پیام ۱۵۸

روابط بین المللی و گسترش اسلام 

   (نامه‌های پیامبر به رهبران جهان)

قُلْ يَا أَهْلَ الْكِتَابِ تَعَالَوْا إِلَى كَلَمَةٍ سَوَاء بَيْنَنَا وَبَيْنَكُمْ أَلاَّ نَعْبُدَ إِلاَّ اللّهَ وَلاَ نُشْرِكَ بِهِ شَيْئاً وَلاَ يَتَّخِذَ بَعْضُنَا بَعْضاً أَرْبَاباً مِّن دُونِ اللّهِ فَإِن تَوَلَّوْاْ فَقُولُواْ اشْهَدُواْ بِأَنَّا مُسْلِمُونَ؛

بگو ای اهل کتاب، بیایید از آن کلمه حق که میان ما و شما یکسان است پیروی کنیم و آن این است که به جز خدای یکتا هیچ کس را نپرستیم و چیزی را شریک او قرار ندهیم. و برخی، برخی را به جای خدا به ربوبیت تعظیم نکنیم. پس اگر از حق روی گردانند، بگویید شما گواه باشید، که ما تسلیم فرمان خداوندیم. (آل عمران:64)

اسلام دینی جهانی است و محدود به گروه و عده خاصی نیست. هر کسی می‌تواند با آگاهی از قوانین و مقررات اسلام به این دین و به پیامبر اکرم (ص) ایمان آورد. کتاب آسمانی قرآن نیز این حقیقت را به خوبی آشکار می‌سازد که اسلام می‌تواند از عهده هدایت همه انسان‌ها از هر نژاد و قبیله‌ای، با هر رنگ پوست و ملیتی برآید؛ زیرا آن‌چه در این کتاب بیان شده، دستورات و قوانینی است که محدود به زمان و مکان ویژه‌ای نیست و اختصاص به فرد یا افراد خاصی ندارد و از طرفی هیچ مطلبی را که مورد نیاز انسان بوده باشد، فراموش نکرده است.

اسلام دینی است جهانی و دیر یا زود در قلوب انسان‌های سرتاسر عالم نفوذ خواهد کرد؛ خواه برای کافران و مشرکان خوشایند باشد، خواه نباشد. پیامبر اکرم (ص) در جریان حفر خندق در جنگ احزاب به این مطلب اشاره کرد. عمرو بن عوف می‌گوید:

«من و سلمان و حذیفه و نعمان بن مقرن و شش نفر از انصار در جنگ احزاب مشغول کندن آن قسمت از خندقی شدیم که حضرت معین كرده بود. در هنگامی که سخت به حفر خندق مشغول بودیم، ناگهان به سنگ بزرگ و سفیدی برخورد کردیم. هر چه تلاش کردیم نتوانستیم آن را خرد کنیم و از سر راه برداریم؛ به طوری که همه ابزارهای ما شکست. سلمان ناچار نزد رسول خدا(ص)  رفت و ماجرا را برای آن حضرت گفت. رسول خدا(ص)  آمد و کلنگی را به دست گرفت و ضربه‌ای به آن سنگ زد. ناگهان برقی جهید. آن حضرت تکبیر گفت و مسلمانان نیز همه تکبیر گفتند. باز ضربه‌ای دیگر به آن سنگ زد، جرقه‌ای دیگر جهید. رسول خدا (ص) دوباره تکبیر گفت و در پی آن مسلمانان نیز تکبیر گفتند. مرتبه سوم ضربه‌ای بدان سنگ زد. جرقه‌ای دیگر جهید و سنگ شكافته شد. رسول اکرم (ص) باز تکبیر گفت و مسلمانان نیز تکبیر گفتند. سلمان از آن حضرت پرسید: علت نور و جرقه‌ای که درخشید و تکبیر شما چه بود؟ رسول خدا (ص) فرمود: در جرقه اول قصور حیره و مدائن و کسری ظاهر شد و جبرئیل خبر داد که امت تو آن را فتح خواهند کرد. در جرقه دوم قصور سرخ از سرزمین روم ظاهر شد و در مرتبه سوم قصور صنعاء آشکار گشت و جبرئیل هر بار خبر داد که امت من آن ها را نیز فتح خواهند کرد.»

 (اسماعیل بن کثیر، سیره‌النّبویه، ج3، ص 192)

این روایت به خوبی از گسترش و نفوذ اسلام در شرق و غرب عالم حکایت می‌کند و مبین آن است که پرتو این دین سرزمین‌های گوناگون را فرا خواهد گرفت، همان‌طوری که تا کنون چنین بوده است.

بنابراین، اسلام دینی نیست که محدود به زمان خاصی شود و یا پشت مرزی از مرزها محصور گردد؛ بلکه هر جا که وجدان بیدار و آگاهی را بیابد، او را از فراسوی مرزها فرا خواهد خواند و در قلب او نفوذ خواهد کرد. چرا که اسلام جز نداي فطرت چيزي نيست، اسلام همان را مي‌گويد كه انسان و جامعه انسانی می‌خواهد و آن چیزی را دستور می‌دهد که به صلاح و فلاح بشریت است. از این رو، پیامبر خدا همواره تلاش می‌کرد تا دین اسلام را به آن سوی مرزهای جزیره‌العرب گسترش دهد و بر اساس رحمت و عطوفتی که به انسان‌ها داشت، آنان را به راه راست و رستگاری هدایت کند. بدین منظور پیک‌های دعوت خویش را به گوشه و کنار جهان اعزام کرد و همگان را به پذیرش اسلام فرا خواند.

 

نامه‌های پیامبر اسلام(ص) به پادشاهان جهان

نامه به مقوقس: هنگامی که مقوقس زمامداری مصر را به عهده داشت، پیامبر اسلام "حاطب بن ابی بلتعه" را مأمور کرد تا نامه‌ای به مقوقس، رهبر مصر برساند. مضمون آن نامه این بود:

بسم الله الرّحمن الرحیم. از محمد فرزند عبدالله به مقوقس بزرگ قبطیان، 

  درود بر پیروان حق باد! من تو را به سوی اسلام دعوت می‌کنم. اسلام آور تا سالم بمانی! خداوند به تو دو بار پاداش دهد، و اگر از قانون اسلام سر باز زنی گناه قبطیان بر تو خواهد بود. ای اهل کتاب، ما شما را به یک اصل مشترک دعوت می‌کنیم، به این‌که غیر از خداوند یگانه را نپرستیم و کسی را شریک او قرار ندهیم. نباید بعضی از ما بعض دیگر را به خدایی بپذیرد و آنان را که از آیین حق سر برتابند، بگویید گواه باشید که ما مسلمانیم.

سفیر پیامبر اکرم  (ص) رهسپار مصر شد و خود را به کاخ مقوقس رسانید. آن‌گاه نامه را به او داد. مقوقس پس از این‌که نامه را باز کرد و خواند مقداری فکر کرد و سپس گفت: اگر به راستی محمد فرستاده خداست، چرا مخالفان او توانستند وی را از درگاه خود بیرون کنند، تا او ناچار شود در مدینه سکونت نماید. چرا به آنان نفرین نکرد تا نابود شوند؟ حاطب جواب داد: عیسی رسول خدا بود و شما نیز به حقانیت او گواهی می‌دهید. هنگامی که بنی اسرائیل نقشه قتل او را کشیدند، چرا وی درباره آن ها نفرین نکرد، تا خدا آن ها را هلاک کند؟ مقوقس در برابر این منطق شروع به تحسین کرد و گفت: «احسنت، انت حکیم من عند حکیم؛ مرد فهمیده‌ای هستی که از طرف شخص فهمیده‌ای آمده‌ای.» حاطب اضافه کرد: پیش از شما کسی (فرعون) دراین کشور حکومت می‌کرد که مدت‌ها به مردم خدایی می‌کرد. خدا او را نابود کرد تا زندگی وی برای شما مایه عبرت گردد؛ ولی شما کوشش کنید که زندگیتان برای دیگران موجب عبرت نگردد. پیامبر اسلام ما را به آیین پاکی دعوت نمود و قریش با او سرسختانه مبارزه کردند؛ جمعیت یهود با کینه‌توزی خاص با او به مقابله برخاستند و نزدیک‌ترین افراد به اسلام، مسیحیان هستند.

به خدا سوگند، همان‌طور که موسی نبوت حضرت مسیح را بشارت داد، همان‌طور هم مسیح مبشر محمد بود. ما شما را به سوی اسلام دعوت می‌کنیم، همان‌طوری که پیروان تورات را به انجیل دعوت کردید. هر ملتی که دعوت پیامبر حقی را بشنود باید از او پیروی کند. من ندای محمد  (ص) را به شما رسانیدم شایسته است که شما و ملت مصر به این دعوت پاسخ گویید.

پس از گذشت چند روز که حاطب برای گرفتن پاسخ نامه توقف کرده بود، روزی مقوقس از او خواست تا درباره اسلام بیشتر توضیح دهد. حاطب گفت: محمد ما را به پرستش خدای یگانه دعوت می‌کند و دستور می‌دهد مردم شبانه‌روز پنج بار با پروردگار خود راز و نیاز کنند، نماز بگزارند و یک ماه را در سال روزه بدارند و خانه خدا را زیارت کنند، به پیمان وفادار باشند و از خوردن خون و مردار دوری کنند. سپس مقداری از خصوصیات زندگی پیامبر اسلام را شرح داد. مقوقس گفت: این ها نشانه‌های خوبی است، من تصور می‌کردم که خاتم پیامبران از سرزمین شام که سرزمین پیامبران است ظهور خواهد کرد. اکنون بر من روشن شد که او از سرزمین حجاز برانگیخته شده است. سپس به نویسنده خود دستور داد نامه‌ای به عربی به این مضمون بنویسد:

به محمد فرزند عبدالله؛ از مقوقس، بزرگ قبطیان. درود بر تو، من نامه تو را خواندم و از مقصودت آگاه گردیدم و حقیقت دعوت تو را دریافتم. من می‌دانستم که پیامبری ظهور خواهد کرد، ولی تصور می‌کردم او از نقطه شام برانگیخته شود، من مقدم فرستاده تو را گرامی ‌دانستم.

سپس در نامه به هدایایی که برای پیامبر فرستاده بود اشاره کرد و نامه را با جمله سلام بر تو ختم کرد.                                                     (تفسیر نمونه، ج2، ص 453)

 

نامه به هرقل: هرقل، قیصر و پادشاه روم بود. پیامبر اکرم (ص) نامه‌ای نوشت و توسط "دحیه" برای او فرستاد. مضمون نامه چنین است:

بسم الله الرّحمن الرحیم. از محمد فرزند عبدالله به هرقل، بزرگ و پادشاه روم. درود بر آن ها که پیروی از حق کنند. تو را به اسلام دعوت می‌کنم، اسلام آور تا در امان و سلامت باشی و خداوند به تو پاداش دهد. اگر از آیین اسلام روی گردانی، گناه اریسیان (نژاد رومی) نیز بر تو خواهد بود. ای اهل کتاب! ما شما را به یک اصل مشترک دعوت می‌کنیم که غیر از خدا نپرستیم، کسی را شریک او قرار ندهیم، بعضی از ما بعضی دیگر را به خدایی نپذیرد، هر گاه آنان از آیین حق سر برتابند بگویید گواه باشید که ما مسلمانیم.

ملاقات سفیر پیامبر با قیصر روم در شهر حمص صورت گرفت. قبل از این‌که ملاقات انجام شود کارپردازان دستگاه قیصر به دحیه گفتند: باید در مقابل هرقل سجده کنی؛ در غیر این صورت به تو اعتنایی نخواهد کرد. دحیه گفت: من برای کوبیدن و از بین بردن این سنت‌های نابجا این همه راه آمده‌ام. من از طرف صاحب این نامه آمده‌ام تا به قیصر ابلاغ کنم که بشرپرستی باید از میان برود و جز خدای یگانه کسی پرستش نشود؛ پس چگونه ممکن است در برابر غیر خدا سجده کنم؟ یکی از درباریان گفت: پس می‌توانی نامه‌ات را روی میز مخصوص سلطان بگذاری و برگردی. جز قیصر کسی به نامه‌های روی میز دست نمی‌زند. دحیه همین کار را کرد. وقتی قیصر نامه را دید آن را باز کرد. ابتدای نامه با «بسم الله» شروع شده بود، توجه وی را به خود جلب کرد و گفت: من غیر از نامه سلیمان تا کنون چنین نامه‌ای ندیده‌ام. بعد مترجم را خواست تا نامه را بخواند. هرقل احتمال داد نویسنده نامه همان پیامبر موعود انجیل و تورات باشد. از این رو،در صدد برآمد تا از خصوصیات زندگی وی اطلاع حاصل کند. دستور داد سراسر شام را گردش کنند شاید کسی که محمد را بشناسد بیابند. اتفاقاً در آن ایام کاروان تجارتی قریش به سرپرستی ابوسفیان به شام آمده بود. مأمور قیصر با آنان تماس گرفت و آنان را به بیت‌المقدس نزد قیصر برد. قیصر پرسید: آیا در میان شما کسی هست که با محمد پیوند خویشاوندی داشته باشد؟ ابوسفیان گفت: من با محمد از یک طایفه هستیم و در جد چهارم به هم می‌رسیم. قیصر پرسید: حسب و نسب محمد چگونه است؟ ابوسفیان گفت: از خانواده‌های اصیل و شریف است. قیصر گفت: در نیاکان او کسی هست که بر مردم سلطنت کرده باشد؟

ابوسفیان: خیر

قیصر: آیا پیش از آن‌که ادعای نبوت کند، از دروغ پرهیز داشت؟

ابوسفیان: بلی، محمد مرد راست گویی است.

قیصر: چه طبقه‌ای با او مخالفند و چه جمعیتی از او طرفداری می‌کنند؟

ابوسفیان: طبقه اشراف با او مخالفند و افراد عادی و متوسط خواهان اویند.

قیصر: از پیروان او کسی مرتد شده و از آیین او بازگشته است؟

ابوسفیان:خیر.

قیصر: آیا پیروان او رو به فزونی هستند؟

ابوسفیان: آری.

قیصر پس از سؤالاتی که از ابوسفیان کرد و جواب‌هایی که از او شنید. چنین گفت:

«اگر این اخبار و گزارش‌ها صحیح باشد، او حتماً پیامبر موعود است. من حاضرم در برابر او خضوع کنم و برای احترام پای او را شست‌و‌شو دهم؛ من پیش بینی می‌کنم که آیین و حکومت او سرزمین روم را فرا خواهد گرفت».

آن‌گاه دحیه را خواست و جواب نامه پیامبر را همراه با هدایایی به او داد تا به آن حضرت برساند.                                                                 (تفسیر نمونه، ج2، ص 456)

 

نامه به کسرا: رسول اکرم (ص)  نامه‌ای نوشت و آن را توسط "شجاع بن وهب" برای کسرا، پادشاه ایران ارسال کرد، مضمون نامه چنین است:

بسم الله الرّحمن الرحیم. از محمد بن عبدالله، رسول خدا به کسرا، بزرگ فارس. سلام بر هر که از هدایت پیروی کند و به خداوند و رسول او ایمان آورد و گواهی دهد که خدایی جز الله نیست و او یگانه و بی‌همتا و بی‌نیاز است و محمد نیز بنده و فرستاده اوست. تو را دعوت می‌کنم که به خدا ایمان آوری و تصدیق کنی که من فرستاده او برای همه مردمانم، تا هر کس را که زنده باشد هشدار دهم و امر خداوند درباره کافران محقق شود، اگر اسلام بیاوری در امان خواهی بود و اگر از آن ابا کنی گناه مجوس نیز بر تو خواهد بود.

وقتی شجاع بن وهب نامه حضرت را به فارس برای کسرا برد و وارد قصر شد، کسرا از او خواست تا نامه را به اطرافیانش بدهد. اما او امتناع کرد و گفت: نامه را به کسی جز تو نخواهم داد. کسرا هم اجازه داد که شجاع نامه را به دست او بدهد. هنگامی که نامه را گرفت، یکی از منشیان خود را خواست که نامه را بخواند. وقتی نامه خوانده شد کسرا آن را پاره کرد و در پی آن به کارگزاران خود در یمن نوشت که دو نفر را برای دستگیری محمد به حجاز بفرستند، تا او را به حضور وی آورند. مأموران حاکم یمن حرکت کرده به مدینه نزد رسول خدا (ص)  رسیدند و هدف از مأموریت خود را به آن حضرت گفتند. رسول اکرم (ص) به آنان فرمود: اکنون بروید و فردا به نزد من آیید. آنان چنین کردند. فردای آن روز وقتی به نزد حضرت رسیدند، حضرت بر اساس وحیی که دریافت کرده بود به آنان فرمود:

   کسرا به دست پسرش شیرویه در فلان ماه و فلان ساعت به قتل رسیده است. آنان گفتند: آیا می‌دانی که چه می‌گویی؟ ما تا کنون تو را به جرمی کم‌تر از این متهم می‌دانستیم. آیا اکنون باید به پادشاه یمن در این باره نامه بنویسیم؟ فرمود: آری. این ماجرا را از زبان من به او اطلاع دهید و بگویید دین من و حکومت من، همان‌جا خواهد رسید که کسرا رسیده بود و سپاهیان سنگین مجهز به اسبان و شتران خواهد یافت. همچنین به او بگویید: اگر اسلام بیاوری آن‌چه را هم‌ اکنون در اختیار داری همچنان در دست تو باقی خواهیم گذاشت. وقتی آن دو نفر به نزد "بازام"، پادشاه یمن رسیدند و گزارش دادند، بازام گفت: به خدا سوگند، من این مرد را یک پیامبر می‌دانم و یقین دارم آن‌چه گفته همان خواهد شد. اکنون منتظر می‌شویم تا از جانب فارس خبر برسد. چندی نگذشت که نامه شیرویه به بازام رسید که نوشته بود: اما بعد، من کسرا را کشته‌ام. بازام و افرادش با شنیدن این خبر یقین پیدا کردند که محمد پیامبری از جانب خداست و به او ایمان آوردند.

(خاتم پیامبران، ج3، ص 234)

نامه به نجاشی: پیامبر خدا به نجاشی پادشاه حبشه چنین نوشت:

بسم الله الرّحمن الرحیم. از محمد بن عبدالله رسول الله (ص) به نجاشی پادشاه حبشه. در مقابل تو خداوند را ستایش می‌کنم. خداوندی که هیچ خدایی جز او نیست و او پادشاهی منزه و سلام و مؤمن و مهیمن است. گواهی می‌دهم که عیسی بن مریم روحی الهی و کلمه اوست که آن را به مریم آن دوشیزه پاکدامن پاک القا کرد و او به عیسی آبستن شد. خداوند او را از روح خویش و از نفحه الهی آفرید، آن سان که آدم را به قدرت خویش آفریده بود. من تو را به خداوند یگانه‌ای که هیچ شریک ندارد و به باقیماندن بر طاعت او و نیز به این فرا می‌خوانم که از من پیروی کنی و بدان‌چه بر من وحی رسیده ایمان آوری که من رسول خدایم و تو و سپاهیانت را به خدای تعالی فرا می‌خوانم. اینک ابلاغ کرده و پند دادم، پس پند مرا بپذیر، درود بر کسی که از هدایت پیروی کند.

رسول خدا(ص) این نامه را توسط "عمروبن امیّه ضمری" برای نجاشی فرستاد. نجاشی پس از دریافت نامه رسول خدا (ص)  این چنین نوشت:

بسم الله الرّحمن الرحیم. به محمد رسول خدا، از نجاشی اصحمه. ای پیامبر خدا! سلام خداوند و رحمت و برکات او بر تو باد! خداوند پروردگاری است که خدایی جز او نیست، باری ای رسول خدا، نامه‌ات که در آن از عیسی یاد کرده بودی به دستم رسید و به خداوند سوگند که بیش از آن‌چه گفته بودی نیست و همان‌گونه است که تو یاد آور شده‌ای. ما رسالت تو را که بدان مبعوث شده‌ای می‌شناسیم و پیش از این، پسر عمویت و اصحابت را شناخته‌ایم. اینک گواهی می‌دهم که تو رسول راست گوی خدایی، که مورد تأیید کتب پیشین قرار گرفته‌ای و من اکنون با تو بیعت کرده‌ام. پیش از این نیز با پسر عمویت بیعت کرده‌ام و به دست او به خداوند پروردگار جهانیان اسلام آورده‌ام.                                                                                              (همان، ص 40)

 

نامه به منذربن ساوی: پیامبر اکرم  (ص) نامه‌ای نوشت و آن را توسط "علاء خصرمی" برای منذربن ساوی ارسال کرد. متن آن نامه در دست نیست؛ اما نامه‌ای که منذر برای آن حضرت نوشت و جوابی که رسول الله (ص) به او داد موجود است و به ترتیب چنین است:

به رسول خدا. باری ای رسول خدا، من نامه‌ات را بر مردم بحرین خوانده‌ام. در پاسخ برخی از آنان اسلام را پذیرفته و برخی نیز آن را نپسندیده‌اند. در سرزمین من یهودیان و مجوسیان نیز هستند. فرمان خود را در این باره بیان فرما.

رسول خدا (ص) در پاسخ او چنین نوشت:

بسم الله الرّحمن الرحیم. از محمد بن عبدالله، رسول خدا، به منذربن ساوی. سلام بر تو. من در مقابل تو خداوندی را ستایش می‌کنم که خدایی جز او نیست و گواهی می‌دهم که خدایی جز «الله» نیست و محمد بنده و فرستاده اوست. باری خدا را به تو یادآور می‌ شوم که هر کس با یاد خدا خیر بخواهد برای خویش خیرخواهی کرده است. هر کس از فرستادگان من فرمان برد و از دستورات آنان پیروی کند مرا فرمان برده است و هر کس نیز خیرخواه آنان باشد، خیرخواهی مرا کرده است. فرستادگان من از تو ستایش و تمجید کردند و اینک من تو را شفیع قوم خود قرار می‌دهم. پس هر که را مسلمانان با او مصالحه کرده‌اند به همان حال بگذار و از گناهانشان درگذر و بدان که تا هر زمان نیکوکار و درستکار باشی تو را از کارت خلع نخواهیم کرد. هر کس نیز در دیار تو بر دین یهودی و آیین مجوس بماند، باید جزیه پرداخت کند.

نامه به پادشاه عمان: رسول خدا (ص) نامه‌ای نوشت و به دو امیر عمان به نام جیفر و عبد فرزندان جلندی فرستاد و عمروبن عاص حامل این نامه بود. متن نامه چنین است:

بسم الله الرّحمن الرحیم. از محمد بن عبدالله، به جیفر و عبد، فرزندان جلندی. سلام بر هر کس که از هدایت پیروی کند. باری شما را به اسلام فرا می‌خوانم. اسلام بیاورید تا در امان باشید که من رسول خدا به سوی همه مردم هستم تا هر که را زنده است هشدار دهم و فرمان خدا بر کافران محقق شود. اگر اسلام بیاورید شما را فرمانروایی خواهم داد و اگر از اعتراف کردن به اسلام خودداری ورزید، سلطنت شما از میان خواهد رفت و سپاه من در سرزمین شما جای خواهد گرفت و نبوت من بر پادشاهی شما چیره خواهد شد.

آن‌گاه جیفر و عبد پس از سؤالاتی که از عمرو عاص کردند، وقتی که به حقانیت پیامبر یقین پیدا کردند، اسلام را پذیرفتند و ایمان آوردند. عمرو عاص می‌گوید: «چون به عمان رسیدم، نخست پیش عبد رفتم که خردمندتر و خوش‌خوتر بود و گفتم: من فرستاده رسول خدایم که پیش تو و برادرت آمدم. گفت: برادرم از من بزرگ‌تر، وانگهی پادشاه است، من تو را پیش او می‌برم تا نامه‌ات را برایش بخوانی. چند روزی منتظر ماندم، تا آن‌که مرا بار داد. من نامه پیامبر را همچنان سربسته به او دادم. مهرش را باز کرد و از اول تا آخر نامه را خواند. دیدم که برادرش بیشتر تحت تأثیر قرار گرفت. جیفر گفت امروز برو و مرا به حال خود بگذار و فردا بیا. فردا پیش او برگشتم. گفت: من در مورد این دعوت اندیشیدم. من ناتوان‌ترین پادشاهان عربم. اگر این را هم از دست بدهم چه برایم باقی می‌ماند؟ گفتم: بسیار خوب من فردا برمی‌گردم. همین که یقین کرد خواهم رفت، فردا صبح کسی پیش من فرستاد. رفتم و خودش و برادرش مسلمان شدند.»                                  (نهایة‌الارب، ج3، ص 148)

نامه به هوذه: "هوذه بن علی" حاکم یمامه بود. پیامبر اکرم (ص) نامه‌ای نوشت و توسط "سلیط بن عمرو عامری" برای او ارسال کرد. متن نامه چنین است:

بسم الله الرّحمن الرحیم. از محمد رسول خدا به هوذه بن علی. سلام بر هر کس که از هدایت پیروی کند. بدان که دین من تا آخرین سرزمینی که اسبان و شتران بتازند پیش خواهد رفت. اسلام بیاور تا در امان باشی و آن‌چه را در حوزه نفوذ خود داری، به تو واگذار کنم.

سلیط وقتی به حضور هوذه رسید، هوذه او را گرامی ‌داشت و در بر خود جای داد و وقتی نامه رسول خدا را خواند، جواب آن را این‌گونه نوشت:

چه نیکو و چه زیباست آن‌چه بدان فرا می خوانی، اعراب از موقعیت من بیم دارند؛ پس اختیاراتی به من بده تا از تو پیروی کنم.

رسول اکرم (ص) وقتی نامه او را خواند فرمود:

اگر از من فرماندهی بر یک قطعه زمین ناچیز را بخواهد نخواهم داد. او با این درخواست نابجای خود آن‌چه را هم که در دست داشت، یعنی موقعیت ویژه‌اش را از دست داد.                                                                                                             (همان، ص 147)