پيام 159-نمونه هايي از محبان پيامبر(ص)
پیام ۱۵۹
نمونههایی از محبّان پیامبر(ص)
از جمله شیفتگان رسول خدا(ص) «ابوذر غفاری» بود. او «جُندَب بن جُناده» از قبیلۀ «غِفار» بود (اسدالغابه، ج5، ص 99) که از سه سال پیش از بعثت پیامبر، به ندای فطرت و حقیقت وجود خود راه به توحید برده و «الله» را میپرستید و بندگی میکرد و نماز میگزارد.
از او نقل شده است که گفت: «سه سال پیش از آنکه رسول خدا (ص) را دیدار کنم نماز خواندم.» از وی سؤال شد: «برای که؟» گفت: «برای الله.» سؤال شد: «به کجا میگراییدی؟» گفت: «بدآنجا که او مرا متوجّه میساخت». (صحیح مسلم، ج16، ص 32)
ابوذر بنابر قولی چهارمین مسلمان و بنابر قول دیگر پنجمین فرد بود که اسلام آورد. (اسدالغابه، ج5، ص 100) عشق خدا و پیامبر چنان آتشی به جانش زد که بیدرنگ اسلامش را در مکّه آشکار کرد و در خانه خدا با بلندترین صدای خود فریاد توحید سرداد:
«أَشهَدُ أَن لَا إِلَهَ إِلَّا اللهُ وَ أَنَّ مُحَمَّداً عَبدُهُ وَ رَسُولُهُ.»
گواهی میدهم که خدایی جز «الله» نیست و محمّد بنده و فرستادۀ اوست.
آنگاه مورد ضرب و شتم شدید مشرکان قرار گرفت. عبّاس، قریش را متوجّه ساخت که آنان تاجر پیشهاند و راه تجارتشان به شام از قبیلۀ «غِفار» میگذرد و آیا میخواهند با این کار راه تجارتشان بسته شود و به این دلیل دست از «ابوذر» کشیدند و گر نه او را میکشتند. (همان) «ابوذر» نخستین کسی بود که پیامبر را به شیوۀ اسلامی سلام گفت (صحیح مسلم، ج16، ص 30) و او تنها کسی است که پیامبر دربارهاش فرمود:
«مَا أَظَلَّتِ الخَضراءُ وَ لَا أَقَلَّتِ الغَبراءُ عَلَی ذِي لَهجَة أَصدَقُ مِن أَبِي ذَرٍّ.»
(سنن ترمذی، ج5، ص 628)
آسمان کبود سایه نیفکنده و زمین تیره دربر نگرفته است کسی را راست سخنتر از «ابوذر».
آنچه در غزوۀ تبوک روی داد میزان روشنی در تشخیص محبّت «ابوذر» به رسول خداست.
پیامبر خبر یافت که دولت روم سپاهی عظیم فراهم کرده و قبایل چندی را نیز آماده جنگ با مسلمانان کرده است. پیامبر مردم را به جنگ فرا خواند. فصل تابستان و گرمی هوا بود. راه بسیار دور و زمان رسیدن میوهها و برداشت محصول بود. عدهای تعلّل میورزیدند و منافقان کارشکنی میکردند. بالأخره سپاهی بزرگ حدود سی هزار نفر که تا آن روز نظیرش فراهم نشده بود به سوی روم حرکت کرد. آنان از تجهیزات نظامی بیبهره بودند و از نظر آذوقه نیز در تنگی و قحطی قرار داشتند که گاهی چند نفر با خرمایی میگذراندند؛ امّا همه با نشاط و سرزنده بودند. عشق نیرومندشان ساخته بود و جذبۀ رسول اکرم قدرتشان میبخشید. «ابوذر» نیز در میان آنان بود. او شتری لاغر و پیر داشت و با سختی چند منزلی را با چابک سواران همراهی کرد؛ امّا رفته رفته فاصلهاش با آنان بیشتر میشد. در بین راه افرادی عقب کشیدند. چون به پیامبر اطلاع داده میشد، هر بار میفرمود: «رهایش کنید، اگر در او خیری باشد، خدا به شما ملحقش خواهد کرد و اگر جز این باشد خدا شما را از او آسوده ساخته است.»
پس از مدّتی شتر لاغر و ضعیف «ابوذر» از رفتن باز ماند و دیدند که «ابوذر» نیز عقب کشید. فریاد کردند: «ای رسول خدا، ابوذر برگشت.» پیامبر نیز همان سخن را تکرار کرد: «اگر در او خیری باشد، خدا به شما ملحقش خواهد کرد و اگر جز این باشد خدا شما را از او آسوده ساخته است.»
«ابوذر» چون شتر خود را درمانده یافت، آن را رها کرد و زاد خویش را بر دوش گرفت و در آن هوای گرم و زیر آتش سوزان به راه افتاد. تشنگی سخت آزارش میداد و خستگی رمقی برایش نگذاشته بود. خود را به دامن کوه کشید تا در سایه آن اندکی بیاساید. ناگهان چشمش به صخرهای افتاد که در میانش آب باران جمع شده بود. از آن چشید، گوارا و خنک بود. گفت: دوست بزرگ من نیز تشنه است. هرگز از این آب نمیآشامم تا محبوبم رسول خدا بیاشامد. مشکش را آب کرد و با شوق رساندن خود به سپاه و دیدار محبوب به راه افتاد. سپاه در منزلی فرود آمده بود. از دور شبحی دیدند. پیامبر را خبر کردند که مردی در راه تنها میآید. رسول خدا با اشتیاق فرمود: «ابوذر باش!» چون نزدیکتر آمد، از شوق فریاد زدند:
«ای رسول خدا، و الله او ابوذر است.»
«ابوذر» خسته و تشنه رسید و پیامبر فرمود: «به او آب برسانید.» ابوذر گفت: «آب همراه دارم.» حضرت فرمود: «با وجود آن، تشنه کامی؟» گفت: «وقتی آب را چشیدم با خود گفتم هرگز پیش از دوستم رسول خدا که تشنه است از این آب نمیآشامم.» پیامبر در حالیکه از وفای دوست خود مسرور بود فرمود:
«رَحِمَ اللهُ أَبَاَذّرٍ، یَمشِي وَحدَهُ وَ یَمُوتُ وَحدَهُ وَ یُبعَثُ وَحدَهُ.»
خدا ابوذر را رحمت کند، تنها میرود، تنها میمیرد، و تنها برانگیخته میشود.
(بحار، ج21، ص 215)
محبّان پیامبر اینگونه بودند. دوستی پیامبر همۀ سختیها و رنجها را آسان میساخت. آنان به عشق پیامبر شکنجهها را به جان میخریدند. «بِلال بن رَبَاح حبشی» از آن جمله بود. او از مسلمانان نخستین بود. مسلمانی راستین با قلبی پاک، و آکنده از محبّت پیامبر. «بلال» به محض ظهور اسلام دل به توحید و پیامبر اکرم سپرد و به همین سبب سختترین و وحشیانهترین شکنجهها را از جانب اربابش «اُمَیَّة بن خَلَف» و «ابوجهل» و دیگر سران قریش پذیرا شد. او را لخت میکردند و در خم آبی فرو میبردند و آنقدر نگاه میداشتند که احساس کنند آخرین لحظه حیاتش فرا رسیده است، پس سرش را بیرون میآوردند تا نام بتها را بر زبان آورد و ایمانش را به بت آشکار سازد و از محمدّ بیزاری جوید؛ اما «بلال» همین که نخستین نفس را میکشید میگفت: اَحَد، اَحَد... (خدای من یکی است) و این کار تکرار میشد. سپس او را برای شکنجه دیگر آماده میکردند. هنگام ظهر، بدن برهنه او را بر روی ریگزارهای داغ و تفتیده مکهّ میافکندند و تخته سنگ بزرگی روی سینهاش میگذاشتند و با کتک از او میخواستند تا به محّمد دشنام دهد و از دوستی او دست بردارد. «اُمَیَه بن خَلَف» به او میگفت: «به خدا سوگند، به همین حال خواهی بود تا بمیری و یا از خدای محُمد دست برداری و لات و عُزی را پرستش کنی.» و «بلال» در همان حال میگفت: اَحَد، اَحَد... و شکنجه ادامه پیدا میکرد.
ریسمانی بر گردنش میبستند و سر آن را به دست بچهها و اوباش میدادند و او را در صحرا و کوچه و بازار مکُه میکشاندند و زير باران دشنام و تحقیر و کتک و سنگ و چوب میگرفتند و او قدم به قدم میافتاد و هر بار که بر میخاست میگفت: اَحَد، اَحَد.(سیره ابن هشام، ج1، ص 304)
محُبان پیامبر، چون ماه فروزانی بودند که نور خود را از خورشید وجود آن حضرت میگرفتند و چون سنگ آسیایی بودند که روز و شب بر مدار عشق رسول خدا نالان و بیقرار میگشتند و در راه آن حضرت آماده همه گونه فداکاری بودند. ترجیح میدادند به هر مصیبتی دچار شوند امّا خاری به پای پیامبر فرو نرود.
پس از غزوه احد توطئه ناجوانمردانهای برای قتل پیامبر شکل گرفت. هفت نفر از دو طایفه «عَضَل» و «قارَه» - از شاخههای قبیله خزیمه – در ازای چند شتر که از «بنی لِحیان» گرفته بودند، در حالیکه ظاهراً اقرار به اسلام داشتند، به حضور پیامبر آمدند و گفتند:
«در میان ما مسلمانانی پیدا شدهاند، پس گروهی از اصحاب خود را همراه ما بفرست تا قرآن و احکام اسلامی را به ما بیاموزند.» پیامبر نیز شش نفر از اصحاب را با ایشان فرستاد که عبارت بودند از: «مَرثَد بن اَبی مَرثَد غَنَوی»، «خالد ابن اَبی بُکَیر لَیثی»، «عاصم بن ثابت بن اَبی الاَقلَح»، «خُبَیب بن عَدِیّ بن بلحارث»، «زَید بن دَثِنَّه بن معاویه» و «عبدالله بن طارق بَلوَی». (الطبقاتالکبری، ج2، ص 55)
هنگامی که سفیران پیامبر به آبگاه «رَجیع» که از آنِ قبیلۀ «هُذَیل» بود رسیدند، ناگهان مردان «عَضَل» و «قارَه» خیانت خود را آشکار کردند و از طایفۀ «بنی لِحیان» - از طوایف «هُذَیل» - برای کشتن مسلمانان کمک خواستند و ناگهان گروهی حدود صد نفر، مبلغان اسلام را محاصره کردند. یاران پیامبر دست به شمشیر بردند تا از خود دفاع کنند، امّا دشمنان گفتند:
«ما با شما جنگ نداریم و با شما عهد و پیمان میبندیم و خدا را گواه میگیریم که شما را نکشیم، بلکه میخواهیم شما را به اهل مکّه تسلیم کنیم و جایزه بگیریم. «مَرثَد» و «خالد» و «عاصم» گفتند: «به خدا سوگند، ما هرگز از مشرک پیمان و پیوندی نمیپذیریم.» و آنگاه در حالیکه رجزهای مردانه میخواندند جنگیدند و به شهادت رسیدند. سه تن دیگر را به اسارت گرفتند و به سوی مکّه بردند. در راه منزل «ظَهران» «عبدالله» دست خویش را از بند رها ساخت و شمشیری گرفت و به آنان حمله کرد امّا با سنگباران دشمن از پای در آمد و به شهادت رسید. «خُبَیب» و «زید» را به مکّه بردند و فروختند.
«صَفوان بن اُمَیَّه» «زید» را به پنجاه شتر خرید تا به جای پدرش «اُمَیَّة بن خَلَف» بکشد و او را به غلام خود «نِسطاس» سپرد تا وی را به خارج حَرَم ببرد و پس از شکنجه اعدامش کند. قریش به تماشای شکنجه و اعدام زید در آنجا جمع شدند. وقتی «زید» را برای کشتن پیش آوردند. «ابوسُفیان» رو به «زید» کرد و پرسید:
«تو را به خدا سوگند، آیا دوست داشتی که اکنون محمّد به جای تو بود و او را گردن میزدیم و تو در میان خانوادهات آسوده بودی؟» «زید» که جانش از محبّت پیامبر لبریز بود گفت:
«به خدا سوگند، دوست ندارم که در پای محمّد خاری رود و من در میان خانوادهام آسوده نشسته باشم». «ابوسُفیان» با خشم گفت: «من هرگز ندیدهام یاران کسی او را آن چنان دوست بدارند که یاران محمّد، محمّد را دوست دارند.»
سپس «نِسطاس» در برابر انبوه تماشاگران زید را به شهادت رساند.
«خُبَیب» را «حُجَیر بن اَبی اِهاب تَمیمی» برای «عُتبة بن حارث بن عامر» به هشتاد مثقال طلا یا پنجاه شتر خرید تا او را به جای پدرش «حارث بن عامر» که در جنگ بدر به دست «خُبَیب» کشته شده بود، اعدام کند. «خُبَیب» را پس از آنکه مدّتی در زندان بود برای کشتن از حَرَم بیرون بردند. چون به «تنعیم» رسیدند و خواستند او را بکشند، اجازه خواست تا دو رکعت نماز بگزارد. نماز را به سرعت اقامه کرد و گفت: «به خدا سوگند اگر نمیگفتید که از مرگ میترسم بیشتر نماز میگزاردم.» سپس او را بر چوبی میخکوب کردند و به او گفتند: «از اسلام برگرد تا آزادت کنیم.» گفت:
«هرگز، به خدا سوگند دوست ندارم که همۀ آنچه بر زمین است از آنِ من باشد و از اسلام برگشته باشم.» گفتند: «آیا دوست داری که محمّد به جای تو بود و تو اکنون در خانه خود نشسته بودی؟» «خُبَیب» که محبّت پیامبر در جانش شعله میکشید، گفت:
«به خدا سوگند دوست ندارم خاری به تن محمّد رود و من در خانه خود آسوده باشم.» باز گفتند: «ای «خُبَیب» از اسلام برگرد!» گفت: «هرگز برنخواهم گشت.» گفتند: «به لات و عزّی سوگند، اگر برنگردی تو را خواهیم کشت.» گفت: «کشته شدن من در راه خدا ناچیز است.» پس روی او را از قبله گرداندند. گفت: «امّا اینکه روی مرا از قبله برگردانیدهاید مهم نیست که خداوند میفرماید :تُوَلُّواْ فَثَمَّ وَجْهُ اللّهِ؛ هر کجا روی آرید همانجا وجه خداست. (بقره:115)
آنگاه در برابر انبوه تماشاگران «خبَیب» را در زیر ضربات سنگ و چوب و نیزه در حالیکه رجزهای مردانه میخواند و ذکر خدا میگفت به شهادت رساندند. (سیره ابن هشام، ج3، ص 160)
محبّان پیامبر، آماده بودند جان خود را و همه عزیزان و دلبندان خویش را در راه خدا و پیامبرش بدهند، ولی کوچکترین آسیبی بر رسول خدا (ص) وارد نشود. آنان تاب تحمّل همۀ مصیبتها را داشتند جز آسیب بر پیامبر را. آنچه در نبرد احد روی داد نمونهای گویا از محبّت به پیامبر است.
«سُمَیراء» دختر «قیس» از زنان «بنی دینار» و محبّان پیامبر بود. چون نبرد احد پیش آمد، او از جمله زنانی بود که برای امدادگری در معرکۀ نبرد حضور یافت. پسرانش «نُعمان بن عبد عمرو» و «سُلَیم بن حارث» در این غزوه به شهادت رسیدند. چون این خبر به «سُمَیراء» داده شد فقط پرسید: «رسول خدا (ص) در چه حال است؟» گفتند: «سلامت است». گفت: «آن حضرت را به من نشان دهید.» پس چون نشانش دادند، گفت: «ای رسول خدا، هر مصیبتی در قبال سلامت تو ناچیز و قابل تحمّل است». آنگاه جنازههای دلبندانش را بر شتری گذاشت و به سوی مدینه رهسپار شد. عایشه او را در راه دید و از میدان نبرد پرسش کرد. گفت: «خدا را شکر که رسول خدا زنده و سلامت است. خداوند گروهی از مؤمنان را به درجه شهادت رساند». و این آیه را خواند:
وَرَدَّ اللَّهُ الَّذِينَ كَفَرُوا بِغَيْظِهِمْ لَمْ يَنَالُوا خَيْراً وَكَفَى اللَّهُ الْمُؤْمِنِينَ الْقِتَالَ؛
خداوند کافران کینهتوز را باز پس زد. اینان به هیچ غنیمتی دست نیافتند. و در کارزار، مؤمنان را خدا بسنده است. (احزاب:25)
عایشه گفت: «این ها جنازههای کیست؟» گفت: «دو پسرم!» آنگاه بدون سستی و درنگ شتر را حرکت داد و رفت. (المغازی، ج1، ص 292) عشق و محبّت آنان به پیامبر چنان سرمستشان میساخت که هیچ مصیبتی شور و نشاطشان را نمیکاست.
عاشقان خود را به یزدان میدهند عقل تأویلی به قربان میدهند
(اقبال لاهوری)
نمونهای دیگر از این محبّان «اُم نوفل، صفیه بنی دیناری» بود. همۀ عزیزان او یعنی پدر، همسر و فرزندش در نبرد احد به شهادت رسیدند. پس از پایان یافتن پیکار، زنان به بیرون شتافتند تا از حال خویشان و رزمندگان خبر گیرند. «صفیه» نیز در میان کسانی بود که به بیرون مدینه رفته بودند. وقتی خبر یافت که هر سه عزیزانش به شهادت رسیدهاند فقط پرسید: «رسول خدا چگونه است؟» گفتند: «شکر خدا آن حضرت خوب و سلامت است». گفت: «رسول خدا را نشانم دهید تا اطمینان پیدا کنم». چون آن حضرت را دید و مطمئن شد، گفت: «با زنده و سلامت بودن رسول خدا تمام مصیبتها ناچیز و قابل تحمّل است». (سیره ابن هشام، ج3، ص 53)
محبّت راز تسخیر و رمز اطاعت است
خداوند انسانها را به گونهای آفریده که قلبشان مسخّر محبّت است. انسانها اگر از کسی محبّت و خوبی و دلسوزی ببینند، تلاش برای نجات و هدایت خود را ببینند، مسخّر او میشوند. از رسول اکرم (ص) نقل شده است:
«جُبِلَتِ القُلُوبُ عَلَی حُبِّ مَن أَحسَنَ إِلَیهَا وَ بُغضِ مَن أَسَاءَ إِلَیهَا.» (المواعظ، ص 55)
دلها به طور فطری به طرف کسانی که به آن ها نیکی میکنند، متمايل هستند و كساني را كه به آنان بدي میکنند دشمن میدارند.
انسانها به فطرت اولی خود که عشق به کمال مطلق است به آنان که کمال ایشان را خواستارند و سعادت و نفع دنیا و آخرت آنان را تأمین میکنند، متمایل اند؛ و به طرف فطرت تبعی خود که انزجار از هر نقص است، از آنان که نقص ایشان را خواهان اند و شقاوت و ضرر دنیا و آخرت آنان را مهیا میکنند، بیزارند. در حدیث امام صادق (ع) آمده است:
«جُبِلَتِ القُلُوبُ عَلَی حُبِّ مَن نَفَعَهَا وَ بُغضِ مَن ضَرَّهَا.» (وسائلالشّیعه، ج11، ص 445)
دلها به طور فطری بر دوستی کسانی است که به آن ها سود رسانند و بر دشمنی کسانی است که به آنها زیان رسانند.
فطرت آدمی چنین است که هر کس به او نیکی کند و به او محبّت ورزد، او را دوست بدارد و هر کس به او بدی کند و با او دشمنی نماید، او را دشمن دارد. کسی که میبیند فردی برای او تلاش میکند و نفع او را میخواهد، او را دوست میدارد و پیرویش میکند و کسی که میبیند فردی بر ضرر او کار میکند و علیه او اقدام مینماید، از او بیزاری میجوید و نافرمانیش میکند. امیر مؤمنان (ع) فرمود:
«قُلُوبُ الرِّجَالِ وَحشِیَهٌ فَمَن تَأَلَّفَها أَقبَلَت عَلَیهِ.» (همان، ج8، ص 510)
دل آدمی وحشی است، پس هر کس بدان الفت ورزد ، بدو روی ميکند.
دانستن این حقیقت که علاقه و محبت اطاعتآور است، از امور بسیار مهم در مدیریت است. رسول خدا (ص) این حقیقت را چنین اعلام فرموده است:
«المَرءُ مَعَ مَن أَحَبَّ.» (امالی الطّوسی، ج2، ص 234)
انسان با کسی همراه است که او را دوست میدارد.
«صَفوان بن قُدامَه» گوید: «از مکّه به مدینه هجرت کردم و نزد پیامبر (ص) رفتم و عرض کردم: ای رسول خدا، دستتان را بیاورید تا با شما بیعت کنم.» پس دست خود را پیش آورد. گفتم: «ای رسول خدا، من شما را دوست دارم.» فرمود: «انسان با کسی همراه است که او را دوست میدارد.»
(الشفا بتعریف حقوق المصطفی، ج2، ص 565)
میان محبّت و اطاعت رابطۀ معیّت است. با آمدن آن، این میآید و مادام که محبّت حقیقی جاری است، اطاعت پابرجاست.
تا معیّت راست آید زآنکه مرد با کسی جفت است کو را دوست کرد
این جهان و آن جهان بـا او بود ویـن حدیـث احمــد خوشخو بود
گفـت الـمَــرءُ مَــعَ مَـحبُــوبـِهِ لَا یُـــفَـکُّ القَـلبُ مِـن مَـــطـلُـوبـِهِ (مولوی)
آدمی چنان سرشته شده که مطیع کسی است که سر رشتۀ دلش به دست اوست. عاشق را توان آن نیست که از خواست معشوق سر پیچد. محبّت، اطاعتآور است. از امام صادق (ع) نقل شده است که فرمود:
«مَا أَحَبَّ اللهَ مَن عَصَاه.» (تحفالعقول، ص 215)
تَعصِي الإِلَهَ وَ أَنتَ تُظهِرَ حُبَّهُ هَذَا لَعَمرِکَ فِي الفِعَالِ بَدِیعُ
لَو کَانَ حُبُّکَ صَاِدقـاً لَأَطَعتَهُ إِنَّ المُـحِبَّ لِـمَن یُحِبُّ مُطِیعُ
خدا را نافرمانی میکنی و اظهار دوستی به او میکنی؟ به جانت سوگند، این رفتاری شگفت است. اگر دوستیت راستین بود ،اطاعتش میکردی. زیرا دوستدار، مطیع کسی است که او را دوست میدارد.
اساساً محبّت است که انسان را پیرو میسازد و دوست را با دوست، رسمی مطیعانه است. (فتوحات مکیه، ج2، ص 352) نیروی محبّت در جهان اعجاز میکند. بیگمان محبّت راستین عامل اصلی فلاح است. محبّت اسوههای حق سبب اصلی سعادت است، زیرا وقتی انسان محبّت کسی را به دل گرفت، به دنبال او میرود و خود را با او تطبیق میدهد و تلاش میکند هر چه بیشتر موافقت و رضایت او را کسب کند و گر نه در محبّت خود راستین نیست و تنها ادعای دوستی دارد.
(الشفا بتعریف حقوقالمصطفی، ج2، ص 571)
محبّت حقیقی در تمام ارکان محب اثر میگذارد و در همه چیز او را همرنگ و همراه محبوب میسازد. همین امر موجب ترس و وحشت قریش از محبّت به پیامبر بود. استاد شهید، مرتضی مطهری به نقل از ابن أبی الحدید معتزلی در شرح نهجالبلاغهاش آورده است:
«کسی سخن او (رسول اکرم) را نمیشنید مگر اینکه محبّت او در دلش جای میگرفت و به او متمایل میشد، لهذا قریش مسلمانان را در دوران مکّه «صُباه» (شیفتگان و دلباختگان) مینامیدند و میگفتند:
"نَخَافُ أَن یَصبُوَ الوَلِیدُ بنُ المُغِیرَهِِ إِلَی دِینِ مُحَمَّدٍ"،
بیم آن است که ولید بن مغیره دل به دین محمّد بدهد.
"وَلَئِن صَبَا الوَلِیدُ وَ هُوَ رَیحَانَةُ قُرَیشٍ لَتَصبَوَنَّ قُرَیشٌ بِأَجمَعِها"،
و اگر ولید که گل سر سبد قریش است، دل بدهد تمام قریش بدو دل خواهند سپرد.
میگفتند: "سخنانش جادو است، بیش از شراب مست کننده است." فرزندان خویش را از نشستن با او نهی میکردند که مبادا با سخنان و قیافۀ گیرای خود آن ها را جذب کند. هر گاه پیغمبر در کنار کعبه در حجر اسماعیل مینشست و با آواز بلند قرآن میخواند و یا خدا را یاد میکرد انگشتهای خویش را در گوشهای خویش فرو میکردند که نشنوند. مبادا تحت تأثیر جادوی سخنان او قرار گیرند و مجذوب او گردند. جامههای خویش بر سر میکشیدند و چهره خویش را میپوشاندند که سیمای جذاب او، آن ها را نگیرد. لهذا اکثر مردم به مجرد شنیدن سخنش و دیدن قیافه و منظرهاش و چشیدن حلاوت الفاظش، به اسلام ایمان آوردند.
(جاذبه و دافعه علی(ع)، ص 88)
محبّت پیامبر مردمان را مجذوب حق میساخت و آنان که محبّت پیامبر را به جان گرفتند، یکپارچه دگرگون شدند. زیرا آن که در محبّتش به پیامبر اهل صدق باشد، نشانهها و آثار این محبّت در همه چیزش ظهور میکند؛ یعنی اقتدا و تأسّی به آن حضرت، عمل به سیره و سنّت او، پیروی از سخنان و کردار وی، امتثال اوامر و اجتناب از نواهی آن حضرت و مؤدّب بودن به آداب نبوی در سختی و راحتی و خوشی و ناخوشی. نشانۀ محبّت تأسّی به محبوب است. آن حضرت به اَنَس بن مالک فرمود:
«مَن أَحیَا سُنَّتِي فَقَد أَحَبَّنِي، وَ مَن أَحَبَّنِي کَانَ مَعِي فِي الجَنَّة.» (الشّفا...، ج2، ص 572)
پیام های پیامبر (ص) نام کتابی است که با شیوه ای متفاوت جلوه های رفتاری و گفتاری پیامبر اکرم(ص) را در قالب پیام هایی کوتاه ارائه کرده است .