پيام 178 - حضور در ميدان نبرد

پیام ۱۷۸

حضور در میدان نبرد

بی‌شک، در زمان‌های گذشته جنگ به گونه‌ای بود که حضور فرمانده در میدان‌های جنگ و نبرد را می‌طلبید، از این رو، رسول خدا(ص) در جنگ‌هایی که حساسیت و اهمیت خاصی داشت حضور فعال داشت و از نزدیک به هدایت و فرماندهی نیروها می‌پرداخت و گاهی نیز شمشیر به دست می‌گرفت و همچون یک سرباز فداکار مبارزه می‌کرد و حتی در پاره‌ای از موارد زخمی می‌شد و جراحات زیادی به وی می‌رسید.

رسول خدا (ص) در هفتاد مورد عملیات جنگی و جهاد شرکت داشت. در برخی از موارد، نبرد و درگیری به وقوع می‌پیوست و در مواردی دیگر بدون این‌که درگیری صورت گیرد، جنگ خاتمه می‌یافت و در واقع یک مانور نظامی بیش نبود. در بعضی از جنگ‌ها پیامبر شخصاً شرکت و فرماندهی سپاه را بر عهده داشت و در بعضی دیگر خود در مدینه می‌ماند و عده‌ای را به فرماندهی یکی از افراد به مأموریت اعزام می‌کرد.

به طوری که اشاره شد رسول الله (ص) افزون بر حضور در میان سپاه اسلام، در میدان مبارزه و جنگ‌ هم حضور داشت؛ و گاهی خود نیز مورد اصابت تیر و شمشیر آنان واقع و به شدت مجروح می‌شد.

  مهم‌ترین جنگ‌هایی که رسول خدا (ص) در آن ها شرکت داشت، دو جنگ بدر و احد بود. در جنگ بدر برای آن حضرت سایبانی درست کردند که پس از مرتب کردن صف‌ها به سایبان خود رفت. اما پس از درنگی کوتاه هنگامی که جنگ شروع شد، رسول خدا (ص) از سایبان خود بیرون آمد و مسلمانان را به نبرد و مبارزه تشویق کرد. سپس مشتی سنگ‌ریزه بر گرفت و روی به قریش آورد و گفت چهره‌های شما زشت باد و سنگریزه‌ها را به سوی آن ها پرتاب کرد و به یاران خود فرمود: حمله کنید.                                                                                      (همان، ص 33)

یکی از مهاجرانی که در این جنگ شرکت داشت و از نزدیک شاهد ماجرا بود می‌گوید:

  «من در جنگ بدر حاضر بودم، دیدم که تیر از هر جهت می‌آمد و رسول خدا (ص)  هم در وسط میدان جنگ لشکر اسلام را فرماندهی می‌کرد.»

(اسماعیل بن کثیر، سیرة‌النّبویه، دارالمعرفة، بیروت، 1393، ج3، ص 59)

از علی (ع ) روایت شده که فرمود:

آن‌گاه که کار نبرد بالا می‌گرفت و شعله آتش بر افروخته و چشم‌ها از خشم سرخ می‌شد، به رسول خدا(ص) پناه می‌بردیم و هیچ یک از ما بیش از او به دشمن نزدیک نبود. در جنگ بدر خود می‌دیدم که ما به رسول خدا  (ص) پناه می‌بریم و او از همه به دشمن نزدیک‌تر بود.                                                (خاتم پیامبران، ج2، ص 387)

سرانجام با تدابیر رسول خدا (ص) مسلمانان توانستند جنگ را به نفع خود پایان دهند و آن طور که مورخان نوشته‌اند تعداد هفتاد نفر از مشرکان را به قتل برسانند.

                                 (نهایة‌الارب، ج2، ص 46)

نبرد دیگری که پیامبر خدا در صحنه مبارزه آن حضور فعال داشت، جنگ احد بود. نتیجه این جنگ بر خلاف جنگ بدر بود، چرا که در این جنگ به دلیل تخلف و سرپیچی چند تن از مسلمانان از فرمان رسول خدا (ص) خالد بن ولید، که فرمانده سواره نظام دشمن بود، متوجه خالی و خلوت شدن کوه شد و با سواران خود کوه احد را دور زد و از پشت به مسلمانان حمله‌ور شد. این امر موجب شد تا مسلمانان محاصره شوند و شکست سختی بخورند. تعدادی از یاران رسول خدا (ص) کشته شدند و پیامبر اکرم(ص) با تعداد اندکی از یاران خود که چهارده تن ذکر کرده‌اند ،مقاومت می‌کردند. مورخان نوشته‌اند که رسول خدا (ص) با کمان خود چندان تیر انداخت که شکست. در آن روز دندان پیشین آن حضرت نیز شکست و لبش دریده و صورتش زخمی و گونه‌اش شکافته شد و کلاهخود بر سرش شکست و در یکی از گودال‌هایی که قبیله ابو عامر حفر کرده بودند تا مسلمانان در آن بیفتند، افتاد. حضرت علی(ع)  دست حضرت را گرفت و طلحه بن عبیدالله کمک کرد تا رسول اکرم(ص) توانست برخیزد. (همان، ص 89) سرانجام مسلمانان توانستند با تلاش و زحمت فراوان در حالی‌که به شدت مجروح شده بودند از محاصره رهایی یابند و خود را نجات دهند.

دو پیام پویا از پیشوای هشتم

           دو پیام از پیشوای هشتم

 امروز ۲۷ مهرماه برابر با ۱۱ ماه ذیقعده و فرخنده زادروز حضرت علی بن موسی الرضا امام هشتم(ع) است. ضمن عرض تبریک و تهنیت به همه حق باوران و حقیقت یاوران گیتی ، مي كوشيم طبق معمول هميشه از بين آموزه هاي زندگي ساز ايشان ،چند پيام پويا و رهنمود راهگشا را با هم مرور كنيم:

پیام ۱ - چه کسی بهترین انسان است؟!

حرم امام رضا علیه السلام 
  همه ما موظف به انجام « کار صالح » هستیم و به هر کار خوب و مفیدی کار صالح نمی گویند. کار صالح یعنی بهترین کار. به دیگر سخن این کفایت نمی کند که هر انسان از بین صدها کار خوب یکی را برگزیند و همه عمر خود را صرف انجام همان کار کند ِ بلکه هر انسان هوشمند و خردورز موظف است در هر زمان و هر مکان با همه توان عقلی و فکری خود بکوشد و بهترین و ضروری ترین کار را برگزیند و آن را رسالت خود بداند و با تمام توان به انجام آن رسالت بپردازد.

مردی به امام رضا علیه السلام گفت:

به خدا قسم در روی زمین از لحاظ پدر، کسی شریف‎تر از تو نیست. امام فرمود: 

تقوا و پرهیزکاری به آنان شرافت بخشیده و فرمانبرداری خداوند سودمندشان کرده است.

دیگری به آن حضرت گفت: به خدا قسم! تو بهترین انسان‎ هستی .

حضرت به او فرمودند:

  ای بنده خدا ! سوگند یاد مکن . بهتر از من کسی است که برای خدا پرهیزکارتر و فرمانبردارتر بوده است . (بحار الانوار، ج 49، ص 95 ) 

پیام ۲ - شكر؛ یعنی بهره‎برداری درست از نعمت‎ها

 
   بسیاری از مردم « شکرگزاری» را محدود به بیان لفظی چون «الحمدلله» و «شکرا لله» و امثال آن می پندارند و یا برخی تعدد آن را نشانه بسیاری سپاسگزاری از منعم می دانند . مثلا می گویند : خدایا صدهزار بار تو را شکر می گوییم! اما ببینیم امام رضا(ع) ، شكرگزاري را چگونه معنا مي كنند:

امام رضا علیه السلام می‎فرماید:

«ان صاحب النعمة علی خطر انه یجب علیه حقوق الله فیها؛ والله انه لتكون علی النعم من الله ـ عز و جل ـ فما ازال منها علی و جل ... حتی اخرج من الحقوق التی تجب لله علی فیها ... فقلت: جعلت فداك انت فی قدرك تخاف هذا ؟ قال: نعم فاحمد ربی علی ما من به علی( اصول کافی، ج 3، ص 503  )؛ 

صاحب نعمت در خطر است، چون حقوقی خدایی در آن نعمت‎ها واجب گردیده است. به خدا سوگند كه نعمت‎هایی از خداوند به من می‎رسد و من همواره از آن بیمناكم تا حقوق واجب الهی آن را ادا كنم. (راوی حدیث می‎گوید)، گفتم: فدایت شوم، تو با مقامی كه داری از این امر هراسناكی؟ امام گفت: آری، و خدای را بر این كه مرا نسبت به ادای تكلیف حساس كرده است سپاس می‎گزارم.»

 و باز در جاي ديگر امام رضا علیه السلام فرمود:

«واعملوا انكم لا تشكرون الله تعالی بشی بعد الایمان بالله، و بعد الاعتراف بحقوق اولیاء الله من آل محمد [صلی الله علیه و آله و سلم]، احب الیه من معاونتكم لاخوانكم المومنین، علی دنیا هم التی هی معبر لهم الی جنان ربهم ... قیل یا رسول الله هلك فلان یعمل من الذنوب كیت و كیت. فقال رسول الله [صلی الله علیه و آله و سلم] ، بل قد نجی و لا یختم الله عمله الا بالحسنی، سیمحوا الله عنه السیئات و یبدلها من حسنات، انه یمر مرة فی طریق عرض له مومن قد انكشف عورته و هو لا یشعر، فسترها علیه و لم یخبره بها مخافه ان یخجل ...

 (  عیون اخبار الرضا (علیه السلام)، ج 2، ص 169 / مسند الامام الرضا (علیه السلام)، ج 1، ص 95 .) ؛

 بدانید كه پس از ایمان به خدا و پذیرش حقوق اولیای او از آل محمد (ص)، سپاسگزاریی محبوب‎تر نزد خداوند از یاری‎رسانی به برادران مومن نیست، یاری‎رسانی به زندگی دنیای آنان كه راهی است برای رسیدن ایشان به بهشت. كسانی كه چنین یاریی برسانند از خاصان درگاه الهی‎اند. پیامبر (ص) در این باره سخنی گفته است كه اگر نیك در آن دقت شود و بدان عمل كنند، شایسته نیست كسی از این فیض الهی خود را محروم سازد.

 فقیه و عالم بزرگ، ملا محمد مهدی نراقی می‎گوید:

 "كسی كه از هر چیز بدان گونه كه هدف و منظور از آفرینش آن است بهره‎برداری كند، نعمت خدای را شكر گزارده است. و اگر چیزی را به گونه‎ای مصرف كرد كه به هدف و مقصود از آن رهنمون نشد، یا در جهتی كه برای آن آفریده شده است نبود، نعمت خدا را ناسپاسی كرده است ... ."

 (جامع السعادات، ج 3، صص 195 و 197، چاپ چهارم، دارالنعمان، نجف اشرف )

فصل هشتم - سيره نظامي / پيام 177 - جهاد

فصل هشتم

  

سیره نظامی

 

 پیام ۱۷۷

جهاد

هدف و انگیزه جنگ‌های صدر اسلام دفع ستم و تجاوز مشرکان، مجازات ستمگران و برقرار کردن امنیت برای دعوت بود.

1. هدف پیامبر از جنگ

رویارویی لشکر اسلام با کفار و مشرکان به منظور دعوت آنان به سوی اسلام صورت می‌گرفت، نه برای کشورگشایی و قدرت‌نمایی. هدف رسول الله(ص) هیچ‌گاه گسترش قلمرو حکومت و مستعمره خود نبود، بلکه انگیزه آن حضرت از نبرد با دشمنان تنها یک چیز بود و آن ترویج و تبلیغ دین و فراگیر شدن اسلام در سرتاسر عالم بود.

کتاب آسمانی قرآن در مواضع مختلفی تأکید می‌کند که جهاد باید در راه خدا باشد:

وَقَاتِلُواْ فِي سَبِيلِ اللّهِ وَاعْلَمُواْ أَنَّ اللّهَ سَمِيعٌ عَلِيمٌ (بقره:244)

بنابراین، از دیدگاه اسلام جهاد وسیله‌ای برای رسیدن به یک هدف مهم و ارزشمند یعنی گسترش و نفوذ اسلام است، تا دنیا و آخرت انسان‌ها از این طریق تأمین شده و عدالت در جامعه بر پا گردد. از این رو، پیامبر همواره شرکت در جنگ با بینش قومیت‌گرایی و حس ناسیونالیستی و نژادپرستی را مذمت می‌کرد. در جنگ احد شخصی به نام قُزمان را جهنمی دانست و فرمود: 

  «قزمان جهنمی است.» (اسماعیل بن کثیر، سیره‌النّبویه، ج3، ص 71) چرا که وی برای قبیله و نژاد خود جنگید و کشته شد، نه برای پیشبرد اهداف اسلام؛ در نتیجه با آن‌که تعداد زیادی از افراد دشمن را از بین برد، چون نیت و انگیزه‌اش الهی نبود جهنمی ‌شد.

   رسول خدا(ص) در هنگام عزیمت سپاهیان خود به مناطق مختلف، آنان را به خویشتن‌داری و درنگ قبل از وارد شدن به صحنه نبرد فرمان می‌داد و از مؤمنان می‌خواست در آرزوی جنگ نباشند، چه این‌که جنگ مایه گرفتاری دل و آسیب و از میان رفتن جسم انسان است. ایشان به اصحاب خود می‌فرمود:

در آرزوی رویارویی با دشمن نباشید و چنان‌چه ناچار شدید با آنان روبه‌رو شوید، از خود صبر و شکیبایی نشان دهید.                       (خاتم پیامبران، ج2، ص 305)

اساساً رسول خدا (ص) در هنگام رویارویی با مشرکان آنان را در انتخاب یکی از سه امر مختار می‌گذاشت:

الف) پذیرش اسلام،

ب) پیمان بندند که تجاوزی از ناحیه آنان صورت نگیرد،

ج) به جنگ تن در دهند.

بنابراین، جنگی که آن حضرت مصلحت می‌دید در مرحله سوم بود. در واقع این دشمنان بودند که جنگ را بر می‌گزیدند. اگر به برخی از صحنه‌های کارزار رسول اکرم(ص) نگاه کنیم، این دعای حضرت که حاکی از احساس ایشان از یگانگی خداوند و یکسان بودن مردم و یک پارچه بودن بشریت است توجه ما را به خود جلب می‌کند. آن‌جا که می‌فرماید:

پروردگارا ! ما بندگان توایم و آنان نیز بندگان توأند. زمام ما و آنان به دست توست، پس آنان را شکست ده و ما را پیروز گردان.               (خاتم پیامبران، ج2، ص 305)

رسول اکرم (ص) حتی در هنگامی هم که برای نبرد آماده می‌شد، هیچ علاقه‌ای بدان نداشت و به شدت از آن متنفر بود. زمانی که می‌خواست معاذ بن جبل را به سوی یمن اعزام کند، به او چنین فرمود:

با آنان وارد جنگ نشوید، مگر آن‌که دعوتشان کنید. در این هنگام نیز اگر از پذیرش دعوت سرباز زدند، باز هم با آنان وارد جنگ نشوید، تا آنان نبرد با شما را آغاز کنند. اگر آنان نبرد را آغاز کردند، باز هم وارد جنگ نشوید، تا آن‌که کسی را از شما بکشند؛ در این صورت کشته را نشان آنان دهید و بگویید: بیایید تا راهی بهتر از این بیابیم؛ زیرا اگر خداوند یک نفر را به دست تو هدایت کند، بهتر است از آن‌چه خورشید بر آن می‌تابد.                                                                                             (همان، ص 306)

نظیر چنین سخنانی را رسول خدا)ص)  به حضرت علی (ع) فرمود. در جنگ خيبر پس از این‌که پیامبر اسلام پرچم را به دست حضرت علی (ع) سپرد، ایشان پرسید:

 یا رسول خدا! آیا با آنان بجنگم تا مانند ما مسلمان شوند؟ حضرت فرمود:

آهسته برو، تا به آنان نزدیک شوی. سپس آنان را به اسلام دعوت کن و خبر ده از حقوقی که بر ایشان واجب است. به خدا قسم، اگر یک نفر به دست تو هدایت شود و اسلام آورد، برای تو بهتر است که همه شتران سرخ مو از آن تو باشد.

(سیره‌النّبویه، ج3، ص 351)

2. سیره پیامبر اسلام در جنگ‌ها

از آن‌چه گفته شد به خوبی می‌توان به سیره آن حضرت در نبردها و جنگ‌ها پی برد. آن‌چه مسلّم است این است که جنگ به خودی خود هدف آن حضرت نبود و از کشتار و خون ریزی هیچ‌گونه احساس رضایت و خشنودی نمی‌کرد. تنها گاهی ناگزیر بود که به جنگ و مانورهای نظامی اقدام نماید، تا از دشمنان اسلام قطع طمع کند. اکنون برخی از اصول جنگی آن حضرت را که بیانگر روش ایشان است بیان می‌کنیم:

نهی از کشتن کسی که اسلام را می‌پذیرفت:

  در یکی ازجنگ‌ها اسامه بن زید که صحابی پیامبر بود، با مردی از یهود به نام مرداس بن نهیک برخورد کرد. وقتی شمشیرش را کشید مرداس گفت: «لا اله الا الله» و شهادتین را بر زبان ‌جاری کرد. اما اسامه توجهی نکرد و او را کشت. هنگامی که گزارش این کار به رسول خدا (ص) رسید، حضرت، اسامه را احضار کرد و فرمود: ای اسامه! چرا با آن‌که مرداس شهادتین را گفته بود او را کشتی؟ اسامه پاسخ داد: ای رسول خدا (ص) ، او از روی ترس، به دروغ چنین گفت. آن حضرت باز سخن خویش را تکرار کرد و از اسامه پرسید که چرا او را کشتی؟ به طوری که اسامه می‌گوید: آن حضرت آن‌قدر مرا بازخواست کرد که از کرده خویش پشیمان شدم. دوست داشتم همه ثواب‌ها و کارهای نیکم را می‌دادم تا آن گناه جبران شود. پس به حضرت گفتم: به خدا سوگند پیمان می‌بندم، از این پس هیچ‌گاه مردی را که «لا اله الا الله» بگوید و اسلام آورد نخواهم کشت. حضرت فرمود:

  «حتی پس از من هم نباید چنین کاری بکنی.» (اساعیل بن کثیر، سیره‌النّبویه، ج3، ص 420)

عفو و گذشت پس از پیروزی: در روز فتح مکه سعد بن عباده فریاد می‌کرد: امروز روز جنگ و خون ریزی است. ابوسفیان به رسول اکرم  (ص) عرض کرد؛ آیا آن‌چه سعد می‌گوید صحیح است؟ فرمود:

نه، بلکه امروز روزی است که خدا در آن کعبه را بزرگ داشته و روزی است که به کعبه لباس پوشانده می‌شود، آن‌گاه دستور داد تا پرچم را از سعد گرفته و به پسرش قیس بن سعد دادند.                                                                                      (همان، ج3، ص 551)

رسول خدا (ص) هرگاه افراد و نیروهایش را برای جنگ اعزام می‌کرد به آنان می‌فرمود:

هرگاه مسجدی دیدید و یا شنیدید که مؤذنی اذان می‌گوید، پس در آن دیار کسی را نکشید و نجنگید.                                                             (همان، ج3، ص 591)

بیزاری جستن از جنگ طلبی: پس از فتح مکه رسول خدا (ص) خالد بن ولید را مأمور کرد تا برای تبلیغ دین و دعوت مردم، به سوی قبیله بنی خذیمه برود. هنگامی که خالد به آن‌جا رسید، به آنان گفت: سلاح‌های خود را کنار گذارید و دعوت اسلام را بپذیرید. افراد آن قبیله پذیرفتند و سلاح‌های خود را کنار گذاشتند، اما خالد بر آنان حمله برد. وقتی این ماجرا به گوش رسول اکرم (ص) رسید، دست‌هایش را به سوی آسمان بلند کرد و فرمود:

  «خدایا، من از آن‌چه خالد بن ولید مرتکب شده به شدت بیزارم.» پس حضرت علی را فرستاد تا دیه کشته شدگان را بپردازد. هنگامی که علی (ع) مأموریت خود را انجام داد و گزارش کار خود را به پیامبر عرض کرد. آن حضرت دوباره به پا خاست و رو به قبله دست‌هایش را بلند کرد و سه مرتبه فرمود: «خدایا من از کاری که خالد بن ولید انجام داده به شدت بیزارم».

(اسماعیل بن کثیر، سیره‌النّبویه، ج3،ص 591)

بنابراین، آن‌چه رسول خدا (ص) در پی تحقق بخشیدن بدان بود، دعوت مردم به سوی اسلام بود و هرگز افراد مسلمان را نمی‌کشت و با تازه مسلمانان با عفو و گذشت برخورد می‌کرد.

پيام 176 - تجارت

 پیام 176

تجارت

در آستانه حرکت کاروان بازرگانی قریش به سوی شام، خدیجه، بانوی پرآوازه، شرافتمند و ثروتمند مکه در پی مرد امینی می‌گشت تا سرمایه خود را برای تجارت بدو سپارد و در برابر تلاش او مزدی پرداخت کند. ابوطالب از این فرصت بهره جست و به محمد، برادرزاده بیست و پنج ساله خود، پیشنهاد سفر تجارتی را داد و وی را تشویق کرد.                                               (بحار‌الانوار، ج16، ص 22)

خدیجه از گفت‌وگو و پیشنهاد ابوطالب آگاه شد و به سرعت، کسی را پی محمد (ص) فرستاد و به او گفت:

   چیزی که مرا شیفته تو کرده است، همان راستگویی، امانت‌داری و اخلاق پسندیده تو است. من حاضرم دو برابر آن‌چه به دیگران می‌دادم، به تو بدهم. (سیرۀ حلبی، ج1، ص 147)

   محمد (ص) پیشنهاد سفر تجارتی را پذیرفت و با میسره – غلام خدیجه – به سمت شام رهسپار شد و در این سفر، چند برابر دیگران سود برد. فرزند عبدالله چون به بُصری رسید، نُسطور راهب، او را دید و میسره را به پیامبری وی مژده داد و گفت:

   این مرد که زیر سایه درخت نشسته، همان پیامبری است که در تورات و انجیل درباره او بشارت‌های فراوانی خوانده‌ام. (بحار‌الانوار، ج16، ص 18) 

  غلام خدیجه نیز کرامت‌ها و ویژگی‌های خاصی را در طول این سفر از محمد(ص) دیده بود. از جمله این‌که محمد امین بر سر موضوعی با تاجری اختلاف پیدا کرد. آن مرد به او گفت:

  به «لات» و «عزّی» سوگند بخور تا من سخن تو را بپذیرم. محمد در پاسخ او چنین گفت: 

«پست‌ترین و مبغوض‌ترین موجودات پیش من همان لات و عزّی است که تو آن ها را می‌پرستی».                                           (طبقات‌الکبری، ج‌1، ص 104)

میسره پس از بازگشت به مکه تمام رخدادها را به خدیجه گزارش داد. (التنبیه و الاشراف، ص 197) 

 آن‌گاه خدیجه آن‌چه را از غلام خود شنیده بود و موارد و ویژگی‌هایی را که خودش از محمد امین دیده بود، نزد ورقة بن نوفل – دانای عرب – بازگو کرد. او به خدیجه گفت:

  اگر این ها درست باشد، او پیامبر این امت است.

(البدایه و النهایه، ج2، ص 362)

ناگفته نماند که محمد(ص) پیش از این سفر، سفرهای بازرگانی به شام و یمن داشت و این سفر، اولین سفرش به همراهی ابوطالب به شهر بصری بود. او همیشه جانب عدل و انصاف را رعایت می‌کرد. دروغ و تدلیس که روش بیشتر بازرگانان است، هیچ‌گاه درکارش نبود و هیچ‌گاه در معامله سخت‌گیری نمی‌کرد.

سائب بن ابی السائب می‌گوید: 

 در دوران‌ جاهلیت، در کار تجارت با او شریک بودم و او را از هر جهت بهترین شریکان یافتم. نه با کسی مجادله می‌کرد و نه لجاجت می‌ورزید و نه کار خود را به گردن شریک خود می‌انداخت. (سیرۀ حلبی، ج1، ص 150) در راستگویی و درستکاری آن‌چنان شهرت یافت که همگی به امانت او اذعان داشتند و او را محمد امین می‌خواندند.                                          (همان، ص 162)

به گفته امام صادق (ع)، در عصر پیامبر، زنی بود که عطر می‌فروخت و زینت نام داشت. او خودش نیز به خاطر همراه داشتن عطر، خوشبو بود. روزی به حضور همسران پیامبر اسلام آمد. پس از ساعتی، پیامبر به خانه آمد و بوی خوش به مشامش رسید. دانست که زینب عطر فروش در آن‌جا است. به او فرمود: وقتی به خانه ما می‌آیی، خانه‌های ما را خوشبو می‌کنی؟ زینب در پاسخ گفت:

  خانه‌های شما به خاطر وجود تو (ای پیامبر) پاکیزه‌تر و خوش‌بوتر است (نه به خاطر عطر همراه من) آن‌گاه پیامبر در این سفارش به او که سفارش به همه فروشندگان کالا نیز هست، فرمود:

«اِذَا بِعْتِ فَأحْسِنی وَ لاتَغَشِی فَاِنَّه اتْقَی اللهِ و أبقَی لِلمالِ.»       (وسائل‌الشّیعه، ج12، ص 287)

وقتی که چیزی می‌فروشی، آن را نیکو بفروش و در فروختن، کسی را فریب مده؛ زیرا اگر چنین کنی، به پاکی و پرهیزگاری در پیشگاه خداوند بهتر است و برای بقا و دوام ثروتت نیکوتر است.

پیام 175 - شبانی

 پیام ۱۷۵

شبانی

روزگاری که در کفالت حلیمه به سر می‌برد، روزی از حلیمه پرسید:

  برادرانم (فرزندان حلیمه) روزها به كجا می‌روند؟ حلیمه گفت: گوسفندان ما را به چراگاه می‌برند. گفت: من هم از امروز با آن ها خواهم بود.             (سیرۀ حلبی، ج1، ص 111)

در هفت سالگی، او را دیدند که خاک و کلوخ در دامن ریخته است و در خانه‌سازی به عبدالله بن جرعان کمک می‌کند. در طول زندگی‌اش دیده نشد روزی را به بیهودگی بگذراند. در مقام نیایش همیشه می‌گفت:

 «خدایا! از بیکاره بودن و تنبلی و زبونی به تو پناه می‌برم.» (صحیح بخاری، ج8، ص 79) 

 شاید به واسطه همین علاقه به کار و نیز برای این‌که خوش نداشت در میان خانواده زندگی کند، بی آن‌که گوشه‌ای از امور زندگانی آن ها را بر عهده گیرد، به شبانی گوسفندان ابوطالب پرداخت.

   (صحیح حلبی، ج1، ص 150) 

  افزون بر آن، از اوان کودکی، با فضای آزاد و دامن صحرا انس داشت و فکر عزلت و انزوا در خاطرش قوت می‌یافت. گویی به او الهام شده بود که از هم‌اکنون، دور از تنگنا و جنجال شهر، با دیده بصیرت به مطالعه کتاب آفرینش بپردازد و صفحه‌های آن را با دقت ورق بزند. از سوی دیگر، سر و کار داشتن با جانوران زبان بسته و نگاهداری ایشان از آسیب درندگان و از خطر پرتگاه‌ها و باز داشتن آن ها از هجوم به یکدیگر، نوعی تمرین برای آینده‌اش بود. مگر نه این‌که باید عمری با مردم گمراه، سرسخت و جاهل روبه‌رو شود و آن ها را از مهلکه گمراهی برهاند. پیش از او نیز برادرانش، موسی و داوود، روزگاری به شغل شبانی می‌پرداختند. (همان) خلاصه این‌که شبانی کار است و کار، آدمی را از نیاز به دیگران در امان نگه می‌دارد.

آرامش دشت و بادیه برای محمد (ص) ، از ماندن در میان مشرکان و بت‌پرستان مکه پسندیده‌تر بود و او بهترین پیشه را در چوپانی می‌دانست. پس بخش زیادی از سال‌های جوانی را با شبانی سپری کرد و گوسفندان را نگه می‌داشت. خلوت و تنهایی صحرا افزون بر این‌که برایش دست‌مایه شکیبایی و بردباری بود، سبب می‌شد به درستی در طبیعت بنگرد و به راستی بیندیشد؛ در تاریکی شب نجوا کند و سختی روز را به جان بخرد. محمد(ص) درباره این‌که پیامبران الهی با سپری کردن این دوران، بر مسند راهنمایی امت تکیه می‌زنند، فرمود:

خداوند هیچ پیامبری را مبعوث نفرمود، مگر این‌که چوپان گوسفندان بوده است.

(سفینة‌البحار، ج2، ص 565)

از ایشان پرسیدند که آیا شما نیز شبانی کرده‌اید؟ فرمود:

  آری! من مدتی شبان گوسفندان اهل مکه در (سرزمین) قراریط بوده‌ام.

  (سیرۀ حلبی، ج1، ص 139) 

 آن حضرت همچنین از شبانی گوسفندان خانواده خود در اجیاد یاد می‌کرد:

خداوند، موسی را مبعوث فرمود، در حالی‌که گوسفندچرانی می‌کرد. داوود را مبعوث فرمود و او هم چوپان بود و من هم هنگامی که به پیامبری مبعوث شدم، چوپان گوسفندان خانواده خود در اجیاد بودم.                               (طبقات‌الکبری، ج1، ص 101)

 

پيام 174 - مسافرت

پیام ۱۷۴

مسافرت

1. سفرهای پیامبر بزرگوار اسلام

قبل از رسالت: رسول خدا(ص) قبل از برانگیخته شدن به رسالت فقط دو بار مسافرت کرد که هر دو به خارج از عربستان (سوریه) و به منظور تجارت صورت گرفت. مرتبه اول در دوازده سالگی بود که آن حضرت با عموی خود ابوطالب همراه بود و مرتبه دوم در بیست و پنج سالگی صورت گرفت که رسول خدا(ص) به قصد تجارت برای زنی بیوه به نام خدیجه به سفر رفت. تفصیل این دو سفر بدین شرح است:

الف) وقتی رسول خدا(ص) دوازده سال داشت، یک بار که ابوطالب همراه کاروان بازرگانی عازم شام بود؛ هنگام حرکت، رسول خدا (ص) اصرار کرد که همراه آنان برود. ابوطالب وقتی علاقه و اصرار برادرزاده خود را دید او را همراه خود برد. کاروان حرکت کرد تا به منطقه بصری در سرزمین شام رسید. بصری محلی بود که صومعه‌های راهبان مسیحی در آن قرار داشت. در این صومعه‌ها راهبان به عبادت و شناخت بیشتر تورات و انجیل و آن‌چه در این دو کتاب آمده مشغول بودند. به همین سبب، راهبان افزون بر رهبانیت و زهد و پرهیزکاری، از کتاب و اشارات و بشارات آن نیز آگاهی داشتند.

   در یکی از صومعه‌ها راهبی به نام بحیرا بود که از صومعه خود بیرون آمد و به طرف کاروان تجارتی قریش حرکت کرد. کاروان قریش پیش از این‌ بارها از آن نقطه گذشته بود، اما معمولاً راهبی از صومعه بیرون نمی‌آمد و با آنان صحبتی نمی‌کرد، ولی این‌بار که رسول خدا (ص) در کاروان بود، راهب به جهت شناختی که از مطالعه کتاب‌های خود درباره شخصیت آخرین پیامبر خدا پیدا کرده بود، از صومعه بیرون آمد و نزد اهل کاروان رفت و آنان را برای خوردن غذا و طعامی که آماده کرده بود دعوت کرد. افراد کاروان دعوت راهب را پذیرفتند و همگی جز رسول خدا(ص) که او را برای نگهبانی از مال‌التجاره نزد بار و بنه خود باقی گذاشته بودند، برای خوردن غذا رفتند. همین که بحیرا در آن ها دقت کرد، دید خصوصیاتی را که به دنبال آن می‌گردد در هیچ یک از آن ها وجود ندارد. از این رو، به آنان گفت: 

  ای گروه قریش، نباید هیچ کس از شما از حضور در سر سفره من خودداری می‌کرد. گفتند:

   هیچ کس که شایسته باشد خودداری نکرده است، غیر از پسربچه‌ای که از همه کوچک‌تر است و کنار بارها مانده است. بحیرا گفت: چنین نکنید، او را هم فرا خوانید که بیاید. 

 مردی از قریش برخاست و دست محمد را گرفت و همراه دیگران بر سفره نشاند. همین که بحیرا او را دید، به دقت او را نگریست و برخی از اعضاي آن حضرت را که صفاتی درباره آن ها می‌دانست بررسی کرد. چون قریش غذایشان را خوردند و متفرق شدند، بحیرا به سوی محمد(ص) آمد و گفت:

  ای پسر تو را به لات و عزی سوگند می‌دهم که هر چه می‌پرسم پاسخ گویی! محمد (ص)فرمود:

  «مرا به آن دو سوگند مده که من از هیچ چیز به اندازه آن دو نفرت ندارم». بحیرا گفت:

  تو را به خدا سوگند می‌دهم، که به هر چه می‌پرسم پاسخ دهی. حضرت فرمود:

  از هر چه می‌خواهی بپرس. بحیرا شروع به پرسش‌هایی از حالات مختلف و خواب آن حضرت کرد و محمد(ص) به او پاسخ داد. بحیرا آن ها را مطابق با آن‌چه خود می‌دانست دید. آن‌گاه به مهر نبوت که در پشت آن حضرت بود، نگاه کرد. سپس رو به ابوطالب کرد و گفت:

  این پسر با تو چه نسبتی دارد؟ گفت: پسر من است. بحیرا گفت:

  «او پسر تو نیست و نباید پدر این پسر اکنون زنده باشد.» ابوطالب گفت :

 درست است، او برادرزاده من است، گفت: «به سرعت برادرزاده‌ات را به شهر خودش برگردان و از یهود بر او بترس.» ابوطالب هم پس از انجام بازرگانی محمد(ص) را به سرعت به مکه برگرداند.                                                                       (نهایة‌الارب، ج1، ص 97)

ب) دومین سفر رسول خدا (ص) در بیست و پنج سالگی بود. چون حضرت به این سن رسید، عمویش ابوطالب به او گفت: 

 من فقیر و پیر شده‌ام، این کاروان قریش اکنون آماده خروج به سوی شام است و خدیجه دختر خویلد مردانی را اعزام می‌کند که برایش تجارت کنند. خوب است که پیش او بروی، اگر چنین کنی او به سرعت خواهد پذیرفت.

  وقتی این خبر به خدیجه رسید، فردی پیش رسول خدا (ص) فرستاد و گفت من دو برابر آن‌چه به خویشاوندانت می‌دهم ،به توخواهم داد. ابوطالب گفت: این روزی‌ای است که خداوند برایت فرستاده است. رسول خدا (ص) همراه غلام خدیجه که میسره نام داشت، حرکت کرد. کاروان به حرکت خود ادامه داد تا به بصری رسید. پیامبر و میسره زیر درختی فرود آمدند. نطورای راهب وقتی آنان را دید به نزدشان رفت و گفت:

  زیر این درخت غیر از پیامبر هرگز کسی فرود نمی‌آید. پس از میسره درباره محمد پرسید و سؤال کرد: آیا در چشمان او سرخی دیده می‌شود؟ میسره گفت: آری، همواره چنین است، گفت: او پیامبر و خاتم پیامبران است.

در این سفر رسول خدا (ص) در کالایی که فروخته بود با مردی اختلاف پیدا کرد. او به حضرت گفت: به لات و عزی سوگند بخور، حضرت فرمود: من هرگز به این دو قسم نمی‌خورم و از حق خود می‌گذرم. دراین سفر رسول خدا (ص)  دو برابر سود معمولی از تجارت سود برد و پس از رسیدن به مکه همه را به خدیجه پرداخت کرد.

(نهایه الارب، ص 103)

پس از رسالت: رسول گرامی اسلام پس از این‌که به رسالت مبعوث شد، از عربستان بیرون نرفت و حداکثر تا نزدیک مرز جزیره‌العرب سفر کرد که آن هم به منظور دفاع از کیان اسلام و کشور اسلامی و یا به خاطر تبلیغ و یا مانورهای نظامی صورت گرفت؛ عمده‌ترین سفرهای داخلی پیامبر سفر به طایف، خیبر و تبوک بود.

2. آداب مسافرت از دیدگاه پیامبر اکرم(ص)

تنها و بدون رفیق و همراه مسافرت نرود: پیامبر بزرگوار اسلام دوست نداشت کسی بدون رفیق مسافرت کند (سنن‌النّبی، ص 114) و می‌فرمود: «اَلرَّفیِقُ ثُمَّ الطَّریِقُ» (مکارم‌الاخلاق، ص 251)؛ یعنی اول رفیق و همسفر پیدا کنید و آن‌گاه رهسپار شوید.

همراه داشتن وسایل نظافت: رسول گرامی اسلام هر گاه به مسافرت می‌رفت با خود پنج چیز برمی‌داشت: آیینه، شانه، مسواک، سرمه‌دان و قیچی.

(سنن‌النّبی، ص 109)

در برخی از روایات، سوزن و نخ و درفش کفاشی و تکه‌ای چرم هم ذکر شده است.

    (مکارم‌الاخلاق، ص 109)

داشتن خلق و خوی خوش: ضروری‌ترین چیزها به خصوص در مسافرت‌های دسته‌جمعی و گروهی، اخلاق نیک است. در اسلام به برخورد خوش با همسفران تأکید و سفارش شده است. پیامبر خدا در یکی از سفرهایش که قصد حج داشت فرمود:

  «هر کس که اخلاقش بد است همراه ما به این سفر نیاید».        (همان، ص 251)

رعایت حقوق یکدیگر در سفر: پیامبر اكرم (ص) فرمود:

حق مسافر آن است که چون بیمار شد، رفقای همسفرش تا سه روز به خاطر او توقف کنند.                                                                                                      (اصول کافی، ج4، ص 494)

آوردن هدیه و سوغات از سفر: یکی از کارهای پسندیده که شخص مسافر باید انجام دهد، آوردن ارمغان و هدیه از سفر است. رسول خدا (ص) در این‌باره می‌فرماید:

هرگاه کسی از شما به مسافرت رفت، وقتی برگشت حتماً برای اهل و خانواده‌اش سوغات و هدیه بیاورد، اگرچه- از نظر ارزش- همچون سنگی باشد.

 (مکارم‌الاخلاق، ص 266)

همکاری با دیگران: در سفرهای دسته‌جمعی، افراد باید با یکدیگر همکاری داشته باشند و هر کسی عهده‌دار کاری شود. از دیدگاه اسلام سربار دیگران بودن و همه امور را به دوش آنان انداختن به شدت ناپسند است.

  روزی عده‌ای نزد حضرت رسول (ص)  درباره مردی سخن گفتند که با آنان همسفر شده بود؛ آنان گفتند: او مرد بسیار خوبی بود؛ زیرا در هر جایی که منزل می‌کردیم، او بلافاصله مشغول عبادت می‌شد و پیوسته مشغول ذکر خدا بود. رسول خدا (ص)  پرسید:

  پس چه کسی کارهای او را انجام می‌داد و شترش را علف می‌داد و غذایش را درست می‌کرد؟ گفتند: ما این کارها را انجام می‌دادیم. حضرت فرمود:

  پس شماها از او بهترید.        (همان، ص 265)

پیامبر بزرگوار اسلام هیچ‌گاه در سفرها تماشاگر نبود و کارهایش را به عهده دیگران نمی‌گذاشت. در یکی از سفرهایش دستور داد که گوسفندی را ذبح کنند؛ اصحاب برای اجرای دستور آن حضرت برخاستند، یکی گفت: ذبحش با من، دیگری گفت: پوست کندنش با من، سومی گفت: قطعه قطعه کردنش با من، چهارمی گفت: طبخش با من، حضرت فرمود: من هم از صحرا برای شما هیزم جمع می‌کنم. گفتند: نه یا رسول الله! ما به جای شما این کار را انجام می‌دهیم. فرمود:

می‌دانم که شما این کار را می‌کنید، اما خدای عز و جل کراهت دارد که وقتی بنده‌ای با یاران و اصحابش همراه باشد خود را برتر از آنان ببیند و امتیازی نسبت به دیگران برای خود قائل شود. سپس برخاست و رفت و هیزم جمع کرد. (همان، ص 252)

پیامبر اکرم (ص)  آداب دیگری را نیز در سفر مراعات می‌کرد، از جمله آن‌که آن حضرت در هنگام سفر به گونه‌ای راه می‌رفت که با نشاط باشد و کسل و ناتوان به نظر نرسد. همواره سعی می‌کرد شروع سفرش روز پنجشنبه باشد. از هر راهی که رفته بود بازنمی‌گشت، بلکه اگر صبح از راهی می‌رفت در هنگام برگشت از راه دیگری می‌آمد. در سفرهایی که به منظور جنگ و یا دفاع انجام  می‌داد، سعی  می‌کرد که مقصدش پوشیده و پنهان باشد تا دشمن از آن آگاه نگردد. اگر از بلندی سرازیر می‌شد «سبحان الله» می‌گفت و وقتی که به بلندی صعود می‌کرد «الله‌اکبر» می‌گفت. در هر منزلی که توقف می‌کرد، از آن‌جا کوچ نمی‌کرد مگر این‌که در آن‌جا دو رکعت نماز می‌خواند.

(سنن‌النّبی، ص 109-111)

پیامبر اکرم (ص) درباره فواید سفر می‌فرمود: 

 «مسافرت کنید، چه اگر در سفر نفع مالی عایدتان نشود، از فواید عقلی آن بهره‌مند می‌شوید.»

(مکارم‌الاخلاق، ج1، ص 513)

نیز می‌فرمود:

«ساَفِرُوا تَصِحُّوا؛ سفر کنید تا سلامت باشید.»                             (بحار، ج59، ص 267)

رسول اکرم (ص)  روزهای پنجشنبه مسافرت می‌کردند و دوست نداشتند کسی بدون رفیق مسافرت کند. در مسافرت‌ها آینه، سرمه‌دان، شانه، مسواک و قیچی و همچنین نخ و سوزن خیاطی و سوزن کفش‌دوزی و وصله نیز همراه داشتند. ظرف آب‌خوری نیز همراه داشتند. می‌فرمودند:

   در مسافرت نفقه و خوراک خویش را با خود بردارید. زیرا این عمل موجب پاکی نفس و نیکی اخلاق شما می‌گردد. در آغاز مسافرت این‌گونه دعا می‌کردند:

  «خدایا، با عنایت تو به سفر پرداختم، و به سوی تو توجه کردم، و به رحمت تو چنگ زدم. اطمینانم به تو و امیدم به سوی تو است. خدایا، مهمات مرا کفایت کن، و به آن‌چه اهمیت نمی‌دهم و به آن‌چه تو داناتری به آن، مرا حمایت فرما. خدایا، پرهیزکاری را زاد و توشه من قرار ده و گناهم را ببخش و به هر سو که متوجه شوم مرا به خیر و خوبی متوجه ساز.»

می‌فرمودند: از منازل، اول صبح کوچ کنید. خود ایشان نیز از منزلی به منزل دیگر کوچ نمی‌کردند مگر آن‌که در آن دو رکعت نماز به جا می‌آوردند و می‌فرمودند: تا برایم به نماز خواندن گواهی دهد.

در مسافرت‌های دسته‌جمعی به سهم خود کار می‌کردند و کار خود را به عهده دیگران نمی‌نهادند. در مسافرتی یکی از همراهان به عرض رساند ما تمام کارها را انجام می‌دهیم، ایشان فرمودند:

  دوست ندارم که امتیازی بین من و شما باشد، زیرا خداوند دوست ندارد بنده‌اش را جدا و ممتاز از دیگران ببیند. سپس برخاستند و هیزم جمع‌آوری کردند.

در روز و هنگام ظهر از سفر مراجعت می‌کردند و ابتدا داخل مسجد می‌شدند و دو رکعت نماز می‌خواندند. سپس به خانه تشریف می‌بردند. پیامبر(ص) وقتی با مؤمنانی که می‌خواستند به مسافرت بروند تودیع می‌کردند، می‌فرمودند:

  «خداوند تقوا را توشه شما قرار دهد و هر چیزی را به سوی شما پیش آورد و حاجات شما را برآورد و دین و دنیای شما را نگه دارد و شما را به سوی من سالم برگرداند

به کسانی که از مکه مراجعت می‌کردند، می‌فرمودند: 

 «خدا اعمال حج شما را قبول کند و گناهانتان را بیامرزد و آن‌چه را خرج کرده‌اید به شما باز رساند.»