پیام 133 - قاطعیت در تصمیم گیری

پیام ۱۳۳

قاطعیت در تصمیم‌گیری

پس از انجام دادن آن‌چه به عنوان برخی مبانی تصمیم‌گیری عنوان شد، وقت آن فرا می‌رسد که تصمیمی قاطع و به دور از سستی و درنگ گرفته شود. از ویژگی‌های مدیریتی پیام‌آوران الهی و اوصیای آنان‌ قدرت ایشان در تصمیم‌گیری بوده است. آنان مدیرانی صاحب عزم و اراده‌های قوی بودند.

   امیر مؤمنان (ع) در خطبۀ «قاصعه» در توصیف ایشان فرموده است:

«وَ لَکِنَّ اللهَ سُبحَانَهُ جَعَلَ رُسُلَهُ أُولِي قُوَّةٍ فِي عَزَائِمِهِم.»                 (نهج‌البلاغه، حکمت 192)

خداوند پیامبران خویش را از نظر عزم و اراده قوی قرار داد.

آنان در اداره خلق و هدایت بندگان با عزمی استوار عمل کردند و هرگز در آن‌چه به حق تصمیم گرفته بودند، سستی نشان ندادند. رسول خدا (ص) در تمام دوران رسالت خود در تصمیم‌هایش محکم و استوار بود و همین امر از جمله عوامل موفقیت و رشد و گسترش سریع اسلام بود. امیر مؤمنان (ع) آن حضرت را چنین توصیف کرده است:

«الفَاتِحُ لِمَا انغَلَقَ، وَ المُعلِنُ الحَقّ َبِالحَقِّ، وَ الدَّافِعُ جَیَشَاتِ الأَبَاطِیلِ، وَ الدَّامِغُ صَولَاتِ الأَضَالِیلِ، کَمَا حُمِّلَ فَاضطَلَعَ، قَاِئماً بِأَمرِکَ، مُستَوفِزاً فِي مَرضَاتِکَ، غَیرَ نَاکِلِ عَن قُدُمِ، وَ لَا وَاهِ فِي عَزمِ.»                                                         (نهج‌البلاغه، خطبه 72)

[آن حضرت] گشایندۀ بسته‌ها و پیچیده‌ها بود، دین حق را به حق آشکار کرد، از نادرستی‌ها و باطل‌هایی که سر و صدا به راه انداخته بودند، جلوگیری نمود، و صولت گمراهی‌ها را در هم شکست؛ همان‌طور که با تمام قدرت، سنگینی بار رسالت را تحمل کرد، و به فرمانت قیام نمود، و به سرعت در راه رضا و خشنودیت گام برداشت، و حتی یک قدم عقب نگذاشت، و اراده محکمش سست نگشت.

رسول خدا (ص) وقتی تصمیم می‌گرفت، قاطع بر تصمیم خود می‌ایستاد. در غزوۀ احد برای مقابله با تهاجم سپاه قریش با اصحاب خود به مشورت نشست. نظر گروهی بر آن بود که در شهر بمانند و به شیوۀ قلعه‌داری تهاجم دشمن را دفع کنند. «عبدالله بن اُبَیّ بن سَلول» [رأس منافقان مدینه] گفت: 

  «ای رسول خدا، در مدینه بمان و به مقابله دشمن مرو؛ زیرا به خداوند سوگند، ما تاکنون از مدینه به مقابله دشمن نرفته‌ایم، مگر این‌که شکست خورده‌ایم و دشمن تا کنون به مقابله ما به مدینه نیامده است، مگر این‌که ما پیروز شده‌ایم. پس قریش را به حال خود واگذار، زیرا اگر بمانند، در بدترین زندان مانده باشند، و اگر بر سر ما بتازند مردان ما روبه‌رویشان بجنگند، و زنان و کودکان از بالای سر سنگبارشان کنند؛ و اگر هم بازگردند چنان‌که آمده‌اند ناامید برگردند.» (سیره ابن هشام، ج3، ص 7) 

  «عبدالله بن اُبَیّ» به شیوۀ قلعه‌داری مردم مدینه در گذشته استدلال کرد و گفت: 

  «ما در جاهلیت در داخل مدینه جنگ می‌کردیم و زنان و کودکان را در این حصارها قرار می‌دادیم و همراه ایشان مقدار زیادی سنگ می‌گذاشتیم، به طوری که گاهی یک ماه بچه‌‌ها می‌توانستند برای ما سنگ بیاورند و ما را در مقابله با دشمن یاری دهند. ما خانه‌های اطراف مدینه را نیز طوری به هم متصل می‌ساختیم که از هر طرف چون حصار بود. زنان و بچه‌ها از بالای دژها و بام‌ها سنگ می‌انداختند و ما در کوچه‌ها با شمشیر نبرد می‌کردیم.» 

  نظر گروهی دیگر بر آن بود که به مصاف دشمن بروند و بیرون از شهر با دشمن روبه‌رو شوند. آنان استدلال می‌کردند که در شهر ماندن و با دشمن در داخل شهر روبه‌رو شدن نشانۀ ضعف و زبونی است و سبب جرأت و گستاخی دشمن می‌شود. «حمزه بن عبدالمطّلب»، «سعد بن عُباده»، «نُعمان بن مالک» و برخی دیگر از اوس و خزرج گفتند: 

  «ای رسول خدا، می ترسیم دشمن گمان کند که ما از ترس مقابله با ایشان بیرون نرفته‌ایم و این امر سبب گستاخی آنان نسبت به ما گردد. روز بدر همراه سیصد مرد بودی و خداوند پیروزت ساخت، حال آن‌که امروز ما بسیار هستیم. ما آرزوی چنین روزی را داشتیم و از خداوند آن را مسألت می‌کردیم و اکنون خداوند آن را برایمان فراهم ساخته است.»                                           (المغازی، ج1، ص 209)

آنان که در بدر توفیق حضور نیافته بودند، اصرار داشتند که توفیق مقابله با دشمن را بیابند. سرداران با تدبیر و جنگیده‌ای چون «حمزه بن عبدالمطّلب» اصرار بر مقابله در خارج از شهر داشتند. وی به پیامبر گفت: 

  «به کسی که قرآن را بر تو نازل کرده است، امروز هیچ خوراکی نخواهم خورد مگر آن‌که بیرون از مدینه با شمشیر خود به دشمن بتازم.» و گفته‌اند که حمزه روزهای جمعه و شنبه را روزه داشت و هنگامی که با دشمن برخورد کرد نیز همچنان روزه‌دار بود.                                 (همان، ص 211)

هر دو گروه بر نظر خود استدلال کردند. بنابر نظر اوّل می‌توانستند از برج و باروی شهر به عنوان وسیلۀ دفاع بهره برند و همچنین نیروی زنان و کودکان را به کمک گیرند؛ امّا جنگ در داخل شهر از نظر روانی ضربه‌ای سنگین برای مسلمانان و نشانۀ ضعف و زبونی بود. همچنین خطر اقدامی از جانب منافقان برای به شکست کشاندن دفاع شهری وجود داشت و بعید نبود که اصرار «عبدالله بن اُبَیّ» [رأس منافقان مدینه] نیز در این جهت بوده است و نظر سوئی داشته و می‌خواسته است از این طریق ضربه محکمی بر پیامبر وارد سازد. امّا بنابر نظر دوم با خارج شدن از شهر و مقابله با دشمن در یک موقعیت مناسب، می‌توانستند از برتری زمین بهره برند و قدرت مانور داشته باشند و تن به ذلّتِ وارد شدن دشمن در خانه‌هایشان ندهند. 

  امیر مؤمنان(ع)  درباره هجوم دشمن به درون خانه و دفع آنان از آن‌جا در خطبۀ «جهادیۀ» خود فرموده است:

«فَوَ اللهِ مَا غُزِيَ قَومٌ قَطُّ فِي عُقرِ دَارِهِم إِلَّا ذَلُّوا.»                    (نهج‌البلاغه، خطبه 27)

به خدا سوگند، هر ملتی در درون خانه‌اش مورد هجوم دشمن قرار گیرد حتماً ذلیل خواهد شد و تنها جمعیتی در نبرد با دشمن پیروز می‌گردند که به استقبال آنان بشتابند.

پیامبر پس از مشاوره و تدبیر، تصمیم لازم را مبنی بر مقاومت در بیرون شهر اتّخاذ کرد و با قاطعیت در پای آن ایستاد.

 

پیام 132- همسویی تصمیمات

پیام ۱۳۲

همسویی تصمیمات

از مسائلی که در تصمیم‌گیری‌های یک مدیریت و نیز مدیریت‌های گوناگون دارای یک برنامه و هدف مشخص باید رعایت شود، وحدت جهت در تصمیم‌گیری‌هاست. تصمیم‌های پراکنده و گاه متقابل و متنافی یکدیگر سبب می‌شود که بهترین برنامه‌ها و اهداف، در عمل به شکست بینجامد. هدف‌های پراکنده و معبودهای مختلف، سرچشمه تفرقه و پراکندگی و ناتوانی است.

أَأَرْبَابٌ مُّتَفَرِّقُونَ خَيْرٌ أَمِ اللّهُ الْوَاحِدُ الْقَهَّارُ؛

آیا خدایان پراکنده بهترند یا خداوند واحد قهّار؟ (یوسف:39)

وحدت جهت در تمام تصمیم‌گیری‌های دوران رسالت پیامبر حفظ شد و هرگز تصمیمی در تقابل با آن اتّخاذ نشد. همان سخن بلندی که از ابتدا جهت‌گیری را مشخص کرده بود تا انتها حفظ شد و همۀ تصمیم‌ها، با آن سمت و سو یافت:

«قُولُوا لَا إِلهَ إِلَّا اللهُ تُفلِحُوا.»                                                (تاریخ یعقوبی، ج2، ص 24)

بگویید خدایی جز الله نیست تا رستگار شوید.

رسول خدا (ص)  مردم را به توحید نظری و عملی در همه مراتب و وجوهش فراخواند و همۀ برنامه‌ها و اقدامات در همین جهت صورت گرفت. همۀ تصمیم‌گیری‌ها و تلاش‌ها در این جهت بود: دعوت پنهانی و همگانی، دفاع و تهاجم، جنگ و صلح، همه و همه به یک منظور بود. این حقیقت و حفظ جهت‌گیری در تصمیم‌گیری‌ها در برخورد امیر مؤمنان (ع) در هنگامۀ پیکار جمل به روشنی قابل دریافت است. آن زمان که پیکار جمل برپا شده بود، عربی برخاست و رو به امیر مؤمنان(ع) کرد و گفت: 

  «ای امیر مؤمنان آیا خدا یکی است؟» مردم از هر سو به او تاختند که این چه سخنی است؟ مگر نمی‌بینی که [معرکۀ جنگ است] و امیر مؤمنان پریشان خاطر است؟ حضرت فرمود: «دست از او بدارید که آن‌چه او می‌خواهد، خواستۀ ما از این قوم است [و ما بر سر همین امر با ایشان می‌جنگیم].» و سپس شروع کرد به توضیح دادن مسأله برای آن اعرابی.                                                                    (الخصال، ج1، ص 2)

همین حقیقت در وجه اجتماعی، در قالب حمایت از محرومان و مستضعفان و همّت گماردن بر دفاع از ایشان در همۀ برنامه‌ها وجود داشت. خدای متعال رسول گرامی خود را چنین مورد خطاب قرار داد و جهت تصمیم‌گیری‌ها را مشخص فرمود:

وَاصْبِرْ نَفْسَكَ مَعَ الَّذِينَ يَدْعُونَ رَبَّهُم بِالْغَدَاةِ وَالْعَشِيِّ يُرِيدُونَ وَجْهَهُ وَلَا تَعْدُ عَيْنَاكَ عَنْهُمْ تُرِيدُ زِينَةَ الْحَيَاةِ الدُّنْيَا وَلَا تُطِعْ مَنْ أَغْفَلْنَا قَلْبَهُ عَن ذِكْرِنَا وَاتَّبَعَ هَوَاهُ وَكَانَ أَمْرُهُ فُرُطاً؛

و خود را با کسانی شکیبادار که بامداد و شبانگاه پروردگارشان را می‌خوانند و در آن حال رضای او را می‌خواهند، و دو چشم خویش از ایشان مگردان؛ در حالی‌که خواستار آرایش زندگانی دنیا باشی! و از آن کس فرمان مبر که دل او را از یادمان غافل کرده‌ایم و از خواهش و هوس پیروی کرده و کارش ستم و تجاوز است. (کهف:28)

در شأن نزول این آیه شریفه آورده‌اند مستکبرانی که تاب تحمل مستضعفان صالح را نداشتند نزد پیامبر آمدند و از آن حضرت خواستند مستضعفانی چون سلمان و ابوذر و صُهیب و عمّار و خَبّاب و مانند ایشان از فقرای صحابه را از گرد خود طرد کند، و اظهار داشتند که اگر در صدر مجلس نشینی و اینان را از خود دور کنی ما نزد تو می‌آییم و دینت را می‌پذیریم؛ مانع ما از شرکت در جلسات تو چیزی جز اینان نیست. در واقع آنان خواستار تغییر جهت‌گیری پیامبر بودند. پس آیۀ فوق نازل شد و جهت‌گیری حق را مشخّص ساخت.                 (تفسیرالطبری، ج15، ص 155)

پیشوایان حق تأکید داشتند که این جهت‌گیری در تصمیم‌گیری‌ها حفظ شود.

 

پيام131 - هجرت

پیام ۱۳۱

هجرت

إِنَّ الَّذِينَ تَوَفَّاهُمُ الْمَلآئِكَةُ ظَالِمِي أَنْفُسِهِمْ قَالُواْ فِيمَ كُنتُمْ قَالُواْ كُنَّا مُسْتَضْعَفِينَ فِي الأَرْضِ قَالْوَاْ أَلَمْ تَكُنْ أَرْضُ اللّهِ وَاسِعَةً فَتُهَاجِرُواْ فِيهَا فَأُوْلَـئِكَ مَأْوَاهُمْ جَهَنَّمُ وَسَاءتْ مَصِيراً؛

«کسانی که فرشتگان جانشان را می‌گیرند و مرگشان در حالی فرا می‌رسد که در اثر سستی و زبونی به خویشتن ستم کرده‌اند، به آنان می‌گویند: شما در چه وضعی زندگی می‌کرديد؟ می‌گویند: ما در سرزمین خود در چنگ زورگویان، اسیر و مستضعف بودیم. به آنان می‌گویند: آیا زمین خدا وسعت نداشت، تا در آن هجرت کنید؟ و به سرزمینی دیگر بروید؟ این چنین مردمی زبون و خوار که تن به ذّلت و زبونی می‌دهند و حاضر نیستند در برابر وضع موجود حرکتی بکنند در دوزخ جای دارند، و آن بدجایگاهی است...» (نساء:97)

«و هر کس در راه خدا هجرت کند، در زمین راه‌های باز فراوان و محیط‌های آزاد و گسترده خواهد یافت، تا بتواند در برابر ستمگری‌ها ایستادگی کند. و کسی که از خانه‌اش به نیت هجرت در راه خدا و پیامبر خارج شود، اگر در این راه مرگ او فرا رسد، اجر و پاداش وی به دست خداست، و خدا آمرزنده و مهربان است.» (نساء، 100)

هجرت...

هجرت، موجد پویایی است و موجب پایایی.

هجرت قطره از دریا به ابر، و از ابر به دشت و کوهسار، حیات‌بخش زمین است و روان بخش زمان.

هجرت بذر به گل، و گل به میوه، عامل حیات موجودات است و راز بقای کائنات.

هجرت خورشید از دیار پشت دریاها، با قایق‌های نور به دشت شقایق‌های بی‌نور، پیام‌آور نور و شور است و پیک سرور.

هجرت خویشتن انسان از عالم رذایل و پلیدی‌ها به دنیای فضایل و پاکی‌ها، و از حضیض شرور، به اوج نور و سرور، ضامن سعادت و کمال انسان است و درک وصال جانان. وَالرُّجْزَ فَاهْجُرْ (مدّثّر:5)

هجرت، عامل پویایی همه تمدّن‌های بشری است. بی‌تردید می‌توان گفت هیچ تمدّنی در دامان زمین ریشه و رشد نکرده و شاخ و برگ و بار بر آسمان زمان نیفشانده، مگر این‌که سرآغاز تحوّل و دگرگونی ژرف آن یک هجرت عظیم و همه جانبه بوده است.

دعوت اسلام، خود دعوت به هجرت از جهان ظلم و زور و ظلمت به دنیای نور و آزادی و عدالت است.

در سال پنجم بعثت حضرت محمد(ص)  فرمان داد، مسلمانان مکه به حبشه هجرت کنند؛ تا از آزار مشرکان در امان باشند. در این هجرت بیش از 85 نفر از مسلمانان با زن و بچه‌هایشان به حبشه روي ‌آوردند. نجاشی پادشاه حبشه از آنان با آغوش باز استقبال کرد.

محمد (ص) با یارانش در مکه ماندند و انواع آزارها و شکنجه‌های مشرکان را تحمّل کردند؛ تا این‌که حضرت ابوطالب و حضرت خدیجه، دو یاور صمیمی پیامبر (ص)  از دنیا رفتند. وقتی مشرکان از این خبر آگاه شدند، کار سخت‌گیری به اوج خود رسید، تا آن‌که تصمیم به قتل پیامبر اکرم (ص) گرفتند.

شبی که می‌خواستند این خیال شوم را به مرحله اجرا بگذارند، حضرت امیر (ع) به جای پیامبر(ص)  خوابیدند، و آن حضرت به عزم هجرت به مدینه مخفیانه خارج شدند؛ و پس از 13 سال دعوت در مکه به مدینه هجرت فرمودند.

این هجرت سرآغاز تشکیل اولین حکومت اسلامی جهان در مدینه شد. اهمیت هجرت تا بدان پایه است که، نه تولد، نه بعثت و نه وفات پیامبر (ص) ، بلکه این هجرت مبدأ تاریخ مسلمانان جهان شد.

 

هجرت برای حفظ مکتب

تصمیم حضرت در هجرت عده‌ای از پیروانش به حبشه و خنثی ساختن فشارهای قریش در دوران دعوت همگانی در مکّه نیز نمونه‌ای زیبا در چگونگی مدیریت رسول خدا  (ص) است.

دو سال از آغاز دعوت همگانی می‌گذشت و تحرّکی جدید در مبارزه پیش آمده بود. این مسأله قریش را به مقابله‌ای جدّی با ارکان این تحوّل انقلابی کشانده بود. شکنجه و آزار قریش نسبت به مسلمانان بی‌پناه و بردگان روز به روز شدّت می‌یافت و هر قبیله‌ای به شکنجه و آزار افراد مسلمان خویش می‌پرداخت و مسلمانان را زندان می‌کردند، کتک می‌زدند، گرسنگی و تشنگی می‌دادند و شکنجه‌های بی‌رحمانه می‌کردند. 

   می‌بایست چاره‌ای اندیشیده می‌شد. رسول خدا (ص) تصمیم گرفت عده‌ای از پیروان خود را به حبشه اعزام کند. دور بودن حبشه از دسترس قریش و عدم نفوذ آنان در آن‌جا، شخصیت نجاشی و عدالت‌خواهی او، اهل کتاب بودن مردم حبشه و موقعیت مهم حبشه از نظر جغرافیای سیاسی عواملی بود که آن سرزمین را مکانی مناسب برای هجرت مسلمانان می‌ساخت. رسول خدا (ص)  به آنان فرمود: «خوب است به سرزمین حبشه بروید؛ زیرا در آن‌جا پادشاهی است که نزد وی بر کسی ستم نمی‌رود و آن‌جا سرزمین راستی است. باشد که خداوند از این گرفتاری برای شما فرجی قرار دهد.»

به دنبال تصمیم پیامبر برای هجرت عده‌ای از پیروانش، در ماه رجب سال پنجم بعثت یازده مرد و چهار زن مسلمان به سرپرستی «عُثمان بن مَظعون» پنهانی از مکّه گریختند و خود را به بندر «شُعَیبَه» رساندند و از آن‌جا به وسیلۀ دو کشتی بازرگانی که در همان ساعت آمادۀ حرکت بود راهی حبشه شدند. قریش تا کنار دریا آنان را تعقیب کردند، امّا زمانی به ساحل رسیدند که مسلمانان رفته بودند. بدین ترتیب گشایشی اساسی در کار مسلمانان روی داد. فضای جدیدی باز شده بود. 

  در همان سال، هجرت دوم به حبشه به رهبری «جعفر بن ابی طالب» انجام گرفت و هشتاد و دو یا هشتاد و سه مرد و شانزده یا هجده زن راهی حبشه شدند. وقتی قریش از وضع مهاجران مسلمان در حبشه آگاه شدند، تصمیم گرفتند دو نفر از بهترین افراد خود را نزد نجاشی بفرستند، تا مهاجران را از سرزمین خود براند. بدین منظور «عبدالله بن أبی رَبیعه» و «عمرو بن عاص بن وائل» را با هدایایی نزد نجاشی و وزرای او فرستادند. حضرت ابوطالب نیز چون از کار قریش آگاهی یافت اشعاری برای نجاشی فرستاد و او را بر نگه داری و حمایت از مهاجران مسلمان ترغیب کرد؛ در آن اشعار چنین آورده است:

لِیَعلَم خِیَارُالنَّاسِ أَنَّ مُحَمَّداً وَزِیرٌلِمُوسَی وَالمَسِیحِ بنِ مَریَم

أَتَا نَا بِهَدي مِثلَ مَا أَتَیَا بِهِ فَکُلٌّ بِأَمرِ اللهِ یَهدِي وَ یَعصِم

وَ إِنَّکُم تَتلُونَهُ فِي کِتَابِکُم بِصِدقِ حَدِیثٍ لَاحَدِیثِ المُبرجِم

وَ إِنَّکَ مَا تَأتِیَکَ مِنهَاعِصَابَهٌ بِفَضلِکَ إِلَّا أُرجِعُوا بِا لتَکَرِّم

مردمان نیک و برگزیده می‌دانند که محمّد وزیر و جانشین موسی و مسیح پسر مریم است.

و برای ما هدایتی همان سان که آن دو آوردند به ارمغان دارد که همگی به امر خدا راه می‌نمایند و به او پیوند می‌دهند.

و شما [مسیحیان] در كتابتان، احوال او (محمّد) را می‌خوانید، خواندنی درست و نه داستانی دروغین.

و تو [نجاشی] چنان هستی که کسی از امّت محمّد به تو روی نیاورده است مگر آن‌که با بزرگداشت و تجلیل تو بازگشته است.

«اُمّ سلمه» که خود از مهاجران به حبشه بود گوید: قریش به منظور بازگرداندن ما به مکّه دو تن از مردان چالاک و زیرک خود را با هدایای بسیار از اشیای نفیسی که مخصوص مکّه بود ، به دربار نجاشی فرستادند و به آن دو گفتند که پیش از سخن گفتن با نجاشی هدایای وزیران و درباریان او را برسانید. سپس هدایای خود نجاشی را تقدیم دارید و آن‌گاه از وی بخواهید که پیش از سخن گفتن با مهاجران بدون چون و چرا ، آنان را به شما تسلیم کند. فرستادگان قریش به حبشه آمدند و همان گونه که دستور یافته بودند به هر یک از وزیران و درباریان ضمن تقدیم هدایای قریش گفتند:

  جوانانی بی‌خرد از ما که دین قوم خود را رها کرده و به دین شما هم در نیامده و کیش نوساخته‌‌ای آورده‌اند، که نه ما می‌شناسیم و نه شما، به سرزمین شما آمده‌اند و اکنون بزرگان قومشان، ما را نزد پادشاه شما فرستاده‌اند، تا آنان را به ما تسلیم دارید و ما ایشان را به مکّه بازگردانیم. هنگامی که ما به حضور پادشاه بار می‌یابیم و با او سخن می‌گوییم، شما هم نظر موافق بدهید تا آنان را به ما تسلیم کند و با ایشان سخن نگوید؛ زیرا قریش نسبت به این افراد بیناتر و به کیش نکوهیده‌شان آشناترند. سپس هدایای نجاشی را تقدیم داشته، به وی گفتند:

   پادشاها! جوانانی بی‌خرد از ما که دین قوم خود را رها کرده و به دین شما هم در نیامده و کیشی نوساخته آورده‌اند که نه ما می‌شناسیم و نه شما، به کشور شما پناهنده شده‌اند و اکنون بزرگان قوم یعنی پدران و عموها و اشراف قبایلشان ما را نزد شما فرستاده‌اند، تا اینان را به سوی قومشان باز گردانی؛ زیرا آنان به کار اینان بیناتر و به کیش نکوهیده‌شان آشناترند. عبدالله و عمرو سخت نگران بودند که مبادا نجاشی سخنان مهاجران را نیز بشنود. در این هنگام وزیران و درباریان گفتند: 

  پادشاها، این فرستادگان راست می‌گویند. قومشان نسبت به این افراد بیناتر و به کیش نکوهیده‌شان آشناترند. این افراد را به همین دو نفر تسلیم فرمایید، تا آنان را به سرزمین و قومشان بازگردانند. نجاشی سخت به خشم آمد و گفت: خیر، به خدا سوگند، آنان را تسلیم نمی‌کنم که اکنون به من پناه آورده و در سرزمین من وارد شده و مرا بر دیگران برگزیده‌اند. پس باید آنان را فرا خوانم و از گفتار این دو پرسش کنم. آن‌گاه اگر همان‌گونه بود که این دو می‌گویند تسلیمشان می‌کنم و به قومشان باز می‌گردانم و اگر آن‌گونه نبود، از ایشان حمایت می‌کنم و تا هر زمان که بخواهند می‌توانند در سرزمین من در آسایش و امنیت به سر برند.

نجاشی در پی اصحاب رسول خدا فرستاد و آنان را فرا خواند. مهاجران انجمن کردند و درباره این‌که با نجاشی چگونه سخن گویند با یکدیگر مشورت کردند و تصمیم گرفتند هر چه پیش آید، حقیقت را از سر صدق و راستی بگویند و دستورهای رسول خدا را بی‌کم و کاست بیان کنند. نجاشی در حالی‌که کشیشان اطرافش را فرا گرفته بودند و انجیل‌ها را پیش روی خود باز کرده بودند، رو به مهاجران کرده، گفت: 

  این کیشی که جدا از دین قوم خود آورده‌اید و نه دین من است و نه کیش دیگر ملل جهان، چیست؟ جعفر بن أبی طالب لب به سخن گشود و چنین گفت: 

   پادشاها، ما مردمی بودیم که به وضع جاهلیّت زندگی می‌کردیم، بت‌ها را پرستش می‌کردیم، مردار می‌خوردیم، کارهای زشت انجام می‌دادیم، قطع رحم می‌کردیم، با همسایگان و هم‌پیمانان خود رفتاری بد داشتیم، نیرومند ما ناتوان ما را می‌خورد. وضع ما چنین بود تا خدا پیامبری از خودمان به سوی ما برانگیخت که نسب و راستی و امانت و پاکدامنی او را می‌شناسیم. او ما را به خدا دعوت کرد، تا او را به یگانگی بشناسیم و پرستش کنیم؛ و سنگ‌ها و بت‌هایی را که خود و پدرانمان می‌پرستیدیم، رها کنیم. او ما را به راستگویی، امانت، صلۀ رحم، نیکی با همسایگان و هم‌پیمانان و خودداری از کارهای حرام و خونریزی امر کرد؛ و از کارهای زشت، سخن دروغ، خوردن مال یتیم و متهم ساختن زنان پاکدامن نهی کرد. او به ما فرمود تا نماز بخوانیم و زکات بدهیم و روزه بگیریم. 

  آن‌گاه جعفر احکام اسلام را برای نجاشی برشمرد. سپس گفت: 

   ما نیز او را تصدیق کردیم و به وی ایمان آوردیم و او را در آن‌چه از جانب خدا آورده بود، پیروی کردیم. خدای یگانه را پرستش کردیم، از ارتکاب محرماتی که بر ما حرام کرده بود، خودداری کردیم، هر چه را بر ما حلال کرده بود ،حلال دانستیم. آن‌گاه قوم ما بر ما تاختند و ما را شکنجه دادند و به آزار ما پرداختند، تا از پرستش خدا به پرستش بت‌ها بازگردیم و کارهای پلیدی را که حلال می‌شمردیم، حلال بشمریم. پس چون ما را شکنجه کردند و بر ما ستم روا داشتند و سخت گرفتند و مانع انجام دستورهای دینی‌مان شدند، به سرزمین شما آمدیم و تو را بر دیگران برگزیدیم و خواستیم تا در پناه تو باشیم و دیگر بر ما ستمی نرود.

نجاشی گفت: آیا از آن‌چه پیامبرتان آورده چیزی به خاطر داری؟ جعفر گفت: آری. نجاشی گفت: برای من بخوان. جعفر قسمتی از سورۀ «کهیعص» را تلاوت کرد. امّ سلمه [راوی خبر] گوید: نجاشی با شنیدن آن، چندان گریست که قطره‌های اشک ریش انبوه و صورتش را فرا گرفت، و کشیشانی که اطراف او بودند نیز چنان گریستند که صفحه‌های انجیل‌هایی که در پیش رو داشتند، از اشک چشمانشان تر شد. آن‌گاه نجاشی به عبدالله و عمرو گفت: 

  این سخن و آن‌چه عیسی آورده است، هر دو از یک منبع نور است، بروید که به خدا سوگند، اینان را به شما تسلیم نمی‌کنم.

اُمّ سلمه [راوی خبر] گوید: چون عبدالله و عمرو از نزد نجاشی رفتند، «عمرو بن عاص» گفت: به خدا، فردا نزد نجاشی می‌روم و ریشۀ اینان را می‌زنم. عبدالله که مرد رئوف و مهربانی بود گفت: این کار را مکن؛ زیرا اینان خویشان ما هستند، هر چند که با ما مخالفت کرده‌اند. عمرو گفت: به خدا سوگند، به وی خواهم گفت که اینان معتقدند عیسی بنده خداست!

چون روز دیگر شد، عمرو نزد نجاشی رفت و گفت: پادشاها، اینان دربارۀ عیسی سخنی عظیم می‌گویند. ایشان را بخواه و از آن‌چه دربارۀ عیسی اعتقاد دارند، پرسش کن.

نجاشی آنان را خواست تا نظرشان را درباره حضرت عیسی جویا شود. این امر برای آنان سخت دشوار آمد. پس از مشورت با یکدیگر تصمیم گرفتند هر چه پیش آمد، درباره عیسی همان را بگویند که خدا فرموده و رسول خدا خبر داده است. چون نجاشی پرسید که دربارۀ عیسی چه می‌گویید؟ جعفر بن أبی طالب گفت:

   عقیدۀ ما درباره وی همان است که پیامبر ما گفته است. او بندۀ خدا و فرستادۀ او و روح او و کلمۀ اوست که آن را به مریم، دوشیزۀ پاکدامن القا کرده است

  نجاشی پاره چوبی از زمین برداشت و گفت: به خدا سوگند، عیسی بن مریم از آن‌چه گفتی به اندازۀ این پاره چوب هم بالاتر نیست. این سخن نجاشی بر وزیران و درباریان او که اطرافش را گرفته بودند، گران آمد. پس نجاشی رو به آنان کرد و گفت: هر چند که بر شما گران آید. سپس به مهاجران گفت: بروید که شما در امانید. بدگویان شما زیانکارانند. [و این سخن را سه بار تکرار کرد.] دوست ندارم که در برابر کوهی از طلا، یکی از شما را آزار دهم. آن‌گاه به اطرافیان خود گفت: هدایای این دو را به آنان پس دهید که نیازی بدان ندارم. به خدا سوگند، که خدا برای بازگرداندن پادشاهی من، از من رشوه‌ای نگرفت تا من رشوه‌ای بگیرم، و دربارۀ من گوش به حرف مردم نداد تا من گوش به حرف ایشان دهم.

اُمّ سلمه [راوی خبر] گوید: پس عمرو و عبدالله با هدایای پس داده شده به زشتی از نزد وی رفتند، و ما در بهترین سرزمین و نزد بهترین پادشاه اقامت گزیدیم.

(سیره ابن هشام، ج1، ص 357-361)

بدین ترتیب تصمیم مناسب پیامبر به بار نشست و مسلمانان به بهترین پایگاه در خارج از عربستان دست یافتند.

انتخاب راه کار و روش مناسب، خود راه‌گشای مشکلات و بهترین وسیلۀ حفظ اقدامات و برنامه‌ها از لغزش است. چنان‌که در خبری از حضرت رضا(ع)  آمده است:

«مَن طَلَبَ الأَمرَ مِن وَجهِهِ لَم یَزَلَّ، فَإِن زَلَّ لَم تَخذُلهُ الحِیلَة.»

(بحار، ج71، ص 340)

هر که از راه خود در صدد کاری برآید، لغزش نیابد؛ و چون بلغزد، در چاره کار نماند.

امّا آنان که در تصمیم‌گیری‌ها راه‌ها و روش‌های مناسب را نمی‌یابند، سرمایه‌های انسانی و اقتصادی را در پیچ و خم راه‌های ناشناخته به هدر می‌دهند و جز ندامت نصیبی نمی‌برند. از امام جواد (ع) وارد شده است که فرمود:

«مَن لَم یَعرِفِ المَوَارِدَ أَعیَتهُ المَصَادِرُ.»                                                           (همان)

هر که راه‌های [مناسب] ورود را نشناسد، راه‌های خروج او را عاجز و ناتوان سازد.

 

پیام 130 - تذبیر و آینده نگری

پیام ۱۳۰

تدبیر و آینده‌نگری

از لوازم عمده و اساسی در تصمیم‌گیری، دقت در عواقب امور و دوراندیشی و آینده‌نگری است. در تصمیم‌گیری‌های رسول خدا  (ص) مسألۀ تدبّر و آینده‌نگری یک اصل بود و آن حضرت تأکید بسیار داشت که بدون عاقبت‌اندیشی، هیچ تصمیمی‌گرفته نشود. 

  از امام صادق (ع) نقل شده است که مردی خدمت پیامبر آمد و گفت: «ای رسول خدا، مرا نصیحت کن و به من اندرزی ده!» حضرت فرمود: «اگر نصیحت کنم، عمل می‌کنی؟» مرد پاسخ داد: «آری ای رسول خدا.» پیامبر دوباره فرمود: «اگر نصیحت کنم، عمل می‌کنی؟» مرد پاسخ داد: «آری.» و باز پیامبر سخن خویش را تکرار کرد و مرد نیز پاسخ مثبت داد. بدین ترتیب حضرت سخن خود را سه بار تکرار کرد و مرد نیز اعلام آمادگی نمود. آن‌گاه پیامبر فرمود:

«فَإِنِّي أَوصَیتُکَ إِذَا أَنتَ هَمَمْتَ بِأَمرٍ فَتَدَبَّر عَاقِبَتَهُ، فَإِن یَکُ رُشداً فَامضِهِ وَ إِن یَکُ غیّاً فَانتَهِ عَنهُ.»                                                                  (کافی، ج8، ص 149)

من تو را سفارش و نصیحت می‌کنم به این‌که هر زمان تصمیم به انجام دادن کاری گرفتی، در عاقبت آن کار بیندیشی، پس چنان‌چه عاقبت آن رشد بود [و کار درست و صحیحی بود] انجامش بدهی و اگر عاقبت آن کار گمراهی و تباهی بود، از آن دست بکشی و آن را رها کنی.

این امر آن‌قدر اهمیت داشت که در مواضع و مواقع متعدد بر آن تأکید شده است. از امام باقر (ع) نقل شده است که مردی خدمت پیامبر رسید و تقاضای آموختن چیزی کرد. حضرت او را به قطع امید از آن‌چه در دست مردمان است، نصیحت کرد؛ که این روحیه، بی‌نیازی نقد است. مرد تقاضا کرد تا حضرت افزون بر آن، مطلبی به او بیاموزد. حضرت او را به پرهیز از طمع که فقر نقد است، توصیه کرد. مرد چیزی بالاتر تقاضا کرد و حضرت فرمود:

«إِذَا هَمَمْتَ بِأَمرٍ فَتَدَبَّرْ عاقِبَتَهُ، فَإِن یَکُ خَیراً أَو رُشداً اتَّبَعْتَهُ ُوَ إِنْ یَکُ شَرّاً او غَیّاً تَرَکتَهُ.»

               (وسائل‌الشّیعه، ج11، ص 224)

هر زمان که تصمیمی به انجام دادن کاری گرفتی، در عاقبت آن بیندیش، پس اگر خیر یا رشد بود، آن را دنبال کن، و اگر شر یا گمراهی بود از آن اجتناب ورز.

این کار «تدبیر» داشتن است و در تصمیم‌گیری و ادارۀ امور چیزی چون تدبیر از اهمیت برخوردار نیست. واژه «تدبیر» از مادۀ «دُبر و دُبُر» است؛ یعنی ملاحظه آینده و عاقبت کار را کردن، آینده‌سنجی، آینده‌نگری، عاقبت‌اندیشی. و «تدبّر» نیز چون «تدبیر» است. «تدبّر» نیز عبارت است از نظر کردن در عواقب امور و عاقبت اندیشی.

                                                                         (التعریفات، ص54)

عاقبت‌اندیشی و آینده‌نگری از چنان اعتبار و اهمیتی برخوردار است که زندگی و کار و حرکت بدون آن، فاقد هر خیری است. از امیر مؤمنان (ع) چنین روایت شده است:

«أَیُّهَا النَّاسُ!... لَا خَیرَ فِي دُنیَا لَا تَدبِیرَ فِیهَا.»                              (بحار، ج70، ص307)

ای مردم! در دنیایی که در آن تدبیر نباشد خیری نیست.

کسانی که اهل عاقبت‌اندیشی و آینده‌نگری نیستند، پیوسته در معرض لغزشند؛ بدون ملاحظه عواقب امور تصمیم می‌گیرند و عمل می‌کنند و آن‌گاه دچار پیامدهای ظاهربینی و کوته‌نگری خویش می‌شوند.

هر که آخربین بود مسعود وار         نبودش هر دم ز رَه رفتن عِثار[1]

(مولوی)

آری، کسانی که در این زندگی عاقبت‌اندیش و آینده‌نگرند، در حرکت و سیر خود هر لحظه دچار لغزش نمی‌شوند. در یک مدیریت صحیح پیش از هر چیز نتایج و عواقب اقدامات و برنامه ارزیابی می‌شود، آن‌گاه وارد میدان عمل می‌شوند. این مسأله سبب می‌شود که از فرو رفتن در مهلکه‌ها و دست زدن به اقداماتی که راه به مقصد نمی‌برد، جلوگیری شود؛ توان‌ها صرف کارهای اصلی و اساسی گردد، از نیروها و استعدادهای انسانی بهره‌گیری درست صورت گیرد و منابع اقتصادی هدر نرود.

   از امیر مؤمنان (ع)  این گونه وارد شده است:

«قَدِّر ثُمَّ اقْطَعْ، وَفَکِّر ثُمَّ انْطِقْ، وَ تَبَیَّنْ ثُمَّ اعْمَلْ.»               (غررالحکم، ج2، ص 76)

اندازه کن، آن‌گاه ببر؛ بیندیش، آن‌گاه سخن بگو؛ تبیین کن، آن‌گاه اقدام نما.

پیام 129- لزوم کسب اطلاعات برای تصمیم گیری

پیام ۱۲۹

لزوم کسب اطلاعات برای تصمیم‌گیری

هر انسان عاقل و دارای فطرت سالم جز بر اساس علم و معرفت به چیزی اعتقاد نمی‌یابد و سخنی نمی‌گوید و دست به عملی نمی‌زند. لازمۀ تصمیم و عمل درست، کسب اطلاعات و اخبار کافی و صحیح است. رسول خدا (ص) آموخته است که چنین باید بود. از اقدامات آن حضرت در مدینه، سرشماری مسلمانان و ثبت اطلاعات لازم برای برنامه‌ریزی و تصمیم‌گیری بود. نقل شده است که پیامبر اکرم (ص)  فرمود:

«أَحصُوا کُلَّ مَن تَلَفَّظَ بِالِإسلَامِ.»                                  (کنزالاعمال، ج 11، ص 228)

تمام افرادی را که به اسلام گرویده‌اند سرشماری کنید.

سیرۀ آن حضرت چنین بود که برای دفاع و مقابله با دشمنان، پیوسته از وضع آنان و تحرّکات و اقداماتشان کسب اطلاعات می‌کرد و مبتنی بر اطلاعات و اخبار دقیق، تصمیم‌گیری و عمل می‌کرد. این اطلاعات و اخبار از راه‌های گوناگون و به شیوه‌های مختلف کسب می‌شد که در سیرۀ نظامی به تفصیل بدان خواهیم پرداخت. 

  به عنوان نمونه، رسول خدا (ص) در ماه رجب سال دوم هجری «عبدالله بن جَحش» را با هشتاد نفر از مهاجران به مأموریتی فرستاد و هنگام حرکت، نامه‌ای به دست وی داد و فرمود که تا دو روز راه نپیماید، آن را نخواند. آن‌گاه در آن بنگرد و به فرمان عمل کند و کسی از همراهان خود را به همراهی مجبور نسازد. «عبدالله» پس از دو روز راهپیمایی، نامه را گشود و چنین فرمان یافت:

«إِذَا نَظَرتَ فِي کِتَابِي هَذَا فَامضِ حَتَّی تَنزِلَ نَخلَةَ بَینَ مَکَّةَ وَ الطَّائِفِ فَتَرصَّدَ بِهَا قُرَیشاً وَ تَعَلَّمَ لَنَا مِن أَخبَارِهِم.»                                                        (سیره ابن هشام، ج2، ص 147)

هر گاه در نامه‌ام نگریستی، همچنان رهسپار شو تا در «نَخلَه» میان مکّه و طائف فرود آیی، آن‌جا در کمین قریش باش و اخبارشان را برای ما جستجو کن.

رسول خدا (ص)  در تمام نبردهای خود بر اساس اطلاعات و اخبار کسب شده از وضع دشمن اعم از استعداد نیروها، آرایش، محل تجمع و غیره، تصمیم‌گیری و عمل می‌کرد. در غزوۀ بدر، ده شب پیش از خروج خود از مدینه، «طَلحَه بن عُبَید الله» و «سَعید بن زید» را برای کسب خبر و اطلاع از مسیر کاروان قریش و تعداد محافظان کاروان و جنسی که حمل می‌کند و میزان آن اعزام فرمود و اطلاعاتی دقیق و کامل به دست آورد. نیز پس از آن‌که سپاه قریش برای نجات کاروان و مقابله با مسلمانان روانه شد و در منطقه بدر قرار گرفت و کاروان با تغییر مسیر از دسترس مسلمانان خارج شد، رسول خدا (ص) برای تصمیم‌گیری به کسب اطلاعات پرداخت. در حالی‌که «قتاده بن نُعمان ظفری» یا «عبدالله بن کعب مازنی» یا «مُعاذ بن جبل» همراه آن حضرت بود، بر رئیس قبیله‌ای وارد شدند و از او کسب اطلاعات کردند. پس از این اقدام، دو نفر از مأموران اطلاعاتی پیامبر به نام «بَسبَس بن عمرو» و «عدیّ بن ابی الزَغباء» بر حضرت وارد شدند و اخبار مربوط به کاروان را گزارش دادند؛ پس از آن‌که حضرت در بدر فرود آمد، «زبیر»، «سعد بن أبی وقاص» و «بَسبَس بن عمرو» را به فرماندهی علی (ع) فرستاد تا از كنارۀ آب خبر گیرند. آنان دو غلام قریش را در آن‌جا دستگیر کردند و نزد پیامبر آوردند که پس از بازجویی، اطلاعاتی مهم درباره محل استقرار قریش و تعداد نفرات سپاه و سران آن به دست آمد.          (المفازی، ج1، ص 50)

مشی رسول خدا  (ص) بر این بود که برای تصمیم‌گیری اطلاعات کامل داشته باشد و از این رو افرادی به نام «عَریف» و «نَقیب» منصوب می‌کرد تا گزارش‌های لازم را به وی برسانند.

 

عریف و نقیب

«عریف» بر وزن «عظیم» در لغت به معنای دانا و شناسنده و عالم به چیزی و کسی است که یاران خود را می‌شناسد و جمع آن «عُرَفاء» است. «عریف» کسی است که قیّم امور قبیله و گروهی از مردم است و تدبیر امور و مسئولیت ادارۀ کارهای ایشان را به عهده دارد و در وقت لزوم گزارش کارهای آنان را به مسئول ما فوق خود می‌دهد. چنین کسی را بدین سبب «عریف» نامیدند که عارف به احوال قوم خویش است و کارهای آنان را شناسایی می‌کند و مسائل و مشکلات ایشان را می‌داند تا در وقت نیاز به مافوق خود برساند.                                                                                       (اساس‌البلاغه، ص415)

«نقیب» در لغت به معنای بزرگ قوم و کسی است که به احوال مردم خویش آشناست و نیز کسی را گویند که مسئول رسیدگی به قوم خود و تفحص احوال ایشان است؛ و از این رو او را «نقیب» گویند که گویا به اخبار و احوال ایشان نقب زده یا به دل مردمان نقب زده و دارای نفوذ و جایگاه است و جمع آن «نُقَباء» و مانند «عریف» است.                                                                                              (همان، ص 649)

رسول خدا  (ص)از «عرفاء» و«نقباء» برای کسب اطلاعات لازم و برداشتن حجاب‌ها بهره می‌گرفت. «ابن حجر عَسقَلانی» از قول «ابن عساکر» آورده است که «ابو عزیز جندب بن نعمان ازدی» به حضور پیامبر رسيد و حضرت او را «عریف» قومش قرار داد. و نیز آورده است که «رافع بن خدیج انصاری» «عریف» قومش در مدینه بود. ماجرای «هَوازن» نمونه‌ای گویا است از به کار گرفتن «عرفاء» برای رفع حجاب و آگاهی کامل به احوال و خواست مردم.

پس از انتشار خبر فتح مکّه، قبیلۀ «هَوازن» به جز برخی از دوراندیشانشان و مردمی از قبیلۀ «بنی هِلال» فراهم شدند و «مالک بن عوف» را که جوانی سی ساله و سرور «هَوازن» بود، به فرماندهی خود برگزیدند. اینان با زنان و فرزندان و اغنام و احشام و اموال خویش برای جنگ با رسول خدا  (ص) حرکت کردند. رسول خدا  (ص) پس از آگاهی از جنبش «هَوازن» و پس از کسب اخبار لازم برای دفع ایشان با دوازده هزار سپاهی به سوی «حُنَین» حرکت کرد. در تاریکی صبح، سپاهیان اسلام به وادی «حُنَین» سرازیر شدند و ناگهان مردان «هوازن» که در دره‌ها و تنگه‌های وادی «حنین» کمین کرده بودند، بر مسلمانان حمله‌ور شدند. سواران «بنی سُلَیم» بی‌درنگ پا به گریز نهادند و در پی آنان اهل مکّه فراری شدند و دگران هم در پی ایشان پراکنده گشتند. (سیره ابن هشام، ج4، ص 65) چنان‌که خدای متعال در قرآن از آن خبر داده است:

لَقَدْ نَصَرَكُمُ اللّهُ فِي مَوَاطِنَ كَثِيرَةٍ وَيَوْمَ حُنَيْنٍ إِذْ أَعْجَبَتْكُمْ كَثْرَتُكُمْ فَلَمْ تُغْنِ عَنكُمْ شَيْئاً وَضَاقَتْ عَلَيْكُمُ الأَرْضُ بِمَا رَحُبَتْ ثُمَّ وَلَّيْتُم مُّدْبِرِينَ؛

هر آینه خداوند شما را در جای‌های بسیار یاری کرد و در روز حُنَین آن گاه که فزونی [لشکرتان] شما را به شگفت [و خودبینی] آورد، امّا شما را هیچ سودی نداشت و زمین با همۀ فراخی بر شما تنگ آمد، پس پشت کرده گریختید. (توبه:25)

در این هنگام علی بن أبی طالب و کسانی از بنی هاشم که نه نفر می‌شدند همراه وی پایداری کردند و دیگران همه جز اینان گریختند. (الارشاد، ص 74) در این هنگامۀ سخت، زنانی مردانه ایستادگی کردند.

«اُمّ عُماره»، «اُمّ سُلَیم»، «اُمّ سَلیط» و «اُمّ حارث» زنانی بودند که در این معرکه جهاد کردند. با پایداری رسول خدا (ص) ، مسلمانان یکی پس از دیگری بازگشتند و نصرت الهی بر مسلمانان فرود آمد.

ثُمَّ أَنَزلَ اللّهُ سَكِينَتَهُ عَلَى رَسُولِهِ وَعَلَى الْمُؤْمِنِينَ وَأَنزَلَ جُنُوداً لَّمْ تَرَوْهَا وَعذَّبَ الَّذِينَ كَفَرُواْ وَذَلِكَ جَزَاء الْكَافِرِينَ؛

آن‌گاه خداوند آرامش خود را بر پیامبرش و بر مؤمنان فرو فرستاد و سپاهیانی که آن ها را نمی‌دیدند فرو فرستاد؛ و کسانی را که کافر شدند عذاب کرد و سزای کافران همین است. (توبه:26)

بدین ترتیب مشرکان شکست خوردند و شش هزار اسیر و بیست و چهار هزار شتر و بیش از چهل هزار گوسفند و چهار هزار «اوقیّه» نقره غنیمت گرفته شد.

(الطبقات‌الکبری، ج2، ص 152)

«هَوازن» پس از شکست در «حُنَین» و دادن این همه اسیر و غنیمت، بازگشتند و خواستار زنان و فرزندان خود شدند. رسول خدا  (ص) از مسلمانان اجازه خواست تا زنان و فرزندانشان را به ایشان برگرداند. همه اجازه دادند مگر چند نفر.

حضرت فرمود: نمی‌دانم چه کسی [از صمیم دل] اجازه داد؛ و چه کسی اجازه نداد. بروید تا «عرفای» شما خبر بیاورند. پس «عرفاء» رفتند و تحقیق کردند و بازگشتند و گزارش دادند که همه واقعاً راضی هستند؛ آن‌گاه رسول خدا (ص)  زنان و فرزندانشان را آزاد کرد. (صحیح بخاری، ج6، ص 715) 

  واقدی بر این خبر اضافه کرده است که پیامبر «زید بن ثابت» را برای تحقیق از انصار و «عمر بن خطاب» را برای تحقیق از مهاجران و «ابو رُهم غِفاری» را برای تحقیق از قبایل دیگر عرب فرستاد. سپس «عرفاء» و این اُمنایی را که اعزام کرده بود، آمدند و همگی یک‌صدا و متفق رضایت و تسلیم خود را نسبت به فرمان رسول خدا اعلام کردند و گفتند اسیرانی را که در دست دارند، آزاد و تسلیم خواهند کرد و چنین شد.                                              (المغازی، ج3، ص 952)

ملاحظه می‌شود که رسول خدا  (ص) چگونه با بهره گرفتن از «عرفاء» از خواست مردم خود و آن‌چه در دلشان می‌گذرد آگاهی می‌یابد و پس از کسب اطلاعات کامل تصمیم می‌گیرد.

«عرفاء» در واقع امین مدیر محسوب می‌شوند، تا با دادن گزارش‌های صحیح، او را در تصمیم‌گیری یاری دهند و گفته‌اند که رسول خدا  (ص) در سال «خیبر» برای هر گروهی «عریف» منصوب کرد.                              (المبسوط فی فقه الامامیه، ج2، ص 75)

«ابن حَجَر عَسقَلانی» از قول «ابن بطال» در مشروعیت نصب «عرفاء» آورده است که برای رهبر و زمامدار ممکن نیست خود به شخصه در همه امور مباشرت کند و لازم است افرادی را به کار گیرد تا او در ادارۀ امور یاری کنند. زمامدار و مدیر باید با آگاهی و اطلاع کامل درباره مسائل به تدبیر امور بپردازد.

«بدرالدین عینی» شارح صحیح بخاری نیز در توجیه لزوم نصب «عرفاء» همین بیان را دارد.                                                                                            (عمده‌القاری، ج24، ص 254)

در همین جهت رسول خدا (ص) نقیب تعیین می‌کرد. آن‌چه در بیعت دوم عَقَبه روی داد، نمونه‌ای زیبا در این باره است.

در سال‌های یازده و دوازده بعثت، اسلام رسماً به «یَثرِب» رفت و شیوع یافت و خانه‌ای از خانه‌های انصار باقی نماند که صحبتی از رسول خدا (ص)  در آن نباشد.

در سال دوازدهم بعثت، دوازده نفر از انصار در موسم حج، در عَقَبۀ «منی» با رسول خدا  (ص) بیعت کردند. در ذیحجۀ سال سیزدهم، بیعت دوم عَقَبه شکل گرفت. هفتاد و سه مرد و دو زن مخفیانه با پیامبر ملاقات کردند. آنان از رسول خدا خواستند که همراهشان به مدینه رود و با وی پیمان بستند که بر ضد خویش و بیگانه و سرخ و سیاه او را یاری کنند. به روایت «ابن اسحاق»، رسول خدا  (ص) به آنان گفت: «با شما بیعت می‌کنم بر این‌که از من دفاع کنید، آن چنان‌که از زنان و فرزندان خود دفاع می‌کنید.» «بَراء بن مَعرور» بزرگ قبیلۀ خود دست رسول خدا را گرفت و گفت:

«سوگند به خدایی که تو را به حق فرستاده است، همان‌طور که از ناموس خود دفاع می‌کنیم، از شما دفاع خواهیم کرد. ای رسول خدا، بیعت ما را بپذیر که به خدا سوگند، ما جنگ آزموده و آمادۀ کارزاریم و آن را پشت بر پشت به میراث برده‌ایم.»

   «ابو الهَیثَم بن تَیِّهان» - از بزرگان انصار و یکی از بیعت‌کنندگان در پیمان اوّل عقبه ـ سخن «بَراء بن مَعرور» را قطع کرد و گفت: 

  «ای رسول خدا، میان ما و یهودیان رشته‌هایی است که بدین ترتیب آن ها را پاره خواهیم کرد، نشود که ما این کار را انجام دهیم و پس از آن‌که خداوند تو را پیروز کرد، به سوی قوم خود بازگردی و ما را تنها گذاری؟» رسول خدا(ص)  لبخندی زد و گفت: 

  «خون من خون شما و حرمت من حرمت شماست. من از شمایم و شما از منید. با هر که بجنگید، می‌جنگم؛ و با هر که صلح کنید، صلح می‌کنم.»

چون بیعت این هفتاد و پنج نفر انجام گرفت، رسول خدا (ص) گفت: «اکنون از میان خود دوازده نقیب برگزینید تا مسئول و مراقب آن‌چه در میان قومشان می‌گذرد، باشند. بدین ترتیب دوازده نقیب – نه تن از «خزرج» و سه تن از «اوس» - انتخاب شدند. آن‌گاه رسول خدا  (ص) به آن دوازده نفر گفت:

«أَنتُم عَلَی قَومِکُم بِمَا فِیهِم کُفَلَاءُ کَکِفَالَةِ الحَوَارِیِّینَ لِعِیسَی ابنِ مَریَمَ، وَ أَنَا کَفِیلٌ عَلَی قَومِي.»

(سیره ابن هشام، ج2، ص 5)

چنان‌که حواریّون برای عیسی کفیل و ضامن قوم خود بودند، شما هم عهده‌دار هر پیشامدی هستید که در میان قوم شما روی دهد، و من نیز کفیل و ضامن قوم خود (مسلمانان) هستم.

بدین ترتیب رسول خدا  (ص) از «عرفاء» و «نقباء» برای ادارۀ امور و کسب اطلاعات برای تصمیم‌گیری استفاده کرد. آن حضرت پس از کسب اطلاعات و اخبار لازم، برای تصمیم‌گیری مشورت می‌کرد. پیامبر اکرم (ص) با روش خود در تصمیم‌گیری‌هایش آموخته است که چگونه می‌توان بهترین تصمیم‌ها را اتّخاذ کرد.

 

پیام 128 - برنامه راهبردی پیامبر

پیام ۱۲۸

برنامه راهبردی پیامبر

برخی معتقدند که دعوت چهار مرحله را سپری کرد: 

  اوّل: مرحله سرّی، که سه سال یا پنج سال به طول انجامید.

  دوم: اعلان دعوت به سوی خدا: که دعوت تنها با بیان، و بدون یاری گرفتن از قدرت و زور، بود و تا زمان هجرت ادامه یافت. 

  سوم: مرحله دفاع از دعوت با شمشیر که تا صلح حدیبیه استمرار داشت. 

  چهارم: نبرد و مبارزه با تمام کسانی که راه پیشرفت اسلام را سد کرده بودند، اعم از بت‌پرستان و مشرکان و جز ایشان.                                                                        (فقه‌السیره، ص91)

در تمام این مراحل اتخاذ هر موضع و اقدام به موقع صورت گرفت، نه در آن شتاب‌زدگی اعمال شد و نه اهمالی که موجب شود فرصت مناسب از دست رود.

«در دوران دعوت سری، یعنی از زمانی که پیامبر (ص) مبعوث شد، افراد را به صورت پنهانی به اسلام فرا می‌خواند و هر کس مسلمان می‌شد می‌بایست اسلام خود را مخفی نگه می‌داشت و شعائر اسلامی را آشکار انجام نمی‌داد. البته مخفی نگه داشتن دعوت در سه سال نخست، از این روی نبود که پیامبر بر جان خود می‌ترسید، بلکه منظور او حفاظت از آیندۀ دعوت بود که مبادا اسلام در بدو تشکیل خود در معرض مبارزه‌ای مسلّحانه قرار گیرد و از هم بپاشد. بنابراین چاره‌ای نبود جز آن‌که گروه‌هایی از مؤمنان و قبایل مختلف را که اسلام را پذیرا شده بودند و پاسدار آن بودند، تشکیل دهد تا دشمنان سرکش، دیگر نتوانند به سرعت آنان را نیست و نابود کنند. به علاوه پیامبر به دنبال آن بود که نیروها هدر نرفته، تلاش‌ها بی‌ثمر نشده، کار به متفرق شدن مؤمنان و سرانجام به هلاکت آنان منتهی نگردد. همچنین این دوران مخفی، به عنوان مقدمه‌ای برای آمادگی افراد و تربیت عقیدتی و روحی کسانی بود که به خدا و رسالت پیامبر اکرم (ص)  ایمان آورده بودند؛ و نیز آنان را در برابر مسائل و مشکلاتی که پیش روی داشتند، محکم و استوار می‌ساخت.

اگر پیامبر می‌خواهد دگرگونی و تحوّلی عمومی و همگانی را رهبری کند، باید فرصت جمع‌آوری نیرو داشته باشد تا بتواند چنین هدف بزرگی را به انجام رساند و نیروها بتوانند خود را به شکل فعال و مؤثری حفظ کنند تا از این رهگذر، آن هدف بزرگ حفظ گردد.»                               

 (الصحیح فی سیره‌النبّی الاعظم، ج1، ص 260)

پس از سه سال دعوت مخفی و تشکیل یک خط دفاعی مستحکم از افراد خودساخته از قبایل گوناگون، زمان آن رسید که دعوت، علنی و همگانی شود. البته مشرکان از همان ابتدا، جریان نبوت پیامبر، را می‌دانستند؛ اما در آغاز چندان اهمیتی بدان نمی‌دادند؛ زیرا از جانب آن احساس خطر جدی نمی‌کردند، و آن را در حد یک امیتاز قبیله‌ای می‌دیدند؛ ولی اخبار و احوال پیامبر را پیوسته دنبال می‌کردند. (همان، ص262) تا وقتی که پیامبر، خدایان مشرکان و بت‌ها را محکوم نکرده بود و مورد عیب‌جویی قرار نداده بود، مردم مکه و قریش با تبلیغات او مخالفتی نمی‌کردند و او را مورد انکار قرار نمی‌دادند. تنها می‌گفتند: «جوان عبدالمطّلب از آسمان سخن می‌گوید.»                                                              

 (انساب الاشراف، ج1، ص 115)

بدین ترتیب با بهره‌گیری از فرصت حاصل شده، دوران مخفی با موفقیت سپری شد و کار دعوت علنی و همگانی آغاز گردید.

در این دوران مسلمانان پیوسته مورد آزار و شکنجه و فشار مشرکان بودند؛ مرتباً مسلمانان کتک‌خورده با سرهای شکسته نزد پیامبر می‌آمدند و شکایت می‌کردند و از آن حضرت می‌خواستند که اجازۀ مقابله و اذن جهاد به آنان بدهد، امّا پیامبرمی‌فرمود:

   «إِصبِرُوا فَإِنِّي لَم أؤمَر بِالقِتَالِ.» (صبر کنید، هنوز دستور جهاد به من داده نشده است) .

  تا این‌که مسلمانان از مکه به مدینه هجرت کردند و مرحله‌ای دیگر از دعوت شکل گرفت. در سال دوم هجرت که مسلمانان به انداره کافی قدرت دفاع یافته بودند، فرمان دفاع و جهاد نازل شد.                                                                        (تفسیرالتَبیان، ج7، ص 320)

پيام 127 - اهداف ، اهداف واقعي

پيام ۱۲۷

اهداف آرمانی، اهداف واقعی

لازمۀ جدیّت در کارها دوری از آرزو و خیال در حین عمل و اهتمام بر کار و تلاش است. برای رسیدن به مقصد، به کار و تلاش باید تکیه کرد، نه به آرزو و خیال؛ زیرا این ویژگی‌ها افراد و جوامع را از جدیّت بازداشته، به امور واهی دلخوش می‌سازد. رسول خدا  (ص) از این امر بر امّت خود می ترسید.

«أَخوَفُ مَا أَخَافُ عَلَی أُمَّتِي الهَوَی وَ طُولُ الأَمَلِ.»           (کنزالاعمال، ج3، ص 490)

بیشترین چیزی که از آن بر امّتم می‌ترسم، هوای نفس و آرزوی دراز است.

خاصیت آرزوی دراز و خیال آن است که فرد و جامعه را از عمل و اقدام باز می‌دارد و او را به سستی و تباهی سوق می‌دهد. رسول خدا  (ص) امّت خویش را با زهد (اعراض از دنیا) و یقین به آخرت وارد عرصۀ مبارزه و کار و تلاش کرد و در پی آن به صلاح و عزّت و عظمت دست یافتند؛ و از حاکم شدن بخل و آرزو بر امت خویش بیم داد که این ها سبب فساد و ذلّت و انحطاط است. در حدیث نبوی آمده است:

«إِنَّ صَلَاحَ أَوَّلِ هَذِهِ الأُمَّةِ بِالزُّهدِ وَ الیَقِینِ وَ هَلَاکَ آخِرِهَا بِالشُّحِ وَ الأَمَلِ.»

         (بحار، ج 70، ص 173)

صلاح این امّت در ابتدا با زهد (اعراض از دنیا) و یقین [به آخرت] بود و هلاکت و نابودی‌اش در آخر به بخل و آرزو است.

آنان که در میدان عمل، به آرزو و خیال دل می‌بندند، از عمل و اقدام درست و توأم با انضباط و جدیّت باز می‌مانند. از امیر مؤمنان (ع) نقل شده است که فرمود:

«الأَمَانِيُّ تُعمِي أَعیُنَ الأَبصَارِ... وَ مَن أَطَالَ الأَمَلَ أَسَاءَ العَمَلَ.»             (همان، ج78، ص 14)

آرزوها چشم‌ها را کور می‌کند... و هرکه آرزو را دراز کند، عمل را بد خواهد کرد.

تکیه بر آرزوهای دلخوش کن، توان عمل درست را از آدمی می‌گیرد و نمی‌گذارد چنان‌که باید تن به کار دهد. البته داشتن امید و آرزو و آینده‌نگری از رحمت‌های الهی و خود سبب شوق و تلاش است، همان‌گونه که در حدیث نبوی آمده است:

«إِنَّمَا الأَمَلُ رَحمَةٌ مِنَ اللهِ عَلَی أُمَّتِي، لَولَا الأَمَلُ مَا ارضَعَت أُمٌ وَلَداً وَ لَا غَرَسَ غَارسٌ شَجَراً

 (کنزالاعمال، ج 3، ص 491)

آرزو رحمتی از جانب خدا برای امّت من است، که اگر آرزو نباشد مادری فرزند شیر ندهد و باغبانی درخت نکارد.

بنابراین آن‌چه باید از آن پرهیز شود امید نیست، بلکه آرزوهای واهی و خیال‌پردازی است که انسان را از عمل باز می‌دارد. در حدیث علوی آمده است:

«مَنِ اتَّسَعَ أَمَلُهُ قَصُرَ عَمَلُهُ.»                                                       (بحار، ج77، ص 421)

هر کس دامنۀ آرزوهایش را گسترده سازد، عملش اندک و ناچیز گردد.

آرزوی واهی سبب تباهی کردار است . امیر مؤمنان (ع) فرمود:

«ثَمَرة الأَمَلِ فَسَادُ العَمَلِ»                                                    (غررالحکم، ج1، ص 322)

نتیجۀ آرزوی [دلخوش کن] تباهی عمل است.

و این امری طبیعی است که آدمی چون دل به آرزو بندد، از تلاش و جدیّت باز می‌ماند. گفته‌اند که:

 «هیچ بنده‌ای در پی آرزوی خویش نرفت، جز آن‌که عملش اندک و ناچیز شد.» 

(اعلام‌الدین، ص174) 

 و به درستی که بهترین کمک بر جدیت در کار کوتاهی آرزوست.

پیام 126 - نظارت و بازرسی

پیام ۱۲۶

نظارت و بازرسی

مراقبت و نظارت دائمی و پنهان بر اعمال و رفتار مسئولان هر نظام امری ضروری است. این‌که آیا آنان مسئولیت‌ها و وظایف خود را به درستی و با امانت و درست‌کاری انجام می‌دهند یا خیر؟ نحوۀ برخورد و رفتارشان با مردم چگونه است؟ اموال عمومی را چگونه پاس می‌دارند؟ کیفیّت کارشان چگونه است؟

چنین مراقبت و نظارتی لازمۀ حفظ سلامت هر نظام و کارگزارانش است. سیرۀ رسول خدا  (ص) و امیر مؤمنان (ع) این بود که برای مراقبت و نظارت بر رفتار و عملکرد کارگزارانشان، «عیون= چشم‌های مخفی» نصب می‌کردند تا رفتار و عملکرد آنان را مرتب گزارش کنند. در کتاب «قرب الاسناد» از زبان «ریّان بن صلت» (رجال النجاشی، ص 118) روایت شده است که گفت شنیدم حضرت رضا (ع) می‌فرمود:

«کَانَ رَسُولُ اللهِ  (ص) إِذَا وَجَّهَ جَیشاً فَأَمَّهُم أَمِیرٌ بَعَثَ مَعَهُ مِن ثِقَاتِهِ مَن یََتَجَسَّسُ لَهُ خَبَرَهُ.»

(قرب‌الاسناد، ص 148)

هر گاه رسول خدا  (ص) سپاهی رابرای مأموریت می‌فرستاد و فرماندهی برای آن تعیین می‌کرد، برخی از افراد موثّق و مورد اعتماد خود را [مخفیانه] بر او می‌گماشت تا رفتارش را زیر نظر گرفته، برای پیامبر گزارش کند.

آن حضرت پس از واگذاری مسئولیت‌ها، کارها را پیگیری می‌کرد و رفتار و عملکرد مسئولان خود را مخفیانه زیر نظر می‌گرفت. «بُرَیدَه» نقل کرده است که پیامبر  (ص) سپاهی را برای مأموریت فرستاد و همراه آن سپاه مردی را روانه کرد تا اخبار را برای آن حضرت بنویسد و گزارش کند.                                  (تهذیب تاریخ ابن عساکر، ج 6، ص 382)

امیر مؤمنان (ع)  در نامۀ خود به مالک اشتر به عنوان یک دستور‌العمل اداره امور، پس از آن‌که به او می‌فرماید که کارگزارانش و مأموران خود را با آزمایش و امتحان به کار گیرد و امور را به آنان که اهلیت دارند، بسپارد و کارگزاران خود را از افراد با تجربه‌تر و پاک‌تر و پیشگام‌تر در اسلام برگزیند، درباره مراقبت و نظارت دقیق بر رفتار و عملکرد آنان می‌فرماید:

«ثُمَّ تَفَقَّد أَعمَالَهُم وَ ابعَثِ العُیُونَ مِن أَهلِ الصِّدقِ وَ الوَفَاءَ عَلَیهِم؛ فَإِنَّ تَعَاهُدَکَ فِي السِّرِّ لِأُمُورِهِم حَدوَة لَهُم عَلَی استِعمَالِ الأَمَانَة، وَ الرِّفقِ بِالرَّعِیَّة.

وَ تَحَفَّظ مِنَ الأَعوَانِ؛ فَإِن أَحَدٌ مِنهُم بَسَطَ یَدَهُ إِلَی خِیَانَةٍ اجتَمَعَت بِهَا عَلَیهِ عِندَکَ أَخبَارُ عُیُونِکَ، اکتَفَیتَ بِذَلِکَ شَاهِداً، فَبَسَطتَ عَلَیهِ العُقُوبَةَ فِي بَدَنِهِ، وَ أَخَذتَهُ بِمَا أَصَابَ مِن عَمَلِهِ، ثُمَّ نَصَبتَهُ بِمَقَامِ المَذَلَّةِ، وَ وَسَمتَهُ بِالخِیَانَة وَ قَلَّدتَهُ عَارَ التُّهمَةِ.»                        (نهج‌البلاغه، نامه 53)

سپس با فرستادن مأموران مخفی راستگو و باوفا، کارهای آنان را زیر نظر بگیر؛ زیرا مراقبت و بازرسی، سبب می‌شود که آنان به امانت‌داری و مدارا کردن با مردم وادار شوند. اعوان و انصار خویش را سخت زیر نظر بگیر. پس اگر یکی از آنان دست به خیانت زد و مأموران مخفی تو به اتّفاق چنین گزارشی دادند، به همین مقدار از شهادت بسنده کن، و او را زیر تازیانۀ کیفر بگیر و به مقدار خیانتی که انجام داده او را کیفر کن! سپس وی را در مقام خواری و مذلّت بنشان! و نشانۀ خیانت را بر او بنه! و گردنبند ننگ و بدنامی را به گردنش بیفکن [تا دیگران عبرت گیرند.] !

ملاحظه می‌شود که امیر مؤمنان (ع) در شیوۀ مدیریت خود به این امر اکتفا نکرده است که مسئولان نظام از افراد واجد اهلیت برگزیده شوند، بلکه علاوه بر آن مراقبت و نظارتی پنهانی بر رفتار و عملکرد آنان را نیز لازم شمرده است و به مالک اشتر دستور می‌دهد که برای کارگزاران و کارمندان خود «عیون= چشم‌های مخفی» بگمارد و این بازرسان را نیز از افراد راستگو و باوفا برگزیند و تعهد و اطمینان به آنان تا آن‌جا باشد که بتواند به گزارش آنان اعتماد کند و نیاز به گزارش و شاهد دیگری نباشد و در اثبات و احراز خیانت مسئولان خود به همان گزارش‌ها بسنده کرده، خائنان به حقوق مردم و اموال عمومی را مجازات کند. حضرت مجازات خائنان و در مقام ذلّت نشاندن آنان را ضروری دانسته است تا وسیلۀ عبرتی شود برای دیگران و هیچ کس اندیشۀ خیانت به حقوق مردم و اموال عمومی را در سر نپروراند و گرد این‌گونه امور نگردد.

پيام 125 - نفي اطاعت كوركورانه

پیام ۱۲۵

نفی اطاعت کورکورانه

پیامبر اکرم  (ص) چون طبیبی بود که به سراغ بیماران می‌رفت و مرهم‌هایش را که بهترین درمان بود آماده ساخته بود و برای آن‌جا که دارو سود ندهد، ابزار داغ کردن زخم‌ها را گداخته بود. و این همه برای آن بود که دل‌های نابینا از دیدن حقیقت را بینا سازد و گوش‌های ناشنوا از حق را شنوا سازد و زبان‌های ناگویا به حق را گویا نماید. آن حضرت تلاش می‌کرد با داروی خود دل‌هایی را که در غفلت و حیرت فرو رفته بود بینا سازد، و مردمان را از سر آگاهی به سوی حق رهنمون گردد. پیروی بدون دلیل و فرمان‌برداری کور را نمی‌پسندید و اجازه نمی‌داد. رسالت الهی او بر این بود که آدمیان را بصیر سازد و آنان را بر اساس درکی درست از حق و حقیقت به پیروی کشاند؛ و نه آن‌که از مردمان خیل بردگانی مطیع و کور گرد آورد، تا نفهمیده و ندانسته دنباله‌روی و فرمان‌برداری کنند. رسالت آن حضرت آزاد کردن انسان‌ها از اسارت‌ها از جمله پیروی کور و فرمان‌برداری جاهلانه بود. خداوند به آن حضرت فرمود که چنین گوید:

قُلْ هَـذِهِ سَبِيلِي أَدْعُو إِلَى اللّهِ عَلَى بَصِيرَةٍ أَنَاْ وَمَنِ اتَّبَعَنِي؛

بگو: این راه من است که با بینایی به سوی خدا می‌خوانم، من و هرکه از من پیروی کند. (یوسف:108)

دعوت پیامبر، دعوتی است از روی بینایی و بر اساس توحید خالص که به هیچ وجه از توحید به سوی شرک گرایش نمی‌یابد. باید دانست که کوری و ناآگاهی در توحید خالص راه ندارد. خداوند به پیامبرش فرموده است که دعوت او به راه حق با بینایی است و این امر دربارۀ آنان که او را پیروی می‌کنند و به سیرۀ او متأسی می‌شوند، نیز صادق است. رسول خدا  (ص) و پیروان واقعی او به بصیرت می‌خوانند، نه جهالت. به اطاعت آگاهانه می‌خوانند نه اطاعت کورکورانه. خداوند به پیامبرش فرمان می‌دهد که بگو: 

  من با یقین و معرفت و حجت قاطع به توحید و عدالت می‌خوانم و نه بر اساس تقلید؛ و این سیرۀ من و سیرۀ هر کسی است که به من ایمان آورد.

(تفسیر مجمع‌البیان، ج 3، ص 268)

روش همۀ پیام‌آوران الهی چنین بوده است: دعوت مردمان به راه هدایت و سیر دادن ایشان به سوی کمال بر اساس پیروی و فرمان‌برداری ار پیامبران، با بینایی. البته هیچ پیامبری مردم را به حق دعوت نکرد، مگر آن‌که با مشکل تبعیت کورکورانۀ مردم از آباء و اجداد و سنتّ‌های گذشته و عرف و عادات روبه‌رو شد.

(تعلیم و تربیت در اسلام، ص46)

وَكَذَلِكَ مَا أَرْسَلْنَا مِن قَبْلِكَ فِي قَرْيَةٍ مِّن نَّذِيرٍ إِلَّا قَالَ مُتْرَفُوهَا إِنَّا وَجَدْنَا آبَاءنَا عَلَى أُمَّةٍ وَإِنَّا عَلَى آثَارِهِم مُّقْتَدُونَ؛

بدین سان پیش از تو در هیچ آبادی و شهری هیچ بیم دهنده‌ای نفرستادیم مگر آن‌که توان‌گران و کامرانانش گفتند که ما پدران خود را بر آیینی یافته‌ایم و همانا بر پی ایشان می‌رویم. (زخرف:23)

خدای متعال در مقام مذمّت و نفی پیروی چشم و گوش بسته فرمود:

وَإِذَا قِيلَ لَهُمُ اتَّبِعُوا مَا أَنزَلَ اللّهُ قَالُواْ بَلْ نَتَّبِعُ مَا أَلْفَيْنَا عَلَيْهِ آبَاءنَا أَوَلَوْ كَانَ آبَاؤُهُمْ لاَ يَعْقِلُونَ شَيْئاً وَلاَ يَهْتَدُونَ

و چون به آن ها گفته شود که از آن‌چه خدا فرو فرستاده پیروی کنید، گویند: بلکه از آن‌چه پدران خویش را بر آن یافته‌ایم پیروی می‌کنیم؛ آیا [از آن ها پیروی می‌کنند] هر چند که پدرانشان چیزی نمی‌فهمیدند و ره یافته نبودند. (بقره:170)

منطق عملی قرآن کریم اجازه نمی‌دهد مردمان، رهبران و پیشوایان خود را چشم و گوش بسته دنبال کنند و چنین کاری را سبب تباهی زندگی این جهانی و زندگی آن جهانی مردم می‌داند. شناخت‌های قلبی و ملاک‌های عقلی و عمل نمونه‌های عینی اجازۀ پیروی و فرمان‌برداری چشم و گوش بسته را نمی‌دهد. خداوند در مقام نکوهش پیروی و فرمان‌برداری کورکورانه، عوام یهود را نمونه آورده است تا همگان برای همیشه بدانند که حق چیست و خداوند راضی به این گونه سر سپردگی‌ها نیست:

وَمِنْهُمْ أُمِّيُّونَ لاَ يَعْلَمُونَ الْكِتَابَ إِلاَّ أَمَانِيَّ وَإِنْ هُمْ إِلاَّ يَظُنُّونَ؛

و پاره‌ای از آن ها افراد عوامی هستند که کتاب خدا را جز یک مشت خیالات و آرزوها نمی‌دانند و تنها به پندارهایشان دل بسته‌اند. (بقره:78)

در رابطه با این آیۀ شریفه مردی به امام صادق (ع) گفت: 

  «عوام یهود از کتاب همان را می‌دانستند که از علمای خود شنیده بودند و راهی نداشتند جز این‌که از علمای خود هر چه می‌شنوند قبول کنند و پیروی نمایند. پس چرا قرآن آنان را از این پیروی و تقلید سرزنش کرده است؟ چه فرقی بین عوام یهود و عوام ما هست؟ آیا عوام یهود مانند عوام ما نیستند که از علمای خود پیروی می‌کنند؟ [اگر تقلید و پیروی عوام از علما مذموم است پس عوام ما نیز که از علما پیروی می‌کنند باید مورد مذمت قرار گیرند. اگر آنان نمی‌بایست قول علمای خود را بپذیرند، اینان نیز نباید بپذیرند.]» حضرت فرمود: 

  «عوام و علمای ما و عوام و علمای یهود از یک نظر فرق دارند و از یک نظر مثل هم‌اند. از آن نظر که مثل هم هستند خداوند عوام ما را نیز به آن نوع تقلید از علما مذمت کرده است؛ امّا از آن نظر که فرق دارند، نه.» آن شخص گفت: «ای فرزند رسول خدا! این موضوع را برایم روشن کن.» امام فرمود: 

  «عوام یهود علمای خود را در عمل دیده بودند که صریحاً دروغ می‌گویند، حرام می‌خورند، از رشوه پرهیز ندارند، احکام را به خاطر شفاعت‌ها، رودربایستي‌ها و سازشکاری‌ها تغییر می‌دهند. می‌دانستند علمایشان چنان متعصّبند که در اثر آن یکسره از آیین خود دست می‌کشند [و دربارۀ افراد و اشخاص عصبیّت به خرج می‌دهند و حبّ و بغض شخصی را دخالت می‌دهند.] اگر مخالف کسی باشند حق وی را به دیگری می‌دهند که مستحق نیست و برای خاطر دوستان و طرفداران خود به دیگران ستم می‌کنند و مرتکب محرمات الهی می‌شوند. عوام یهود به حکم شناخت‌های فطری خود [که خداوند در سرشت هر کس قرار داده است] می‌دانستند که هر کس چنین اعمالی داشته باشد، فاسق است و نباید قول او را پیروی کرد و نباید قول خدا و پیامبران خدا را از زبان او پذیرفت. چون عوام یهود از این افراد پیروی کردند خداوند مذمّتشان کرده، که نبایستی گفتۀ آنان را بپذیرند و عمل کنند. بر این مردم واجب بود که خود در کار رسول خدا نظر می‌کردند. زیرا دلیل‌های راستی او واضح‌تر از آن بود که پوشیده ماند و مشهورتر از آن بود که برای آنان واضح نشود. 

  عوام ما نیز اگر از فقیهان خود فسق آشکار و تعصّب نابجا و توجه به دنیا و امور حرام مشاهده کنند، و ببینند ، آنان چون به زیان کسی تعصّب ورزند از میانش می‌برند و او را از هستی می‌اندازند، گر چه سزاوار آن باشد که کارش اصلاح شود و چون به سود کسی سر تعصّب آیند ، به وی نیکی و دستگیری می‌کنند، گر چه سزاوار خواری و اهانت باشد؛ و باز هم به تقلید از ایشان ادامه دهند، آنان نیز همچون قوم یهودند که خدا ایشان را به سبب تقلید کردن از فقیهان فاسق مذمّت کرده است. امّا آن کس که از فقیهان که پاسدار نفس و نگهبان دین و مخالف با هوای خود و فرمان‌بردار امر خدا باشد، بر عوام واجب است که از او تقلید کنند. این اوصاف جز در بعضی فقیهان شیعه نیست، نه در همۀ آنان. پس هر کس از فقیهان مرتکب کارهای زشت و قبیح شود، به راهی برود که دیگر فقیهان فاسق رفتند، از زبان او سخنی از طرف ما نپذیرند و هیچ ارزش و احترام و حرمتی برایش قائل نباشید.»                                                            (بحار، ج 2، ص 87)

منطق عملی دین این‌گونه است، نه آن‌که به پیروی بی‌دلیل و سرسپردگی چشم و گوش بسته بخواند، بلکه این امور را مذموم دانسته و از ساحت دین و دین‌داری زدوده است. رسول اکرم  (ص) مردم خویش را از این‌گونه پیروی و فرمان‌برداری و هم‌رنگ جماعت شدن نهی می‌کرد. نقل شده است که فرمود:

«لَا تَکُونُوا إِمَّعَةً؛ تَقُولُونَ إِن أَحسَنَ النَّاسُ أَحسَنَّا، وَ إِن ظَلَمُوا ظَلَمنَا، وَلَکِن وَ طِّنُوا أََنفُسَکُم؛ إن أَحسَنَ النَّاسُ أَن تُحسِنُوا وَ إِن أَسَاؤُوا فَلَا تَظلِمُوا.»                 (کنزالاعمال، ج 15، ص 772)

پیرو بی‌چون و چرای مردمان نباشید که چون آنان نیکی کردند بگویید ما نیز نیکی می‌کنیم و اگر ستم پیشه کردند، ستم می‌کنیم؛ بلکه باید خود راهبر خود باشید، که اگر مردم به راه نیک رفتند شما راه نیک روید و اگر به بدی رفتار کردند، شما ستم پیشه نکنید.

آن حضرت به یاران خود می‌فرمود که «إِمَّعَه» نباشند. «إِمَّعَه» یعنی کسی که از خود اندیشه و رأیی ندارد و هر کسی را پیروی می‌کند. «هاء» در آن برای مبالغه است و «إِمَّعَ» نیز به کار می‌رود و گویا از «مَعَ» مشتق شده است. زیرا فرد «إِمَّعَه» پیوسته «با» دیگران است و استقلال رأی ندارد؛ دوست دارد سر بسپارد. در واقع فردی است که به هر کسی می‌گوید من با تو هستم. (النَهایه، ج 1،ص 67) چنین فردی پیرو هر راهبری و هر جمعیتی می‌شود، حال آن‌که پیشوایان حق از این‌گونه بودن – که سبب تباهی و هلاکت آدمی است – پرهیز داده‌اند.

   از امام صادق (ع) روایت شده است که به یکی از یارانش فرمود:

«لَا تَکُونَ إِمَّعَة تَقُولُ: أَنَا مَعَ النَّاسِ وَ أَنَا کَواحِدٍ مِنَ النَّاسِ.»           (بحار، ج 2، ص 82)

«إمعه» مباش که بگویی من با مردم هستم و من نیز چون یکی از ایشانم.

در سیرۀ پیشوایان حق، اطاعت کورکورانه ناپسند و محکوم است و آنان مردم را به هیچ وجه به پیروی بدون چون و چرا و بی‌دلیل نمی‌خواندند؛ بلکه از این امور پرهیز می‌دادند. 

  «ابوحمزۀ ثُمالی» گوید: امام صادق (ع) فرمود: «ازریاست طلبی و دنباله روی شخصیت‌ها بپرهیز.» به امام گفتم: «فدایت شوم مقصود شما را در مورد ریاست‌طلبی دریافتم؛ ولی منظور شما را در مورد این‌که نباید دنباله‌رو شخصیت‌ها باشم نفهمیدم؛ زیرا دو سوم آن‌چه [از علوم و معارف] تحصیل کرده‌ام در نتیجۀ دنباله‌روی از شخصیت‌ها بوده است.» امام (ع) فرمود: 

  «منظورم از دنباله‌روی شخصیت‌ها آن‌چه پنداشته‌ای نیست؛ بلکه بپرهیز از این‌که بدون اجازۀ عقل و بدون حجت و دلیل، شخصی را به عنوان رهبر و پیشوا انتخاب کنی و هر چه او گفت بدون چون و چرا بپذیری و چشم و گوش بسته تسلیم او شوی.»                

  (کافی، ج 2، ص 298)

سیره پیامبر اکرم و تربیت یافتگان مکتب او چنین بوده است و چنین خواسته‌اند.

  پرهیز از عصیان و نافرمانی

در مدیریت بر قلب، همان‌گونه که باید از اطاعت کورکورانه پرهیز کرد، از عصیان و نافرمانی پیشوایان حقیقت مدار و مدیران عدالت‌پیشه نیز باید دوری جست و هرگز خود را و نظام حق و عدل را به تباهی نکشاند و خدای متعال آنان را که با پیامبر اکرم (ص) بیعت کردند، از این‌که آن حضرت را در امور نیکو و پسندیده نافرمانی کنند، پرهیز داد. دوری از نافرمانی پیامبر در امور نیکی که آن حضرت مسلمانان را بدان می‌خواند یکی از مفاد بیعتی بود که صورت گرفت.                (تفسیر کبیر، ج30، ص 307)

وَلَا يَعْصِينَكَ فِي مَعْرُوفٍ؛ (ممتحنه:12)

 

معرفي كتاب « آيا به از اين نمي توان بود ؟ » در روزنامه فرهيختگان ، 28/1/89

      فروش این کتاب با تخفیف ویژه!!

  روزنامه فرهیختگان:

    معرفی كتاب « آیا به از این نمی توان بود؟ »

   نویسنده: سیدعلیرضا شفیعی مطهر

 دو جلد جمعا حدود  ۱۱۰۰صفحه 

 قطع : وزیری با جلد گالینگور و چاپ نفیس

 قیمت روی جلد : هر دوره دوجلدی قبل از تخفیف  ۱۲۰۰۰تومان

نه تنها مردم عادي، كه بسياري از سياستمداران و حتي كارشناسان و صاحبان تريبون ها، عادت كرده اند كه در تبيين عملكرد دولت ها « تحلیل های  فله ای » عرضه كنند و دقيقا به همين دليل است كه بسيار شنيده ايم « فلان دولت  خوب کار کرد »  ،« فلاني كه كاري براي مملكت نكرد » ، « كارهاي دولت بهمان تبليغاتي بود » ،«  دولت فلانی دولت موفقي بود.» حتی خود دولت ها در بررسي كارنامه خود و دولت قبلي شان به تحليل هاي فله اي و رويكردهاي تبليغاتي بسنده می كنند و بدين سان، در آغاز كار خويش، عملكرد اسلاف خويش را تخطئه مي كنند و در پايان ماموريت شان نيز مدعي مي شوند

كه شاهكار كرده اند؛ شاهكاري كه البته باز هم از سوي دولت بعدي، زير سوال مي رود.

بديهي است، مادامي كه چنين ادبياتي در حوزه نقد عملكرد دولت ها باشد و همه چیز به « بد » و « خوب » و دو كلمه « سياه » و « سفيد »  ختم و خلاصه شود، هيچ كارنامه معتبري را نمي توان براي هيچ دولتي صادر كرد؛ به اين ترتیب مثبت های هر دولت  زیر سایه کلمه « بد » گم مي شوند و منفي ها نيز به حاشیه کلمه کلی «خوب »  مي روند و سرانجام عوام گرايي و سياست زدگي، جاي كارشناسي، منطق مداري و انصاف را مي گيرد.

   از آنجا كه بخش عمده مشكلات جامعه، در عرصه اقتصاد رقم مي خورد، اوضاع اقتصادي و تغيير و تحولات آن، در قضاوت عمومي نسبت به عملكرد دولت ها بسيار تاثيرگذار است. از اين رو، جا دارد يك سري « ملاک های مورد توافق » در بررسي عملكرد اقتصادي دولت ها تعيين شود و به عنوان « خط کش سنجش » از سوي همه گرو ه هاي سياسي، كارشناسي و دانشگاهي به كار رود.

بنابراين، ضروري است، فاكتورهايي به عنوان مباني همه ناظران و تحليلگران ملاك مشترك همه آنان قرار گيرد تا در پايان، عدد و رقم هاي به دست آمده،گوياي واقعيت باشند؛ نه گويش هاي كلي و مبتني بر حب و بغض هاي فرديو سياسي.

جوامع انساني به مثابه آزمايشگاه علوم اجتماعي

ممكن است بعضي بگويند نقل و مطالعه آمار و ارقام مثبت يا منفي كشورهاي مختلف جهان و مقايسه آن ها با يكديگر براي ما چه فايده اي دارد؟ در پاسخ عرض مي كنيم كه در مديريت يك نكته حكيمانه مي گويد:

«.جهانی فکركنيم، ولي منطقه اي عمل كنيم

ما در منطقه خود، ايران نمي توانيم به نظريات و راهكارهاي صحيح و عمل صائب برسيم، مگر اين كه

از تجارب ملل و دول ديگر مطلع باشيم. بسياري از راهكارها و را ه حل هايي را كه ما مي خواهيم بيازماييم و تجربه كنيم، بسياري از ملت ها و دولت ها مكرراً  آن ها را آزموده و به نتايج مثبت و منفي رسيده اند. به اين مثال توجه فرماييد: 

  دو كشور پاكستان و كر ه جنوبي در سال 1960 از درآمد يكساني برخوردار بودند ؛  اما ميزان ثبت نام كودكان پاكستاني در مدارس ابتدايي 30 درصد و در كره 94 درصد بود. گزارش توسعه انساني سال 1996 مي گويد: 

   اين يكي از دلايلي است كه به واسطه آن طي 25 سال گذشته، سرانه توليد ناخالص داخلي در كره جنوبي سه برابر پاكستان بوده است. (سلام، ۷۵/۶/۱۸)

دانشمندان بر اين باورند كه علوم اجتماعي مانند علوم تجربي نيست كه بتوان در يك زمان و مكان محدود و مشخص (آزمايشگاه فيزيك و شيمي) تئوري ها را آزمايش كرد و به يافته هاي قطعي علمي رسيد ؛ اما مثال بالا به قدري شفاف و گوياست كه گويي پاكستان و كره، آزمايشگاهي است كه فراروي ما گشوده و يافته هاي علمي شفافي را فرياد مي زند.

   حال كدام عقل سليم و انسان حكيم به ما حكم مي كند كه اين تجارب بسيار ارزنده و پرهزينه را كه حداقل عمر يك نسل فداي آن شده، رها كنيم و خود از نو آن ها را بيازماييم. آيا حكيمان نگفته اند:

«آزموده را آزمودن خطا است ؟ !»

موافقان و مخالفان هر پديده، تحول و نهضتي بيش از هر چيز بايد با اتكا به اعداد، ارقام و آمارهاي مثبته مدعيات خود سخن بگويند، نه اين كه تنها شعار دهند. 

   حق چون خورشيد است. آن كه به خورشيد پشت مي كند، ناگزير فقط سايه خويش را مي بيند!!

انسان موجودي نسبي است، نه مطلق بنابراين همه اقوال و اعمال صادره از او نسبي است. بر پايه اين اصل منطقي، هيچ شخصيت، هيچ مكتب و هيچ پديده بشرساخته اي مطلق نيست. جوامع و ملت ها هم متشكل از انسان هاي نسبي هستند و به تبع آن هيچ يك از اقوال و اعمال آن ها مطلقا خوب يا مطلقا بد نيست. به ديگر سخن در بهترين مدينه هاي فاضله هم نقص و عيب و كمبود و خطا ديده مي شود و بر عكس... بدبيني و به تبع آن سياه نمايي همه پديده ها و نيز خو شبيني مفرط و به تبع آن همه چيز را مثبت ديدن، هر دو ناپسند و ضدارزش است. بديهي است هر شخصي ، واقع بيني را بر بدبيني و خوش بيني مفرط ترجيح مي دهد... و واقع بيني مبتني بر استدلال و ارائه اعداد و ارقام است. 

« نحن ابناء الدليل ».

نويسنده در اين دفتر كوشيده است از همه آمارها  و ارقام، چه مثبت و چه منفي، درباره ايران و جهان بهره گيرد. چون بررسي تحولات اجتماعي در گذر زمان مستلزم استناد به سير تحولات در همه زمان ها

و مكان هاست، بنابراين بسياري از اعداد و آمارها متعلق به گذشته و سا ل هاي پيشين است. خوانندگان فهيم و فرزانه بايد هر تحول و پديده را در ظرف زماني و مكاني خود مورد بررسي و استنتاج قرار دهند.

آمارها مختلف و موضوع ها گوناگون هستند؛ اما همه بيانگر يك حقيقتند.

اپيكتوس مي گويد:

حقيقت چون نور خورشيد از روزن هاي مختلف به ما مي رسد، اما معناي آن هميشه يكي است.

نگارنده كتاب ضمن ارائه ارقام و آماري مقايسه اي از وضع ايران و جهان بر اين درد مشترك تاكيد مي ورزد كه:

اگر در برنامه ريزي ها حسن تدبير بيشتري اعمال مي شد، مي توانستيم ضمن كاهش خسارت ها بر ميزان بهر ه وري و استفاده بهينه از همه ظرفيت هاي اقشار مختلف بيفزاييم. 

   در اين كتاب با عرضه ارقام و آماري مقايسه اي از اوضاع كشورهاي فقير و غني جهان، همه انديشه هاي تابناك و دردآشنا را به پاسخ اين سوال فرا مي خواند كه:

آيا ما مردم جهان سوم با تكيه بر منابع فرهنگي، ديني، اجتماعي، نيروي انساني و منابع طبيعي خود و با اعمال مديريت بهتر و بهر ه گيري از همه ظرفيت هاي موجود نمي توانيم شكاف طبقاتي مردم جهان را پر كنيم؟!

اين كتاب در دو جلد و هشت فصل تاليف و تدوين شده است.

سخن آغازين و فصل هاي مندرج در جلد اول عبارتند از:

نخست: توسعه اقتصادي (جايگاه ايران در كاروان توسعه بشري)

دوم: توسعه علمي و فرهنگي

سوم: آموزش و پرورش

چهارم: توسعه انساني، مديريت، حقوق شهروندي و كرامت انساني و...

فصل هاي مندرج در جلد دوم عبارتند از:

پنجم: صنعت گردشگري

ششم: فرهنگ رانندگي

هفتم: اسراف و اتلاف(اصلاح الگوي مصرف)

هشتم: ناهنجاري هاي اجتماعي

   در اين كتاب  « اعداد » سخن می گویند ، « ارقام  بر كرسي داوري مي نشينند .« ارقام » ،و « آمارها »  ميداندار گفتمان هستند، تحليل ها و تفسيرها بسيار اندك است  و داوري نهايي  برعهده خوانندگان فهيم و فرزانه گذاشته شده است.

    اکنون دیگر نه زمان  « تجلیل » که دوران « تحلیل » است. 

 مراکز پخش :  با تخفیف ویژه

   ۱ -تهران :                    ۴۴۶۴۲۳۳۱- ۰۲۱

                                    ۳۴۹۱۱۹۰ - ۰۹۱۲

   ۲= تهران نمایشگاه : مصلی سالن شبستان راهروی ۱۷ غرفه ۳

انتشارت رواق دانش - ترابی ۷۵۲۱۵۰۵-۰۹۱۲

  ۳- تهران : انتشارات لوح زرین خ اشکندری شمالی مقابل دفتر پست پ ۴۷ ط ۵ واحد۲۱ تلفن: ۶۶۵۷۲۴۶۲  -  ۶۶۹۰۰۱۳۱

              ۱۱۴۱۲۵۴-۰۹۱۲

  ۴ - کاشان - خانه کتاب - چهارراه آیت الله کاشانی ۷۲۹۰۵۵۸-۰۹۱۳

   آقای اکبری

   ۵ - کاشان انتشارات مرسل  آقای پورمدنی ۴۴۵۴۵۱۳-۳۶۱

 ( نقل از روزنامه فرهیختگان  ، شماره ۲۵۳ ، شنبه ۲۸/۱/۸۹ ، ص ۶)

پیام 124 - نفی گردن فرازی و خودکامگی

پیام ۱۲۴

نفی گردن‌فرازی و خودکامگی

در شیوه اداره بندگان خدا هیچ‌گونه خودکامگی و گردن‌فرازی نیست؛ زیرا تا کسی به بندگی حق پشت نکند، به خودکامگی روی نمی‌کند؛ تا کسی در حجاب خودبینی و خودپرستی فرو نرود، به گردن‌کشی دست نمی‌یازد. خودکامگان کسانی هستند که پای از گلیم خود بیرون می‌کنند و از مرتبه حقیقی خود خارج می‌شوند؛ از حق روی می‌گردانند و خواسته‌های پست خویش را پیروی؛ و آیات الهی را انکار می‌کنند، که نزدیک‌ترین و بزرگ‌ترین این آیات خود حقیقی ایشان است؛ پس به جدال با آیات خدا می‌پردازند. بر بندگان خدا گردن‌فرازی می‌کنند و خودکامگی روا می‌دارند که این سیره آنان است که بنده اهریمن خویش‌اند.

كَذَلِكَ يَطْبَعُ اللَّهُ عَلَى كُلِّ قَلْبِ مُتَكَبِّرٍ جَبَّارٍ؛

و این‌گونه خدای بر دل هر گردن‌فراز خودکامه‌ای مهر می‌نهد. (غافر:35)

خودکامگان و گردن‌کشان مردم را حقیر می‌دانند و حق را سبک می‌‌شمارند و این بزرگ‌ترین تکبرهاست که ذره‌ای از آن راه دریافت حق و ورود به بهشت را سد سازد. (احیاء‌العلوم، ج3، ص323) امام صادق (ع) از قول رسول خدا (ص)  فرمود:

«اِنَّ أعْظَمَ الْکِبْرِ غَمْصُ الْخَلْقِ وَ سَفْهُ الْحَقِّ.»                                         (کافی، ج2، ص310)

بزرگ‌ترین گردن‌فرازی خوار شمردن مخلوق و سبک شمردن حق است.

البته حقیقت آن است که سبک شمردن حق و خوار شمردن مردم از جانب گردن‌کشان و خودکامگان جز از حقارت و ذلت نفس آنان نیست. امام صادق (ع) فرمود:

«مَا مِنْ رَجُلٍ تَکَبَّرَ أَوْ تَجَبَّرَ اِلَّا لِذِلَّهٍ وَجَدَهَا فِی نَفْسِهِ.»                               (کافی، ج2، ص312)

هیچ انسانی گردن‌فرازی یا خودکامگی نمی‌کند مگر به سبب ذلت و حقارتی که در دورن خویش دارد.

آن که به حقیقت خود پشت نکرده، حق را سبک نمی‌شمارد. آن که از ارزش‌های واقعی برخوردار است، خلق را حقیر نمی‌داند. بلکه به میزانی که افراد از درون تهی‌اند و به حقارت درونی دچارند، به همان میزان در روابط بیرونی و مدیریت خویش اهل خودکامگی و گردن‌فرازی‌اند. این ذلت و حقارت در آن روز که پرده‌ها کنار زده می‌شود، بر همگان آشکار می‌گردد و صورت واقعی می‌یابد. از رسول اکرم (ص)  روایت شده است که فرمود:

«یُحْشَرِ الجَبَّارونَ الْمُتکَبِّرونَ یَوْمَ الْقِیَامَهِ فِی صُوَرِ الذَّرِّ یَطَؤُهُمُ النَّاسُ لِهَوانِهِمْ عَلَی اللهِ تَعَالی.»

(کافی، ج2، ص311)

گردن‌فرازان و خودکامگان در روز قیامت به صورت مور محشور می‌شوند و مردم آن ها را به سبب خواری که نزد خدای تعالی دارند، پایمال کنند.

اما آنان که روی به بندگی حق کرده‌اند و از عزت ربوبی مقام یافته‌اند، از خودبینی به خدابینی و از خودخواهی به حق‌خواهی سیر کرده‌اند؛ و در شیوه اداره آنان هیچ‌گونه خودکامگی و گردن‌فرازی نیست. آنان از سر بندگی حق به اداره خلق دست می‌یازند. بندگان حقیقی خدا هرگز نمی‌خواهند مردم برای ایشان شأنی فراتر از بندگی حق- که بالاترین شأن کمالی آدمی است- قائل شوند. از رسول خدا (ص) روایت شده است که فرمود:

«لَا تَرْفَعُونِی فَوْقَ قَدْرِی، فَتَقُولُوا فِیَّ مَا قاَلَتِ النَّصَاری فِی الْمَسِیحِ، فَاِنَّ اللهَ اتَّخذَنِی عَبْداً قَبْلَ أَنْ یَتَّخِذَنِی رَسُولاً.»                                                                                                  (مجمع‌الزوائد، ج9، ص21)

مرا بالاتر از آن‌چه هستم قرار مدهید و آن سان که نصارا درباره مسیح سخن گفتند درباره من سخن مگويید که به درستی خداوند پیش از آن‌که مرا رسول (خویش) گیرد، بنده (خود) گرفته است.

و نیز می‌فرمود:

«لا تُطْرُونِی کَمَا أَطْرَتِ النَّصَارَی ابْنَ مَرْیَم، اِنَّمَا أَنَا عَبْدٌ، فَقُولُوا عَبْدَاللهِ وَ رَسُولَهُ.»

(مسند احمد حنبل، ج1، ص24)

در مدح و ستایش من آن‌سان که نصارا در مورد عیسی‌بن‌مریم مبالغه کردند، مبالغه نکنید که من تنها بنده هستم؛ پس درباره من (فقط) بگويید که او بنده خدا و فرستاده اوست.

آن حضرت برترین نمونه تواضع با مردم خویش بود. با آن‌که والاترین مقام و مرتبه را نزد خدای متعال و مردم داشت،‌ اما هرگز جز تواضع در برخورد با مردم از او دیده نشد و همین تواضع، آن حضرت را در دیده مردم بالاتر می‌برد و محبتش را در دل‌ها افزون می‌ساخت. (من اخلاق النبی، ص343) خود می‌فرمود:

«مَنْ تَوَاضَعَ لِلّهِ رَفَعَهُ اللهُ، فَهُوَ فِی نَفْسِهِ ضَعِیفٌ وَ فِی أَعْیُنِ النَّاسِ عَظِیمٌ.»

(کنزالاعمال،‌ ج 3، ص113)

هر که برای خدا تواضع کند، خدا او را بالا برد، پس او در نزد خویش ناتوان است و در دیده مردم بزرگ.

آنان که خود و خدا را شناخته‌اند و به حقیقت بندگی رسیده‌اند چنین‌اند. در رفتار و روش مدیریت آنان، هرگز خودکامگی و گردن‌فرازی پادشاهان و قدرت طلبان دیده نمی‌شود. نقل کرده‌اند که مردی نزد پیامبر آمد و با او سخن می‌گفت و در آن حال لرزه بر اندامش افتاده بود،‌ پیامبر گفت:

«هَوِّنْ عَلَیْکَ، فَاِنّی لَسْتُ بِمَلَکٍ، اِنَّماَ أَناَ ابْنُ امْرَأَةَ تَأْکُلُ الْقُدیدَ.»    (سنن ابن ماجه، ج2، ص1102)

راحت باش، من که پادشاه نیستم، پسر زنی هستم که گوشت مانده خشک شده می‌خورد.

تواضع رسول خدا (ص) در تمام رفتارهای آن حضرت و شئون مختلف اداره امور جلوه داشت. (من اخلاق‌النبی، ص343) از «ابوسعید خدری» نقل شده است که در توصیف آن حضرت گفت: «رسول خدا خود شتر را علف می‌داد و زانوی آن را می‌بست. خانه را جارو می‌کرد و شیر گوسفند را می‌دوشید. کفش پینه می‌کرد و لباس وصله می‌زد. با خدمتکار خود هم‌غذا می‌شد و چون خدمتکارش در کار آسیا کردن گندم خسته می‌شد، آن حضرت کار را به عهده می‌گرفت. خود به بازار می‌رفت و خرید می‌کرد و شخصاً آن‌چه خریده بود به خانه حمل می‌کرد. با توان‌گر و نادار،‌ و بزرگ و کوچک دست مي‌داد و در برخورد با همه افراد – اعم از كوچك يا بزرگ، سياه يا سفيد، آزاد یا برده - در سلام کردن پیشی می‌گرفت.»                                                       (همان)

پیامبر خدا (ص)  در همه سختی‌ها پا به پای سایر مسلمانان شرکت داشت و چون دیگران قسمتی از بار مشکلات را به دوش می‌کشید و همین امر موجب می‌شد که شور و نشاط همکاری و همگامی در مسلمانان شدت گیرد. 

  وقتی خبر لشکرکشی احزاب و تهاجم به مدینه به آن حضرت رسید و تصمیم بر آن شد که با حفر خندق جلوی تجاوز احزاب را بگیرند، پیامبر خود شخصاً مشغول کار شد و بیل و کلنگ می‌زد و گاه توبره‌هاي خاک را به دوش می‌کشید.                    (المغازی، ج2، ص445)

از «ابوقتاده انصاری» نقل شده است که گفت با پیامبر در سفری بودیم، آب وضوی آن حضرت نزد من بود. وقتی پیامبر وضو گرفت مقداری از آب وضو در محل وضو زیاد آمد. هنگامی که روز گرم شد و تشنگی بر همسفران چیره شد،‌ افراد به سوی رسول خدا (ص)  شتافتند و می‌گفتند: آب، آب. پیامبر همه آنان را به وسیله مازاد آب وضو که در محل وضو باقی‌مانده بود سیراب کرد. آن‌گاه به من فرمود: ابوقتاده آب بیاشام. گفتم: خیر، شما بیاشامید. پیامبر فرمود: تو بیاشام، زیرا ساقی قوم آن است که آخر همه بیاشامد. پس من آشامیدم و سپس رسول خدا (ص) آب آشامید.

(مختصر تاریخ دمشق،‌ج29،‌ ص112)

و نیز از «ابوقتاده» نقل شده است هنگامی که هیأت نمایندگی نجاشی بر پیامبر وارد شدند، آن حضرت شخصاً مشغول پذیرایی شد. اصحاب گفتند: «ما این کار را انجام می‌دهیم و نیازی نیست شما به زحمت بیفتید.» حضرت فرمود: «خیر، آنان اصحاب مرا (در حبشه) گرامی‌ داشتند و احترام کردند و من می‌خواهم خود پذیرایی‌شان کنم.»

(احیاء‌العلوم، ج2، ص19)

پیامبر خدا  (ص) این گونه بود و به پیروانش می‌آموخت که خدمت‌گزار مردم باشند و از هر گونه خودکامگی و گردن‌فرازی پرهیز کنند. شایسته‌ترین تربیت یافتۀ مکتب پیامبر، علی (ع) ، با همۀ وجود سیرۀ آن حضرت را پاس می‌داشت و آن‌گاه که حکومت را به دست گرفت، تلاش کرد مدیرانش با تأسَي به سیرۀ رسول خدا  (ص) و به ادارۀ امور قیام کنند. امیر مؤمنان (ع) با تأکید فراوان آنان را از خودکامگی و گردن‌فرازی نهی می‌کرد. در عهدنامۀ مشهور خویش به مالک اشتر نخعی نوشت:

«وَ لَا تَقُولَنَّ إِنِّي مُؤَمَّرٌ آمُرُ فَاطَاع، فَإِنَّ ذَلِکَ إِدغَالٌ فِي القَلبِ وَ مَنهَکَة لِلدِّینِ وَ تَقَرُّبٌ مِنَ الغَیرِ.»                                                                          (نهج‌البلاغه، نامه 53)

مبادا بگویی من اکنون بر آنان مسلطم، از من فرمان دادن است و از آنان اطاعت کردن؛ که این عین راه یافتن فساد در دل و خرابی دین و نزدیک شدن تغییر و تحول [در قدرت] است.

آن حضرت پیامدهای خطرناک و تباه‌کنندۀ خودکامگی و گردن‌فرازی را هشدار می‌دهد؛ این‌که با ظهور این صفات ابتدا خود انسان هلاک می‌شود و چنان‌چه به اسم دین بر مصدر امور قرار گرفته باشد، دین را بی‌آبرو می‌سازد. البته اوضاع این گونه پایدار نمی‌ماند و به نارضایتی عمومی و مخالفت مردم و آشوب و انقلاب می‌کشد. امیر مؤمنان (ع) به کارگزاران خود هشدار می‌دهد که قدرت و مقام نباید فرد را دچار گردن‌کشی و خودکامگی کند و به آنان می‌آموزد که اگر چنین حالاتی به سبب موقعیتشان در ایشان پیدا شد، بلافاصله به ریشه‌کن کردن آن همت گمارند:

«وَ إِذَا أَحدَثَ لَکَ مَا أَنتَ فِیهِ مِن سُلطَانِکَ أُبَّهَة أَو مَخِیلَة، فَانظُر إِلَی عِظَمِ مُلکِ اللهِ فَوقَکَ وَ قُدرَتِهِ مِنکَ عَلَی مَالَا تَقدِرُ عَلَیهِ مِن نَفسِکَ، فَإِنَّ ذلِکَ یُطَامِنُ إِلَیکَ مِن طِمَاحِکَ، وَ یَکُفُّ عَنکَ مِن غَربِکَ، وَ یَفِيءُ إِلَیکَ بِمَا عَزَبَ عَنکَ مِن عَقلِکَ.»                                                 (همان)

اگر در اثر موقعیت و قدرتی که در اختیار داری در دلت سرکشی و خودبینی پدید آمد، آن‌گاه به عظمت قدرت خدای بنگر که برتر از تو است، و به قدرت او در آن‌چه به آن توانا نیستی نظاره کن که این کار سرکشی تو را بشکند و از تندی تو بکاهد و از خود پسندیت باز دارد و عقل از دست رفته‌ات را به تو بازگرداند.

آن‌که سبب منزلت دنیایی و ناپایدار، دچار نخوت و گردن‌فرازی می‌شود و با بندگان خدا خودکامانه برخورد می‌کند، به پیکار با خدای برخاسته و خود را در معرض هلاکتی سخت قرار داده است. اگر بیندیشد که او در برابر خدا هیچ بهره‌ای از وجود ندارد و بداند که هر چه هست اوست و از اوست، بی‌خردی نمی‌کند که «لَیسَ وُجُوٌد إِلَّا وُجُوُد الحَقِّ.» (فصوص‌الحکم، ص 96)

ما عدم‌هاییم و هستی‌های ما
ما همه شیران، ولی شیرِ عَلَم
حمله‌شان پیدا و ناپیداست باد
بادِ ما و بودِ ما از دادِ توست
پیش قدرت، خلق جمله بارگه
 

 

تو وجود مطلقی، فانی نُما
حمله‌شان از باد باشد دَم به دَم
آن‌که ناپیداست، ازما گُم مباد
هستی ما جمله از ایجاد توست
عاجزان، چون پیشِ سوزن کارگه
                                         مولوي

اگر آدمی به عجز و ناتوانی خود پی برد، کی گردن‌فرازی کند؟ اگر آدمی دریابد که وجود موجودات، همه جنبۀ ظلّی و اضافی و سایه‌وار دارد نه حقیقی؛ بلکه تنها حضرت حق تعالی، وجود حقیقی دارد، کی خودکامگی کند؟

ما کییم اندر جهان پیچ پیچ؟                     چون الف، او خود چه دارد؟ هیچ هیچ

مولوی

امیر مؤمنان (ع) کارگزاران خود را هشدار می‌دهد که از همتایی در عظمت و قدرت با خداوند بر حذر باشند و از تشبّه به او در جبروتش خود را برکنار دارند. زیرا خداوند هر خود کامه‌ای را ذلیل و هر گردن‌فرازی را خوار می‌کند:

«إِیَّاکَ وَ مُسَامَاة اللهِ فِي عَظَمَتِهِ وَ التَّشَبُّهَ بِهِ فِي جَبَرُوتِهِ، فَإِنَّ اللهَ یُذِلُّ کُلَّ جَبَّارٍ، وَ یُهِینُ کُلَّ مُختَالٍ.»                                                                                  (نهج‌البلاغه، نامه 53)

بپرهیز از درگیری با خدای در بزرگی، و همانند داشتن خود با او در کبریا و عظمت، که خدا هر گردن‌کشی را خوار می‌سازد و هر خودبینی را بی‌مقدار.

 

پیام 123 - نفی ریاست طلبی و برتری جویی

پیام ۱۲۳

نفی ریاست طلبی و برتری‌جویی

پیامبر خدا (ص) ‌از هر گونه برتری‌جویی و ریاست‌طلبی در رفتار بیزار بود و رفتار سراسر تواضعش درس خوبی بود تا مسلمانان چگونه زیستن و رفتار کردن و چگونه اداره کردن امور را بیاموزند.

   از انس بن مالک نقل شده است که گفت: 

   «هیچ شخصیتی نزد مسلمانان محبوب‌تر از رسول خدا نبود، با وجود این هنگامی که او را می‌دیدند پیش پایش برنمی‌خاستند، زیرا می‌دانستند که این کار را نمی‌پسندند.»

(سنن ترمذی، ج5، ص84)

آن حضرت در وصایای خود به ابوذر (ره) فرمود:

«یاَ اَباَذَر مَنْ أَحَبُّ أَنْ یَتَمَثَّلُ لَهُ الرِّجاَلُ قِیاَماً فَلْیَتَبّوا مَقْعَدَهُ مِنَ النَّارِ.»                               (همان)

ای ابوذر! هر کسی دوست بدارد که مردم در برابر او به حال احترام بایستند، نشستنگاه او پر از آتش دوزخ گردد.

محدّث قمی(ره) درباره سیره رسول خدا (ص) آورده است:

«نمی‌گذاشت کسی در برابر او بایستد.»                           (منتهی‌الآمال، ج1، ص31)

در نظام حق جای هيچ‌گونه ریاست‌طلبی و برتری‌جویی وجود ندارد و هر کس خود را بدین صفات متصّف سازد، خود را به آتش کشیده و از حیات طیّبه محروم ساخته است. آخرت از آن کسانی است که حتی میل و اراده برتری‌جویی نداشته باشند:

تِلْكَ الدَّارُ الْآخِرَةُ نَجْعَلُهَا لِلَّذِينَ لَا يُرِيدُونَ عُلُوّاً فِي الْأَرْضِ وَلَا فَسَاداً وَالْعَاقِبَةُ لِلْمُتَّقِينَ؛

سرای آخرت را تنها برای کسانی قرار می‌دهیم که اراده برتری‌جویی در زمین و فساد را ندارند و عاقبت (نیک) برای تقوا پیشگان است. (قصص:83)

تقواپیشگان نه تنها برتری جوی و تبهکار نیستند که اراده برتری‌جویی نیز نمی‌کنند؛ قلبشان از این صفات پاک و روحشان از این آلودگی‌ها منزّه است. (تفسیر نمونه، ص177) 

  «زاذان» (رجال‌البرقی، ص4) نقل کرده است که امیر مؤمنان (ع) (در دوران خلافت خود) شخصاً در بازارها گردش می‌کرد و گمشده‌ها را راهنمایی می‌نمود و ضعیفان را کمک می‌کرد و از کنار فروشندگان و کاسبان رد می‌شد و این آیه را بر آنان می‌خواند و می‌فرمود: 

   «این آیه درباره زمامداران عادل و متواضع و همچنین سایر مردم صاحب قدرت نازل شده است.»                      (تفسیر مجمع‌البیان، ج4، ص269)

آن حضرت به همه نشان می‌داد که مدیران و مسئولان پیرو سیره پیامبر چگونه‌اند؛ حکومت و قدرت و مسئولیت را وسیله برتری‌جویی و ریاست‌طلبی قرار نمی‌دهند و می‌آموخت که هر کس نسبت به مردم مسئولیتی دارد،‌ باید به سیره او تأسًی کند. اگر کسی خواهان عاقبت نیک در دنیا و آخرت است، باید این‌گونه باشد. بالاتر قرار گرفتن به معنای برتری‌جویی نیست؛ بلکه موقعیت و مقام وسیله‌ای است برای آزمایش. حاکم مطلق خداست و حکومت از آن اوست. مدیریت امور به دست بندگان اوست، تا آنان آزموده شوند. آنان که می‌خواهند بر جسم‌ها حکومت کنند و نه آن‌که بر قلب‌ها مدیریت نمایند، خود را در مقام نبرد با خدا قرار می‌دهند.

امیر مؤمنان (ع) به مالک ‌اشتر نخعی نوشت:

«فَاِنَّکَ فَوْقَهُمْ وَ واَلی الْأَمْرُ عَلَیْکَ فَوْقَکَ، وَ اللهِ فَوقَ مَنْ وَلَّاکَ، وَ قَدِ اسْتَکْفاکُ أَمَرَهُمْ وَ ابْتلاَکَ بِهِمْ. وَ لاَ تَنصَبَنَّ نَفْسَکَ لِحَرْبِ اللهِ، فَاِنَّهُ لاَ یَدُلُّکَ بِنِقْمَتِهِ.»               (نهج‌البلاغه، نامه 53)

تو مافوق آن ها و پیشوایت مافوق تو و خداوند مافوق کسی است که تو را زمامدار قرار داده است. امور آنان را به تو واگذار کرده و به وسیله آن ها تو را آزمایش نموده است. هرگز خود را در مقام نبرد با خدا قرار مده! زیرا تو تاب کیفر او را نداری.

ریاست‌‌دوستی و ریاست‌طلبی آدمی را به نافرمانی حق می‌کشاند، زیرا دوستی ریاست با دوستی خدا جمع نمی‌شود، همان‌گونه که دوستی دنیا با دوستی حق گرد نمی‌آید. از رسول‌خدا (ص) روایت شده است که فرمود:

«أَوَّلَ ماَ عَصیَ اللهَ تَباَرَکَ وَ تَعاَلی بِسِتَّ خِصاَلٍ: حُبُّ الدُّنیاَ، وَ حُبُّ الرِّئاَسَةِ...»

         (الخصال، ج1، ص330)

نخستین‌بار که در پیشگاه خدای تبارک و تعالی گناه صورت گرفت به سبب شش خصلت بود: دوستی دنیا، دوستی ریاست...

به همین سبب است که بدترین آدمیان، دوستداران دنیا و ریاست طلبانند. آنان‌که دوست دارند مردم پشت سرشان راه بیفتند و چنان مست باده ریاستند که خدا را نادیده می‌گیرند و خلق او را حقیر می‌شمارند. محمد بن مسلم گوید از امام صادقu شنیدم که می‌فرمود:

«اِنَّ شِراَرَکُمْ مِنْ أَحَبَّ أَنْ یُوَطَّأَ عَقِبَهُ»                                          (کافی، ج2، ص299)

بدان شما کسانی هستند که دوست دارند مردم پشت سرشان راه بروند.

این گونه انسان‌ها تباهند و تباه کننده خلق که امام صادق (ع) فرمود:

«مَنْ طَلِبَ الرِّئاَسَةَ هَلَکَ» ‌                                       (کافی، ج2، ص297)

هر که ریاست طلبد، هلاک شود.

برتری‌جویی و ریاست‌طلبی از ویژگی‌های فرعون وجود است که موجب هلاکت آدمی است. آنان که فرعون درونشان، حاکم وجودشان است، در مدیریت خود این تفرعن را به صورت برتری‌جویی و ریاست‌طلبی ظهور می‌دهند.

وَإِنَّ فِرْعَوْنَ لَعَالٍ فِي الأَرْضِ وَإِنَّهُ لَمِنَ الْمُسْرِفِينَ؛

همانا فرعون در زمین برتری جوی و از گزاف‌کاران بود. (یونس:83)

برتری‌جویی آدمی را به گزاف‌کاری و تباهی می‌کشد و در این مسیر همه حد و مرزها را می‌شکند و خود و آنان را که پیرو او شوند، در دریای برتری‌جویی و ریاست‌طلبی غرق سازد.

فَأَغْرَقْنَاهُ وَمَن مَّعَهُ جَمِيعاً؛

پس ما او (فرعون) و همه آن ها را که با وی بودند، غرق کردیم. (اسراء: 103)

از این روست که پیشوایان حق پیروان خود را بشدت از ریاست‌دوستی و طلب آن پرهیز می‌دادند. امام صادق (ع) به «سفیان بن خالد» فرمود:

«یَا سُفْیانُ اِیَّاکَ وَ الرِّئاسَهَ فَمَا طَلَبَهَا أَحدُ اِلَّا هَلَکَ»                                 (بحار، ج73،‌ ص153)

ای سفیان، از ریاست بپرهیز که کسی خواهان آن نشد مگر آن‌که هلاک شد.

ریاست‌طلبی عین دوری از رحمت و هدایت الهی است، محروم ساختن خود از لطف حق است و در نتیجه عین هلاکت است. از امام صادقu روایت شده است که فرمود:

«مَلْعُونٌ مَنْ تَرَأَّسَ، مَلْعُونٌ مَنْ هَمَّ بِهَا، مَلْعُونٌ مَنْ حَدَّثَ بِهَا نَفْسَهُ»                 (کافی، ج2، ص298)

کسی که ریاست را به خود ببندد، ملعون است؛ کسی که به آن همت گمارد، ملعون است؛ کسی که به فکر آن باشد ملعون است.

ریاست‌دوستان همان کسانی هستند که مسئولیت را طعمه می‌دانند و به آن‌چه وسیله خدمت است از سر دنیاخواهی می‌نگرند. از این رو تباهند و تباه کننده. امام صادق (ع) خطر آنان را چنین گوشزد کرده است:

«‌اِیّاکُمْ وَ هؤلاءِ الرُّؤَسَاءَ الَّذِین یَتَرأَّسُونَ، فَوَاللهِ مَا خَفَقَتِ النِّعَالُ خَلْفَ رَجُلٍ اِلَّا هَلَکَ وَ أّهْلَکَ».

  (کافی، ج2، ص 297)

بپرهیزید از این رؤسایی که ریاست را به خود می‌بندند؛ زیرا به خدا سوگند که کفش‌ها دنبال سر کسی صدا نکند جز آن‌که هلاک شود و هلاک کند.

پیام 122 - آزادی عقیده

پیام ۱۲۲

آزادی عقیده

لاَ إِكْرَاهَ فِي الدِّينِ (بقره:256)

منتسکیو مؤلّف کتاب روح‌القوانین درباره آزادی می‌گوید:

آزدای عبارت از این است که انسان حق داشته باشد هر کاری را که قانون اجازه داده و می‌دهد انجام دهد و آن‌چه که قانون منع کرده و صلاح نمی‌داند ترک کند؛ در غیر این صورت اگر مرتکب اعمالی شود که قانون منع کرده، دیگر آزادی وجود نخواهد داشت.                               

 (اسلام و حقوق بشر، ص499، به نقل از:‌ روح‌القوانین، چ4، ص292)

 

1. احترام به افکار و نظرهای دیگران

پیامبر اسلام برای افکار و آرای دیگران احترام قائل بود؛ در عهدنامه‌ای که در سال دوم هجرت برای مسیحیان نوشت، چنین آمده است:

من عهد می‌کنم کشیش و راهب آنان را تغییر ندهم و اشخاص تارک دنیا را از صومعه نرانم ومسافر را از سفر باز ندارم و نمازخانه‌ها و خانه‌های آنان را خراب نکنم و چیزی از کلیساهای آنان برای ساختن مسجد نیاورم؛ هر کس از مسلمانان چنین کند، پیمان خدا را شکسته است.... مسیحیان در اعمال مذهبی خود کاملاً آزادند.

(همان،‌ ص399، نقل از: تاریخ تمدن جرجی زیدان، ج4، ص120)

البته این بدان معنی نیست که رسول خدا (ص) تمامی افکار و عقاید آنان را قبول داشت و هیچ‌گونه مخالفتی با آنان نداشت، بلکه با وجود همه اختلاف آرا، آزادیشان را سلب نکرد و برای معتقدات آنان احترام قائل بود.

در سیره آن حضرت، خودکامگی نبود، بلکه از نظریات و آرای دیگران در مواقع لزوم و مناسب استفاده می‌کرد. چنان‌که در جنگ بدر بر اساس نظر و رأی حباب بن منذر عمل کرد و محل استقرار سپاه اسلام را به نقطه‌ای که حباب پیشنهاد کرده بود منتقل کرد. (اسماعیل‌بن کثیر، سیره‌النّبویه، ج2، ص402) و یا در جنگ احد بنا به پیشنهاد یارانش، برای جنگ با مشرکان به خارج از مدینه، به منطقه‌ای به نام احد رفتند.

(همان، ج3، ص22)

2. آزادی در پذیرش دین

کتاب آسمانی قرآن، اجبار در پذیرش دین را نفی کرده است؛ خداوند متعال در سوره بقره، آیه 257 می‌فرماید:

لاَ إِكْرَاهَ فِي الدِّينِ قَد تَّبَيَّنَ الرُّشْدُ مِنَ الْغَيِّ؛

یعنی در دین اجباری نیست، راه هدایت و گمراهی روشن شده است. (بقره:256)

علّامه طباطبایی درباره این آیه می‌گوید: 

  «این یکی از آیاتی است که دلالت دارد که اسلام مبتنی بر شمشیر و زور و اجبار نیست.» (تفسیرالمیزان، ج2، ص343) بنابراین، از نظر اسلام، در کار ترویج و اشاعه دین هیچ‌گونه اکراهی نیست؛ زیرا دین عبارت از یک سلسله اعتقادات است و اعتقاد هم از امور قلبی و باطنی است نه ظاهری، و مسلم است که اکراه و اجبار تأثیری در امور قلبی نمی‌تواند داشته باشد. 

  روزی مردی از انصار به نام "حصین" که از قبیله "بنی سالم بن عوف" بود، به نزد رسول خدا (ص)  آمد و گفت: یا رسول الله!‌ من مسلمانم و دو پسرانم نصرانی هستند و هیچ تمایل به اسلام ندارند. آیا با اکراه و اجبار وادارشان کنم که اسلام آورند؟ آیه مذکور درباره وی نازل شد و پیامبر خدا با توجه به این آیه به او اجازه چنین کاری را نداد. (همان، ج2، ص347)

مرحوم علامه طباطبایی در تفسیرالمیزان ذیل آیه شریفه 28 سوره هود گفته است:

این آیه نیز از جمله آیاتی است که اکراه در دین را نفی کرده و علاوه بر این دلالت کرد که این حکم از قدیمی‌ترین شرایع و ادیان آسمانی تا کنون بدون این‌که نسخ شود، همچنان پا بر جا بوده است.                                              (همان، ج10، ص207)

بنابراین، از این قبیل آیات می‌توان دیدگاه اسلام را درباره عقاید و افکار افراد فهمید. این دین بدون استفاده از زور یا تهدید، با نیکوترین روش‌های ممکن به دعوت می‌پردازد. پیامبر اسلام، احکام دین را برای مردم بیان می‌کرد، آیات الهی را بر آنان می‌خواند و در کمال آزادی با علمایشان وارد بحث و محاجه می‌شد و مردم رفته رفته، بدون آن‌که اسلام بر آنان تحمیل شود، خود به خود اسلام اختیار می‌کردند.

روزی شخصی به نام صفوان نزد رسول خدا (ص) آمد و درخواست کرد تا اجازه دهد مدت دو ماه در مکه بماند و درباره اسلام تحقیق کند، شاید حقیقت و دوستی این دین برایش روشن شود و ایمان آورد. پیامبر خدا فرمود: «من چهار ماه به تو فرصت می‌دهم که آزادانه راه خود را انتخاب کنی.»                    (اسلام و حقوق بشر، ص481)

بنابراین، پیامبر، با آن‌که بیشترین همت خود را برای هدایت و اصلاح عقاید و افکار مردم به کار می‌برد، هرگز اکراه و اجباری در کارهایش حکم‌فرما نبود و در نهایت آزادی و احترام به عقاید پیروان ادیان و مذاهب به کار خود ادامه می‌داد؛ حتی در برخی از موارد که گروهی به نمایندگی از یهود، نصاری، دهریه، مشرکان و... به نزد آن حضرت آمده و با وی وارد بحث می‌شدند، رسول گرامی اسلام با دلیل قاطع و منطق قوی و نیرومند خود با آنان وارد بحث می‌شد و در نهایت هم که مغلوبشان می‌کرد،‌ به آن ها فرصت کافی می‌داد تا درباره سخنانش فکر کنند.

(‌ابی منصور طبرسی، احتجاج، به تحقیق: بهادری و هادی به، انتشارات اسوه، قم، 1413هـ.ق. چ1،‌ ص44)

پيام 121 - بذل و بخشش

پیام ۱۲۱

بذل و بخشش

در بسیاری از جوامع، نیازمندان و مستمندانی هستند که قادر به رفع حوائج خود نیستند؛ افرادی که به کمک‌های مالی دیگران محتاجند تا بتوانند به وضع زندگی خود سر و سامانی بدهند. وجود چنین انسان‌های فقیر و محرومی در هر جامعه نشان‌دهنده فقدان تعادل و توازن در امور اقتصادی آن جامعه است. این نبود تعادل در امور اقتصادی سبب بروز اختلافات طبقاتی در آن جامعه می‌شود، به گونه‌ای که افراد آن در دو قطب مخالف هم قرار می‌گیرند، عده‌ای در ناز و نعمت و قطب ثروتمندان و عده‌ای نیز در نیاز و نقمت و قطب فقرا زندگی می‌کنند.

اسلام برای ریشه‌کن كردن فقر و یا حداقل کم کردن فاصله طبقاتی راه‌هايي توصيه كرده است كه از جمله آن انفاق است. به همين منظور انفاق‌هايي، همچون خمس، زکات، کفاره‌های مالی، اقسام فدیه و... را واجب کرده است. یا از طریق وقف، وصایا، هدایا و هبات و... مسلمانان را بدین امور تشویق کرده است.

امام صادق (ع) می‌فرماید:

کسی که در غیر طاعت الهی چیزی را انفاق کند ، تبذیر کرده است و کسی که در راه خیر چنین کاری کند او مقتصد است. (تفسیرالمیزان، ج13، ص99)

و نیز می‌فرماید:

بهترین شما بخشنده‌ترین شماست و بدترین شما بخیل‌ترین شما؛ و نیکی کردن به برادران و تلاش برای رفع حوائجشان ناشی از ایمان خالص است.

(وسائل‌الشّیعه، ج6، ص332)

 

1. ناپسند دانستن بخل و تشویق به بذل و بخشش

اسلام به هر اندازه که به انفاق و جود و سخاوت در جهت برطرف کردن نیاز فقرا و از بین بردن فاصله طبقاتی جامعه توصیه و سفارش کرده، به همان نسبت هم از بخل و امساک جلوگیری کرده و آن را ناپسند دانسته است؛

چرا که این خصلت نکوهیده کاملاً در مقابل جود و سخاوت قرار گرفته و آثار آن نیز با آثار انفاق مغایرت دارد. پیامبراكرم(ص) می‌فرماید:

زنهار گرد بخل نگردید که آن هلاک کرد کسانی را که پیش از شما بودند و آنان را بر این داشت که خون یکدیگر را بریزند و آن‌چه حرام بود حلال شمردند.

(معراج‌السّعادة، ص241)

چه بسا بخل مانع پذیرش و قبولی اعمال نیک انسان شود و یا استجابت دعا را منع کند.

روزی رسول خدا (ص) مردی را دید که پرده کعبه را گرفته و می‌گوید: «خدایا به حرمت این خانه که گناه مرا بیامرز.» حضرت فرمود: بگو ببینم چه گناهی کرده‌ای؟ عرض کرد: ‌یا رسول الله (ص)! من مردی صاحب ثروتم، اما هر گاه فقیری رو به من می‌آید که چیزی بخواهد، گویا شعله آتشی را رو به من می‌آورد. حضرت از شنیدن این سخن ناراحت شد و فرمود:

دور شو از من و مرا با آتش خود مسوزان، قسم به آن خدایی که مرا به هدایت و کرامت برانگیخت، اگر در میان رکن و مقام بایستی و دو هزار سال نماز کنی و آن‌قدر گریه کنی که از آب چشم تو نهرها جاری شود و درختان سیراب گردند و در حالی‌که بخیل باشی بمیری، خدا تو را سرنگون به جهنم افکند. (همان،‌ ص242)

بنابراین، شخص بخیل به سبب بخل و امساک، اموال و ثروتی که خدای بزرگ به او داده، دنیا و آخرت خود را ویران می‌کند؛ ‌زیرا در این دنیا به دلیل همدردی نکردن با محرومان و دستگیری نکردن از آن ها از همراهی و همکاری‌شان در جنبه‌های غیر مالی محروم و بی‌بهره خواهد بود و از طرفی سلامت و سعادت جامعه را به خطر می‌اندازد؛ افزون بر این، در آخرت نیز به جهنم سقوط خواهد کرد. لیکن انسان سخی و بخشنده هم دنیا و هم آخرت خود را آباد می‌کند؛ زیرا در دنیا از محبوبیت برخوردار است و در آخرت نیز اجر و مزد اخروی انفاق و بخشش را دریافت می‌کند. رسول الله (ص) می‌فرماید:

سخاوت درختی از درخت‌های بهشت است که شاخ‌هاي خود را بر زمین آویخته، پس هر که یکی از شاخ‌ها را بگیرد ،او را به بهشت می‌کشد.

و نیز می‌فرماید:

سخی به خدا نزدیک و از آتش جهنم دور است.(معراج‌السّعادة، ص243)

جبیر بن مطعم می‌گوید:

در هنگام بازگشت از سفر حنین بودیم و رسول خدا (ص) نیز پیشاپیش سپاه در حرکت بود که گروهی از اعراب برای درخواست چیزی به سوی حضرت رفتند. در این هنگام ردایش افتاد. پیامبر اکرم (ص)  ایستاد و فرمود: 

  «ای مردم! ردای مرا بدهید، اگر به اندازه تعداد درختان تهامه شتر نزد من باشد، همه را بین شما به طور عادلانه تقسیم خواهم کرد. آن‌گاه خواهید دید که بخیل، دروغگو و ترسو نیستم.»

(اسماعیل‌بن کثیر، سیره‌النّبویه، ج3، ص669)

2. نمونه‌هایی از جود و سخاوت پیامبر اسلام

پیامبر اسلام بالاترین مراتب سخاوت و جود را دارا بود، هرگز کسی را از خود نمی‌راند مگر این‌که حاجت او برآورده می‌ساخت. از جابر ‌بن عبدالله روایت شده که «هرگز چیزی از آن حضرت خواسته نشد که نه بگوید.» (نهایة‌الارب، ج3، ص226) همو می‌گوید:

روزی هفتاد هزار درهم به رسول خدا (ص) تقدیم شد. حضرت تمام آن را بین مردم تقسیم کرد. هیچ سائلی را ندید مگر این‌که به او چیزی داد تا این‌که آن هفتاد هزار درهم تمام شد. (عبدالله بن حیان، اخلاق‌النبی و آدابه، تحقیق: دکتر سید الجمیلی، دارالکتاب العربی، بيروت، 1406 هـ.ق، ص48)

اساساً پیامبر بزرگوار اسلام قبل از این‌که به رسالت برانگیخته شود، چنین خلق و خوی کریمی‌ داشت. ایشان پیش از بعثت نیز بخشنده و سخاوتمند بود؛ رسول خدا (ص)  قبل از بعثت بار زندگی ناتوانان را بر دوش می‌کشید و افراد فقیر و مستمند را کمک و یاری می‌کرد. خدیجه، همسر بزرگوار پیامبر به ایشان چنین می‌گوید: 

  «تو بار زندگی ناتوان را بر دوش می‌کشی و نادار را برخوردار می‌سازی.» (خاتم پیامبران، ج1، ص377)

رسول خدا (ص) ‌هرگز نیازمندی را بی آن‌که نیازش را برطرف سازد، برنمی‌گرداند و تا آن‌جا سخاوت و بخشش می‌ورزید که اگر چیزی داشت می‌بخشید و اگر نداشت بار دین و بدهی را بر دوش می‌گرفت تا بدین وسیله نیاز نیازمندان را برآورده سازد.

روزی مردی به حضور رسول خدا (ص) رسید و چیزی از ایشان درخواست کرد. حضرت فرمود:

اکنون چیزی در اختیار ندارم، اما می‌توانی آن‌چه می‌خواهی به ذمه من برای خود خریداری کنی و هرگاه چیزی داشتم آن را ادا خواهم کرد. (همان، ص377)

انس بن مالک خدمت‌گزار رسول گرامی اسلام بود، نقل کرده است:

مردی به نزد رسول خدا (ص) آمد و چیزی درخواست کرد. آن حضرت گوسفندانی را که در فاصله دو کوه مشغول چرا بودند به او بخشید. آن مرد به سرزمین خود برگشت و گفت: مسلمان شوید که محمد چنان عطا می‌کند و می‌بخشد که اصلاً از تنگ‌دست شدن بیمی ندارد.                                                   (نهایة‌الارب، ج3، ص226)

روزی پیامبر اسلام ده درهم داشت، پیراهنی از پارچه فروشی به چهار درهم خرید و در حالی‌که آن لباس را پوشیده بود بیرون آمد، در همین حال مردی از انصار را دید. آن مرد گفت: ای رسول خدا! پیراهنی به من بپوشان که خدا تو را از لباس‌های بهشت بپوشاند! پیامبر پیراهن خود را درآورد و به او پوشاند، سپس به همان پارچه فروشی رفت و پیراهنی دیگر به چهار درهم خرید و در حالی‌که تنها دو درهم برایش باقی مانده بود از آن‌جا بیرون آمد. در راه کنیزی را دید که گریه می‌کرد؛ پرسید: چرا گریه می‌کنی؟ ‌پاسخ داد: ای رسول خدا! کسان من دو درهم به من دادند تا با آن آرد بخرم، اما آن دو درهم از دست رفت. در این هنگام رسول خدا (ص) آن دو درهم باقی مانده را به آن کنیز بخشید: اما باز هم مشاهده کرد که وی می‌گرید: دوباره پرسید: دیگر چرا گریه می‌کنی؟ کنیز گفت: چون دیر کرده‌ام. بنابراین پیامبر به همراه او رفت و با شفاعت او کنیز نه تنها بخشیده، که آزاد شد.

پيام 120- مسجد سازي

پیام ۱۲۰

مسجدسازی

نخستین مسجدی که در اسلام ساخته شد، مسجد قباء بود که توسط پیامبر اسلام و با همکاری مسلمانان بنا شد. خداوند در سوره توبه، درباره ارزش و اهمیت این مسجد می‌فرماید:

همانا آن مسجدی که از روز اول بر پایه تقوا بنا شد شایسته‌تر است تا در آن نماز بخوانی. 

(توبه:108)

این مسجد زمانی ساخته شد که پیامبر اکرم (ص) برای ادامه دعوت و تبلیغ دین اسلام ناچار شد از مکه به سوی مدینه هجرت کند؛ هنگام هجرت وقتی به دهکده‌ای کوچک به نام قبا که در نزدیکی مدینه قرار داشت رسید،‌ بنا به نقل تاریخ، مدت چهار شبانه روز در آن‌جا اقامت کرد؛ در این مدت رسول خدا (ص)  ‌توانستند با کمک و یاری مسلمانان، نخستین مسجد اسلام را بنا کنند.                    

   (خاتم پیامبران، ج2، ص 221)

دومین مسجدی که در اسلام بنا شد در شهر مدینه بود. پیامبر پس از اقامت کوتاهی در قباء رهسپار مدینه شد و در آن‌جا به ساختن پایگاهی عبادی، سیاسی، اجتماعی و نظامی پرداخت. ساختن مسجد در مدینه که بعدها موسوم به «مسجد‌النّبی» شد، از اولین اقدامات رسول خدا (ص) بود. آن حضرت برای بنای مسجد، زمینی ر ا که متعلق به دو یتیم بود ،به قیمت ده دینار خریداری کرد و با کمک مسلمانان بنایی مربع شکل که از هر طرف یکصد ذرع طول داشت ،بنا کرد و پایه‌های دیوار را حدود یک متر و نیم بالا آورد. (اسماعیل بن کثیر، سیره‌النّبویه، ج2، ص303) در گوشه‌ای از مسجد خانه‌ای برای سکونت پیامبر اسلام ساخته شد و از آن پس رسول خدا (ص)  در آن‌جا زندگی می‌کردند.

در ساختن مسجد مدینه همه مسلمانان با شور و اشتیاق وصف‌ناپذیری تلاش و همکاری می‌کردند. پیامبر خدا نیز همچون دیگران عهده‌دار کاری بود و همراه مردم تلاش می‌کرد. در نتیجه این تلاش و همکاری دیری نپايید که مسجد ساخته شد و به بهره‌برداری رسید.

بدیهی است که ساختن چنین پایگاهی و سکونت پیامبر اکرم (ص) در خانه‌ای که در گوشه‌ای از این مرکز ساخته شده بود، فواید و امتیازات زیادی در برداشته است؛ چرا که از طرفی ارتباط مسلمانان در پی تجمعشان در این پایگاه به منظور عبادت و یا انجام دادن کارهای دیگر بیشتر می‌شد و اتحادشان استحکام پیدا می‌کرد و از طرفی دیگر با ارتباطی که به آسانی با پیامبر برقرار می‌کردند با آموزه‌های والای اسلام و دستورات جدید آن آشنا می‌شدند. بنابراین ساختن مسجد به ویژه در جامعه نوپای اسلامی از ضروری‌ترین کارهایی بود که پیامبر اسلام بدان اقدام نمود.

 

اهتمام پیامبر اسلام به مساجد

حضرت محمد (ص) برای مساجد اهمیت و ارزش زیادی قائل بود و می‌فرمود:

هر کس مسجد خانه او باشد ،خدای تعالی در بهشت خانه‌ای برای او بنا می‌کند.

          (ثواب‌الاعمال، ص68)

و یا می‌فرمود:

هر کس که به سوی مسجدی از مساجد خدا برود، پس در هر قدمی که بر می‌دارد ده حسنه برایش نوشته می‌شود و ده سیئه از او محو می‌گردد و ده درجه بالا می‌رود تا هنگامی که برگردد.    (وسائل‌الشّیعه، ج3، ص483)

ارزش و اهمیت مسجد از چند جهت مورد توجه است. مسجد، مرکز عبادت، و کانون فعالیت‌های اجتماعی و پایگاه تعلیم و تربیت است. گوستاولوبون در کتاب «تمدن اسلام در غرب» می‌نویسد:

«مهم‌ترین مرکز واقعی برای مسلمانان مسجد است؛ زیرا آنان مسجد را مرکز اجتماع، عبادت و تعلیم و تربیت قرار می‌دهند و چنان نیست که مانند کلیساهای نصاری فقط مرکز عبادت باشد... مساجد مرکز اجتماعات مسلمانان و پناهگاهی برای غریبان و بیماران است و همچنین مرکزی است برای تعلیم و تربیت.»

(تمدن اسلام و عرب، ‌ص531)

پیامبر اکرم (ص) مکرر مسلمانان را تشویق به حضور در مساجد می‌کرد. از جمله فرمود:

«نماز جماعت از نماز فرادا برتر است.»‌             (وسائل‌الشّیعه، ج5، ص 374)

درباره ترغیب همسایگان مسجد به شرکت در نماز جماعت فرمود:

«همسایه مسجد جز در مسجد نمازش کامل نیست.»                 (همان، ج3، ص478)

حضرت حتی برای حضور شخصی نابینا او را راهنمایی کرد که از خانه‌اش تا مسجد ریسمانی ببندد و این گونه در مسجد حضور یابد. (همان، ص377) 

  گوستاولوبون فعالیت‌های علمی و فرهنگی مساجد را گاهی مهم‌تر از دانشگاه‌های اروپایی می‌داند. (تمدن اسلام و غرب، ص533)

پيام 119 - ستم ستيزي

پیام ۱۱۹

ستم‌ستیزی

1- مبارزه با ستم بر دیگران:

پیامبر اسلام می‌فرماید: «بپرهیزید از ظلم.»                      (وسائل‌الشّیعه، ج11، ص338)

و یا می‌فرماید:

پست‌ترین و ذلیل‌ترین خلق در نزد خدا کسی است که امر مسلمانان در دست او باشد و در میان ایشان به راستی رفتار نکند.                  (معراج‌السّعادة، ص284)

و یا می‌فرماید:

یک ساعت ظلم و جور بدتر است در نزد خدا از شصت سال گناه.        (همان، ص284)

و باز آن حضرت در روایتی دیگر چنین می‌فرماید:

هر که از مکافات و انتقام بترسد از ظلم کردن باز می‌ایستد.               (همان، ص285)

و نیز می‌فرماید:

کسی که بر ده تن امیر شود و بین آنان به عدالت رفتار نکند روز قیامت محشور می‌شود در حالی‌که دست و پا و سر او در سوراخ تبری بوده باشد.

(شیخ صدوق، ثواب‌الاعمال و عقاب‌الاعمال، ترجمه: علی اکبر غفاری، ص592)

جنبه دیگر مبارزه اسلام با ظلم و بیداد این است که افراد مظلوم را از پذیرش ظلم نهی می‌کند و آنان را مجبور می‌کند تا در مقابل ظالمان قیام کنند و حقوق خود را از آنان باز ستانند. از نظر اسلام کسی که ظلم مي‌‌کند و آن‌که او را یاری می‌کند و نیز کسی که ظلم را می‌پذیرد هر سه در ستمکاری شریکند.   (وسائل‌الشّیعه، ج11، ص345)

اساساً آن‌چه ظالمان را جری می‌کند تا به ستمکاری خود ادامه دهند و همواره به حقوق دیگران تجاوز کنند، این است که مظلومان از خود ضعف و زبونی نشان می‌دهند و به تعبیر قرآن، خود، زمینه را برای ظلم و جور فراهم می‌کنند. خدا در سوره یونس به این مطلب اشاره می‌کند و می‌فرماید:

رَبَّنَا لاَ تَجْعَلْنَا فِتْنَةً لِّلْقَوْمِ الظَّالِمِينَ؛

خدایا! ما را وسیله آزمایش برای قوم ظالمان قرار مده. (یونس:85)

بنابراین باید، برای از بین بردن ظلم در مقابل زورگویی و ستم‌کاری ستمگران ایستادگی کرد. پیامبر بزرگوار اسلام می‌فرماید: 

«برترین جهاد، کلمه عدلی است که در نزد امام و پیشوای جابر و ستم‌کار گفته شود.»‌                 (وسائل‌الشّیعه، ج11، ص400)

انسان هرگز نباید خود را خوار و ذلیل ببیند و اجازه دهد دیگران به حقوق وی تجاوز کنند، بلکه باید جلوی ستم و تجاوز آنان را بگیرد.

روزی مردی به نزد رسول خدا (ص) آمد و از همسایه‌اش شکایت کرد. آن حضرت به او فرمود: صبر کن. آن مرد رفت، اما نتوانست تحمل کند و دوباره به نزد حضرت آمد و شکایت کرد؛ پیامبر خدا باز او را به صبر کرد. اما مرتبه چهارم به او فرمود:‌ اثاثیه‌ات را بر سر راه بینداز تا مردم ببینند. آن مرد چنین کرد. هر کسی که از آن‌جا عبور می‌کرد، وقتی آن صحنه را می‌دید، از او می‌پرسید که چه شده است؟‌ او هم از همسایه‌اش شکایت می‌کرد؛ این امر سبب شد تا مردم آن همسایه را لعن و نفرین کنند، تا این‌که سرانجام از کار خود دست برداشت. (محّجة‌البیضاء، ج3، ص423) 

  خدا در کتاب آسمانی قرآن به ضرورت قیام مظلومان بر ضد ظالمان اشاره کرده و فرموده است:

أُذِنَ لِلَّذِينَ يُقَاتَلُونَ بِأَنَّهُمْ ظُلِمُوا

به آنان – مهاجران – اجازه داده شد که (با مشرکان) بجنگند چون به آنان ظلم شده است. (حج:39)

این آیه درباره مهاجرانی نازل شد که اهل مکه بودند و به دلیل گرویدن به اسلام همواره با شکنجه و آزار و اذیت‌های طاقت‌فرسای مشرکان مواجه بودند و سرانجام ناچار شدند شهر و دیار خود را ترک کنند و به مدینه هجرت نمایند. در نتیجه ستم‌کاری مشرکان قریش و اخراج مسلمانان از دیارشان به زور و ستم، خدای تعالی اجازه داد که مسلمانان در برابر ظالمان قیام کنند و با آنان بجنگند. بنابراین، برای جلوگیری از ظلم و جور باید در مقابل ظالمان و جائران قیام کرد و با نپذیرفتن ظلم، زمینه تجاوز و تعدی‌شان را از بین برد.

پیامبر اکرم (ص)  در بیست سالگی در پیمانی که طایفه بنی‌هاشم، بنی زهره و بنی تیم بن مرّه در خانه "عبدالله بن جدعان" منعقد کرده بودند تا جلوی ستمگری را در مکه بگیرند، شرکت کرد. این پیمان، موسوم به «حلف الفضول» است و سبب انعقاد آن این بود که مردی کالایی را به مکه آورد و به "عاص بن وائل" فروخت، اما عاص پول او را نپرداخت. آن مرد برای گرفتن حق خود به برخی از گروه‌ها و طوایف شکایت کرد، لیکن از آنان پاسخی نشنید. آن مرد وقتی چنین دید بر بالای کوه ابو قبیس رفت و فریاد برآورد: «ای آل فهر! به یاری مظلومی بشتابید که در متن مکه کالاهایش را از او گرفتند.»

   در پی این استغاثه چند طایفه هم‌پیمان شدند تا زمانی که قطره آبی در دریا باقی است و تا زمانی که زمین و آسمان بر جای است، در مقابل هر ستمگری بایستند، تا آن هنگام که حق ستم‌دیده را به وی باز گردانند. آن‌گاه شرکت‌کنندگان در این پیمان به سراغ عاص بن وائل رفتند و کالای آن مرد را باز ستاندند. پیامبر بزرگوار اسلام درباره این پیمان فرمود:

در خانه عبدالله بن جدعان شاهد پیمانی بودم که دوست ندارم به جای آن طلای سرخ در اختیار می‌داشتم. پیمانی که اگر در اسلام نیز به آن فراخوانده می‌شدم پاسخی می‌دادم.                                                                (خاتم پیامبران، ج1، ص268)

 

2. یاری نرساندن به ستم‌کاران

از نظر اسلام نه تنها ظلم و ستم به دیگران ناپسند است، بلکه حتی کمک و همراهی و همدلی با ظالمان نیز کاری زشت و ناشایست است. خدا در کتاب آسمانی قرآن حتی رکون و میل به ظلم و ظالمان را مذمّت می‌کند و چنین کاری را مستوجب عذاب می‌داند و می‌فرماید:

وَلاَ تَرْكَنُواْ إِلَى الَّذِينَ ظَلَمُواْ فَتَمَسَّكُمُ النَّارُ؛

«رکون» یعنی اعتماد با میل و رغبت؛ پس معنای آیه چنین است:

«اعتماد نکنید و میل و رغبت نداشته باشید به کسانی که ظلم کردند، چرا که آتش شما را لمس خواهد کرد».(هود:113)

بنابراین، عاقبت ظالمان آتش دوزخ خواهد بود و عاقبت آنانی که به ظالمان اعتماد می‌کنند لمس آتش، نه خود آتش است.

پیامبر بزرگوار اسلام می‌فرماید:

چهار چیز است که هر کس آن ها را انجام دهد از اسلام بیرون رفته است.... کسی که ستمگری را یاری دهد و با او همراهی کند یا با او برود ، در حالی‌که می‌داند او ستمگر است.                                                                           (تاریخ یعقوبی، ج1، ص474)

و یا می‌فرماید:

کسی که پیشوای بیدادگری را یاری کند و او را به خطا نسبت ندهد، نزد خدا قدم از قدم بر ندارد تا او را به دوزخ فرستد.                                                   (همان، ص489)

باز می‌فرماید:

روز قیامت منادی ندا دهد، کجایند بیدادگران و کمک‌کاران آنان و کسانی که برای ایشان دواتی لیقه کردند، یا سر کیسه و جوالی را برای آنان بستند، یا قلمی را اصلاح کردند؟!                                                      (شیخ صدوق، ثواب‌الاعمال و عقاب‌الاعمال، ص593)

همچنین می‌فرماید:

بر حذر باشید از این‌که کارگزار یا کارمند ستمگری باشید؛ زیرا هر چه شما به ابواب ستمگر و حاشیه‌نشینی او نزدیک‌تر شوید، از خدای تعالی دورتر خواهید شد.

   (همان، ص594)

بی تردید، اگر افراد ظالم و ستمکار شرکایی نداشته باشند که با آنان همراهی کنند و یا این‌که ستم و بیداد آنان را بپذیرند، هرگز تجاوز به حقوق دیگران نمی‌کنند و از حدود آزادی خود خارج نمی‌شوند؛ اما هنگامی که عده‌ای با ضعف و زبونی خود زمینه را برای ستمکاری آنان فراهم کنند و ستم و بیداد را بپذیرند و عده‌ای نیز با همکاری و کمک و همراهی خود قدرت ستمکاران را بالا ببرند، به طور قطع، آنان جرأت تجاوز پیدا می‌کنند و به ظلم و ستم می‌پردازند. پس برای جلوگیری از ظلم و ستم باید ستمکاران را خوار و زبون کرد و درمقابلشان با تمام قدرت و توان ایستادگی کرد و از کمک و یاری آنان به هر نحوی که باشد خودداری نمود.

 

3. یاری مظلومان

یکی از کارهای پسندیده و نیکو، کمک و یاری کردن انسان‌ها به یکدیگر است. پیامبر بزرگوار اسلام می‌فرماید:

کسی که مؤمنی را یاری می‌کند، خدای عز و جل هفتاد و سه گرفتاری از او بردارد که یکی در دنیا و هفتاد و دو گرفتاری در آخرت باشد.         (اصول کافی، ج3، ص286)

اساساً یاری و همکاری انسان‌ها به یکدیگر سبب می‌شود تا در کارهای اجتماعی سریع‌تر پیشرفت کنند و به موفقیت دست یابند. این یاری و کمک به دیگران به ویژه در هنگامی که هم‌نوع خود را در سختی و گرفتاری می‌بینیم بیشتر اهمیت می‌یابد، به طوری که اگر کسی از کمک و یاری کسی که نیاز به کمک دارد و فریاد دادخواهی او بلند است، سر باز زند و اعتنایی به او نکند، به شدت نکوهش می‌شود. پیامبر اكرم (ص) در این باره می‌فرماید:

«مَنْ سَمَعَ رَجُلاً یُناَدِی یَا لَلْمُسلِمینَ فَلَمْ یُجِبْهُ فَلَیْسَ بِمُسْلِمٍ.»               (وسائل‌الشّیعه، ج11، ص560)

هر کس فریاد دادخواهی کسی را بشنود و او را کمک نکند مسلمان نیست.

حضرت رسول درباره کمک به مظلومان می‌فرماید:

همانا اعانت و کمک مسلمانان مظلوم بهتر و اجر و پاداشش بزرگ‌تر از روزه و اعتکاف یک ماه در مسجدالحرام است.                                     (وسائل‌الشّیعه، ج11، ص345)

از دیدگاه اسلام حتی هنگامی که فردی مورد غیبت قرار می‌گیرد، باید از او دفاع کرد و او را از مظلومیت رهانید. پیامبر خدا به ابوذر فرمود:

هر کس که از برادر مؤمن خود، هنگامی که از او غیبت می‌شود، دفاع کند، خدای تعالی او را از آتش آزاد می‌کند.                                                    (تنبیه‌الخواطر، ج1، ص51)

رسول گرامی اسلام هرگز از یاری و کمک به مظلومان و ستمدیدگان خودداری نمی‌کرد و همان‌طوری که گفتیم در پیمان حلف‌الفضول شرکت داشت و پس از اسلام نیز به آن پیمان افتخار می‌کرد، و این شیوه را ادامه داد و از حقوق مظلومان دفاع کرد. 

  روزی مردی از قبیله "اراش" چند شتر به مکه آورد. ابوجهل آن ها را خرید؛ ولی پولش را تمام و کمال پرداخت نکرد. آن مرد به چند نفر از قریشیان شکایت کرد. آن ها گفتند: از ما کاری ساخته نیست و به سوی رسول خدا (ص) که در گوشه مسجد نشسته بود اشاره کردند و گفتند: او می‌تواند حق تو را بگیرد. آن مرد به نزد پیامبر اکرم (ص)  رفت و احوال خود را گفت. حضرت بلافاصله همراه او به خانه ابوجهل رفت و او را فراخواند. ابوجهل در حالی‌که ناراحت و عصبانی بود بیرون آمد. رسول خدا (ص) فرمود: حق این مرد را بده. ابوجهل که هیبت و جرئت رسول خدا (ص) را دید، ناچار شد باقی‌مانده پول شتران را به آن مرد پرداخت کند.

(شرف‌الدّین محمّد بن عبدالله بن عمر، خلاصه سیرت رسول الله، مقدمه و تصحیح: اصغر مهدوی و مهدی قمی نژاد، شرکت انتشارات علمی و فرهنگی، ‌1368، ص87)

پیام 118 - مهر و مدارا

پیام ۱۱۸

مهر و مدارا

پیامبر اکرم (ص) با ملایمت و مدارا توانست دنیا و آخرت مردم را اصلاح کند.

این منش به عنوان یک سیره جاری درباره همه پیامبران وجود داشته است.

چنان‌که خاتم آنان فرمود:

«اِنَّا اُمِرْناَ مَعاَشِرَ الْاَنبِیاَءِ بِمُداَراَةِ النَّاسَ کَماَ اُمِرْناَ بِاِداءِ الْفَرایِضِ.»

(بحارالانوار، ج75، ص53)

ما جمعیت پیامبران، همان‌گونه که به انجام واجبات امر شده‌ایم، به مدارا با مردم امر شده‌ایم.

آن بزرگوار در کنار تبلیغ رسالت خویش، به مدارا با خلق خدا مأمور بود.

امام صادق (ع)  می‌فرماید:

«جاَءَ جَبْرَئیلُ اِلیَ النَّبیِ7 فَقاَلَ یاَ مُحَمَّدُ! رَبُّکَ یَقْرَئُکَ السَّلامُ وَ یَقوُلُ لَکَ دارَ خَلْقِی.»

جبرئیل نزد پیامبر آمد و گفت: ای محمّد! پروردگارت سلام می‌رساند و می‌فرماید: با خلق من مدارا کن.

(کافی، ص 117)

رسول الله  (ص) می‌فرماید:

«اِنَّ اللهَ تَعالَی اَمَرَنیِ بِمُداَراَةِ النَّاسَ، کَمَا اَمَرَنیِ بِاِقاَمَهِ الْفَراَیِضِ.»        (الجامع‌الصّغیر، ج1، ص259)

خداوند تعالی، همان‌گونه که مرا به برپایی واجبات دستور داده، به مدارا با مردم امر کرده است.

رسول رحمت با ملایمت و مدارا،‌ دل‌ها را متحول ‌و جان‌ها را به حق متمایل کرد. نقل شده است که عربی بیابانی نزد حضرت آمد و از وی چیزی خواست. پیامبر چیزی به او داد، ولی آن مرد راضی نشد و ناسپاسی و جسارت کرد. اصحاب پیامبر از رفتار آن مرد خشمگین شدند و برخاستند تا با او برخورد کنند، ولی پیامبر به آنان اشاره کرد که آرام بگیرند. سپس اعرابی را با خود به خانه برد و مقداری دیگر به او داد و پرسید: آیا راضی شدی؟ مرد عرب که وضع زندگی پیامبر و گذشت و بزرگواری او را دید، گفت: آری، خدا خیرت دهد. آن‌گاه پیامبر به او گفت: آن‌چه تو در مقابل اصحاب من بر زبان راندی موجب خشم آنان شد. مایلم این اظهار رضایت و تشکرت را در مقابل آن ها بگویی تا ناراحتی و خشم آن ها نسبت به تو از بین برود. اعرابی پذیرفت و روز بعد به مسجد آمد. رسول خدا (ص)  رو به اصحاب خویش کرد و فرمود:

   این مرد اظهار می‌کند که از ما راضی شده است؛ این طور نیست؟ اعرابی گفت: چنین است. رسول اکرم (ص) رو به اصحاب کرد و گفت:

   مثل من و این مرد، مثل همان مردی است که شترش رم کرده بود و می‌گریخت. مردم برای کمک به او دنبال شتر می‌دویدند و فریاد می‌کردند و این کار باعث می‌شد شتر بیشتر فراری شود. صاحب شتر مردم را بانگ زد که مرا با او بگذارید که من نسبت به او ملایم‌تر از شما هستم و خود می‌دانم که با او چگونه رفتار کنم. پس مشتی علف برداشت و ‌آرام آرام بدون آن‌که فریادی کند، به سوی شتر رفت و به راحتی مهار آن را در دست گرفت و در پی کار خویش رفت. اگر دیروز زمانی که آن اعرابی جسارت کرد، شما را به حال خود گذاشته بودم، به یقین این بیچاره را می‌کشتید، در حالی‌که در کفر به سر می‌برد و اهل آتش بود. 

    (محّجة‌البیضاء، ج4، ص149)

خاتم فرستادگان خدا، معدن و مرکز حلم، مدارا، گذشت و رحمت بود. او رحمتی برای عالمیان بود:

وَمَا أَرْسَلْنَاكَ إِلَّا رَحْمَةً لِّلْعَالَمِينَ؛

ما تو را جز برای رحمت جهانیان نفرستادیم. (انبیا:107)

حضرت رسول می‌فرمود:

«بُعِثَتْ لِلْحِلْمِ مَرْکَزاً.»                                                          (مصباح‌الشریعه، ص155)

برانگیخته شده‌ام که مرکز حلم و بردباری باشم.

انس‌بن مالک از یارانش می‌گوید:

«کاَنَ رَسُولُ اللهِ (ص)  مَنْ أَشَدَّ النَّاسَ لُطْفاّ بِالنَّاسِ.»                              (کافی، ج2، ص119)

رسول‌الله (ص) بیشترین لطف و محبت را به مردم داشت.

پيام 117 - رفق و مدارا

 پیام ۱۱۷

رفق و مدارا

مدارا کلید کامیابی و نشانه نیکو سرشتی فرد است؛ سختی‌ها را آسان می‌کند و انسان را به سوی صلح و صفا می‌کشاند. در تعریف مدارا گفته‌اند: 

  «عبارت است از این‌که اگر از کسی ناگواری به تو برسد، تحمل کنی و به روی خود نیاوری.»

     (معراج السعادة، ‌ص 147)

انسان موجودی اجتماعی است و به شکلی، با هم‌نوع خود در ارتباط است. جهان محل تزاحم و تنازع است،‌ از این رو، در پاره‌ای از موارد انسان‌ها با یکدیگر اختلافاتی پیدا می‌کنند.

بدیهی است که داشتن زندگی سالم و به دور از هر گونه نزاع و درگیری، مستلزم داشتن اخلاق نیکو و برخورد نرم و شایسته با دیگران است. پیامبر بزرگوار اسلام فرمود:

مدارا با مردم نیمی از ایمان است و نرمی با آن ها نیمی از زندگی است.

(اصول کافی، ج3، ‌ص180)

یکی از برجسته‌ترین خصلت‌های رسول گرامی اسلام نرم‌خویی و مدارا با مردم بود؛ آن حضرت در مقابل رفتار جاهلانه برخی از مردم از خود نرمی و مهربانی نشان می‌داد و با گروه‌های مختلف سازگاری و مدارا داشت. آن حضرت به مدارای با مخلوقات مأمور شده بود.                                                                                (همان، ص179)

 

1. فواید و آثار رفق و مدارا

نرمی و ملاطفت با مردم، آثار و فواید زیادی دارد. پیامبر اسلام فرمود:

نرمی و ملاطفت روی هر چیزی گذاشته شود، آن را زینت می‌دهد و از هر چه برداشته شود آن را زشت می‌کند.                                                                     (همان، ص182)

رفق و مدارای با دیگران موجب می‌شود تا انسان در نزد خدای بزرگ محبوب گردد. رسول خدا (ص) فرمود:

هیچ دو نفری با هم رفاقت و همدمی نکنند، مگر آن که، فردی که نرم‌خو‌تر ومهربان‌تر است، پاداشش بیشتر و نزد خدا محبوب‌تر است.

   (اصول کافی، ج3، ص184)

از آثار و فواید مهم رفق و مدارا، محبوبیتی است که شخص در قلوب دیگران پیدا می‌كند، انسان بنده احسان است، از هر کسی که نیکی بیند به او تمایل قلبی پیدا می‌کند؛ از این رو، افرادی که چهره‌ای گشاده و شاداب دارند و با خوش‌خلقی با دیگران رفتار می‌کنند، دوستان و یاران بیشتری دارند نسبت به آنان که دارای چهره‌ای عبوس و رفتاری خشک هستند.

امام صادق فرمود:

هر کس دستش را از مردم دریغ دارد، در واقع یک دست از آن ها دریغ داشته است، ولی مردم از او دست‌ها دریغ خواهند داشت.                                       (همان، ص180)

یعنی هر کس با مردم مهربان و نرم‌خو نباشد و از کمک کردن و یاری آنان خودداری کند، مردم نیز از مهر و محبت به او دریغ خواهند کرد و در نتیجه، چنین شخصی در اجتماع تنها خواهد بود.

بر اساس آن‌چه کتاب آسمانی قرآن بیان کرده، یکی از عوامل مهمی که در محبوبیت یافتن پیامبر بزرگوار اسلام در بین مردم و گرایش گروه‌ها و فرقه‌های گوناگون به آن حضرت، نقش مؤثری داشته، نرم‌خویی و مدارای آن حضرت با مردم بوده است. قرآن کریم می‌فرماید:

فَبِمَا رَحْمَةٍ مِّنَ اللّهِ لِنتَ لَهُمْ وَلَوْ كُنتَ فَظّاً غَلِيظَ الْقَلْبِ لاَنفَضُّواْ مِنْ حَوْلِكَ؛

به سبب رحمتی که از جانب خدای تعالی شامل حال تو شده، تو نسبت به مردم نرم‌خو و خوش‌خلق بودی و اگر تندخو و سخت‌دل می‌بودی، مردم از گرد تو پراکنده می‌شدند. 

(آل عمران: 159)

2. اهمیت رفق و مدارا در اسلام

اسلام از آن جهت که نسبت به اجتماع و روابط انسان‌ها با یکدیگر عنایت و توجه خاصی دارد، رفق و مدارا با دیگران را در ردیف سایر فرایض و واجبات قرار داده است.

در تمام ادیان آسمانی، به انبیا در این باره سفارش شده است.

رسول خدا (ص)  در روایتی می‌فرماید:

ما گروه انبیا به مدارا و سازگاری با مردم مأمور شدیم، همان‌طور که به ادای واجبات مأمور شدیم.                                                             (بحارالانوار، ج75، ص53)

از همان آغاز که حضرت محمد (ص) مبعوث به رسالت شد و از جانب خدای بزرگ مأموریت یافت تا خویشاوندان خود را انذار نماید و به یکتاپرستی دعوت کند، به مهربانی و خوش‌رفتاری با مردم نیز مأمور شد. این امر، از اهمیت رفق و مدارا حکایت می‌کند. از این رو، پیامبر خدا همواره با مهربانی و نرم‌خویی به تبلیغ دین اسلام می‌پرداخت. خداوند متعال، در قرآن خطاب به پیامبر می‌فرماید:

وَأَنذِرْ عَشِيرَتَكَ الْأَقْرَبِينَ { وَاخْفِضْ جَنَاحَكَ لِمَنِ اتَّبَعَكَ مِنَ الْمُؤْمِنِينَ؛

خویشان نزدیک خود را از خدا بترسان و پر و بال مرحمت بر تمام پیروان با ایمانت بگستران. (شعرا: 214و215)

مدارا با مردم از آن جهت در اسلام مورد تأکید واقع شده که مؤثرترین ابزار برای ساخت جامعه‌ای متحد و یک پارچه و پیشرو و دارای صلح و آرامش است.

 

3. خوش‌رفتاری پیامبر با مردم

پیامبر خدا بر اساس دستور خدای بزرگ با همه مردم خوش‌رفتار بود. انس بن مالک درباره آن حضرت می‌گوید: «رسول خدا (ص)  مهربان‌ترین مردم بود نسبت به ایشان.»                                                                                     (دلایل النّبوه، ج1، ص182)

مهربانی و سازگاری پیامبر مهم‌ترین عامل پیروزی و موفقیت آن حضرت در انجام رسالتش بود. دلسوزی و مهربانی آن حضرت نسبت به مردم همچون مهر و محبت و دلسوزی پدر و مادر نسبت به فرزند بود. ایشان فرمودند:

«همانا من برای شما مثل پدرم برای فرزندانش.»                     (بحار، ج8، ‌ص359)

 

پیام‌آور رحمت و محبت

خداوند ، رسول گرامی اسلام را رحمتی عام و فراگیر معرفی کرده و خطاب به آن حضرت فرموده است که تو را نفرستادیم، جز آن‌که می‌‌خواستیم رحمتی به مردم جهانی ارزانی داریم:

وَمَا أَرْسَلْنَاكَ إِلَّا رَحْمَةً لِّلْعَالَمِينَ؛

ما تو را جز رحمتی برای جهانیان نفرستادیم. (انبیاء:‌107)

رسول خدا (ص)  مظهر تام رحمت و محبت الهی بود و خود می‌فرمود:

«انّما بعثت رحمه»                                                             (مسند ابی یعلی،‌ ج11،‌ ص35)

من به عنوان رحمتی (فراگیر) برانگیخته شده‌ام.

وجود آن حضرت بالاترین رحمت الهی بر جهانیان بود. قاضی عیاض از قول ابوبکر محمد بن طاهر می‌نویسد: «خدای تعالی محمد (ص) را به زینت رحمت مزین فرمود؛ بنابراین وجود آن حضرت رحمت بود و تمام صفات و ویژگی‌های وی رحمتی برای مردم بود.»                                                   

 (الشّفا بتعریف حقوق المصطفی، ج1، ص18)

از علی (ع) نقل شده است که از رسول خدا (ص) درباره سنت آن حضرت پرسیدم، فرمود:

«والحبّ أساسی»                                                                               (همان، ص187)

محبت بنیاد و اساس (روش و سنت) من است.

آن حضرت جامعه را با قدرت رحمت و محبت اداره می‌کرد و با همین عامل مردمان را راه می‌برد و به سوی مقصد کمال سیر می‌داد. چنان با مردم از سر محبت و دلسوزی برخورد می‌کرد که کسی نمی‌توانست در صداقت و درستی مدیریت او تردیدی به دل راه دهد. همین محبت و دلسوزی به تمام معنا بود که دوستی آن حضرت را در دل مردمان جای می‌داد. مردم به عینه می‌دیدند که پیامبر تمام توانش را در هدایت و اصلاح آنان به کار گرفته است و با تمام وجود برای ایشان دل می‌سوزاند و می‌سوزد و خداوند پیامبرش را با این ویژگی ارج نهاده و فرموده است:

لَقَدْ جَاءكُمْ رَسُولٌ مِّنْ أَنفُسِكُمْ عَزِيزٌ عَلَيْهِ مَا عَنِتُّمْ حَرِيصٌ عَلَيْكُم بِالْمُؤْمِنِينَ رَؤُوفٌ رَّحِيمٌ.؛

هر آینه پیامبری از خود شما به سویتان آمد که رنج‌های شما بر او سخت است و بر هدایت شما اصرار دارد و نسبت به مؤمنان رئوف و مهربان است. (توبه:128)

می‌فرماید ما از جانب خود رسولی از جنس شما، از خودتان برای هدایتتان فرستاده‌ایم که از فرط محبت و نوع‌پروری؛ ناراحتی، ناداری، پریشانی، نادانی و گمراهی شما بر او سخت می‌آید و نمی‌تواند تحمل کند. بر آسایش و نجات شما بسیار حریص و نسبت به مؤمنان رئوف و مهربان است. «مخصوصاً این‌که به جای "منکم" در این آیه "مِنْ أنفُسِکُمْ" آمده است، که اشاره به شدت ارتباط پیامبر (ص) با مردم است. گویی پاره‌ای از جان مردم و از روح جامعه در شکل پیامبر (ص)  ظاهر شده است. به همین دلیل تمام دردهای آن ها را می‌داند، از مشکلات آنان آگاه و در ناراحتی‌ها، غم‌ها و اندوه‌ها با آنان شریک است، و با این حال تصور نمی‌شود سخنی جز به نفع آن ها بگوید و گامی جز در راه آن ها بردارد؛ و این در واقع نخستین وصفی است که در آیه فوق برای پیامبر اکرم (ص) ذکر شده است. پس از ذکر این صفت (مِنْ اَنفُسِکُمْ) به چهار قسمت دیگر از صفات ممتاز پیامبر (ص) اشاره می‌کند که در تحریک عواطف مردم و جلب احساساتشان اثر عمیق دارد. 

  نخست می‌گوید: هر گونه ناراحتی و زیان و ضرری به شما برسد برای او سخت ناراحت‌کننده است. (عَزیزٌ عَلَیهِ ما عَنِتُّمْ) یعنی او نه تنها از ناراحتی شما خشنود نمی‌شود، بلکه بی‌اعتنا هم نخواهد بود. او به شدت از رنج‌های شما رنج می‌برد، و اگر بر هدایت شما و جنگ‌های طاقت‌فرسای پر زحمت اصرار دارد، آن هم برای نجات شما، برای رهایی‌تان از چنگال ظلم و ستم و گناه و بدبختی است. دیگر این‌که او سخت به هدایت شما علاقه‌مند است و به آن عشق می‌ورزد "حَریصٌ عَلَیْکُمْ". "حرص" در لغت به معنی شدت علاقه به چیزی است؛ و جالب این‌که در آیه مورد بحث به طور مطلق می‌گوید: "حریص بر شماست". نه سخنی از هدایت به میان می‌‌آورد و نه از چیز دیگر؛ اشاره به این‌که به هر گونه خیر و سعادت شما، و به هر گونه پیشرفت و ترقی و خوشبختی‌تان عشق می‌ورزد. (و به اصطلاح حذف متعلق دلیل بر عموم است) بنابراین اگر شما را به میدان‌های پر مرارت جهاد، اعزام می‌دارد، و اگر منافقان را تحت فشار شدید می‌گذارد، همه این ها به خاطر عشق به آزادی، به شرف، به عزت و به هدایت شما و برای پاک‌سازی جامعه شماست. سپس به سومین و چهارمین صفت اشاره کرده می‌گوید: او نسبت به مؤمنان رئوف و رحیم است «بالمؤمنین رؤوف رحیم». بنابراین هر گونه دستور مشکل و طاقت‌فرسایی را می‌دهد (حتی گذشتن از بیابان‌های طولانی و سوزان در فصل تابستان، با گرسنگی و تشنگی، برای مقابله با یک دشمن نیرومند در جنگ تبوک) آن هم یک نوع محبت و لطف از ناحیه اوست.»  

  (تفسیر نمونه، ج8، ص208-206)

جالب آن‌که این آیه شریفه در آخر سوره توبه است که سوره غضب است و با وجود این رسول اکرم (ص)  را چنین معرفی کرده است که گویای این حقیقت است که اعلان جنگ به دشمنان پیمان‌شکن و اظهار برائت و بیزاری و اتخاذ موضعی سخت در برابر آن ها، رحمتی است بر ایشان. 

  وجود پیامبر رحمتی است برای همه و آن حضرت در حفظ منافع و تأمین سعادت این جهانی و آن جهانی همگان حریص است. به گروندگان مهربان و بخشاینده است و نیز خدای رحمان در بیان شدت شفقت و مهربانی آن بزرگوار به تمام افراد بشر فرموده است:

لَعَلَّكَ بَاخِعٌ نَّفْسَكَ أَلَّا يَكُونُوا مُؤْمِنِينَ؛

گویی می‌خواهی جان خود را از شدت اندوه از دست دهی به خاطر این‌که آن ها ایمان نمی‌آورند. (شعراء:3)

«باخع» از ماده «بخع» به معنی هلاک کردن خویشتن از شدت غم و اندوه است. (مفردات، ص38) و این بیان نشان می‌دهد که پیامبر رحمت تا چه اندازه نسبت به مردمان محبت و دلسوزی داشت و چگونه برای نجات آنان تلاش و پافشاری می‌کرد و در این راه همه‌‌ گونه سختی را به جان می‌خرید و از ایمان نیاوردن ایشان اندوهگین می‌شود. آیه فوق نازل شد و آن حضرت را دلداری و تسلی داد.

(تفسیر روح‌الجنان،‌ ج4، ص115)

   فَلَعَلَّكَ بَاخِعٌ نَّفْسَكَ عَلَى آثَارِهِمْ إِن لَّمْ يُؤْمِنُوا بِهَذَا الْحَدِيثِ أَسَفاً.؛

گویی می‌خواهی خود را از غم و اندوه به خاطر اعمال آن ها هلاک کنی، اگر آن ها به این گفتار ایمان نیاوردند. (کهف:6)

مشاهده می‌شود که تأسف و دلسوزی و غم‌خواری رسول خدا (ص) نسبت به کفار و منکران حق وعلاقمندی آن حضرت به سعادت و نجات بندگان تا چه حد کار را بر وی تنگ کرد که خدای تعالی او را تسلیت داده و دلجویی کرده است، تا مبادا از شدت اندوه و اهتمام به حال آن ها، خود را از بین ببرد و قالب تهی کند. زیرا آن حضرت همه آدمیان را - بدون استثنا - چون فرزندان پاره تن خود می‌دانست و خیر و هدایت آنان را می‌خواست و چون می‌دید که به راه گمراهی و هلاکت می‌روند، سخت اندوهگین می‌شد. همان‌گونه که پدری مهربان از هلاکت و تباهی فرزندانش دچار اندوه می‌شود. 

    (التّفسیر‌الکاشف، ج5، ص103) 

   آن حضرت به همه بندگان خدا عشق می‌ورزید، زیرا همان‌گونه که کاشانی می‌گوید: «مهربانی و رحمت نسبت به خلق خدا از لوازم محبت به خدا و از نتایج آن است. آن حضرت حبیب خدا بود و لازمه این محبوبیت، محبت وی برای خدا بود. هر قدر محبت به حق شدیدتر باشد، مهربانی و رحمت به خلق خدا بیشتر است؛ زیرا مهربانی به خلق خدا ناشی از محبت به خداست. از این رو همه مردمان برای آن حضرت به منزله فرزندان و خویشان شمرده می‌شدند، بلكه به سبب (رفع حجاب‌های ظلمانی و) شهود حقیقی مردمان به منزله اعضا و جوارح آن حضرت بودند. به این دلیل در عشق و علاقه به بندگان خدا و نجات ایشان تا بدان‌جا رسید که نزدیک بود از شدت اندوه بر ایشان خود را هلاک کند.»

                                                                 (تفسیر محیی‌الدین عربی، ج1،‌ ص743-742)

«راستی چرا پیمبر خاتم -صلّی الله علیه و آله و سلّم- از ایمان نیاوردن مشرکان آن گونه تأسف و تأثر جان‌فرسا داشت که مخاطب شد به خطاب‌‌ «لعلّک باخع نفسک علی آثارهم ان لم یؤمنوا بهذا الحدیث أسفا»‌ جز آن‌که به همه بندگان خدا عشق می‌ورزید و عشق به خدا، عشق به جلوه‌های اوست. او از حجاب‌های ظلمانی خودبینی‌ها و خودخواهی‌های منحرفان که منجر به شقاوت آنان و منتهی به عذاب الیم جهنم که ساخته و پرداخته اعمال آنان است رنج می‌برد و سعادت همه را می‌خواست، چنان‌که برای سعادت همه مبعوث شده بود.» (جلوه‌های رحمانی، ص34)

پیامبر اکرم (ص)  آن‌گونه به مردم محبت و لطف داشت که از انس بن مالک در توصیف آن حضرت چنین نقل شده است:

«کانَ رَسُولُ اللهِ7 مَنْ أَشَدّ النّاسُ لُطْفاً بِالنّاسِ»                                 (دلائل‌النّبوه، ج1، ص182)

رسول خدا (ص)  بیشترین لطف (و محبت) را به مردم داشت.

آن حضرت نسبت به بندگان خدا مهربان بود و می‌فرمود:

«اِنَّ اللهَ عَزَّ وَ جَلََّ رَحِیمٌ یُحبُّ کُلَّ رَحیمٍ‌»                                            (بحار، ج74، ‌ص394)

خدای متعال مهربان است و هر مهربانی را دوست دارد.

سیره‌نویسان درباره آن وجود گرامی نوشته‌اند:

«کانَ النَّبیُ7 رَقیِقُ الْقَلْبِ رَحیماً بِکُلِّ مُسْلِمٍ»                                 (وسائل‌الشّیعه، ج3، ص377)

پیامبر (ص) قلبی رقیق داشت و نسبت به همه مسلمانان مهربان بود.

رحمت واسعه پیامبر اکرم (ص) در رفتار سراسر ملایمت آن حضرت تجلی داشت.

علی (ع) در توصیف آن مظهر رحمت و محبت حق فرمود:

«کاَنَ اَلْیَنَهُمْ عَرِیکَه»                                                                  (مکارم‌الاخلاق، ص18)

(پیامبر) نرم‌خوترین مردمان بود.

آن‌که اهل رحمت است، اهل ملایمت و عطوفت است و مدیریت پیامبر بر این ویژگی‌ها استوار بود.

پیامبر رحمت و محبت مسلمانان را نیز به همین صفت کمالی می‌خواند. چنان‌که علامه حلی در رساله سعدیه از آن حضرت نقل کرده است که فرمود:

«وَ الَّذی نَفْسی بِیَدِهِ لاَ یَضَعُ اللهُ الرَّحْمَهَ اِلّاَ عَلَی رَحیمٍ. قاَلوُا: یاَ رَسولُ ‌اللهِ، کُلُّناَ رَحیمٌ. قاَلَ: لَیْسَ الَّذی یَرْحَمُ نَفْسَهُ وَ اَهْلَهُ خاصَّهَ، وَ لکِنَّ ا‌لَّّذی یَرْحَمُ الْمُسلمیِنَ:‌ وَ قاَلَ- صَلَّی اللهُ عَلَیهِ وَ آلِه-: قاَلَ تَعالَی: اِنْ کُنْتُمْ تُریدوُنَ رَحْمَتی فَارْحَمُوا.»                        (مستدرک‌الوسایل، ج9، ص54)

سوگند به آن‌که جانم در دست اوست، رحمت خدا جز افراد مهربان را در بر نمی‌گیرد. اصحاب گفتند: ای رسول خدا، ما همه مهربانیم. فرمود: مقصود کسانی نیستند که فقط نسبت به خود و خانواده‌شان مهربانند و عطوفت دارند، بلکه مقصود کسانی هستند که نسبت به همه مسلمانان مهربانند؛ و فرمود: خدای تعالی فرموده است: اگر خواهان مهربانی و بخشایش من هستید، پس نسبت به هم مهربان باشید و عطوفت بورزید.

آنان که صفت رحمت را در خود جلوه‌گر می‌کنند مورد رحمت خدا واقع می‌شوند و پیامبر اکرم (ص) فرمود:

«الرّاحمون یرحمهم الرّحمن، ارحموا من فی الارض یرحمکم من فی السّماء.» (همان، ص55)

خدای رحمان بر مهربانان مهربانی می‌کند؛ پس بر آنان که در زمینند مهربانی کنید تا آنان که در آسمانند بر شما رحمت آورند.

و نیز می‌فرمود:

«مَنْ لاَیَرْحَمُ النّاسَ لاَ یَرْحَمَهُ اللهُ»                                            (کنزالاعمال، ج3، ص163)

هر کس نسبت به مردم رحمت ندارد،‌ مورد رحمت خدا واقع نمی‌شود.

آن کس که مورد رحمت خدا واقع شود، اهل رحمت و الفت و ملایمت با خلق خدا می‌شود و چنین کسی است که محبوب پیامبر رحمت است. از رسول اکرم (ص)  نقل شده است که فرمود:

«اِنَّ أَحَبَّکُمْ اِلیَّ وَ أَقْرَبَکُمْ مِنّی مَجْلِساً یَوْمَ القِیامَهِ أَحْسَنُکُمْ أَخْلاَقاً الَّذِینَ یَألِفونَ وَ یُؤْلِفوُنَ.»

(البیان و التبیّین، ج2، ص16)

محبوب‌ترین و نزدیک‌ترین شما به من در روز قیامت، خوش‌خلق‌ترینتان است، آنان که با مردم انس و الفت می‌گیرند و مردم با آنان انس و الفت می‌گیرند.

و نیز می‌فرمود:

«أَفْضَلَکُمْ أَحْسَنَکُمْ أَخْلاَقاً الْمُوَطِّؤُونَ أَکْناَفاً الَّذِینَ یَأْلِفُونَ وَ یُؤْلَفُونَ.»     (الکافی، ج3، ص102)

با فضیلت‌ترین شما کسانی هستند که اخلاقشان نیکوتر باشد و همنشین‌نواز باشند؛ آن ها با مردم انس و الفت می‌گیرند و مردم با آن ها انس و الفت می‌گیرند.

آشکار است مردم کسی را که اهل رحمت و ملایمت و الفت است دوست می‌دارند و اطاعتش می‌کنند، چنان‌که در کلام امیر مؤمنان (ع) آمده است:

«مَنْ تَأَلَّفَ النّاسَ أَحَبُّوهُ»                                                       (غررالحکم، ج2، ص161)

کسی که با مردم الفت گیرد، مردم دوستش دارند.

دل آدمیان را نمی‌توان با تهدید و تطمیع به دست آورد. رسول خدا (ص) در سخنی زیبا راز نفوذ در درون آدمیان و جذب دل‌ها را، تحبیب قلوب به سبب اخلاق نیکو معرفی کرده است؛ «ابراهیم بن عباس صولی» می‌گوید: سخنی از سخنان رسول خدا (ص)  وجود دارد که اگر با تمام نیکويی‌های مردمان مقایسه شود، برتر است:

«اَنَّکُمْ لَنْ تَسْعَوُا النَّاسَ بِأَمْوالِکُمْ بِسَعُوهُمْ بِأَخلاقِکُمْ»            (من لا یحضره‌الفقیه، ج4، ص394)

شما هرگز نمی‌توانید مردم را با ثروت خود راضی نگه دارید، بلکه با اخلاق خود می‌توانید آنان را متوجه خویش کنید.

در همین رابطه شیعه و سنی روایت کرده‌اند که پیامبر اکرم (ص) خطاب به خاندان خویش فرمود:

«یاَ بَنی عَبْدُالْمُطَلِّب اَنَّکُمْ لَنْ تَسْعَوُا النَّاسَ بِأَمْوالِکُمْ فَأَلْقُوهُمْ بِطَلاَقَهِ الْوَجْهِ وَ حُسْنِ الْبَشَرِ.»

    (الکافی، ج2، ص103)

ای فرزندان عبدالمطلب، شما هرگز نمی‌توانید دل‌های مردم را به وسیله ثروتتان متوجه خود سازید، بلکه خوش‌رویی و گشاده‌رویی عامل جذب و شیفتگی است.

پیامبر رحمت و مودّت می‌فرمود:

«رَأسُ الْعَقلِ بَعْدَ الایِماَنَ بِاللهِ التّوَدُّدُ اِلیَ النَّاسِ»                                 (بحار، ج74، ص409)

سر عقل، پس از ایمان به خدا،‌ جلب کردن دوستی مردم است.

و نیز از آن حضرت نقل شده است که فرمود:

«اَلتَّوَدَّدُ اِلیَ النَّاسَ نِصْفُ الایماَنَ»                                             (وسائل‌الشّیعه، ج8، ص 433)

جلب کردن دوستی مردم نیمی از ایمان است.

شأن انسان مؤمن آن است که با رحمت و محبت خویش، دوستی مردم و محبت ایشان را جلب کند و با آب رحمت و محبت آسیای امور را بچرخاند. رسول خدا (ص) بیش از هر کس به مردم رحمت و مودّت داشت و با این نیرو آنان را جذب و هدایت می‌کرد، نه با قهر و غلبه. آن‌چه در فتح مکه روی داد شاهدی گویا بر این حقیقت است.

پیامبر (ص) با مردم مدارا می‌کرد و می‌فرمود: 

ما انبیاء‌ همچنان‌که مأموریم واجبات را بر پا کنیم، همان‌طور مأموریم که با مردم مدارا کرده و با آنان سازش کنیم. 

از سخنان آن حضرت است که: 

«بُعِثَتْ بِمُداَراَة النَّاسِ» - من به مدارا با مردم مبعوث شده‌ام – 

و «اُمِرْتُ بِمُداَراَة النَّاسَ کَما اُمِرْتُ بِتَبلیِغِ الرِّساَلَهِ» فرمان دارم به سازش با مردم چنان‌که فرمان دارم به تبلیغ رسالت.

روزی چند نفر از یهودیان که از قبل نقشه‌ای داشتند و می‌خواستند که حداقل با زبان رسول اکرم (ص)  را بیازارند، یکی پس از دیگری با فاصله‌ای نه چندان زیاد وارد مجلس شدند.

هنگام ورود به جای "سلام علیکم" می‌گفتند: "السّام علیکم" یعنی مرگ بر شما. عایشه – که آن‌جا بود- سخت خشمگین شد و فریاد برآورد که: «مرگ بر شما و...»

رسول اکرم (ص)  فرمود: 

«ای عایشه، ناسزا مگو، ناسزا اگر مجسم گردد بدترین و زشت‌ترین صورت‌ها را دارد. نرمی و ملایمت و بردباری روی هر چه گذاشته شود ، آن را زیبا می‌کند و زینت می‌دهد و از روی هر چه برداشته شود از زیبایی آن می‌کاهد. چرا عصبی و خشمگین شدی؟» 

عایشه گفت: مگر نمی‌بینی یا رسول‌الله که این ها با کمال وقاحت و بی‌شرمی به جای سلام چه می‌گویند؟

فرمودند: چرا من هم در جوابشان گفتم: «علیکم»‌ - بر خود شما – همین‌قدر کافی بود.

پیامبر اکرم (ص) سخنان خشن و تند و سؤال‌های بی‌رویه مردم را تحمل می‌کرد.

 

چند حدیث درباره رفق و مدارا

پیامبر اکرم (ص) : مدارا كردن با مردم نيمي از ايمان، و رفق و نرمي ‌كردن با آن ها نيمي از راحتی زندگی انسان است.

پیامبر اکرم (ص) :خداوند متعال مهربان است و مهربانی و نرم‌خویی را در هر کاری دوست می‌دارد.

امام سجاد (ع) :کسی بر دیگری در دنیا نرمی و مهربانی نکرد جز آن‌که خدا در روز قیامت با او نرمی و مهربانی می‌کند.

پیامبر اکرم (ص) : هر که را از رفق بهره‌مند کردند ، بهره خویش از دین و دنیا بیافت، و هر که را از رفق محروم کردند ، از خیر دنیا و دین محروم ماند.

پیامبر اکرم (ص) : سه چیز است که در هر که نیست کارش انجام نگیرد: تقوایی که وی را از گناه باز دارد؛ و اخلاقی که با مردم بسازد و مدارا کند؛ و حلمی که با آن جهل و سبکی نادان سبک‌سر را دفع کند.

در تشویق به نرم‌خویی و سازگاری روزی فرمود: «ان اخبرکم بمن تحرّم علیه النّار؟ تحرّم عَلَی کُلِّ هَیِّنٍ، لَیِّنٍ سَهْلٍ، 

  آیا به شما خبر دهم از آن کس که دوزخ بر او حرام است؟ دوزخ بر هر فرد سازگار نرم‌خوی آسان گیرنده حرام است.»

روزی حضرت عازم مسجد بودند. بین راه شخصی خدمت ایشان آمد و مدعی شد که من از شما طلبکارم و همین الان و همین‌جا بایستی طلب مرا بدهید.

پیغمبر (ص)  فرمودند: «اولاً که شما از من طلبکار نیستید و ثانیاً چون پول همراه ندارم، اجازه بدهید که من بروم منزل و برای شما پول بیاورم.» گفت: «نمی‌گذارم حتی یک قدم از این‌جا بردارید». هر چه پیامبر با او نرمش نشان دادند، او بیشتر خشونت کرد، تا آن‌جا که عبا و ردای پیامبر اکرم (ص) را گرفت و به دور گردن حضرت پیچید و کشید: به طوری که اثر سرخی آن در گردن مبارک حضرت به جای ماند. مسلمین که در مسجد منتظر حضرت بودند، دیدند وقت گذشت و حضرت تشریف نیاوردند. بیرون آمدند و متوجه شدند که یک نفر یهودی جلو رسول الله را گرفته است. خواستند او را کنار کشیده و احیاناً کتک بزنند. حضرت فرمودند: نه شما کاری نداشته باشید. من خود می‌دانم که با رفیقم باید چه بکنم. و آن‌قدر نرمش نشان دادند که یهودی در همان‌جا گفت: اَشْهَدُ اَنْ لاَ اِلهَ اِلَّا اللهُ وَ اَشْهَدُ اَنَّکَ رَسُولُ اللهِ و افزود: این چنین قدرت و بردباری وتحملی از عهده یک فرد عادی خارج است و شما مسلماً از جانب خدا مبعوث شده‌اید.

مدارا با بدهکار

پیامبر اکرم (ص)  درباره مدارا و مهلت دادن به بدهکار توصیه می‌فرمود: 

  «هر کس که در دنیا بر تنگدستی آسان گیرد، خدا در دنیا و آخرت بر او آسان خواهد گرفت. تا هر زمان که بنده به برادر خود یاری رساند، خدا نیز به او یاری خواهد رساند. هرکس که تنگدستی را مهلت دهد، یا قسمتی از دین او را ببخشد خدا به روز رستاخیز او را در سایه عرش خود قرار خواهد داد، آن روز که جز سایه او سایه‌ای نخواهد بود.

تا آن‌جا که روزی به یاران فرمود:

   «کدام یک از شما شاد می‌شوید اگر خدا شما را از عذاب دوزخ برهاند؟» گفتند: «یا رسول الله، البته همه ما شاد خواهیم گشت.» فرمود: 

  «هر کس مدیون تنگدستی را مهلت دهد خداوند او را از عذاب دوزخ می‌رهاند.»

 

محبت بين رسول خدا و مردم، متقابل بود.

محبت به پيامبر (ص)  نشانه سلامت وجود است. از آن حضرت نقل شده است كه فرمود:

«لاَ يُؤْمِنُ أَحَدَكُمْ حَتَّي أَكُونَ أَحَبَّ إِلَيْهِ مِنْ والِدِهِ وَ وَلَدِهِ وَ النَّاسُ أَجْمَعينَ»

(امالي‌الطوسي، ج 2، ص 31)

ايمان هيچ يك از شما كامل نمي‌شود مگر آن‌كه مرا از پدر و فرزندش و همه مردم بيشتر دوست بدارد.

پيامبر رحمت، اين محبت را از سر مهرباني بر امت مي‌خواست؛ زيرا محبت به او، محبت به حق است و سبب نجات، هدايت و رستگاري. با محبت به آن حضرت، اطاعات او، يعني اطاعت حق فراهم مي‌شود كه عين فلاح است. انس بن مالك در حديثي از رسول خدا  (ص) نقل كرده است كه فرمود:

«مَنْ أَحَبَّنيِ كاَنَ مَعِيَ فِي الْجَنَّة»                       (الشّفا بتعريف حقوق المصطفي، ج2، ص 566)

هر كس مرا دوست بدارد با من در بهشت خواهد بود.

و در اين باره نقل شده است يكي از اصحاب رسول خدا (ص) به نام «ثوبان» علاقه و محبت شديدي به حضرت داشت؛ به قسمي كه درباره ديدار پيامبر كم صبر بود. روزي با حال پريشان خدمت پيامبر رسيد. حضرت از سبب ناراحتي او پرسش كرد. در پاسخ عرض كرد: اي رسول خدا! زماني كه از شما دور مي‌شوم و شما را نمي‌بينم بر من سخت مي‌گذرد و غصه‌دار مي‌شوم و در اين انديشه‌ام كه در آخرت شما را نخواهم ديد، چون جايگاه شما در اعلي عليّين با پيامبران است و مرا بدان‌جا دسترسي نيست؛ زيرا اگر من اهل بهشت باشم ،مسلماً در مقام و جايگاه شما نخواهم بود، و اگر اهل بهشت نباشم، شما را هرگز نخواهم ديد. پس آيات زير نازل شد:

(بحار، ج17، ص 14)

وَمَن يُطِعِ اللّهَ وَالرَّسُولَ فَأُوْلَـئِكَ مَعَ الَّذِينَ أَنْعَمَ اللّهُ عَلَيْهِم مِّنَ النَّبِيِّينَ وَالصِّدِّيقِينَ وَالشُّهَدَاء وَالصَّالِحِينَ وَحَسُنَ أُولَـئِكَ رَفِيقاً.؛

و كسي كه خدا و پيامبر را اطاعت كند (در آخرت) همنشين كساني خواهد بود كه خدا نعمت خود را بر آنان تمام كرده است از پيامبران و صديقان و شهدا و صالحان، و آنان رفقاي خوبي هستند. (نساء:69)

پس از آن رسول خدا (ص)  فرمود:

«وَ الَّذی نَفْسیِ بِیَدِهِ لاَ یُؤْمِنَنَّ عَبْدٌ حَتَّی أَکوُنَ أَحَبُّ اِلَیْهِ مِنْ نَفْسِهِ وَ أَبَوَیْهِ وَ أَهْلِهِ وَ وَلَدِهِ وَ النَّاسَ أَجْمَعِینَ.»                                                      (تفسیر مجمع‌البیان، ج2، ص72)

سوگند به خدایی که جانم در دست اوست، ایمان بنده‌ای کامل نمی‌شود مگر آن‌که مرا از خود و پدر و مادر و خانواده و فرزندش و همه مردم بیشتر دوست بدارد.

آنان که ایمانشان کامل بود بیشترین محبت را به رسول خدا (ص) داشتند. از علی بن ابی‌طالب (ع) سؤال شد: محبت شما به رسول خدا (ص) چگونه بود؟ در جواب پاسخ داد:

«کاَنَ وَاللهِ أَحَبُّ اِلَیْناَ مِنْ أَمْوالِناَ وَ أَوْلاَدِناَ وَ آباَئِناَ وَ أُمَّهاَتِناَ وَ مِنَ الْماَءِ الْباَرِدِ عَلیَ الضَّماَء.»

(الشفاء، بتعریف حقوق المصطفی، ج2، ص568)

به خدا سوگند (پیامبر) نزد ما از اموال و فرزندان و پدران و مادرانمان محبوب‌تر بود و حتی از آب سرد (و گوارا) بر انسان تشنه‌لب.

هیچ حاکمی مانند پیامبر مورد علاقه و محبت پیروانش نبود. در ماجرای صلح «حدیبیه» پیش از قرارداد صلح، سفیرانی رد و بدل شد و مذاکراتی صورت گرفت. از جمله فرستادگان قریش، عروه بن مسعود ثقفی بود که پس از بازگشت به نزد قریش به آنان گفت: 

   «من به دربار پادشاهان رفته‌ام، نزد خسرو پادشاه ایران و قیصر پادشاه روم و نجاشی پادشاه حبشه بوده‌ام و به خدا سوگند هیچ پادشاهی را ندیده‌ام که میان اطرافیان خود آن‌قدر مورد محبت و اطاعت باشد.»              (همان، ص593)

اصحاب پیامبر، آن حضرت را عاشقانه دوست داشتند و هیچ کس و هیچ ‌چیز برای مؤمنان حقیقی محبوب‌تر از رسول خدا (ص) نبود. انس بن مالک گوید:

«لم یکن شخص أحبّ اليهم من رسول الله.»                               (بحار، ج16، ص229)

هیچ شخصیتی نزد مسلمانان محبوب‌تر از رسول خدا (ص) نبود