3، ص 192)

این روایت به خوبی از گسترش و نفوذ اسلام در شرق و غرب عالم حکایت می‌کند و مبین آن است که پرتو این دین سرزمین‌های گوناگون را فرا خواهد گرفت، همان‌طوری که تا کنون چنین بوده است.

بنابراین، اسلام دینی نیست که محدود به زمان خاصی شود و یا پشت مرزی از مرزها محصور گردد؛ بلکه هر جا که وجدان بیدار و آگاهی را بیابد، او را از فراسوی مرزها فرا خواهد خواند و در قلب او نفوذ خواهد کرد. چرا که اسلام جز نداي فطرت چيزي نيست، اسلام همان را مي‌گويد كه انسان و جامعه انسانی می‌خواهد و آن چیزی را دستور می‌دهد که به صلاح و فلاح بشریت است. از این رو، پیامبر خدا همواره تلاش می‌کرد تا دین اسلام را به آن سوی مرزهای جزیره‌العرب گسترش دهد و بر اساس رحمت و عطوفتی که به انسان‌ها داشت، آنان را به راه راست و رستگاری هدایت کند. بدین منظور پیک‌های دعوت خویش را به گوشه و کنار جهان اعزام کرد و همگان را به پذیرش اسلام فرا خواند.

 

نامه‌های پیامبر اسلام(ص) به پادشاهان جهان

نامه به مقوقس: هنگامی که مقوقس زمامداری مصر را به عهده داشت، پیامبر اسلام "حاطب بن ابی بلتعه" را مأمور کرد تا نامه‌ای به مقوقس، رهبر مصر برساند. مضمون آن نامه این بود:

بسم الله الرّحمن الرحیم. از محمد فرزند عبدالله به مقوقس بزرگ قبطیان، 

  درود بر پیروان حق باد! من تو را به سوی اسلام دعوت می‌کنم. اسلام آور تا سالم بمانی! خداوند به تو دو بار پاداش دهد، و اگر از قانون اسلام سر باز زنی گناه قبطیان بر تو خواهد بود. ای اهل کتاب، ما شما را به یک اصل مشترک دعوت می‌کنیم، به این‌که غیر از خداوند یگانه را نپرستیم و کسی را شریک او قرار ندهیم. نباید بعضی از ما بعض دیگر را به خدایی بپذیرد و آنان را که از آیین حق سر برتابند، بگویید گواه باشید که ما مسلمانیم.

سفیر پیامبر اکرم  (ص) رهسپار مصر شد و خود را به کاخ مقوقس رسانید. آن‌گاه نامه را به او داد. مقوقس پس از این‌که نامه را باز کرد و خواند مقداری فکر کرد و سپس گفت: اگر به راستی محمد فرستاده خداست، چرا مخالفان او توانستند وی را از درگاه خود بیرون کنند، تا او ناچار شود در مدینه سکونت نماید. چرا به آنان نفرین نکرد تا نابود شوند؟ حاطب جواب داد: عیسی رسول خدا بود و شما نیز به حقانیت او گواهی می‌دهید. هنگامی که بنی اسرائیل نقشه قتل او را کشیدند، چرا وی درباره آن ها نفرین نکرد، تا خدا آن ها را هلاک کند؟ مقوقس در برابر این منطق شروع به تحسین کرد و گفت: «احسنت، انت حکیم من عند حکیم؛ مرد فهمیده‌ای هستی که از طرف شخص فهمیده‌ای آمده‌ای.» حاطب اضافه کرد: پیش از شما کسی (فرعون) دراین کشور حکومت می‌کرد که مدت‌ها به مردم خدایی می‌کرد. خدا او را نابود کرد تا زندگی وی برای شما مایه عبرت گردد؛ ولی شما کوشش کنید که زندگیتان برای دیگران موجب عبرت نگردد. پیامبر اسلام ما را به آیین پاکی دعوت نمود و قریش با او سرسختانه مبارزه کردند؛ جمعیت یهود با کینه‌توزی خاص با او به مقابله برخاستند و نزدیک‌ترین افراد به اسلام، مسیحیان هستند.

به خدا سوگند، همان‌طور که موسی نبوت حضرت مسیح را بشارت داد، همان‌طور هم مسیح مبشر محمد بود. ما شما را به سوی اسلام دعوت می‌کنیم، همان‌طوری که پیروان تورات را به انجیل دعوت کردید. هر ملتی که دعوت پیامبر حقی را بشنود باید از او پیروی کند. من ندای محمد  (ص) را به شما رسانیدم شایسته است که شما و ملت مصر به این دعوت پاسخ گویید.

پس از گذشت چند روز که حاطب برای گرفتن پاسخ نامه توقف کرده بود، روزی مقوقس از او خواست تا درباره اسلام بیشتر توضیح دهد. حاطب گفت: محمد ما را به پرستش خدای یگانه دعوت می‌کند و دستور می‌دهد مردم شبانه‌روز پنج بار با پروردگار خود راز و نیاز کنند، نماز بگزارند و یک ماه را در سال روزه بدارند و خانه خدا را زیارت کنند، به پیمان وفادار باشند و از خوردن خون و مردار دوری کنند. سپس مقداری از خصوصیات زندگی پیامبر اسلام را شرح داد. مقوقس گفت: این ها نشانه‌های خوبی است، من تصور می‌کردم که خاتم پیامبران از سرزمین شام که سرزمین پیامبران است ظهور خواهد کرد. اکنون بر من روشن شد که او از سرزمین حجاز برانگیخته شده است. سپس به نویسنده خود دستور داد نامه‌ای به عربی به این مضمون بنویسد:

به محمد فرزند عبدالله؛ از مقوقس، بزرگ قبطیان. درود بر تو، من نامه تو را خواندم و از مقصودت آگاه گردیدم و حقیقت دعوت تو را دریافتم. من می‌دانستم که پیامبری ظهور خواهد کرد، ولی تصور می‌کردم او از نقطه شام برانگیخته شود، من مقدم فرستاده تو را گرامی ‌دانستم.

سپس در نامه به هدایایی که برای پیامبر فرستاده بود اشاره کرد و نامه را با جمله سلام بر تو ختم کرد.                                                     (تفسیر نمونه، ج2، ص 453)

 

نامه به هرقل: هرقل، قیصر و پادشاه روم بود. پیامبر اکرم (ص) نامه‌ای نوشت و توسط "دحیه" برای او فرستاد. مضمون نامه چنین است:

بسم الله الرّحمن الرحیم. از محمد فرزند عبدالله به هرقل، بزرگ و پادشاه روم. درود بر آن ها که پیروی از حق کنند. تو را به اسلام دعوت می‌کنم، اسلام آور تا در امان و سلامت باشی و خداوند به تو پاداش دهد. اگر از آیین اسلام روی گردانی، گناه اریسیان (نژاد رومی) نیز بر تو خواهد بود. ای اهل کتاب! ما شما را به یک اصل مشترک دعوت می‌کنیم که غیر از خدا نپرستیم، کسی را شریک او قرار ندهیم، بعضی از ما بعضی دیگر را به خدایی نپذیرد، هر گاه آنان از آیین حق سر برتابند بگویید گواه باشید که ما مسلمانیم.

ملاقات سفیر پیامبر با قیصر روم در شهر حمص صورت گرفت. قبل از این‌که ملاقات انجام شود کارپردازان دستگاه قیصر به دحیه گفتند: باید در مقابل هرقل سجده کنی؛ در غیر این صورت به تو اعتنایی نخواهد کرد. دحیه گفت: من برای کوبیدن و از بین بردن این سنت‌های نابجا این همه راه آمده‌ام. من از طرف صاحب این نامه آمده‌ام تا به قیصر ابلاغ کنم که بشرپرستی باید از میان برود و جز خدای یگانه کسی پرستش نشود؛ پس چگونه ممکن است در برابر غیر خدا سجده کنم؟ یکی از درباریان گفت: پس می‌توانی نامه‌ات را روی میز مخصوص سلطان بگذاری و برگردی. جز قیصر کسی به نامه‌های روی میز دست نمی‌زند. دحیه همین کار را کرد. وقتی قیصر نامه را دید آن را باز کرد. ابتدای نامه با «بسم الله» شروع شده بود، توجه وی را به خود جلب کرد و گفت: من غیر از نامه سلیمان تا کنون چنین نامه‌ای ندیده‌ام. بعد مترجم را خواست تا نامه را بخواند. هرقل احتمال داد نویسنده نامه همان پیامبر موعود انجیل و تورات باشد. از این رو،در صدد برآمد تا از خصوصیات زندگی وی اطلاع حاصل کند. دستور داد سراسر شام را گردش کنند شاید کسی که محمد را بشناسد بیابند. اتفاقاً در آن ایام کاروان تجارتی قریش به سرپرستی ابوسفیان به شام آمده بود. مأمور قیصر با آنان تماس گرفت و آنان را به بیت‌المقدس نزد قیصر برد. قیصر پرسید: آیا در میان شما کسی هست که با محمد پیوند خویشاوندی داشته باشد؟ ابوسفیان گفت: من با محمد از یک طایفه هستیم و در جد چهارم به هم می‌رسیم. قیصر پرسید: حسب و نسب محمد چگونه است؟ ابوسفیان گفت: از خانواده‌های اصیل و شریف است. قیصر گفت: در نیاکان او کسی هست که بر مردم سلطنت کرده باشد؟

ابوسفیان: خیر

قیصر: آیا پیش از آن‌که ادعای نبوت کند، از دروغ پرهیز داشت؟

ابوسفیان: بلی، محمد مرد راست گویی است.

قیصر: چه طبقه‌ای با او مخالفند و چه جمعیتی از او طرفداری می‌کنند؟

ابوسفیان: طبقه اشراف با او مخالفند و افراد عادی و متوسط خواهان اویند.

قیصر: از پیروان او کسی مرتد شده و از آیین او بازگشته است؟

ابوسفیان:خیر.

قیصر: آیا پیروان او رو به فزونی هستند؟

ابوسفیان: آری.

قیصر پس از سؤالاتی که از ابوسفیان کرد و جواب‌هایی که از او شنید. چنین گفت:

«اگر این اخبار و گزارش‌ها صحیح باشد، او حتماً پیامبر موعود است. من حاضرم در برابر او خضوع کنم و برای احترام پای او را شست‌و‌شو دهم؛ من پیش بینی می‌کنم که آیین و حکومت او سرزمین روم را فرا خواهد گرفت».

آن‌گاه دحیه را خواست و جواب نامه پیامبر را همراه با هدایایی به او داد تا به آن حضرت برساند.                                                                 (تفسیر نمونه، ج2، ص 456)

 

نامه به کسرا: رسول اکرم (ص)  نامه‌ای نوشت و آن را توسط "شجاع بن وهب" برای کسرا، پادشاه ایران ارسال کرد، مضمون نامه چنین است:

بسم الله الرّحمن الرحیم. از محمد بن عبدالله، رسول خدا به کسرا، بزرگ فارس. سلام بر هر که از هدایت پیروی کند و به خداوند و رسول او ایمان آورد و گواهی دهد که خدایی جز الله نیست و او یگانه و بی‌همتا و بی‌نیاز است و محمد نیز بنده و فرستاده اوست. تو را دعوت می‌کنم که به خدا ایمان آوری و تصدیق کنی که من فرستاده او برای همه مردمانم، تا هر کس را که زنده باشد هشدار دهم و امر خداوند درباره کافران محقق شود، اگر اسلام بیاوری در امان خواهی بود و اگر از آن ابا کنی گناه مجوس نیز بر تو خواهد بود.

وقتی شجاع بن وهب نامه حضرت را به فارس برای کسرا برد و وارد قصر شد، کسرا از او خواست تا نامه را به اطرافیانش بدهد. اما او امتناع کرد و گفت: نامه را به کسی جز تو نخواهم داد. کسرا هم اجازه داد که شجاع نامه را به دست او بدهد. هنگامی که نامه را گرفت، یکی از منشیان خود را خواست که نامه را بخواند. وقتی نامه خوانده شد کسرا آن را پاره کرد و در پی آن به کارگزاران خود در یمن نوشت که دو نفر را برای دستگیری محمد به حجاز بفرستند، تا او را به حضور وی آورند. مأموران حاکم یمن حرکت کرده به مدینه نزد رسول خدا (ص)  رسیدند و هدف از مأموریت خود را به آن حضرت گفتند. رسول اکرم (ص) به آنان فرمود: اکنون بروید و فردا به نزد من آیید. آنان چنین کردند. فردای آن روز وقتی به نزد حضرت رسیدند، حضرت بر اساس وحیی که دریافت کرده بود به آنان فرمود:

   کسرا به دست پسرش شیرویه در فلان ماه و فلان ساعت به قتل رسیده است. آنان گفتند: آیا می‌دانی که چه می‌گویی؟ ما تا کنون تو را به جرمی کم‌تر از این متهم می‌دانستیم. آیا اکنون باید به پادشاه یمن در این باره نامه بنویسیم؟ فرمود: آری. این ماجرا را از زبان من به او اطلاع دهید و بگویید دین من و حکومت من، همان‌جا خواهد رسید که کسرا رسیده بود و سپاهیان سنگین مجهز به اسبان و شتران خواهد یافت. همچنین به او بگویید: اگر اسلام بیاوری آن‌چه را هم‌ اکنون در اختیار داری همچنان در دست تو باقی خواهیم گذاشت. وقتی آن دو نفر به نزد "بازام"، پادشاه یمن رسیدند و گزارش دادند، بازام گفت: به خدا سوگند، من این مرد را یک پیامبر می‌دانم و یقین دارم آن‌چه گفته همان خواهد شد. اکنون منتظر می‌شویم تا از جانب فارس خبر برسد. چندی نگذشت که نامه شیرویه به بازام رسید که نوشته بود: اما بعد، من کسرا را کشته‌ام. بازام و افرادش با شنیدن این خبر یقین پیدا کردند که محمد پیامبری از جانب خداست و به او ایمان آوردند.

(خاتم پیامبران، ج3، ص 234)

نامه به نجاشی: پیامبر خدا به نجاشی پادشاه حبشه چنین نوشت:

بسم الله الرّحمن الرحیم. از محمد بن عبدالله رسول الله (ص) به نجاشی پادشاه حبشه. در مقابل تو خداوند را ستایش می‌کنم. خداوندی که هیچ خدایی جز او نیست و او پادشاهی منزه و سلام و مؤمن و مهیمن است. گواهی می‌دهم که عیسی بن مریم روحی الهی و کلمه اوست که آن را به مریم آن دوشیزه پاکدامن پاک القا کرد و او به عیسی آبستن شد. خداوند او را از روح خویش و از نفحه الهی آفرید، آن سان که آدم را به قدرت خویش آفریده بود. من تو را به خداوند یگانه‌ای که هیچ شریک ندارد و به باقیماندن بر طاعت او و نیز به این فرا می‌خوانم که از من پیروی کنی و بدان‌چه بر من وحی رسیده ایمان آوری که من رسول خدایم و تو و سپاهیانت را به خدای تعالی فرا می‌خوانم. اینک ابلاغ کرده و پند دادم، پس پند مرا بپذیر، درود بر کسی که از هدایت پیروی کند.

رسول خدا(ص) این نامه را توسط "عمروبن امیّه ضمری" برای نجاشی فرستاد. نجاشی پس از دریافت نامه رسول خدا (ص)  این چنین نوشت:

بسم الله الرّحمن الرحیم. به محمد رسول خدا، از نجاشی اصحمه. ای پیامبر خدا! سلام خداوند و رحمت و برکات او بر تو باد! خداوند پروردگاری است که خدایی جز او نیست، باری ای رسول خدا، نامه‌ات که در آن از عیسی یاد کرده بودی به دستم رسید و به خداوند سوگند که بیش از آن‌چه گفته بودی نیست و همان‌گونه است که تو یاد آور شده‌ای. ما رسالت تو را که بدان مبعوث شده‌ای می‌شناسیم و پیش از این، پسر عمویت و اصحابت را شناخته‌ایم. اینک گواهی می‌دهم که تو رسول راست گوی خدایی، که مورد تأیید کتب پیشین قرار گرفته‌ای و من اکنون با تو بیعت کرده‌ام. پیش از این نیز با پسر عمویت بیعت کرده‌ام و به دست او به خداوند پروردگار جهانیان اسلام آورده‌ام.                                                                                              (همان، ص 40)

 

نامه به منذربن ساوی: پیامبر اکرم  (ص) نامه‌ای نوشت و آن را توسط "علاء خصرمی" برای منذربن ساوی ارسال کرد. متن آن نامه در دست نیست؛ اما نامه‌ای که منذر برای آن حضرت نوشت و جوابی که رسول الله (ص) به او داد موجود است و به ترتیب چنین است:

به رسول خدا. باری ای رسول خدا، من نامه‌ات را بر مردم بحرین خوانده‌ام. در پاسخ برخی از آنان اسلام را پذیرفته و برخی نیز آن را نپسندیده‌اند. در سرزمین من یهودیان و مجوسیان نیز هستند. فرمان خود را در این باره بیان فرما.

رسول خدا (ص) در پاسخ او چنین نوشت:

بسم الله الرّحمن الرحیم. از محمد بن عبدالله، رسول خدا، به منذربن ساوی. سلام بر تو. من در مقابل تو خداوندی را ستایش می‌کنم که خدایی جز او نیست و گواهی می‌دهم که خدایی جز «الله» نیست و محمد بنده و فرستاده اوست. باری خدا را به تو یادآور می‌ شوم که هر کس با یاد خدا خیر بخواهد برای خویش خیرخواهی کرده است. هر کس از فرستادگان من فرمان برد و از دستورات آنان پیروی کند مرا فرمان برده است و هر کس نیز خیرخواه آنان باشد، خیرخواهی مرا کرده است. فرستادگان من از تو ستایش و تمجید کردند و اینک من تو را شفیع قوم خود قرار می‌دهم. پس هر که را مسلمانان با او مصالحه کرده‌اند به همان حال بگذار و از گناهانشان درگذر و بدان که تا هر زمان نیکوکار و درستکار باشی تو را از کارت خلع نخواهیم کرد. هر کس نیز در دیار تو بر دین یهودی و آیین مجوس بماند، باید جزیه پرداخت کند.

نامه به پادشاه عمان: رسول خدا (ص) نامه‌ای نوشت و به دو امیر عمان به نام جیفر و عبد فرزندان جلندی فرستاد و عمروبن عاص حامل این نامه بود. متن نامه چنین است:

بسم الله الرّحمن الرحیم. از محمد بن عبدالله، به جیفر و عبد، فرزندان جلندی. سلام بر هر کس که از هدایت پیروی کند. باری شما را به اسلام فرا می‌خوانم. اسلام بیاورید تا در امان باشید که من رسول خدا به سوی همه مردم هستم تا هر که را زنده است هشدار دهم و فرمان خدا بر کافران محقق شود. اگر اسلام بیاورید شما را فرمانروایی خواهم داد و اگر از اعتراف کردن به اسلام خودداری ورزید، سلطنت شما از میان خواهد رفت و سپاه من در سرزمین شما جای خواهد گرفت و نبوت من بر پادشاهی شما چیره خواهد شد.

آن‌گاه جیفر و عبد پس از سؤالاتی که از عمرو عاص کردند، وقتی که به حقانیت پیامبر یقین پیدا کردند، اسلام را پذیرفتند و ایمان آوردند. عمرو عاص می‌گوید: «چون به عمان رسیدم، نخست پیش عبد رفتم که خردمندتر و خوش‌خوتر بود و گفتم: من فرستاده رسول خدایم که پیش تو و برادرت آمدم. گفت: برادرم از من بزرگ‌تر، وانگهی پادشاه است، من تو را پیش او می‌برم تا نامه‌ات را برایش بخوانی. چند روزی منتظر ماندم، تا آن‌که مرا بار داد. من نامه پیامبر را همچنان سربسته به او دادم. مهرش را باز کرد و از اول تا آخر نامه را خواند. دیدم که برادرش بیشتر تحت تأثیر قرار گرفت. جیفر گفت امروز برو و مرا به حال خود بگذار و فردا بیا. فردا پیش او برگشتم. گفت: من در مورد این دعوت اندیشیدم. من ناتوان‌ترین پادشاهان عربم. اگر این را هم از دست بدهم چه برایم باقی می‌ماند؟ گفتم: بسیار خوب من فردا برمی‌گردم. همین که یقین کرد خواهم رفت، فردا صبح کسی پیش من فرستاد. رفتم و خودش و برادرش مسلمان شدند.»                                  (نهایة‌الارب، ج3، ص 148)

نامه به هوذه: "هوذه بن علی" حاکم یمامه بود. پیامبر اکرم (ص) نامه‌ای نوشت و توسط "سلیط بن عمرو عامری" برای او ارسال کرد. متن نامه چنین است:

بسم الله الرّحمن الرحیم. از محمد رسول خدا به هوذه بن علی. سلام بر هر کس که از هدایت پیروی کند. بدان که دین من تا آخرین سرزمینی که اسبان و شتران بتازند پیش خواهد رفت. اسلام بیاور تا در امان باشی و آن‌چه را در حوزه نفوذ خود داری، به تو واگذار کنم.

سلیط وقتی به حضور هوذه رسید، هوذه او را گرامی ‌داشت و در بر خود جای داد و وقتی نامه رسول خدا را خواند، جواب آن را این‌گونه نوشت:

چه نیکو و چه زیباست آن‌چه بدان فرا می خوانی، اعراب از موقعیت من بیم دارند؛ پس اختیاراتی به من بده تا از تو پیروی کنم.

رسول اکرم (ص) وقتی نامه او را خواند فرمود:

اگر از من فرماندهی بر یک قطعه زمین ناچیز را بخواهد نخواهم داد. او با این درخواست نابجای خود آن‌چه را هم که در دست داشت، یعنی موقعیت ویژه‌اش را از دست داد.                                                                                                             (همان، ص 147)

 

مهدی پرچمدار عدالت جهانی

          مهدی(عج) پرچمدار عدالت  

                     و روز جهانی مستضعفان

و نرید ان نمن علی الذین استضعفوا فی الارض و نجعلهم ائمه و نجعلهم الوارثین     (قرآن کریم)

   پیامبر اکرم (ص) : اگر از دنیا نماند جز یک روز, همانا خداوند تعالی آن روز را طولانی می‌کند, تا این که مردی از خاندان من [از پس پرده غیبت] بیرون بیاید. اسم او، اسم من و کنیه او، کنیه من است. زمین را پر از داد و عدل می‌کند. آن حضرت خروج خواهد کرد و بساط عدل خواهد گسترانید و داد مظلوم از ظالم خواهد گرفت». 

 ای عصاره عطر همه گل های محمدی ! 

مشام جان ها - بیزار از همه گنداب های مکاتب - در انتظار قدوم عطرآگین توست .

ای خاستگاه صدها خورشید و ای زادگاه عشق و امید ! ای سرچشمه نور و ای آبشار سرور !

دنیای تاریک ما چشم انتظار طلوع حیات آفرین توست .

شیرینی همه شهدها در کلامت و شفای همه دردها در پیامت.

فروغ حیات در نگاه تو و بشریت ، چشم به راه توست.

اي مايه فيض رب و اي سرمايه مكتب !

بيش از هزار سال است كه از فراق مي سوزيم و با زهر هجر مي سازيم و با جور و جمود و جهل مي ستيزيم .

اي عدالت جاويد و اي مظهر اميد !

صدها سال است كه اميد وصال سيماي بي مثال تو ، تفنگ ستيزمان را قدرت مي بخشد و جنگ صلح آميزمان را نصرت .

اي محرم حرم و اي كوبنده ستم !

چه سيلي هاي سرخي كه در اين سال هاي سياه ستم بر گونه هايمان نواختند و چه آتش هايي كه «سران»مان افروختند و چه ستون هایی که از «سران» مان افراختند !

چه گوهرهای اشکی که بر گونه های یتیمانمان غریبانه غلتید و چه ستاره های سرشکی که از دیدگان مادرانمان بر زمین چکید !

چه بلورهای بغضی که در حنجره جوانانمان شکست و چه سروهای راست قامتی که در خون نشست !

چه سورهایی که سوگ شد و چه سروهایی که به گور رفت !

ای معزالاولیاء و ای مذل الاعداء !

مگر نمی شنوی صفیر سرخ گلوله های سرکوبگران سرمست را که گل های نو شکفته را پرپر می کنند؟!

مگر نمی بینی سموم مرگ آفرین طاغوت های زمان را که در سراسر زمین ، ساقه هاي ترد نهال نوپاي حق طلبان را درهم مي شكنند ؟!

مگر آوارگان فلسطيني و ... جز درگاه تو پناهي و جز سايه پرچم عدالت تو جايگاهي دارند ؟!

هنوز از زخم فلسطين خون در دل جام و زهر هلاهل در كام داريم كه اندوه ديگر ستم ديگان قلبمان را به خون مي كشد و جانمان را به جنون !

اما.... اي طراوت همه سبزه ها و اي صلابت همه صخره ها !

به داغ دل لاله ها و اشك زلال ژاله ها سوگند !

تا مطلع الفجر ظهورت و استشمام عطر حضورت ، نه تسليم ياس مي شويم ، كه شكفتن ياس وجودت را ايقان داريم و نه فريب دشمن را مي خوريم ، كه ظهور قريب تو را ايمان داريم .

زمزمه زلال زمزم انتظار را به دمدمه ضلال دم به دم نمي فروشيم و طراوت كار و حلاوت پيكار در راه طهارت انتظار را به جان مي خريم .  

           شناسنامه حضرت قائم(عج) در یک نگاه

نام: محمّد

نام پدر: امام حسن عسكرى(ع)

نام مادر: نرجس ( نرگس )

القاب: حجت ، خاتم ، صاحب الزّمان ، قائم ، منتظَر ، و از همه مشهورتر مهدى

زاد روز: شب نيمه شعبان 255 ، هنگام طلوع فجر

زادگاه: شهر سامراء

غيبت صغرى: از سنّ پنج سالگى به مدّت 69 سال

غيبت كبرى: با در گذشت چهارمين نماينده و سفير آن حضرت از سال ۳۲۹ آغاز گرديد; و تا به هنگام فرمان الهى مبنى بر اجازه ظهور و قيام آن بزرگوار ، همچنان ادامه خواهد داشت.

محل ظهور: مكّه معظّمه.

محل بيعت: مسجدالحرام ، ميان ركن و مقام.

يادگار أنبياء: انگشتر سليمان در انگشت او ، عصاى موسى در دستش ، خلاصه آنچه خوبان همه دارند ،او تنها دارد.

ياران: سيصد و سيزده نفر ( به عدد اصحاب بدر ) ، افرادى باشند كه هسته مركزى زمامدارى او را تشكيل دهند; و در حقيقت كارگردانان اصلى قيام مهدى(ع) ، و كارگزاران درجه اوّل انقلاب جهانى اسلام خواهند بود كه از اطراف جهان به دور حضرتش گرد آيند.

مركز حكومت: مسجد كوفه ، ــ  مركز خلافت و حكومت جدّ بزرگوارش على(ع) 

وزير و معاون: عيسى(ع) از آسمان فرود آيد و به عنوان وزير با حضرتش همكارى نمايد.

بركات حكومت و رهبرى او: درهاى خير و بركت از آسمان به روى مردم گشوده شود; عمرها به درازا كشد; مردم همه در رفاه و بى نيازى بسر برند; شهرها همه بر اثر آبادانى و سرسبزى به هم پيوسته گردند ، آنچنان كه مسافران را به برداشتن توشه نيازى نخواهد بود; و اگر زنى يا زنانى تنها از مشرق به مغرب روند، كسى را با آن ها كارى نباشد.

 در سال ۲۵۵ (ه . ق ) ، در سپیده دم روز جمعه ، پانزدهم ماه شعبان در شهر سامرا پایتخت عباسیان ، دوازدهمین اختر آسمان  امامت وولایت حضرت حجة بن الحسن المهدی (عج ) در خانه امام حسن عسگری دیده به جهان گشود . نامش ، نام پیامبر - کنیه اش ، کنیه پیامبر - ابوالقاسم - مادرش نرجس ونام پدر بزرگوارش امام حسن عسگری (ع) است . آن یادگار الهی حجت ، قائم ، خلف صالح ، صاحب الزمان و بقیة الله لقب گرفته است و مشهورترین لقبش حضرت مهدی است .

و لادت با سعادتش از دشمنان پنهان مانده ونام و نشانش از بدخواهان در نهان ، زیرا حکومت خون آشام وقت و دستگاه ستمگر خلافت ، سخت در پی او و مشتاق یافتن و نابود ساختنش بود . تمام نیروی خود را در اطراف خانه امام حسن عسگری ( ع) متمرکز کرده و ده ها جاسوس به کار گرفته بود ، بر هر جاسوسی ، جاسوسی دیگر گمارده بود تا از ولادت ولی خدا حضرت بقیة الله (عج) آگاه شده ، نورخدا را خاموش کند ، ولی مشیت خداوند برآن تعلق گرفته بود که حجت خو را از گزند دشمنان حفظ کند . 

نیمه شعبان، این روز فرخنده، را روز جهانی مستضعفان نام گذاری نموده اند؛ زیرا در حکومتی که خورشید دوازدهم، حضرت ولی عصر(عج)، آن را بنیان گذاری می کند، زمام امور در دست طبقات محروم و مستضعف جامعه می باشد. در این نظام مقدس و الهی، طبقه اشراف و مستکبران که همیشه بر اثر خصلت برتری جویی و سلطه طلبی در برابر قیام های الهی پیامبران و اولیای دین ایستاده و از پذیریش عدل در جامعه خودداری کرده اند، هیچ گونه جایگاهی نخواهند داشت. خداوند در قرآن می فرماید:

 «ما اراده کرده ایم که بر مستضعفان منّت نهاده، آن ها را پیشوایان و وارثان زمین قرار دهیم». 

این آیه شریفه به صراحت از امامت و حکمرانی مستضعفان و پابرهنگان در عصر ظهور امام آخرین و پیشوای مستضعفان سخن می گوید و پایان دوره ستم و سلطه استکبار را به همگان نوید می دهد.

احادیثی از انتظارفرج :

برترین اعمال امت من انتظار فرج است . « پیامبر اکرم (ص) »

در انتظار فرج باشید واز رحمت خدا نومید نشوید . « امام علی (ع) »

آن که منتظر فرج ما است ، همچون کسی است که در راه خدا در خون خود تپیده  باشد .  

« امام علی (ع) »

منتظران ظهور امام مهدی (عج ) برترین اهل هر زمان اند . « امام سجاد (ع) »

در شب و روزت منتظر فرج مولایت باش . « امام صادق (ع) »

آن که به ما ایمان آورد وسخن ما را تصدیق کند ، منتظر امر [ فرج ]  ما باشد ، همچون کسی است که زیر پرچم قائم به شهادت برسد .  « امام صادق (ع) »

منتظر ظهور امام دوازدهم مانند کسی است که در رکاب پیامبر خدا شمشیر کشیده است واز ایشان دفاع می کند . « امام صادق (ع) »

طلوع فر فروزان فقافت و شمس درخشان ولايت ، پرچمدار عدالت و الگوي قداست ، مكمل رسالت و متمم امامت ، مهدي قائم آل عصمت و طهارت ، و روز جهاني مستضعفان بر منتظران حكومت قسط و عدالت مبارك باد !