X
تبلیغات
پیام های پیامبر(ص)
پیام های پیامبر(ص)
جلوه های رفتاری و گفتاری پیامبر اکرم(ص) 

پیام ۱۵۹

نمونه‌هایی از محبّان پیامبر(ص)

از جمله شیفتگان رسول خدا(ص)  «ابوذر غفاری» بود. او «جُندَب بن جُناده» از قبیلۀ «غِفار» بود (اسدالغابه، ج5، ص 99) که از سه سال پیش از بعثت پیامبر، به ندای فطرت و حقیقت وجود خود راه به توحید برده و «الله» را می‌پرستید و بندگی می‌کرد و نماز می‌گزارد.

   از او نقل شده است که گفت: «سه سال پیش از آن‌که رسول خدا (ص)  را دیدار کنم نماز خواندم.» از وی سؤال شد: «برای که؟» گفت: «برای الله.» سؤال شد: «به کجا می‌گراییدی؟» گفت: «بدآن‌جا که او مرا متوجّه می‌ساخت». (صحیح مسلم، ج16، ص 32) 

  ابوذر بنابر قولی چهارمین مسلمان و بنابر قول دیگر پنجمین فرد بود که اسلام آورد. (اسدالغابه، ج5، ص 100) عشق خدا و پیامبر چنان آتشی به جانش زد که بی‌درنگ اسلامش را در مکّه آشکار کرد و در خانه خدا با بلندترین صدای خود فریاد توحید سرداد:

«أَشهَدُ أَن لَا إِلَهَ إِلَّا اللهُ وَ أَنَّ مُحَمَّداً عَبدُهُ وَ رَسُولُهُ.»

گواهی می‌دهم که خدایی جز «الله» نیست و محمّد بنده و فرستادۀ اوست.

   آن‌گاه مورد ضرب و شتم شدید مشرکان قرار گرفت. عبّاس، قریش را متوجّه ساخت که آنان تاجر پیشه‌اند و راه تجارتشان به شام از قبیلۀ «غِفار» می‌گذرد و آیا می‌خواهند با این کار راه تجارتشان بسته شود و به این دلیل دست از «ابوذر» کشیدند و گر نه او را می‌کشتند. (همان) «ابوذر» نخستین کسی بود که پیامبر را به شیوۀ اسلامی سلام گفت (صحیح مسلم، ج16، ص 30) و او تنها کسی است که پیامبر درباره‌اش فرمود:

«مَا أَظَلَّتِ الخَضراءُ وَ لَا أَقَلَّتِ الغَبراءُ عَلَی ذِي لَهجَة أَصدَقُ مِن أَبِي ذَرٍّ.»

(سنن ترمذی، ج5، ص 628)

آسمان کبود سایه نیفکنده و زمین تیره دربر نگرفته است کسی را راست سخن‌تر از «ابوذر».

آن‌چه در غزوۀ تبوک روی داد میزان روشنی در تشخیص محبّت «ابوذر» به رسول خداست.

پیامبر خبر یافت که دولت روم سپاهی عظیم فراهم کرده و قبایل چندی را نیز آماده جنگ با مسلمانان کرده است. پیامبر مردم را به جنگ فرا خواند. فصل تابستان و گرمی هوا بود. راه بسیار دور و زمان رسیدن میوه‌ها و برداشت محصول بود. عده‌ای تعلّل می‌ورزیدند و منافقان کارشکنی می‌کردند. بالأخره سپاهی بزرگ حدود سی هزار نفر که تا آن روز نظیرش فراهم نشده بود به سوی روم حرکت کرد. آنان از تجهیزات نظامی بی‌بهره بودند و از نظر آذوقه نیز در تنگی و قحطی قرار داشتند که گاهی چند نفر با خرمایی می‌گذراندند؛ امّا همه با نشاط و سرزنده بودند. عشق نیرومندشان ساخته بود و جذبۀ رسول اکرم قدرتشان می‌بخشید. «ابوذر» نیز در میان آنان بود. او شتری لاغر و پیر داشت و با سختی چند منزلی را با چابک سواران همراهی کرد؛ امّا رفته رفته فاصله‌اش با آنان بیشتر می‌شد. در بین راه افرادی عقب کشیدند. چون به پیامبر اطلاع داده می‌شد، هر بار می‌فرمود: «رهایش کنید، اگر در او خیری باشد، خدا به شما ملحقش خواهد کرد و اگر جز این باشد خدا شما را از او آسوده ساخته است.» 

  پس از مدّتی شتر لاغر و ضعیف «ابوذر» از رفتن باز ماند و دیدند که «ابوذر» نیز عقب کشید. فریاد کردند: «ای رسول خدا، ابوذر برگشت.» پیامبر نیز همان سخن را تکرار کرد: «اگر در او خیری باشد، خدا به شما ملحقش خواهد کرد و اگر جز این باشد خدا شما را از او آسوده ساخته است.»

«ابوذر» چون شتر خود را درمانده یافت، آن را رها کرد و زاد خویش را بر دوش گرفت و در آن هوای گرم و زیر آتش سوزان به راه افتاد. تشنگی سخت آزارش می‌داد و خستگی رمقی برایش نگذاشته بود. خود را به دامن کوه کشید تا در سایه آن اندکی بیاساید. ناگهان چشمش به صخره‌ای افتاد که در میانش آب باران جمع شده بود. از آن چشید، گوارا و خنک بود. گفت: دوست بزرگ من نیز تشنه است. هرگز از این آب نمی‌آشامم تا محبوبم رسول خدا بیاشامد. مشکش را آب کرد و با شوق رساندن خود به سپاه و دیدار محبوب به راه افتاد. سپاه در منزلی فرود آمده بود. از دور شبحی دیدند. پیامبر را خبر کردند که مردی در راه تنها می‌آید. رسول خدا با اشتیاق فرمود: «ابوذر باش!» چون نزدیک‌تر آمد، از شوق فریاد زدند: 

 «ای رسول خدا، و الله او ابوذر است.»

«ابوذر» خسته و تشنه رسید و پیامبر فرمود: «به او آب برسانید.» ابوذر گفت: «آب همراه دارم.» حضرت فرمود: «با وجود آن، تشنه کامی؟» گفت: «وقتی آب را چشیدم با خود گفتم هرگز پیش از دوستم رسول خدا که تشنه است از این آب نمی‌آشامم.» پیامبر در حالی‌که از وفای دوست خود مسرور بود فرمود:

«رَحِمَ اللهُ أَبَاَذّرٍ، یَمشِي وَحدَهُ وَ یَمُوتُ وَحدَهُ وَ یُبعَثُ وَحدَهُ.»

خدا ابوذر را رحمت کند، تنها می‌رود، تنها می‌میرد، و تنها برانگیخته می‌شود.

(بحار، ج21، ص 215)

محبّان پیامبر این‌گونه بودند. دوستی پیامبر همۀ سختی‌ها و رنج‌ها را آسان می‌ساخت. آنان به عشق پیامبر شکنجه‌ها را به جان می‌خریدند. «بِلال بن رَبَاح حبشی» از آن جمله بود. او از مسلمانان نخستین بود. مسلمانی راستین با قلبی پاک، و آکنده از محبّت پیامبر. «بلال» به محض ظهور اسلام دل به توحید و پیامبر اکرم سپرد و به همین سبب سخت‌ترین و وحشیانه‌ترین شکنجه‌ها را از جانب اربابش «اُمَیَّة بن خَلَف» و «ابوجهل» و دیگر سران قریش پذیرا شد. او را لخت می‌کردند و در خم آبی فرو می‌بردند و آن‌قدر نگاه می‌داشتند که احساس کنند آخرین لحظه حیاتش فرا رسیده است، پس سرش را بیرون می‌آوردند تا نام بت‌ها را بر زبان آورد و ایمانش را به بت آشکار سازد و از محمدّ بیزاری جوید؛ اما «بلال» همین که نخستین نفس را می‌کشید می‌گفت: اَحَد، اَحَد... (خدای من یکی است) و این کار تکرار می‌شد. سپس او را برای شکنجه دیگر آماده می‌کردند. هنگام ظهر، بدن برهنه او را بر روی ریگ‌زارهای داغ و تفتیده مکهّ می‌افکندند و تخته سنگ بزرگی روی سینه‌اش می‌گذاشتند و با کتک از او می‌خواستند تا به محّمد دشنام دهد و از دوستی او دست بردارد. «اُمَیَه بن خَلَف» به او می‌گفت: «به خدا سوگند، به همین حال خواهی بود تا بمیری و یا از خدای محُمد دست برداری و لات و عُزی را پرستش کنی.» و «بلال» در همان حال می‌گفت: اَحَد، اَحَد... و شکنجه ادامه پیدا می‌کرد.

ریسمانی بر گردنش می‌بستند و سر آن را به دست بچه‌ها و اوباش می‌دادند و او را در صحرا و کوچه و بازار مکُه می‌کشاندند و زير باران دشنام و تحقیر و کتک و سنگ و چوب می‌گرفتند و او قدم به قدم می‌افتاد و هر بار که بر می‌خاست می‌گفت: اَحَد، اَحَد.(سیره ابن هشام، ج1، ص 304)

محُبان پیامبر، چون ماه فروزانی بودند که نور خود را از خورشید وجود آن حضرت می‌گرفتند و چون سنگ آسیایی بودند که روز و شب بر مدار عشق رسول خدا نالان و بی‌قرار می‌گشتند و در راه آن حضرت آماده همه گونه فداکاری بودند. ترجیح می‌دادند به هر مصیبتی دچار شوند امّا خاری به پای پیامبر فرو نرود.

پس از غزوه احد توطئه ناجوانمردانه‌ای برای قتل پیامبر شکل گرفت. هفت نفر از دو طایفه «عَضَل» و «قارَه» - از شاخه‌های قبیله خزیمه – در ازای چند شتر که از «بنی لِحیان» گرفته بودند، در حالی‌که ظاهراً اقرار به اسلام داشتند، به حضور پیامبر آمدند و گفتند: 

  «در میان ما مسلمانانی پیدا شده‌اند، پس گروهی از اصحاب خود را همراه ما بفرست تا قرآن و احکام اسلامی را به ما بیاموزند.» پیامبر نیز شش نفر از اصحاب را با ایشان فرستاد که عبارت بودند از: «مَرثَد بن اَبی مَرثَد غَنَوی»، «خالد ابن اَبی بُکَیر لَیثی»، «عاصم بن ثابت بن اَبی الاَقلَح»، «خُبَیب بن عَدِیّ بن بلحارث»، «زَید بن دَثِنَّه بن معاویه» و «عبدالله بن طارق بَلوَی». (الطبقات‌الکبری، ج2، ص 55)

هنگامی که سفیران پیامبر به آبگاه «رَجیع» که از آنِ قبیلۀ «هُذَیل» بود رسیدند، ناگهان مردان «عَضَل» و «قارَه» خیانت خود را آشکار کردند و از طایفۀ «بنی لِحیان» - از طوایف «هُذَیل» - برای کشتن مسلمانان کمک خواستند و ناگهان گروهی حدود صد نفر، مبلغان اسلام را محاصره کردند. یاران پیامبر دست به شمشیر بردند تا از خود دفاع کنند، امّا دشمنان گفتند: 

  «ما با شما جنگ نداریم و با شما عهد و پیمان می‌بندیم و خدا را گواه می‌گیریم که شما را نکشیم، بلکه می‌خواهیم شما را به اهل مکّه تسلیم کنیم و جایزه بگیریم. «مَرثَد» و «خالد» و «عاصم» گفتند: «به خدا سوگند، ما هرگز از مشرک پیمان و پیوندی نمی‌پذیریم.» و آن‌گاه در حالی‌که رجزهای مردانه می‌خواندند جنگیدند و به شهادت رسیدند. سه تن دیگر را به اسارت گرفتند و به سوی مکّه بردند. در راه منزل «ظَهران» «عبدالله» دست خویش را از بند رها ساخت و شمشیری گرفت و به آنان حمله کرد امّا با سنگ‌باران دشمن از پای در آمد و به شهادت رسید. «خُبَیب» و «زید» را به مکّه بردند و فروختند.

«صَفوان بن اُمَیَّه» «زید» را به پنجاه شتر خرید تا به جای پدرش «اُمَیَّة بن خَلَف» بکشد و او را به غلام خود «نِسطاس» سپرد تا وی را به خارج حَرَم ببرد و پس از شکنجه اعدامش کند. قریش به تماشای شکنجه و اعدام زید در آن‌جا جمع شدند. وقتی «زید» را برای کشتن پیش آوردند. «ابوسُفیان» رو به «زید» کرد و پرسید:

   «تو را به خدا سوگند، آیا دوست داشتی که اکنون محمّد به جای تو بود و او را گردن می‌زدیم و تو در میان خانواده‌ات آسوده بودی؟» «زید» که جانش از محبّت پیامبر لبریز بود گفت:

   «به خدا سوگند، دوست ندارم که در پای محمّد خاری رود و من در میان خانواده‌ام آسوده نشسته باشم». «ابوسُفیان» با خشم گفت: «من هرگز ندیده‌ام یاران کسی او را آن چنان دوست بدارند که یاران محمّد، محمّد را دوست دارند.»

سپس «نِسطاس» در برابر انبوه تماشاگران زید را به شهادت رساند.

«خُبَیب» را «حُجَیر بن اَبی اِهاب تَمیمی» برای «عُتبة بن حارث بن عامر» به هشتاد مثقال طلا یا پنجاه شتر خرید تا او را به جای پدرش «حارث بن عامر» که در جنگ بدر به دست «خُبَیب» کشته شده بود، اعدام کند. «خُبَیب» را پس از آن‌که مدّتی در زندان بود برای کشتن از حَرَم بیرون بردند. چون به «تنعیم» رسیدند و خواستند او را بکشند، اجازه خواست تا دو رکعت نماز بگزارد. نماز را به سرعت اقامه کرد و گفت: «به خدا سوگند اگر نمی‌گفتید که از مرگ می‌ترسم بیشتر نماز می‌گزاردم.» سپس او را بر چوبی میخکوب کردند و به او گفتند: «از اسلام برگرد تا آزادت کنیم.» گفت: 

 «هرگز، به خدا سوگند دوست ندارم که همۀ آن‌چه بر زمین است از آنِ من باشد و از اسلام برگشته باشم.» گفتند: «آیا دوست داری که محمّد به جای تو بود و تو اکنون در خانه خود نشسته بودی؟» «خُبَیب» که محبّت پیامبر در جانش شعله می‌کشید، گفت: 

  «به خدا سوگند دوست ندارم خاری به تن محمّد رود و من در خانه خود آسوده باشم.» باز گفتند: «ای «خُبَیب» از اسلام برگرد!» گفت: «هرگز برنخواهم گشت.» گفتند: «به لات و عزّی سوگند، اگر برنگردی تو را خواهیم کشت.» گفت: «کشته شدن من در راه خدا ناچیز است.» پس روی او را از قبله گرداندند. گفت: «امّا این‌که روی مرا از قبله برگردانیده‌اید مهم نیست که خداوند می‌فرماید :تُوَلُّواْ فَثَمَّ وَجْهُ اللّهِ؛ هر کجا روی آرید همان‌جا وجه خداست. (بقره:115) 

آن‌گاه در برابر انبوه تماشاگران «خبَیب» را در زیر ضربات سنگ و چوب و نیزه در حالی‌که رجزهای مردانه می‌خواند و ذکر خدا می‌گفت به شهادت رساندند. (سیره ابن هشام، ج3، ص 160)

محبّان پیامبر، آماده بودند جان خود را و همه عزیزان و دلبندان خویش را در راه خدا و پیامبرش بدهند، ولی کوچک‌ترین آسیبی بر رسول خدا (ص) وارد نشود. آنان تاب تحمّل همۀ مصیبت‌ها را داشتند جز آسیب بر پیامبر را. آن‌چه در نبرد احد روی داد نمونه‌ای گویا از محبّت به پیامبر است.

«سُمَیراء» دختر «قیس» از زنان «بنی دینار» و محبّان پیامبر بود. چون نبرد احد پیش آمد، او از جمله زنانی بود که برای امدادگری در معرکۀ نبرد حضور یافت. پسرانش «نُعمان بن عبد عمرو» و «سُلَیم بن حارث» در این غزوه به شهادت رسیدند. چون این خبر به «سُمَیراء» داده شد فقط پرسید: «رسول خدا (ص)  در چه حال است؟» گفتند: «سلامت است». گفت: «آن حضرت را به من نشان دهید.» پس چون نشانش دادند، گفت: «ای رسول خدا، هر مصیبتی در قبال سلامت تو ناچیز و قابل تحمّل است». آن‌گاه جنازه‌های دلبندانش را بر شتری گذاشت و به سوی مدینه رهسپار شد. عایشه او را در راه دید و از میدان نبرد پرسش کرد. گفت: «خدا را شکر که رسول خدا زنده و سلامت است. خداوند گروهی از مؤمنان را به درجه شهادت رساند». و این آیه را خواند:

وَرَدَّ اللَّهُ الَّذِينَ كَفَرُوا بِغَيْظِهِمْ لَمْ يَنَالُوا خَيْراً وَكَفَى اللَّهُ الْمُؤْمِنِينَ الْقِتَالَ؛

خداوند کافران کینه‌توز را باز پس زد. اینان به هیچ غنیمتی دست نیافتند. و در کارزار، مؤمنان را خدا بسنده است. (احزاب:25)

عایشه گفت: «این ها جنازه‌های کیست؟» گفت: «دو پسرم!» آن‌گاه بدون سستی و درنگ شتر را حرکت داد و رفت. (المغازی، ج1، ص 292) عشق و محبّت آنان به پیامبر چنان سرمستشان می‌ساخت که هیچ مصیبتی شور و نشاطشان را نمی‌کاست.

عاشقان خود را به یزدان می‌دهند              عقل تأویلی به قربان می‌دهند

(اقبال لاهوری)

نمونه‌ای دیگر از این محبّان «اُم نوفل، صفیه بنی دیناری» بود. همۀ عزیزان او یعنی پدر، همسر و فرزندش در نبرد احد به شهادت رسیدند. پس از پایان یافتن پیکار، زنان به بیرون شتافتند تا از حال خویشان و رزمندگان خبر گیرند. «صفیه» نیز در میان کسانی بود که به بیرون مدینه رفته بودند. وقتی خبر یافت که هر سه عزیزانش به شهادت رسیده‌اند فقط پرسید: «رسول خدا چگونه است؟» گفتند: «شکر خدا آن حضرت خوب و سلامت است». گفت: «رسول خدا را نشانم دهید تا اطمینان پیدا کنم». چون آن حضرت را دید و مطمئن شد، گفت: «با زنده و سلامت بودن رسول خدا تمام مصیبت‌ها ناچیز و قابل تحمّل است».            (سیره ابن هشام، ج3، ص 53)

 

محبّت راز تسخیر و رمز اطاعت است

خداوند انسان‌ها را به گونه‌ای آفریده که قلبشان مسخّر محبّت است. انسان‌ها اگر از کسی محبّت و خوبی و دلسوزی ببینند، تلاش برای نجات و هدایت خود را ببینند، مسخّر او می‌شوند. از رسول اکرم (ص)  نقل شده است:

«جُبِلَتِ القُلُوبُ عَلَی حُبِّ مَن أَحسَنَ إِلَیهَا وَ بُغضِ مَن أَسَاءَ إِلَیهَا.» (المواعظ، ص 55)

دل‌ها به طور فطری به طرف کسانی که به آن ها نیکی می‌کنند، متمايل هستند و كساني را كه به آنان بدي می‌کنند دشمن می‌دارند.

انسان‌ها به فطرت اولی خود که عشق به کمال مطلق است به آنان که کمال ایشان را خواستارند و سعادت و نفع دنیا و آخرت آنان را تأمین می‌کنند، متمایل اند؛ و به طرف فطرت تبعی خود که انزجار از هر نقص است، از آنان که نقص ایشان را خواهان اند و شقاوت و ضرر دنیا و آخرت آنان را مهیا می‌کنند، بیزارند. در حدیث امام صادق (ع) آمده است:

«جُبِلَتِ القُلُوبُ عَلَی حُبِّ مَن نَفَعَهَا وَ بُغضِ مَن ضَرَّهَا.» (وسائل‌الشّیعه، ج11، ص 445)

دل‌ها به طور فطری بر دوستی کسانی است که به آن ها سود رسانند و بر دشمنی کسانی است که به آنها زیان رسانند.

فطرت آدمی چنین است که هر کس به او نیکی کند و به او محبّت ورزد، او را دوست بدارد و هر کس به او بدی کند و با او دشمنی نماید، او را دشمن دارد. کسی که می‌بیند فردی برای او تلاش می‌کند و نفع او را می‌خواهد، او را دوست می‌دارد و پیرویش می‌کند و کسی که می‌بیند فردی بر ضرر او کار می‌کند و علیه او اقدام می‌نماید، از او بیزاری می‌جوید و نافرمانیش می‌کند. امیر مؤمنان (ع) فرمود:

«قُلُوبُ الرِّجَالِ وَحشِیَهٌ فَمَن تَأَلَّفَها أَقبَلَت عَلَیهِ.»                       (همان، ج8، ص 510)

دل آدمی وحشی است، پس هر کس بدان الفت ورزد ، بدو روی مي‌کند.

دانستن این حقیقت که علاقه و محبت اطاعت‌آور است، از امور بسیار مهم در مدیریت است. رسول خدا (ص) این حقیقت را چنین اعلام فرموده است:

«المَرءُ مَعَ مَن أَحَبَّ.»                                                      (امالی الطّوسی، ج2، ص 234)

انسان با کسی همراه است که او را دوست می‌دارد.

«صَفوان بن قُدامَه» گوید: «از مکّه به مدینه هجرت کردم و نزد پیامبر (ص) رفتم و عرض کردم: ای رسول خدا، دستتان را بیاورید تا با شما بیعت کنم.» پس دست خود را پیش آورد. گفتم: «ای رسول خدا، من شما را دوست دارم.» فرمود: «انسان با کسی همراه است که او را دوست می‌دارد.»

(الشفا بتعریف حقوق المصطفی، ج2، ص 565)

میان محبّت و اطاعت رابطۀ معیّت است. با آمدن آن، این می‌آید و مادام که محبّت حقیقی جاری است، اطاعت پابرجاست.

تا معیّت راست آید زآن‌که مرد       با کسی جفت است کو را دوست کرد

این جهان و آن جهان بـا او بود         ویـن حدیـث احمــد خوش‌خو بود

گفـت الـمَــرءُ مَــعَ مَـحبُــوبـِهِ           لَا یُـــفَـکُّ القَـلبُ مِـن مَـــطـلُـوبـِهِ (مولوی)

آدمی چنان سرشته شده که مطیع کسی است که سر رشتۀ دلش به دست اوست. عاشق را توان آن نیست که از خواست معشوق سر پیچد. محبّت، اطاعت‌آور است. از امام صادق (ع) نقل شده است که فرمود:

«مَا أَحَبَّ اللهَ مَن عَصَاه.»                                          (تحف‌العقول، ص 215)

تَعصِي الإِلَهَ وَ أَنتَ تُظهِرَ حُبَّهُ           هَذَا لَعَمرِکَ فِي الفِعَالِ بَدِیعُ

لَو کَانَ حُبُّکَ صَاِدقـاً لَأَطَعتَهُ            إِنَّ المُـحِبَّ لِـمَن یُحِبُّ مُطِیعُ

خدا را نافرمانی می‌کنی و اظهار دوستی به او می‌کنی؟ به جانت سوگند، این رفتاری شگفت است. اگر دوستیت راستین بود ،اطاعتش می‌کردی. زیرا دوستدار، مطیع کسی است که او را دوست می‌دارد.

اساساً محبّت است که انسان را پیرو می‌سازد و دوست را با دوست، رسمی مطیعانه است. (فتوحات مکیه، ج2، ص 352) نیروی محبّت در جهان اعجاز می‌کند. بی‌گمان محبّت راستین عامل اصلی فلاح است. محبّت اسوه‌های حق سبب اصلی سعادت است، زیرا وقتی انسان محبّت کسی را به دل گرفت، به دنبال او می‌رود و خود را با او تطبیق می‌دهد و تلاش می‌کند هر چه بیشتر موافقت و رضایت او را کسب کند و گر نه در محبّت خود راستین نیست و تنها ادعای دوستی دارد. 

(الشفا بتعریف حقوق‌المصطفی، ج2، ص 571) 

محبّت حقیقی در تمام ارکان محب اثر می‌گذارد و در همه چیز او را هم‌رنگ و همراه محبوب می‌سازد. همین امر موجب ترس و وحشت قریش از محبّت به پیامبر بود. استاد شهید، مرتضی مطهری به نقل از ابن أبی الحدید معتزلی در شرح نهج‌البلاغه‌اش آورده است:

«کسی سخن او (رسول اکرم) را نمی‌شنید مگر این‌که محبّت او در دلش جای می‌گرفت و به او متمایل می‌شد، لهذا قریش مسلمانان را در دوران مکّه «صُباه» (شیفتگان و دلباختگان) می‌نامیدند و می‌گفتند:

"نَخَافُ أَن یَصبُوَ الوَلِیدُ بنُ المُغِیرَهِِ إِلَی دِینِ مُحَمَّدٍ"،

بیم آن است که ولید بن مغیره دل به دین محمّد بدهد.

"وَلَئِن صَبَا الوَلِیدُ وَ هُوَ رَیحَانَةُ قُرَیشٍ لَتَصبَوَنَّ قُرَیشٌ بِأَجمَعِها"،

و اگر ولید که گل سر سبد قریش است، دل بدهد تمام قریش بدو دل خواهند سپرد.

می‌گفتند: "سخنانش جادو است، بیش از شراب مست کننده است." فرزندان خویش را از نشستن با او نهی می‌کردند که مبادا با سخنان و قیافۀ گیرای خود آن ها را جذب کند. هر گاه پیغمبر در کنار کعبه در حجر اسماعیل می‌نشست و با آواز بلند قرآن می‌خواند و یا خدا را یاد می‌کرد انگشت‌های خویش را در گوش‌های خویش فرو می‌کردند که نشنوند. مبادا تحت تأثیر جادوی سخنان او قرار گیرند و مجذوب او گردند. جامه‌های خویش بر سر می‌کشیدند و چهره خویش را می‌پوشاندند که سیمای جذاب او، آن ها را نگیرد. لهذا اکثر مردم به مجرد شنیدن سخنش و دیدن قیافه و منظره‌اش و چشیدن حلاوت الفاظش، به اسلام ایمان آوردند.

(جاذبه و دافعه علی(ع)، ص 88)

محبّت پیامبر مردمان را مجذوب حق می‌ساخت و آنان که محبّت پیامبر را به جان گرفتند، یکپارچه دگرگون شدند. زیرا آن که در محبّتش به پیامبر اهل صدق باشد، نشانه‌ها و آثار این محبّت در همه چیزش ظهور می‌کند؛ یعنی اقتدا و تأسّی به آن حضرت، عمل به سیره و سنّت او، پیروی از سخنان و کردار وی، امتثال اوامر و اجتناب از نواهی آن حضرت و مؤدّب بودن به آداب نبوی در سختی و راحتی و خوشی و ناخوشی. نشانۀ محبّت تأسّی به محبوب است. آن حضرت به اَنَس بن مالک فرمود:

«مَن أَحیَا سُنَّتِي فَقَد أَحَبَّنِي، وَ مَن أَحَبَّنِي کَانَ مَعِي فِي الجَنَّة.» (الشّفا...، ج2، ص 572)


[ یکشنبه دهم مرداد 1389 ] [ 8:18 ] [ سیدعلیرضاشفیعی مطهر ]

پیام ۱۵۸

روابط بین المللی و گسترش اسلام 

   (نامه‌های پیامبر به رهبران جهان)

قُلْ يَا أَهْلَ الْكِتَابِ تَعَالَوْا إِلَى كَلَمَةٍ سَوَاء بَيْنَنَا وَبَيْنَكُمْ أَلاَّ نَعْبُدَ إِلاَّ اللّهَ وَلاَ نُشْرِكَ بِهِ شَيْئاً وَلاَ يَتَّخِذَ بَعْضُنَا بَعْضاً أَرْبَاباً مِّن دُونِ اللّهِ فَإِن تَوَلَّوْاْ فَقُولُواْ اشْهَدُواْ بِأَنَّا مُسْلِمُونَ؛

بگو ای اهل کتاب، بیایید از آن کلمه حق که میان ما و شما یکسان است پیروی کنیم و آن این است که به جز خدای یکتا هیچ کس را نپرستیم و چیزی را شریک او قرار ندهیم. و برخی، برخی را به جای خدا به ربوبیت تعظیم نکنیم. پس اگر از حق روی گردانند، بگویید شما گواه باشید، که ما تسلیم فرمان خداوندیم. (آل عمران:64)

اسلام دینی جهانی است و محدود به گروه و عده خاصی نیست. هر کسی می‌تواند با آگاهی از قوانین و مقررات اسلام به این دین و به پیامبر اکرم (ص) ایمان آورد. کتاب آسمانی قرآن نیز این حقیقت را به خوبی آشکار می‌سازد که اسلام می‌تواند از عهده هدایت همه انسان‌ها از هر نژاد و قبیله‌ای، با هر رنگ پوست و ملیتی برآید؛ زیرا آن‌چه در این کتاب بیان شده، دستورات و قوانینی است که محدود به زمان و مکان ویژه‌ای نیست و اختصاص به فرد یا افراد خاصی ندارد و از طرفی هیچ مطلبی را که مورد نیاز انسان بوده باشد، فراموش نکرده است.

اسلام دینی است جهانی و دیر یا زود در قلوب انسان‌های سرتاسر عالم نفوذ خواهد کرد؛ خواه برای کافران و مشرکان خوشایند باشد، خواه نباشد. پیامبر اکرم (ص) در جریان حفر خندق در جنگ احزاب به این مطلب اشاره کرد. عمرو بن عوف می‌گوید:

«من و سلمان و حذیفه و نعمان بن مقرن و شش نفر از انصار در جنگ احزاب مشغول کندن آن قسمت از خندقی شدیم که حضرت معین كرده بود. در هنگامی که سخت به حفر خندق مشغول بودیم، ناگهان به سنگ بزرگ و سفیدی برخورد کردیم. هر چه تلاش کردیم نتوانستیم آن را خرد کنیم و از سر راه برداریم؛ به طوری که همه ابزارهای ما شکست. سلمان ناچار نزد رسول خدا(ص)  رفت و ماجرا را برای آن حضرت گفت. رسول خدا(ص)  آمد و کلنگی را به دست گرفت و ضربه‌ای به آن سنگ زد. ناگهان برقی جهید. آن حضرت تکبیر گفت و مسلمانان نیز همه تکبیر گفتند. باز ضربه‌ای دیگر به آن سنگ زد، جرقه‌ای دیگر جهید. رسول خدا (ص) دوباره تکبیر گفت و در پی آن مسلمانان نیز تکبیر گفتند. مرتبه سوم ضربه‌ای بدان سنگ زد. جرقه‌ای دیگر جهید و سنگ شكافته شد. رسول اکرم (ص) باز تکبیر گفت و مسلمانان نیز تکبیر گفتند. سلمان از آن حضرت پرسید: علت نور و جرقه‌ای که درخشید و تکبیر شما چه بود؟ رسول خدا (ص) فرمود: در جرقه اول قصور حیره و مدائن و کسری ظاهر شد و جبرئیل خبر داد که امت تو آن را فتح خواهند کرد. در جرقه دوم قصور سرخ از سرزمین روم ظاهر شد و در مرتبه سوم قصور صنعاء آشکار گشت و جبرئیل هر بار خبر داد که امت من آن ها را نیز فتح خواهند کرد.»

 (اسماعیل بن کثیر، سیره‌النّبویه، ج3، ص 192)

این روایت به خوبی از گسترش و نفوذ اسلام در شرق و غرب عالم حکایت می‌کند و مبین آن است که پرتو این دین سرزمین‌های گوناگون را فرا خواهد گرفت، همان‌طوری که تا کنون چنین بوده است.

بنابراین، اسلام دینی نیست که محدود به زمان خاصی شود و یا پشت مرزی از مرزها محصور گردد؛ بلکه هر جا که وجدان بیدار و آگاهی را بیابد، او را از فراسوی مرزها فرا خواهد خواند و در قلب او نفوذ خواهد کرد. چرا که اسلام جز نداي فطرت چيزي نيست، اسلام همان را مي‌گويد كه انسان و جامعه انسانی می‌خواهد و آن چیزی را دستور می‌دهد که به صلاح و فلاح بشریت است. از این رو، پیامبر خدا همواره تلاش می‌کرد تا دین اسلام را به آن سوی مرزهای جزیره‌العرب گسترش دهد و بر اساس رحمت و عطوفتی که به انسان‌ها داشت، آنان را به راه راست و رستگاری هدایت کند. بدین منظور پیک‌های دعوت خویش را به گوشه و کنار جهان اعزام کرد و همگان را به پذیرش اسلام فرا خواند.

 

نامه‌های پیامبر اسلام(ص) به پادشاهان جهان

نامه به مقوقس: هنگامی که مقوقس زمامداری مصر را به عهده داشت، پیامبر اسلام "حاطب بن ابی بلتعه" را مأمور کرد تا نامه‌ای به مقوقس، رهبر مصر برساند. مضمون آن نامه این بود:

بسم الله الرّحمن الرحیم. از محمد فرزند عبدالله به مقوقس بزرگ قبطیان، 

  درود بر پیروان حق باد! من تو را به سوی اسلام دعوت می‌کنم. اسلام آور تا سالم بمانی! خداوند به تو دو بار پاداش دهد، و اگر از قانون اسلام سر باز زنی گناه قبطیان بر تو خواهد بود. ای اهل کتاب، ما شما را به یک اصل مشترک دعوت می‌کنیم، به این‌که غیر از خداوند یگانه را نپرستیم و کسی را شریک او قرار ندهیم. نباید بعضی از ما بعض دیگر را به خدایی بپذیرد و آنان را که از آیین حق سر برتابند، بگویید گواه باشید که ما مسلمانیم.

سفیر پیامبر اکرم  (ص) رهسپار مصر شد و خود را به کاخ مقوقس رسانید. آن‌گاه نامه را به او داد. مقوقس پس از این‌که نامه را باز کرد و خواند مقداری فکر کرد و سپس گفت: اگر به راستی محمد فرستاده خداست، چرا مخالفان او توانستند وی را از درگاه خود بیرون کنند، تا او ناچار شود در مدینه سکونت نماید. چرا به آنان نفرین نکرد تا نابود شوند؟ حاطب جواب داد: عیسی رسول خدا بود و شما نیز به حقانیت او گواهی می‌دهید. هنگامی که بنی اسرائیل نقشه قتل او را کشیدند، چرا وی درباره آن ها نفرین نکرد، تا خدا آن ها را هلاک کند؟ مقوقس در برابر این منطق شروع به تحسین کرد و گفت: «احسنت، انت حکیم من عند حکیم؛ مرد فهمیده‌ای هستی که از طرف شخص فهمیده‌ای آمده‌ای.» حاطب اضافه کرد: پیش از شما کسی (فرعون) دراین کشور حکومت می‌کرد که مدت‌ها به مردم خدایی می‌کرد. خدا او را نابود کرد تا زندگی وی برای شما مایه عبرت گردد؛ ولی شما کوشش کنید که زندگیتان برای دیگران موجب عبرت نگردد. پیامبر اسلام ما را به آیین پاکی دعوت نمود و قریش با او سرسختانه مبارزه کردند؛ جمعیت یهود با کینه‌توزی خاص با او به مقابله برخاستند و نزدیک‌ترین افراد به اسلام، مسیحیان هستند.

به خدا سوگند، همان‌طور که موسی نبوت حضرت مسیح را بشارت داد، همان‌طور هم مسیح مبشر محمد بود. ما شما را به سوی اسلام دعوت می‌کنیم، همان‌طوری که پیروان تورات را به انجیل دعوت کردید. هر ملتی که دعوت پیامبر حقی را بشنود باید از او پیروی کند. من ندای محمد  (ص) را به شما رسانیدم شایسته است که شما و ملت مصر به این دعوت پاسخ گویید.

پس از گذشت چند روز که حاطب برای گرفتن پاسخ نامه توقف کرده بود، روزی مقوقس از او خواست تا درباره اسلام بیشتر توضیح دهد. حاطب گفت: محمد ما را به پرستش خدای یگانه دعوت می‌کند و دستور می‌دهد مردم شبانه‌روز پنج بار با پروردگار خود راز و نیاز کنند، نماز بگزارند و یک ماه را در سال روزه بدارند و خانه خدا را زیارت کنند، به پیمان وفادار باشند و از خوردن خون و مردار دوری کنند. سپس مقداری از خصوصیات زندگی پیامبر اسلام را شرح داد. مقوقس گفت: این ها نشانه‌های خوبی است، من تصور می‌کردم که خاتم پیامبران از سرزمین شام که سرزمین پیامبران است ظهور خواهد کرد. اکنون بر من روشن شد که او از سرزمین حجاز برانگیخته شده است. سپس به نویسنده خود دستور داد نامه‌ای به عربی به این مضمون بنویسد:

به محمد فرزند عبدالله؛ از مقوقس، بزرگ قبطیان. درود بر تو، من نامه تو را خواندم و از مقصودت آگاه گردیدم و حقیقت دعوت تو را دریافتم. من می‌دانستم که پیامبری ظهور خواهد کرد، ولی تصور می‌کردم او از نقطه شام برانگیخته شود، من مقدم فرستاده تو را گرامی ‌دانستم.

سپس در نامه به هدایایی که برای پیامبر فرستاده بود اشاره کرد و نامه را با جمله سلام بر تو ختم کرد.                                                     (تفسیر نمونه، ج2، ص 453)

 

نامه به هرقل: هرقل، قیصر و پادشاه روم بود. پیامبر اکرم (ص) نامه‌ای نوشت و توسط "دحیه" برای او فرستاد. مضمون نامه چنین است:

بسم الله الرّحمن الرحیم. از محمد فرزند عبدالله به هرقل، بزرگ و پادشاه روم. درود بر آن ها که پیروی از حق کنند. تو را به اسلام دعوت می‌کنم، اسلام آور تا در امان و سلامت باشی و خداوند به تو پاداش دهد. اگر از آیین اسلام روی گردانی، گناه اریسیان (نژاد رومی) نیز بر تو خواهد بود. ای اهل کتاب! ما شما را به یک اصل مشترک دعوت می‌کنیم که غیر از خدا نپرستیم، کسی را شریک او قرار ندهیم، بعضی از ما بعضی دیگر را به خدایی نپذیرد، هر گاه آنان از آیین حق سر برتابند بگویید گواه باشید که ما مسلمانیم.

ملاقات سفیر پیامبر با قیصر روم در شهر حمص صورت گرفت. قبل از این‌که ملاقات انجام شود کارپردازان دستگاه قیصر به دحیه گفتند: باید در مقابل هرقل سجده کنی؛ در غیر این صورت به تو اعتنایی نخواهد کرد. دحیه گفت: من برای کوبیدن و از بین بردن این سنت‌های نابجا این همه راه آمده‌ام. من از طرف صاحب این نامه آمده‌ام تا به قیصر ابلاغ کنم که بشرپرستی باید از میان برود و جز خدای یگانه کسی پرستش نشود؛ پس چگونه ممکن است در برابر غیر خدا سجده کنم؟ یکی از درباریان گفت: پس می‌توانی نامه‌ات را روی میز مخصوص سلطان بگذاری و برگردی. جز قیصر کسی به نامه‌های روی میز دست نمی‌زند. دحیه همین کار را کرد. وقتی قیصر نامه را دید آن را باز کرد. ابتدای نامه با «بسم الله» شروع شده بود، توجه وی را به خود جلب کرد و گفت: من غیر از نامه سلیمان تا کنون چنین نامه‌ای ندیده‌ام. بعد مترجم را خواست تا نامه را بخواند. هرقل احتمال داد نویسنده نامه همان پیامبر موعود انجیل و تورات باشد. از این رو،در صدد برآمد تا از خصوصیات زندگی وی اطلاع حاصل کند. دستور داد سراسر شام را گردش کنند شاید کسی که محمد را بشناسد بیابند. اتفاقاً در آن ایام کاروان تجارتی قریش به سرپرستی ابوسفیان به شام آمده بود. مأمور قیصر با آنان تماس گرفت و آنان را به بیت‌المقدس نزد قیصر برد. قیصر پرسید: آیا در میان شما کسی هست که با محمد پیوند خویشاوندی داشته باشد؟ ابوسفیان گفت: من با محمد از یک طایفه هستیم و در جد چهارم به هم می‌رسیم. قیصر پرسید: حسب و نسب محمد چگونه است؟ ابوسفیان گفت: از خانواده‌های اصیل و شریف است. قیصر گفت: در نیاکان او کسی هست که بر مردم سلطنت کرده باشد؟

ابوسفیان: خیر

قیصر: آیا پیش از آن‌که ادعای نبوت کند، از دروغ پرهیز داشت؟

ابوسفیان: بلی، محمد مرد راست گویی است.

قیصر: چه طبقه‌ای با او مخالفند و چه جمعیتی از او طرفداری می‌کنند؟

ابوسفیان: طبقه اشراف با او مخالفند و افراد عادی و متوسط خواهان اویند.

قیصر: از پیروان او کسی مرتد شده و از آیین او بازگشته است؟

ابوسفیان:خیر.

قیصر: آیا پیروان او رو به فزونی هستند؟

ابوسفیان: آری.

قیصر پس از سؤالاتی که از ابوسفیان کرد و جواب‌هایی که از او شنید. چنین گفت:

«اگر این اخبار و گزارش‌ها صحیح باشد، او حتماً پیامبر موعود است. من حاضرم در برابر او خضوع کنم و برای احترام پای او را شست‌و‌شو دهم؛ من پیش بینی می‌کنم که آیین و حکومت او سرزمین روم را فرا خواهد گرفت».

آن‌گاه دحیه را خواست و جواب نامه پیامبر را همراه با هدایایی به او داد تا به آن حضرت برساند.                                                                 (تفسیر نمونه، ج2، ص 456)

 

نامه به کسرا: رسول اکرم (ص)  نامه‌ای نوشت و آن را توسط "شجاع بن وهب" برای کسرا، پادشاه ایران ارسال کرد، مضمون نامه چنین است:

بسم الله الرّحمن الرحیم. از محمد بن عبدالله، رسول خدا به کسرا، بزرگ فارس. سلام بر هر که از هدایت پیروی کند و به خداوند و رسول او ایمان آورد و گواهی دهد که خدایی جز الله نیست و او یگانه و بی‌همتا و بی‌نیاز است و محمد نیز بنده و فرستاده اوست. تو را دعوت می‌کنم که به خدا ایمان آوری و تصدیق کنی که من فرستاده او برای همه مردمانم، تا هر کس را که زنده باشد هشدار دهم و امر خداوند درباره کافران محقق شود، اگر اسلام بیاوری در امان خواهی بود و اگر از آن ابا کنی گناه مجوس نیز بر تو خواهد بود.

وقتی شجاع بن وهب نامه حضرت را به فارس برای کسرا برد و وارد قصر شد، کسرا از او خواست تا نامه را به اطرافیانش بدهد. اما او امتناع کرد و گفت: نامه را به کسی جز تو نخواهم داد. کسرا هم اجازه داد که شجاع نامه را به دست او بدهد. هنگامی که نامه را گرفت، یکی از منشیان خود را خواست که نامه را بخواند. وقتی نامه خوانده شد کسرا آن را پاره کرد و در پی آن به کارگزاران خود در یمن نوشت که دو نفر را برای دستگیری محمد به حجاز بفرستند، تا او را به حضور وی آورند. مأموران حاکم یمن حرکت کرده به مدینه نزد رسول خدا (ص)  رسیدند و هدف از مأموریت خود را به آن حضرت گفتند. رسول اکرم (ص) به آنان فرمود: اکنون بروید و فردا به نزد من آیید. آنان چنین کردند. فردای آن روز وقتی به نزد حضرت رسیدند، حضرت بر اساس وحیی که دریافت کرده بود به آنان فرمود:

   کسرا به دست پسرش شیرویه در فلان ماه و فلان ساعت به قتل رسیده است. آنان گفتند: آیا می‌دانی که چه می‌گویی؟ ما تا کنون تو را به جرمی کم‌تر از این متهم می‌دانستیم. آیا اکنون باید به پادشاه یمن در این باره نامه بنویسیم؟ فرمود: آری. این ماجرا را از زبان من به او اطلاع دهید و بگویید دین من و حکومت من، همان‌جا خواهد رسید که کسرا رسیده بود و سپاهیان سنگین مجهز به اسبان و شتران خواهد یافت. همچنین به او بگویید: اگر اسلام بیاوری آن‌چه را هم‌ اکنون در اختیار داری همچنان در دست تو باقی خواهیم گذاشت. وقتی آن دو نفر به نزد "بازام"، پادشاه یمن رسیدند و گزارش دادند، بازام گفت: به خدا سوگند، من این مرد را یک پیامبر می‌دانم و یقین دارم آن‌چه گفته همان خواهد شد. اکنون منتظر می‌شویم تا از جانب فارس خبر برسد. چندی نگذشت که نامه شیرویه به بازام رسید که نوشته بود: اما بعد، من کسرا را کشته‌ام. بازام و افرادش با شنیدن این خبر یقین پیدا کردند که محمد پیامبری از جانب خداست و به او ایمان آوردند.

(خاتم پیامبران، ج3، ص 234)

نامه به نجاشی: پیامبر خدا به نجاشی پادشاه حبشه چنین نوشت:

بسم الله الرّحمن الرحیم. از محمد بن عبدالله رسول الله (ص) به نجاشی پادشاه حبشه. در مقابل تو خداوند را ستایش می‌کنم. خداوندی که هیچ خدایی جز او نیست و او پادشاهی منزه و سلام و مؤمن و مهیمن است. گواهی می‌دهم که عیسی بن مریم روحی الهی و کلمه اوست که آن را به مریم آن دوشیزه پاکدامن پاک القا کرد و او به عیسی آبستن شد. خداوند او را از روح خویش و از نفحه الهی آفرید، آن سان که آدم را به قدرت خویش آفریده بود. من تو را به خداوند یگانه‌ای که هیچ شریک ندارد و به باقیماندن بر طاعت او و نیز به این فرا می‌خوانم که از من پیروی کنی و بدان‌چه بر من وحی رسیده ایمان آوری که من رسول خدایم و تو و سپاهیانت را به خدای تعالی فرا می‌خوانم. اینک ابلاغ کرده و پند دادم، پس پند مرا بپذیر، درود بر کسی که از هدایت پیروی کند.

رسول خدا(ص) این نامه را توسط "عمروبن امیّه ضمری" برای نجاشی فرستاد. نجاشی پس از دریافت نامه رسول خدا (ص)  این چنین نوشت:

بسم الله الرّحمن الرحیم. به محمد رسول خدا، از نجاشی اصحمه. ای پیامبر خدا! سلام خداوند و رحمت و برکات او بر تو باد! خداوند پروردگاری است که خدایی جز او نیست، باری ای رسول خدا، نامه‌ات که در آن از عیسی یاد کرده بودی به دستم رسید و به خداوند سوگند که بیش از آن‌چه گفته بودی نیست و همان‌گونه است که تو یاد آور شده‌ای. ما رسالت تو را که بدان مبعوث شده‌ای می‌شناسیم و پیش از این، پسر عمویت و اصحابت را شناخته‌ایم. اینک گواهی می‌دهم که تو رسول راست گوی خدایی، که مورد تأیید کتب پیشین قرار گرفته‌ای و من اکنون با تو بیعت کرده‌ام. پیش از این نیز با پسر عمویت بیعت کرده‌ام و به دست او به خداوند پروردگار جهانیان اسلام آورده‌ام.                                                                                              (همان، ص 40)

 

نامه به منذربن ساوی: پیامبر اکرم  (ص) نامه‌ای نوشت و آن را توسط "علاء خصرمی" برای منذربن ساوی ارسال کرد. متن آن نامه در دست نیست؛ اما نامه‌ای که منذر برای آن حضرت نوشت و جوابی که رسول الله (ص) به او داد موجود است و به ترتیب چنین است:

به رسول خدا. باری ای رسول خدا، من نامه‌ات را بر مردم بحرین خوانده‌ام. در پاسخ برخی از آنان اسلام را پذیرفته و برخی نیز آن را نپسندیده‌اند. در سرزمین من یهودیان و مجوسیان نیز هستند. فرمان خود را در این باره بیان فرما.

رسول خدا (ص) در پاسخ او چنین نوشت:

بسم الله الرّحمن الرحیم. از محمد بن عبدالله، رسول خدا، به منذربن ساوی. سلام بر تو. من در مقابل تو خداوندی را ستایش می‌کنم که خدایی جز او نیست و گواهی می‌دهم که خدایی جز «الله» نیست و محمد بنده و فرستاده اوست. باری خدا را به تو یادآور می‌ شوم که هر کس با یاد خدا خیر بخواهد برای خویش خیرخواهی کرده است. هر کس از فرستادگان من فرمان برد و از دستورات آنان پیروی کند مرا فرمان برده است و هر کس نیز خیرخواه آنان باشد، خیرخواهی مرا کرده است. فرستادگان من از تو ستایش و تمجید کردند و اینک من تو را شفیع قوم خود قرار می‌دهم. پس هر که را مسلمانان با او مصالحه کرده‌اند به همان حال بگذار و از گناهانشان درگذر و بدان که تا هر زمان نیکوکار و درستکار باشی تو را از کارت خلع نخواهیم کرد. هر کس نیز در دیار تو بر دین یهودی و آیین مجوس بماند، باید جزیه پرداخت کند.

نامه به پادشاه عمان: رسول خدا (ص) نامه‌ای نوشت و به دو امیر عمان به نام جیفر و عبد فرزندان جلندی فرستاد و عمروبن عاص حامل این نامه بود. متن نامه چنین است:

بسم الله الرّحمن الرحیم. از محمد بن عبدالله، به جیفر و عبد، فرزندان جلندی. سلام بر هر کس که از هدایت پیروی کند. باری شما را به اسلام فرا می‌خوانم. اسلام بیاورید تا در امان باشید که من رسول خدا به سوی همه مردم هستم تا هر که را زنده است هشدار دهم و فرمان خدا بر کافران محقق شود. اگر اسلام بیاورید شما را فرمانروایی خواهم داد و اگر از اعتراف کردن به اسلام خودداری ورزید، سلطنت شما از میان خواهد رفت و سپاه من در سرزمین شما جای خواهد گرفت و نبوت من بر پادشاهی شما چیره خواهد شد.

آن‌گاه جیفر و عبد پس از سؤالاتی که از عمرو عاص کردند، وقتی که به حقانیت پیامبر یقین پیدا کردند، اسلام را پذیرفتند و ایمان آوردند. عمرو عاص می‌گوید: «چون به عمان رسیدم، نخست پیش عبد رفتم که خردمندتر و خوش‌خوتر بود و گفتم: من فرستاده رسول خدایم که پیش تو و برادرت آمدم. گفت: برادرم از من بزرگ‌تر، وانگهی پادشاه است، من تو را پیش او می‌برم تا نامه‌ات را برایش بخوانی. چند روزی منتظر ماندم، تا آن‌که مرا بار داد. من نامه پیامبر را همچنان سربسته به او دادم. مهرش را باز کرد و از اول تا آخر نامه را خواند. دیدم که برادرش بیشتر تحت تأثیر قرار گرفت. جیفر گفت امروز برو و مرا به حال خود بگذار و فردا بیا. فردا پیش او برگشتم. گفت: من در مورد این دعوت اندیشیدم. من ناتوان‌ترین پادشاهان عربم. اگر این را هم از دست بدهم چه برایم باقی می‌ماند؟ گفتم: بسیار خوب من فردا برمی‌گردم. همین که یقین کرد خواهم رفت، فردا صبح کسی پیش من فرستاد. رفتم و خودش و برادرش مسلمان شدند.»                                  (نهایة‌الارب، ج3، ص 148)

نامه به هوذه: "هوذه بن علی" حاکم یمامه بود. پیامبر اکرم (ص) نامه‌ای نوشت و توسط "سلیط بن عمرو عامری" برای او ارسال کرد. متن نامه چنین است:

بسم الله الرّحمن الرحیم. از محمد رسول خدا به هوذه بن علی. سلام بر هر کس که از هدایت پیروی کند. بدان که دین من تا آخرین سرزمینی که اسبان و شتران بتازند پیش خواهد رفت. اسلام بیاور تا در امان باشی و آن‌چه را در حوزه نفوذ خود داری، به تو واگذار کنم.

سلیط وقتی به حضور هوذه رسید، هوذه او را گرامی ‌داشت و در بر خود جای داد و وقتی نامه رسول خدا را خواند، جواب آن را این‌گونه نوشت:

چه نیکو و چه زیباست آن‌چه بدان فرا می خوانی، اعراب از موقعیت من بیم دارند؛ پس اختیاراتی به من بده تا از تو پیروی کنم.

رسول اکرم (ص) وقتی نامه او را خواند فرمود:

اگر از من فرماندهی بر یک قطعه زمین ناچیز را بخواهد نخواهم داد. او با این درخواست نابجای خود آن‌چه را هم که در دست داشت، یعنی موقعیت ویژه‌اش را از دست داد.                                                                                                             (همان، ص 147)

 

[ چهارشنبه ششم مرداد 1389 ] [ 8:8 ] [ سیدعلیرضاشفیعی مطهر ]

پیام ۱۵۷

پرهیز از جاه و جلال سلطنت

برخی بر این باورند که لازمه سلطنت و حکومت، جاه و جلال ظاهری است و سلطان باید چنان باشد که مردم برای دیدن وی ماه‌ها منتظر باشند و هر گاه که به خدمت او می‌رسند از اتاق‌های تو در تو و متعدد که جلوی در هر کدام نگهبانان با سر نیزه ایستاده‌اند، بگذرند؛ اما پیامبر بزرگوار اسلام این عقیده و پندار را باطل کرد. آن حضرت بدون آن‌که از این‌گونه عوامل قدرت استفاده کند، بر دل‌ها و قلوب سلطنت می‌کرد. کاخ نداشت و در میان مردم حضور می‌یافت، بدون آن‌که نگهبان و محافظی داشته باشد، در کنارشان برادروار می‌نشست. آنانی که از دور آوازه و شهرت پیامبر رامی‌شنیدند، گمان می‌بردند که او هم مانند پادشاهان زندگی می‌کند؛ اما وقتی به نزد پیامبر می‌رفتند، ازآن‌چه می‌دیدند تعجب می‌کردند وگاهی نیز پیشنهادهایی ارائه می‌دادند؛ چنان‌که شخصی به نام عبدالرّحمن بن ابی عقیل که به همراه عده‌ای به مدینه نزد حضرت محمد(ص) رفتند تا اسلام اختیار کنند، می‌گوید:

یکی از ما به رسول خدا(ص)  عرض کرد: ای رسول خدا! آیا از پروردگارت درخواست نمی‌کنی که همچون مُلک و سلطنت سلیمان به شما عطا کند؟ آن حضرت تبسم کرد و فرمود: 

«آن‌چه من دارم در نزد خدا از ملک سلیمان برتر است.»

        (سیره‌النّبویه لابن کثیر، ج4، ص 165)

[ پنجشنبه هفدهم تیر 1389 ] [ 7:48 ] [ سیدعلیرضاشفیعی مطهر ]
پیام ۱۵۶

خرافه زدایی

در آن هنگام که محمد (ص) دوران کودکی خود را نزد حلیمه سعدیه، مادر رضاعی خود می‌گذراند، کمتر از پنج سال داشت. روزی به حلیمه سعدیه فرمود: 

  ای مادر! چرا دو نفر از برادرانم را (منظور فرزندان حلیمه بودند) در روز نمی‌بینم؟ حلیمه گفت: آن ها روزها گوسفندها را به چراگاه می‌برند و اکنون در دشت هستند. محمد گفت: چرا مرا همراه آن ها نمی‌فرستید؟ حلیمه پاسخ داد: آیا دوست داری همراه آن ها به صحرا بروی؟ پیامبر گفت: آری.

بامداد روز بعد، حلیمه موی سر محمد (ص) را شانه زد و خوشبو کرد و سرمه بر چشمانش کشید. یک عدد مهره یمانی نیز برای محافظت به گردنش آویخت. محمد  (ص) بی‌درنگ آن مهره را از گردن بیرون آورد و به کنار انداخت و به حلیمه فرمود: 

«مادر جان! آرام باش. این چیست؟ من خدایی دارم که مرا حفظ می‌کند (نه مهره یمانی!)»                                                                                (بحارالانوار، ج15، ص 392)

اسلام، دین دانش، آگاهی و معرفت است و واقع‌گرایی در ذات آن نهفته است. از این رو، نمی‌تواند با اوهام و خرافات هماهنگ باشد، یا در برابر آن سکوت کند؛ بلکه اصولاً این مکتب، مبارزه با افکار خرافی و باطل را در رأس کار خود قرار می‌دهد. بر این اساس، پیامبر اسلام، آگاهی دادن به مردم و جذب آنان به سوی واقعیت‌ها را در دستور کار خویش قرار داده بود.

پیش از بعثت، خرافات بر سرزمین حجاز سایه افکنده بود. پیامبر گرامی اسلام تلاش کرد تا این اوهام و تاریکی‌ها را از دل و ذهن مردم پاک کند. برای نمونه، ایشان پسری از ماریه قبطیه به نام ابراهیم داشت. وی این پسر را بسیار دوست داشت، تا این‌که در هجده ماهگی از دنیا رفت. حضرت متأثر شد و گریست و فرمود: 

  دل می‌سوزد و اشک می‌ریزد. ای ابراهیم، ما به خاطر تو محزونیم، ولی هرگز چیزی بر خلاف رضای پروردگار نمی‌گوییم. 

 تمام مسلمانان نیز به خاطر این‌که غباری از حزن بر دل مبارک آن حضرت نشسته بود، ناراحت بودند.

به طور اتفاقی، همان روز خورشیدگرفت. مسلمانان نیز پنداشتند که عالم بالا هم در غم حضرت رسول سوگمند است. این مطلب در میان مردم مدینه پیچید و زن و مرد یک زبان شدند و گفتند خورشید به سبب اندوهی که به پیامبر رسیده، گرفته است. گر چه این کار سبب شد که عقیده و ایمان مردم به پیامبر افزوده شود، ولی پیامبر که نمی‌خواست از نادانی مردم استفاده کند، بالای منبر رفت و فرمود: این‌که خورشید گرفت، به خاطر فرزند من نبود. خورشید و ماه‌گرفتگی دو نشانه از نشانه‌های الهی است.                                                      (سیری در سیره نبوی، ص 136)

 

[ دوشنبه چهاردهم تیر 1389 ] [ 7:45 ] [ سیدعلیرضاشفیعی مطهر ]

پیام ۱۵۵

بت زدایی

سال نهم هجرت از هر سو، مردم به سوی اسلام جذب می‌شدند و سال گسترش اسلام و پیروزی‌های پی در پی بود. قبیله ثقیف و دیگران که در درون قلعه طائف بودند، دریافتند که همه مردمان اطراف قلعه، آیین توحید را پذیرفته‌اند. بنابراین، تشکیل جلسه دادند و پس از گفت‌وگو، شش نفر را به نمایندگی از خود به سوی مدینه به محضر رسول خدا (ص) فرستادند تا در مورد اسلام با پیامبر اکرم(ص) مذاکره کنند.

این شش نفر به حضور رسول اکرم (ص)  شرفیاب شدند و در مذاکره خود، شرایطی را برای پذیرش اسلام عنوان کردند. نخست گفتند: ما حاضریم مسلمان شویم به شرطی که بت «لات» همراه با بت‌خانه بزرگ طائف تا سه سال به همان حال باقی بماند. پیامبر اکرم(ص) که اساس دعوتش بر یکتاپرستی بود، از این پیشنهاد جاهلانه سخت ناراحت شد. نمایندگان وقتی چنین دیدند، از پیشنهاد خود پایین آمدند و گفتند: یک ماه بت‌خانه و بت «لات» به همین صورت باقی باشد. باز هم پیامبر روی خوش به آنان نشان نداد. آن ها عذرخواهی کردند و گفتند: ما برای بستن زبان زنان و افراد جاهل قبیله ثقیف چنین تقاضایی کردیم، ولی اکنون با اصل شکستن بت‌ها موافقیم. البته دستور بدهید که شکستن آن ها به دست خودمان باشد. پیامبر این شرط را پذیرفت؛ زیرا هدف بت‌زدایی بود. به این ترتیب، قلعه طائف بدون خون‌ریزی به دست سپاه اسلام افتاد.                                             (سیره ابن هشام، ج2، ص 542)

از امام صادق (ع) روایت است که در مسجدالحرام، 360 بت وجود داشت که بعضی از آن ها را به بعضی دیگر بسته بودند. رسول خدا (ص) کفی از ریگ از زمین برداشت و بر روی آن ها پاشید و سپس این آیه را خواند:

جَاء الْحَقُّ وَزَهَقَ الْبَاطِلُ إِنَّ الْبَاطِلَ كَانَ زَهُوقاً؛

حق آمد و باطل از بین رفت. همانا باطل، نابود شدنی است. (اسراء:81)

پس همه آن بت‌ها از ناحیه صورت به زمین افتادند. آن‌گاه پیامبر اکرم (ص) دستور داد آن ها را از مسجد بیرون ببرند و به دور اندازند.                                (الارشاد، ص 63)

واقدی در تاریخ خود می‌نویسد: 

  «پیامبر و یارانش با شکوه هر چه تمام‌تر مشغول طواف بودند. آن حضرت در نخستین دور طواف، متوجه بت‌های بزرگی به نام هُبَل، اساف و نائله گردید که بالای در کعبه نصب کرده بودند. پیامبر با چوب بلند یا نیزه‌ای که در دست داشت، ضربه محکمی به آن ها زد و آن ها را به روی زمینی افکند. آن‌گاه آیه  : «جَاء الْحَقُّ وَزَهَقَ الْبَاطِلُ إِنَّ الْبَاطِلَ كَانَ زَهُوقاً » را خواند. بت بزرگ هُبَل در برابر چشم مشرکان به دستور پیامبر شکسته شد. این بت بزرگی که سالیان دراز بر افکار مردم بت‌پرست، حکومت می‌کرد، در برابر دیدگانشان، چنین زبونانه، قطعه قطعه گردید. زبُیر به عنوان مسخره رو به ابوسفیان کرد و گفت: بت بزرگ «هُبَل» شکسته شد. ابوسفیان با کمال ناراحتی به زبیر گفت: دست بردار. اگر از بت (هُبَل) کاری ساخته بود، سرانجام کار ما این نبود. ابوسفیان نیز دریافته بود که مقدرات مردم به دست هُبَل و بت‌های دیگر نیست.»       (المغازی، ج2، ص 833؛ بر گرفته از: فروغ ابدیت، ج2، ص 728)

[ شنبه دوازدهم تیر 1389 ] [ 7:58 ] [ سیدعلیرضاشفیعی مطهر ]
پیام ۱۵۴

حمایت از حیوانات

رحمت و رأفت، یکی دیگر از صفات پیامبر اکرم (ص) بود. او نه تنها نسبت به انسان‌ها، بلکه در حق حیوانات نیز عطوفت و مهربانی می‌کرد تا جایی که خداوند به او «رَحمَةً لِلعَالَمِینَ» لقب داد: 

«وَ ماَ أََََرْسَلناَکَ إِلاَّ رَحمَةً لِلعاَلَمیِنَ.» 

 ایشان مسلمانان را به مهربانی نسبت به حیوانات تشویق می‌فرمود و با رفتار رأفت‌آمیز خود به شتر و اسب سواری‌اش، به آنان می‌آموخت که با حیوان باید مهربان بود.

روزی برای اصحاب تعریف کرد که مردی تشنه کام در حالی‌که عطش، او را سخت کلافه کرده بود، به چاه آبی رسید. به درون چاه رفت و از آب آن نوشید. سپس بالا آمد. ناگهان سگی را دید که زبان خود را بیرون آورده است و از شدت عطش خاک می‌خورد. مرد گفت: این سگ نیز تشنه شده است. بار دیگر به درون چاه رفت و کلاه خود را پر آب کرد. آن را با دهان گرفت و بالا آمد و سگ را آب داد. خداوند به پاس این محبت، وی را مورد مغفرت قرار داد. اصحاب گفتند: ای پیامبر خدا! یعنی ما در برابر کمک به حیوانات نیز پاداش داریم؟ پیامبر فرمود: آری، کمک به هر جانداری پاداش دارد.                                       (عبدالکریم بی‌آزار شیرازی، اخلاق پیامبر، ص 8)

دایره رحمت و عطوفت پیامبر اعظم (ص) به اندازه‌ای وسیع بود که حتی پرندگان را شکار نمی‌کرد. رسول خدا(ص)  از گوشت پرنده شکار شده میل می‌کرد، ولی خودش آن را شکار نمی‌کرد. از علی (ع) روایت شده است که فرمود:

روزی پیامبر اکرم (ص) وضو می‌گرفت. در زمان وضو، گربه‌ای که در خانه بود، جلو آمد و به آن حضرت پناه آورد. پیامبر متوجه شد که آن حیوان تشنه است. ظرف آب را جلویش گذارد و آن گربه آب آشامید و پیامبر با بقیه آن آب، وضوی خود را تمام کرد.                                                                      (سفینة‌البحار، ج1، ص 4179)

ایشان می‌فرمود: «کسی که (به مردم و جانداران) رحم نکند، به او رحم نخواهند کرد»

(سنن‌النّبی، ص 293)

رسول خدا (ص) درباره کسانی که به حیوان ترحم و مهربانی نمی‌کنند، می‌فرماید:

زنی بر اثر زندانی کردن گربه‌ای که به او خوراک و آب نداد و آن را رها نساخت تا از حشرات بیابان بخورد، مورد عذاب قرار گرفت.        (همراه با پیامبران در قرآن، ص 529)

 

مراعات حقوق حیوانات

رحمت و دلسوزی پیامبر (ص) حیوانات را هم در بر می‌گرفت و در نهایت درجه به حیوانات ترحم می‌کردند. تا جایی که ظرف آب را در پیش گربه چندان نگاه می‌داشتند تا خوب بنوشد و سیراب شود. روزی شخصاً به مداوای خروسی که در خانه داشتند و بیمار شده بود اقدام فرمودند. چارپایی مشاهده کردند که او را داغ نهاده بودند، و از سوراخ بینی‌اش بخار بیرون می‌زد. فرمودند:

 خدا لعنت کند کسی را که چنین کرده است. هرگز کسی صورت چارپایان را داغ نکند، و آنان را نزند.

رسول اکرم(ص)  حتی جزئیات امور مربوط به تأمین آسایش حیوانات را مورد توجه و تأکید قرار می‌دادند. می‌فرمودند: مبادا که سه نفر با هم بر چارپایی سوار شوند! زیرا یکی از ایشان ملعون است. و می‌فرمودند: بارهای شتران را در قسمت آخر پشت آن ها بگذارید تا سنگینی آن را به راحتی تحمل کنند. زمانی که شتری را ملاحظه کردند که جهازش را از روی او برنداشته‌اند و عقال بر زانویش نهاده‌اند، فرمودند: صاحب این شتر کجاست؟ او را بگویید تا فردای قیامت برای بازخواست آماده گردد.

صحابی عالی مقام، ابوذر را در ربذه – تبعیدگاهش – دیدند که چهارپایی را آب می‌دهد. یکی گفت: ای ابوذر آیا مددکاری نداری که این زحمت را از عهدۀ تو بردارد؟ ابوذر گفت: از پیغمبر (ص) شنیدم که فرمود: هیچ چارپا نیست مگر آن‌که هر بامداد خدا را می‌خواند که: خدایا!صاحب صالحی نصیب من ساز که مرا سیراب سازد، و افزون از طاقتم به کار نگمارد. از این رو دوست دارم که خود آن را سیراب سازم.

پیامبر (ص) حتی به حیوانات موذی و زهرناک هم عنایت داشت و توصیه می‌فرمود که در صورت لزوم در کشتن آن ها سرعت به خرج دهند، به نحوی که زجر کمتری به آن ها برسد. مثلاً در مورد «وزغه» که مانند «افعی» جانوری زهرناک است، برای رهایی از شرش فرموده‌اند: اگر کسی «وزغه‌ای» را در اولین ضربت بکشد صد ثواب به حساب او نوشته می‌شود، و در دومین ضربت کمتر از این و در سومین کمتر..!

بدین ترتیب پیشوای عالی‌قدر اسلام قرن‌ها پیش از آن‌که مردم جهان به فکر تأسیس جمعیت‌های حمایت از حیوانات بیفتند، با بلیغ‌ترین عبارات دربارۀ آن ها حقوقی تعیین می‌کنند و صاحبان آن ها را موظف به رعایت آن می‌نمایند که در صورت سر باز زدن حاکم شرع را موظف می‌کنند که عملاً اقدام نموده و صاحب حیوان را وادار به رعایت حقوق آن ها نماید. از آن جمله است که می‌فرمایند: 

چارپایان را بر صاحبانشان حقوقی است:

1-در هر جا که فرود آمدند باید آن ها را علوفه دهند.

2- اگر از آبی می‌گذرند آن را بر حیوان عرضه دارند.

3- به صورت حیوانات شلاق نزنند.

4- موقع سخن گفتن طولانی بر پشت آن ها قرار نگیرند.

5- بار زیادتر از توانایی بر آن ها حمل نکنند.

6- حیوانات را به پیمودن راهی که از توانایی آن ها بیرون است، وا ندارند.

 

[ دوشنبه هفتم تیر 1389 ] [ 8:14 ] [ سیدعلیرضاشفیعی مطهر ]

پیام ۱۵۳

آموزه‌هاي معراج

سیر زمینی پیامبر و عروج ملکوتی وی، در شب و در مدت کوتاهی اتفاق افتاد، تا جان بی‌قرار او، در وصل یار و چشمه‌سار نیایش و راز و نیاز شبانه، از ضیافت حریم حضرت حق لبریز شود و آرامش یابد و با تحفه‌های آسمانی و سینه‌ای از رازهای نهانی، به سوی امت بازگردد و قدرت و جلال پروردگارش را بر امت خود بازگوید.

 

برترین عمل

حضرت علی (ع) می‌فرماید:

  در شب معراج، پیامبر گرامی (ع)  از خداوند پرسید: پروردگارا! بهترین کردار کدام است؟ خداوند فرمود: «هیچ چیز نزد من، برتر از توکل بر من و رضا به آن‌چه قسمت کرده‌ام نیست. ای محمد! آنان که برای من یکدیگر را دوست بدارند، محبتم شامل حالشان می‌شود و کسانی را که به خاطر من مهربان‌اند و به خاطر من پیوند دوستی دارند، دوست می‌دارم. نیز محبتم برای کسانی که بر من توکل می‌کنند، لازم است و برای محبت من، اندازه و نهایتی نیست.» (بحار، ج77، ص 21)

پاداش انفاق

خداوند عادل و مهربان، آن‌قدر به بندگان خود لطف دارد که هر کس یک گام به سوی آستان بندگی‌اش بردارد، او مشتاقانه به استقبالش می‌شتابد و در عوض هر عمل خیر کوچکی، پاداش نیکو به بنده خود می‌بخشد؛ چنان‌که پیامبر می‌فرماید: 

 در آسمان دیدم که فرشته‌ای می‌گفت: «پروردگارا! به هر کس انفاق می‌کند، جایگزینی عطا کن و به هر که از انفاق دریغ می‌ورزد، تلف و کمبودی ده».         (المیزان، ج14، ص10)

 

هدف معراج

به تصریح قرآن در آیه اول سوره اسراء و آیه 18 سوره نجم، هدف از معراج این بوده که روح بزرگ پیامبر (ص) ، اسرار عظمت خدا را در سراسر جهان هستی، به ویژه عالم بالا مشاهده کند و باز هم درک و دیده تازه‌ای برای هدایت و رهبری انسان‌ها بیابد. 

 روایتی از امام صادق (ع)  در پاسخ از هدف معراج آمده که ایشان فرمود: 

 «خداوند هرگز مکانی ندارد و زمان بر او جریان نمی‌گیرد، ولی او می‌خواست فرشتگان و ساکنان عرش را با قدم گذاشتن پیامبر در میان آن ها احترام کند، و نیز شگفتی‌های عظمتش را به آن حضرت نشان دهد تا پس از بازگشت، برای مردم بازگو کند.»

  (تفسیر برهان، ج2، ص 400)

سفارش‌های شب معراج

با تقواترین مردم

خداوند سبحان که پیامبرش را به جایگاهی والا در آسمان‌ها دعوت کرد، او را با گوهرهای زیبای دانش خود پرتوان و بهره‌مند گردانید. در بخشی از حدیث قدسی آمده است: 

 «ای احمد! اگر دوست داری با تقواترین مردم باشی، در دنیا زهد پیشه کن و به آخرت راغب و مایل باش». حضرت رسول عرض کرد: «پروردگارا! چگونه به دنیا زاهد و به آخرت راغب باشم؟» خداوند فرمود: «به اندکی از خوردنی‌ها، آشامیدنی‌ها و پوشاک قناعت کن و نگران ذخیره فردای خود مباش و پیوسته به ذکر و یاد من بپرداز.»                                                                                                 (صدای او، ج2، ص 114)

نزدیکی به درگاه الهی

خداوند در شب معراج به پیامبرش فرمود: «ای احمد! می‌دانی چه هنگام بنده، مقّرب درگاه من می‌شود؟» حضرت رسول عرض کرد: نه. پروردگار فرمود: 

  «ای احمد! بر تو باد دوری از آن‌چه حرام شده؛ زیرا تقوا، زینت مؤمن و ستون دین است. تقوا مانند کشتی است. همان‌طور که کسی از دریا نجات پیدا نمی‌کند مگر با کشتی، پارسایان نیز جز با پرهیزکاری نجات نمی‌یابند. ای احمد! تقوا، درهای رحمت را به روی بندگان باز می‌کند. پس بنده به سبب تقوا در پیش خلق گرامی ‌باشد و به خدا برسد.»

(همان، ص 117)

بهره روزه‌داری

پیامبر گرامی (ص) که عابدترین بنده پروردگار است، در شب معراج ازبهترین عبادت‌ها از خداوند می‌پرسد. خداوند می‌فرماید: «اولین عبادت، سکوت و روزه‌داری است». پس پیامبر (ص) می‌پرسد: «بهره روزه گرفتن چیست؟»

خداوند می‌فرماید: «بهره روزه گرفتن، حکمت است و بهره حکمت، معرفت و نتیجه معرفت، یقین است. هر گاه بنده یقین پیدا کرد، دیگر نگران آن نیست که در آسایش زندگی کند یا سختی و هر گاه چنین بنده‌ای در حال جان سپردن باشد، بر فراز سرش فرشتگانی می‌ایستند. به دست هر فرشته‌ای جامی از آب کوثر است و جامی از شراب پاک به روح او می‌چشانند، تا تلخی جان کندن از بین برود و او را مژده بزرگی می‌دهند و می‌گویند: خوشا به حالت که جایگاهت نیکوست؛ همانا تو بر پروردگار عزیز و کریم واردمی شوی.»                                                   (همان، ص 118)

 

[ شنبه پنجم تیر 1389 ] [ 8:13 ] [ سیدعلیرضاشفیعی مطهر ]

پیام ۱۵۲

استقرار پیامبر (ص) در یثرب

یثرب آماده پذیرفتن اسلام

بعضی از بزرگان قبیله «خزرج» در موسم حج به مکه آمدند و در مسجدالحرام با پیامبر ملاقات کردند. رسول اکرم آنان را به اسلام که دین صلح و برادری است، دعوت کرد و آن ها که از اختلافات ریشه‌دار خود با طائفه «اوس» به جان آمده بودند، گمشده خود را یافتند و از جان و دل اسلام را پذیرفتند.

خزرجیان در هنگام مراجعت از پیامبر، مبلغ و راهنمایی خواستند و حضرت، «مصعب بن عمیر» را همراه آنان روانه کرد. بدین ترتیب اهل شهر یثرب، از طلوع خورشید اسلام، باخبر شدند و برای بررسی آیین جدید شتافتند. آن‌چه بیش از هر چیز مردم را برای گرویدن به اسلام آماده می‌ساخت؛ شنیدن آیات نورانی و جذاب قرآن بود. «مصعب» گزارش اسلام آوردن بزرگان اوس و خزرج را به پیامبر نوشت و بعداً عده زیادی از کسانی که از یثرب برای شرکت در مراسم حج به مکه آمده بودند، پنهانی با پیامبر، نیمه شب ملاقات کردند. مسلمانان یثرب در راه به ثمر رسیدن نهال اسلام با پیامبر بیعت کردند و متعهد شدند همان‌طور که از زن و فرزند خود حمایت و جانبداری می‌کنند، از پیامبر حمایت نمایند.

(اعلام‌الوری، طبع نجف، 1390 قمری، ص 55-61)

توطئه قتل پیامبر (ص)

هنوز سپیده سحر، قلب سیاه شب را نشکافته بود که قریشیان از پیمان مسلمانان یثرب باخبر شدند و برای خنثی کردن آن و جلوگیری از پیشروی پیامبر به جنب و جوش افتادند.

بدین منظور در دارالندوه (محل اجتماع قریش برای داوری) شورایی تشکیل گردید و پس از مشورت فراوان قرار شد از هر قبیله یک نفر انتخاب شود و شبانه به خانه پیامبر بریزند و او را به قتل برسانند، تا اساس دعوت اسلامی متلاشی گردد.

(تاریخ طبری، ج3، ص 1229- اعلام‌الوری، ص 61 – 62)

خدا، پیامبر را از نقشه دشمنان آگاه ساخت و به او فرمان داد که شبانه از مکه خارج شود.                                                        (تاریخ طبری، ج3، ص 1231 – بحارالانوار، ج19، ص 60)

محمد(ص) ، پس از رسیدن وحی دایر بر هجرت، تصمیم گرفت زادگاه خود را ترک گوید.

 

جانبازی علی(ع)

پس از آن‌که پیامبر مأمور شد به یثرب حرکت کند، علی(ع)  را طلبید و اسرار خود را به او گفت و امانت‌های مردم را بدو سپرد تا به صاحبانش برگرداند و آن‌گاه فرمود: 

 من باید هجرت کنم، ولیکن تو لازم است در بستر من بخوابی. 

علی (ع) پذیرفت و در بستر رسول خدا خوابید و خطرهایی که پیامبر را تهدید می‌کرد بر خود هموار کرد.

                              (سیره ابن هشام، ج1، ص 481 – تاریخ طبری، ج3، ص 1232)

جانبازی علی (ع) به اندازه‌ای خالصانه و پر اهمیت بود که خداوند آن را در قرآن مجید ستوده است.                                                                (بحارالانوار، ج19، ص 78)

پیامبر به غار ثور می‌رود

هنگامی که پاسی از شب گذشت دشمنان دور خانه پیامبر را محاصره کردند تا نقشه شیطانی خود را پیاده کنند؛ ولی از آن‌جا که خداوند یار و پشتیبان پیامبر است، او را از این مهلکه هم نجات داد.

پیامبر در حالی‌که آیاتی از سوره «یس» را می‌خواند، از منزل خارج گردید و از بیراهه به طرف غار ثور که در بیرون مکه بود رفت. ابوبکر نیز از جریان با خبر گشت و با پیامبر همراه گردید.                                                                          (تاریخ طبری، ج3، ص 1234)

کفار با شمشیرهای برهنه به طرف بستر پیامبر هجوم آوردند؛ ولی با کمال تعجب علی (ع) را به جای آن حضرت دیدند و با حالتی آشفته پرسیدند: محمد (ص) به کجا رفت؟ علی (ع) فرمود:

 مگر من از جانب شما نگهبان او بودم؟ شما قصد اخراج او را داشتید، او هم از شهر خارج شد.                                                                           (اعلام‌الوری، ص 63)

قریش که همه نقشه‌های خود را، نقش بر آب دیدند، به اقدامات حاد دست زدند، ولی به جایی نرسید.

به سوی یثرب

پیامبر پس از سه روز توقف در غار ثور، به سوی یثرب حرکت کرد.

 (سیره ابن هشام، ج1، ص 486 – بحارالانوار، ج19، ص 69)

شخصی از مکیان به نام «سراقه بن مالک» رسول اکرم را تعقیب کرد! ولی پس از آن‌که پای اسب او سه بار به زمین فرو رفت و او را به زمین افکند؛ توبه کرد و برگشت.

                                                          (سیره ابن هشام، ج1، ص 489 – بحارالانوار، ج19، ص 88)

پیامبر 12 ربیع الاول به «قبا» رسید (کامل‌التّواریخ، جزء دوم، طبع بیروت، 1385 قمری، ص 106 – قبا مکانی است نزدیک مدینه) و چند روزی (تاریخ طبری، ج3، ص 116) در آن‌جا به سر برد.

ابوبکر خیلی اصرار کرد که آن حضرت به یثرب حرکت کند؛ ولی پیامبر نپذیرفت و به ابوبکر فرمود:

علی مرا با جان خود حفظ کرده است و بهترین اهل بیت من و پسر عم و برادر من است. از این‌جا حرکت نمی‌کنم تا علی به من ملحق گردد. (بحارالانوار، ج19، ص 116)

علی(ع) پس از انجام مأموریتی که به او واگذار شده بود، خود را در «قبا» به پیامبر رسانید. در حالی‌که پایش چنان صدمه دیده بود که قدرت راه رفتن نداشت. پیامبر(ص) با مهربانی او را در آغوش کشید و همراه او به طرف یثرب حرکت کرد.

(کامل‌التواریخ، طبع بیروت، ج2،ص 106)

یثرب، چشم انتظار پیامبر

یثرب غیر عادی شده بود و شور و هیجانی بر شهر حکومت می‌کرد. مردم هر روز در کوچه‌ها و محلات به انتظار پیامبر بودند.

پیامبر روز جمعه (سیره ابن هشام، ج1، ص494 – بحارالانوار، ج9، ص 122) وارد شهر یثرب شد، مردم سر از پا نمی‌شناختند.

محمد (ص) در یثرب استقرار یافت و شالوده اسلام و تمدن عظیم اسلامي را بر اساس عدالت ریخت.

 

[ سه شنبه یکم تیر 1389 ] [ 7:33 ] [ سیدعلیرضاشفیعی مطهر ]

 پیام ۱۵۱

آموزه‌های بعثت

هر طلوعی زیباست و هر فروغی فریباست؛ اما چه زیباتر و فریباتر است طلوع خورشیدی که قلب نیمه‌شب را بشکافد و گل مکتب را بشکوفاند؛ بر قلب تاریکی زند و تومار ظلمت را در هم پیچد؛

جریان هر نهر نور و سیلان هر سیل سرور، شورانگیز و شوق‌آمیز است؛ ولی چه شورانگیزتر و شوق‌‌آمیزتر است یورش سوار سیمین فلق با شمشیر خونین شفق بر لانه ظلم و آشیانه ظلمت!

طلوع هر آفتاب، دل‌افروز و دل‌آویز است؛ اما چه دل‌افروزتر و دل‌آویزتر است طلوع خورشید بی‌غروب و شکفتن گل جمال محبوب؛ تا در طول زمان بپاید و عرض زمین را بپیماید؛

جوشش هر چشمه و نازش هر کرشمه، غمّاز و دلنواز است؛ اما چه غمّازتر و چه دلنوازتر است جوشش چشمه‌ای کبیر در قلب سوزان کویر؛ تا با جرعه‌ای عطشی بنشاند و آتشی فرو بنشاند.

رویش هر نهال در دشت و جبال فرح‌بخش و دل‌فریب است؛ اما چه فرح‌بخش‌تر و دل‌فریب‌تر است رویش سبز تک درختی در سرزمین سنگلاخ سختی، تا با شاخسارانش دشت را بیاراید و در سایه سارانش خسته‌ای بیاساید.

تماشای شکوه قامت و تندیس نستوه استقامت تحسین‌آمیز و ستایش برانگیز است؛ اما چه تحسین‌آمیزتر و ستایش برانگیزتر است قامت رسای فریاد کوکب در سکوت برهوت انجماد شب! در وحشت وهمناک شب، قد برمی‌افروزد و سخت و مقاوم با تیغ آخته بلورین بر بنیان سکوت سیاه و سنگین می‌تازد.

محمد (ص)  سال‌ها پیش از رسیدن به درجه پیامبری از وضع نابسامان مردم عربستان رنج می‌برد. مخصوصاً بت‌پرستی آنان بیش از همه خاطر او را می‌آزرد. او در سال‌های نزدیک به نبوت از مردم کناره می‌گرفت و به پرستش خدا می‌پرداخت. سالی یک ماه در کوهی به نام «حرا» منزوی می‌شد و عبادت می‌کرد و این عبادت را «تحنّف» نام نهاده‌اند. در این مدت هر مستمندی نزد او می‌رفت، به او طعام می‌خورانید. سپس با سپری شدن ماه عبادت به مکه می‌آمد و پیش از آن‌که به خانه برود، هفت بار یا بیشتر کعبه را طواف می‌کرد و به خانه خود می‌رفت. 

 در یکی از همین سال‌های گوشه‌گیری، وی در حرا بود که به پیغمبری مبعوث شد. محمد (ص) می‌گوید: جبرئیل نزد من آمد و گفت: بخوان. گفتم: خواندن نمی‌دانم. دیگر بار گفت: بخوان! گفتم: چه بخوانم؟ گفت:

اقْرَأْ بِاسْمِ رَبِّكَ الَّذِي خَلَقَ؛

بخوان به نام پروردگارت که آفرید...

بخوان! ای محمد (ص) که دنیا در انتظار توست.

بخوان! که نسیم بهار زندگی، چشم انتظار وزیدن است و سبزه‌های سعادت چشم به راه دمیدن.

بخوان! که شکوفه‌های حیات، آهنگ شکفتن دارند و آرزوی راز گفتن.

بخوان! تا زاغ و زغن‌های جاهلیت بر شاخساران خشکیده و خزان‌زده بشریت نخوانند و بوم‌های شوم توحّش و بربریّت بر بام خرابه‌های تمدّن و انسانیت نوحه مرگ سر ندهند.

بخوان! تا با نغمه ملکوتی تو عمر دیو دنائت به سر آید و بلبل کرامت نغمه بسراید.

بخوان! تا چشمه‌های زلال معارف از دامنه‌های حرا بجوشد و بر دشت و دمن دنیا سبزه‌های صفا بپوشد.

بخوان! که دیگر فرزندان آدم سیر از ضلال سراب‌اند و تشنۀ زلال آب‌اند.

بخوان! تا از انفاس نفیس تو رایحه روح‌بخش ریاحین رحمت در کوچه‌باغ‌های تاریخ بپراکند و شمیم شفابخش کلام تو مشام جان‌ها را بیاگند.

بخوان! که شرافت اشرف مخلوقات در شرار اشرافیت می سوزد و دژخیم شر بر اندام بشر جوشن جفا و جبّه جاهلیت می‌دوزد.

... و محمد (ص) خواند. پیامبر خدا و روشن‌گر راه هدی از فراز حرا بر فرود دنیا ندا سر داد:

 قولوا لا اله الّا الله تفلحوا

هزاران خورشید در غار حرا منفجر شد و کهکشان‌ها ستاره بر سر و روی عالم فرو ریخت.

دامن دامن دانه‌های دُر از دامنه‌های حرا افروخت و خرمن خرمن خوشه‌های خدعه و خیانت را سوخت.

گلی در حرا شکفت که عطر دلاویز و گلبرگ‌های رنگ‌آمیز آن تا ظهور قائم امامت و قیام قیامت تاریخ زمان را عطرآگين می‌کند و جغرافیای زمین را رنگین.

چشمه‌‌ای از فراز حرا جوشید که زلال آن بر بستر تاریخ خروشید. بوستان‌های مکرمت را کرامت بخشید و گلستان‌های سعادت را طراوت.

ای حرا! ای کوه بشکوه! ای رازدار پراندوه! و ای فرودگاه غم‌های انبوه! ای مهبط وحی و نبوّت و ای مأمن رسالت!

ای کوه گران! دنیاي تشنه به سوی تو نگران است و بیزار از دگران.

بعثت پیامبر نور و طلوع خورشید رحمت و سرور. مبشّر بشر و منذر به شر، پایان‌دهنده یلدای تیره‌روزی و آغازگر پگاه پیروزی، راه رستگاری و رهایی را به پویندگان «صراط المستقیم» و جویندگان طریق «جنّة النّعیم» در طول زمان و عرض زمین نشان داد.

[ دوشنبه سی و یکم خرداد 1389 ] [ 12:37 ] [ سیدعلیرضاشفیعی مطهر ]

پیام ۱۵۰

علنی شدن دعوت محمد (ص)

محمد (ص)  سه سال پس از بعثت تصمیم گرفت دعوت خود را علنی کند.

به دنبال این تصمیم راه کوه صفا را پیش گرفت و در نقطه مرتفعی از آن ایستاد و با صدای بلند گفت:

«یا صباحاه». این جمله نزد عرب، در موقع متوجه ساختن مردم به امر مهمی به کار می‌رفته است.                                                       (مجمع‌البحرین، کلمه صبح)

صدای محمد (ص)  در کوه صفا طنین انداخت و جلب توجه کرد. جمعیت زیادی از قبایل مختلف به سویش شتافتند، و برای شنودن سخن محمد (ص)  چشم به او دوختند. پیامبر رو به آنان کرد و گفت:

ای مردم! هر گاه به شما خبر دهم که دشمنان می‌خواهند صبحگاه و یا شبانگاه غفلتاً بر شما بتازند، آیا تصدیقم می‌کنید؟

همگی گفتند:

ما در سراسر دوران زندگیت از تو دروغ نشنیده‌ایم.

پیامبر فرمود:

ای گروه قریش! من شما را از عذاب خدا بیم می‌دهم. خود را از آتش نجات دهید.

                                                                                    (تاریخ طبری، ج3، ص 1170)

و افزود:

موقعیت من، موقعیت همان دیدبانی است که دشمن را از دور می‌بیند و قوم خود را از خطر آنان باخبر می‌سازد. آیا چنین شخصی هرگز به قوم خود دروغ می‌گوید؟

(سیرۀ حلبیه، ج1، ص 311، چاپ 1382)

ابولهب از بیم آن‌که مبادا سخنان آن حضرت در دل حاضران اثر کند سکوت را شکست و خطاب به آن حضرت چنین گفت:

وای بر تو! ما را برای شنیدن همین حرف‌ها در این‌جا گرد آورده‌ای؟

او با کلمات تند و بی‌ادبانه‌اش گفتار محمد )ص) را قطع کرد و او را از ادامه سخنانش باز داشت و به پاداش این جسارت‌ها و انکارها و همکاری با دشمنان و مشرکین، خداوند در مذمت او سوره: تَبَّتْ يَدَا أَبِي لَهَبٍ وَتَبَّ  را نازل فرمود.

(تاریخ طبری، ج3، ص 1170 – مناقب، ج1، ص 44-43)

عکس‌العمل سخنان پیامبر

سخنان منطقی و گرم محمد  (ص) در بسیاری از شنوندگان اثر بخشید و در بیشتر مجالس و محافل صحبت از آیین جدید محمد (ص) بود. گروهی که پشتشان زیر بار اجحاف و تعدی خم شده و از اوضاع بی‌سامان مکه و بی‌عدالتی‌ها جانشان به لب آمده بود، کلمات محمد  (ص) روزنه امید به سویشان باز کرد و جانی بر پیکر نیمه‌جانشان دمید؛ ولی سران بداندیش قریش زیر بار نرفتند و چون دیدند پیامبر اسلام  (ص) نقص و انحراف عقاید آنان را در هر فرصتی توضیح می‌دهد؛ تصمیم گرفتند از هر راهی که ممکن است جلوی این انقلاب فکری را بگیرند.

[ یکشنبه سی ام خرداد 1389 ] [ 7:50 ] [ سیدعلیرضاشفیعی مطهر ]

پیام ۱۴۹

ستمکاری و ایذای دیگران

امام صادق (ع)  :از شیعیان ما نیست کسی که به مردم ستم کند.

(مستدرک‌الوسائل، ج 3، ص 243)

امام باقر (ع) :تاریکی‌های رستاخیز، همان ستم‌های دنیاست. (وسائل‌الشّیعه، ج 2، ص 477)

پیامبر اکرم (ص) :شرّی که کیفرش سریع‌تر می‌باشد، ستم و تعدّی است.

(همان، ص 478)

امام علی (ع) :ستمکاری در دنیا نشانۀ بدبختی در آخرت است.      (غررالحکم)

  پیامبر اکرم(ص):  هر که مؤمنی را به ناحق اذیت کند، چنان است که ده بار مکه معظّمه و بیت‌المعمور را خراب کرده و هزار ملک مقرّب را کشته باشد.

(مستدرک‌الوسائل، کتاب الحج، باب 135)

پیامبر اکرم (ص) :هر که مؤمنی را آزار رساند، مرا آزار رسانده.  (بحار، ج67، ص 72)

پیامبر اکرم (ص) :هر که همسایه خود را آزار رساند، خدا بهشت را بر او حرام می‌فرماید و جایش دوزخ است.                               (وسائل‌الشّیعه، ج8، ص 488)

پیامبر اکرم (ص) : زنی که شوهر خود را می‌آزارد، خداوند نمازها و کارهای نیک او را نمی‌پذیرد، تا وقتی که حق همسرش را ادا کند و او را از خود خشنود سازد، هر چند تمام روزها روزه باشد و بنده‌ها آزاد کند و مال فراوان صدقه دهد. او اوّل کسی است که داخل دوزخ می‌شود. همچنین است مردی که همسَر خود را آزار رساند. و هر که بدرفتاری زنش را تحمّل کند و مزد صبر خود را از خدا بخواهد، برای اوست در هر مرتبه‌ای که صبر می‌کند، مثل آن‌چه به حضرت ایّوب برای صبرش داده شده، برای آن زن است از وِزر (گناه)، در هر شبانه‌روزی به اندازۀ ریگ‌های بیابان.

(وسائل‌الشّیعه، کتاب نکاح، باب82، ص 116)

[ شنبه بیست و نهم خرداد 1389 ] [ 8:19 ] [ سیدعلیرضاشفیعی مطهر ]
پیام ۱۴۸

ارزش محبت در آموزه های اسلامی

با توجه به آثار و نتایج مثبت و سازندۀ محبت بین قلوب پاک و با ایمان، در تعالیم اسلامی توجه خاصی به آن مبذول شده و به ایجاد الفت بین مؤمنین و پیدایش پیوند قلبی بر اساس مهر و محبت تأکید فراوان شده است. ذیلاً به مواردی از آن اشاره می‌کنیم:

پیامبر اکرم  (ص) فرموده است:

«اَلَا وَ اِنّ وُدَّ المُؤمِنِ، مِن اَعظَمِ سَبَبِ الایمَانِ.» (بحارالانوار، 74/281)

آگاه باشید که مودّت و دوستی مؤمن، از بزرگ‌ترین عوامل ایمان است.

از همین یک جمله ـ که به صورت‌های مختلف در تعالیم اسلامی تکرار شده است ـ می‌توان دریافت که محبّت و عاطفه از ارکان ایمان است و لازمۀ رُشد و تقویت ایمان، رشد عاطفی (بر حول محور حق) و ایجاد پیوند قلبی با اهل ایمان است.

باز از آن حضرت است که :

«المُؤمِنُ مَألَفَة»

مؤمن الفت‌گیرنده است.

یا :

«خَیرُ المُومِنینَ مَن کَانَ مَألَفَهً لِلمُؤمِنینَ، وَ لَا خَیرَ فیمَن لَایُوء لَفُ وَلَا یَاء لِفُ.»

(بحارالانوار، 75/265)

بهترین مؤمنین کسی است که با مؤمنین الفت بپذیرد، و خیری نیست در کسی که نه با او الفت می‌گیرند، نه با کسی الفت می‌گیرد.

امام جعفر صادقu فرموده است:

«مِن حُبِّ الرَّجُلِ دینَهُ، حُبُّهُ اَخَاهُ» (بحارالانوار، 74/279)

لازمه دوست داشتن دین، دوست داشتن برادر دینی است.

حضرت رسول اکرم (ص)  می‌فرمایند:

از دو نفری که در راه خدا همدیگر را دوست می‌دارند، آن‌که دیگری را بیشتر دوست می‌دارد، برتر است. (کنزالاعمال، خ 2464)

در حدیث قدسی است که:

«وَجَبَت مَحَبّتی لِلمُتحابّینَ فِیَّ، وَالمُتَجَالِسینَ فِیَّ، وَالمُتَبَاذِلینَ فِیَّ، وَالمُتَزاورینَ فِیَّ.»

واجب شد محبت من بر کسانی که برای من با یکدیگر دوستی کنند، و برای من با یکدیگر مجالست کنند، و به یکدیگر عطا دهند، و به زیارت یکدیگر روند.

(اخلاق محتشمی، محقق طوسی، صفحه 353)

امام صادق (ع) می‌فرمایند:

کسانی که در راه خدا همدیگر را دوست می‌دارند و محبت هم را در دل دارند (یعنی محبت آن ها جنبه الهی دارد و آلوده به شوائب نیست) در روز قیامت بر منابری از نور قرار می‌گیرند. نور بدن‌ها و منابر آنان همه چیز را نورانی می‌کند و آنان بدین وسیله شناخته می‌شوند. پس در مورد آنان گفته می‌شود:

«هَؤلَاءِ المُتحَابُّونَ فِی اللهِ.» (بحارالانوار، 74/399) 

یعنی اینان کسانی هستند که به خاطر خدا همدیگر را دوست می‌داشتند.

و بالاخره، در حدیث تکان دهنده‌ای از رسول خدا (ص)  می‌توان اهمیت محبت و دوستی بین مؤمنین را دریافت، آن‌جا که می‌فرمایند:

«وَالَّذی نَفسی بِیَدِهِ لَاتَدخُلُونَ الجَنَّة حَتَّی تُؤمِنُوا وَلَا تُؤمِنُوا حَتَّی تَحابُّوا.»

سوگند به آن‌که جانم به دست اوست، وارد بهشت نمی‌شوید مگر این‌که ایمان بیاورید، و ایمان نمی‌آورید مگر این‌که همدیگر را دوست بدارید.

(آداب تعلیم و تعلّم در اسلام، شهیدثانی، صفحه 458)

[ جمعه بیست و هشتم خرداد 1389 ] [ 7:40 ] [ سیدعلیرضاشفیعی مطهر ]

 پیام ۱۴۷

حساسیت تربیت اخلاقی

در حساسّیت تربیت اخلاقی همین بس که توجه داشته باشیم که در آن، سر و کار با نفسی است که پیامبر خدا، در نیمه‌های شب، پیشانی بر آستان ربوبی می‌سایید و با چشمانی گریان عرض می‌کرد:

اِلَهی لَا تَکِلْنی اِلَی نَفسی طَرفَة عَینٍ اَبَدًا.

پروردگارا! یک چشم بر هم زدن مرا به خودم وا مگذار.

و حضرت سجاد (ع) از دست آن شکوه به درگاه الهی برده، عرض می‌کرد:

اِلَهی اِلَیکَ اشکُو نَفساً بِالسُّوءِ اَمَارَةٌ وَ اِلَی الخَطیئَةِ مُبَادِرَةٌ وَ بِمَعَاصیکَ مُولِعةٌ. 

(مناجات‌های پانزده‌گانه امام سجادu، مناجات‌الشّاکین.)

خدایا! از دست نفسی که به سوی پلیدی‌ها سوق می‌دهد و به طرف لغزش‌ها پیشی می‌گیرد و به جانب معاصی حرص می‌ورزد، به درگاه تو شکایت می‌کنم.

و حضرت یوسف (ع) درباره آن می‌گوید:

وَمَا أُبَرِّئُ نَفْسِي إِنَّ النَّفْسَ لأَمَّارَةٌ بِالسُّوءِ إِلاَّ مَا رَحِمَ رَبِّيَ؛

من نفس خود را تبرئه نمی‌کنم، چرا که نفس امر کننده به سوی زشتی‌هاست، مگر آن‌که خدای من رحم کند. (یوسف:53)

حال جای این سؤال است که، با نفسی که پیامبر خدا یک لحظه خود را از شرّ او در امان نمی‌بیند؛ و امام از دست او شکایت به درگاه خدا می‌برد؛ و حضرت یوسف (ع) آن را تبرئه نمی‌کند و بالاخره با نفسی که هر لحظه دل به میلی می‌سپارد،چه باید کرد؟ آیا می‌توان در تربیت و مهار آن تنها به حالاتی زودگذر یا استماع مواعظ و نصایح چندی اکتفا کرد و خویشتن را از شّر آن در امان دانست؟

آن‌چه مسلم است این است که رها شدن از شّر نفس وگام برداشتن در راه حق چیزی نیست که به این سهولت نصیب کسی شود و گر نه از آن تعبیر به «جهاد اکبر» و «جهاد افضل» نمی‌کردند و فاتحان این نبرد را قهرمان نمی‌نامیدند. پیامبر اسلام جمعی را به سّرّیه و جنگ با دشمن فرستاد. در بازگشت به استقبال آنان رفت و فرمود:

مرحبا بر کسانی که از «جهاد اصغر» پیروز برگشتند و جهاد اکبر بر آن ها باقی است. پرسیدند: جهاد اکبر چیست؟ فرمود: جهاد با نفس.

حضرت رسول اکرم  (ص) فرمود:

«اِنَّ اَفضَلَ الجهادِ مَن جاهَدَ نَفسَهُ الّتی بَیَن جَنبَیهِ.»

همانا برترین جهاد، جهاد کسی است که با نفس خویش که در میان دو پهلوی اوست، انجام می‌دهد. (وسائل‌الشّیعه، ابواب جهاد نفس، باب وجوب جهاد، حدیث شماره 9)

روزی پیامبر اکرم (ص) بر جمعی از جوانان که مشغول وزنه‌برداری بودند، می‌گذشت. چون آنان را دید ایستاد و اندکی تماشا کرد. سپس فرمود:

«الشَّدیدُ مَن غَلَبَ نَفسَهُ.»

قهرمان کسی است که بر نفس خود غالب آید.

آنان که مسئله را سهل گرفته و یا آن را برای خود حل شده می‌دانند و به زبان حال و قال خود را نجات یافته و وارهیده از قید نفس معرفی می‌نمایند، و یا در تربیت اخلاقی به مشتی نصایح و مواعظ سطحی یا طاعات و عبادات ظاهری بسنده می‌کنند، اصولاً از ماهیت امر در غفلت‌اند.

بت شکستن سهل باشد نیک سهل     سهل دیدن نفس را جهل است جهل

[ پنجشنبه بیست و هفتم خرداد 1389 ] [ 7:27 ] [ سیدعلیرضاشفیعی مطهر ]

پیام ۱۴۶

تعلیم و تربیت

رسول اکرم (ص)  در تعلیم و تربیت و هدایت و ارشاد، بیش از هر چیز به پاکی و صفای قلوب اهمیت می‌دادند. تا آن‌جا که میزان نفوذ تعالیم الهی را در دل‌ها منوط به این پاکی و تهذیب نفس می‌دانستند و به صور مختلف این اصل را یادآور می‌شدند. روزی در قالب تمثیلی زیبا و رسا مسئله را چنین بیان فرمودند:

«مثل آن‌چه من برای آن مبعوث شده‌ام (هدایت و ارشاد) مانند باران است که در مناطق مختلف فرو می‌ریزد. برخی از سرزمین‌ها پاک و آماده‌اند که آب را در خود نگه می‌دارند و گیاه می‌رویانند و برخی از سرزمین‌ها مانند سنگستان سخت و سفت‌اند که آب در آن ها نفوذ نمی‌کند. بلکه آب روی زمین جمع شده و مردم برای آشامیدن و آبیاری کشتزار خود از آن استفاده می‌کنند و برخی از سرزمین‌ها کویر و شن زارند که نه آب روی خود نگه می‌دارند و نه گیاه می‌رویانند، این مثل بازگو کنندۀ حال افرادی است که در زیر بارش هدایت‌ها و ارشادهای من قرار می‌گیرند که از جهت برخورداری و عدم برخورداری متفاوتند.»                          (المحّجة‌البیضاء، صفحه 19)

می‌فرمود:

«مَن کَانَ لَهُ قَلبٌ صَالِحٌ تَحَنَّنَ اللهُ عَلَیه.»                 (نهج‌الفصاحه، صفحه 596، شماره 2913)

«هر کس قلب شایسته داشته باشد، خدا مشتاق اوست.»

از همین رو به پیروی از قرآن کریم تنها راه رستگاری و سعادت را در این می‌دانستند که انسان‌ها ضمیر خود را از خواسته‌های ذلت‌آور بزدایند و به تزکیه نفس واقعی نایل آیند. به همین منظور بود که جهاد با نفس را مهم‌ترین و اساسی‌ترین وظیفه پیروان خود تعیین نموده و آن را از هر جهادی بزرگ‌تر می‌دانستند. مسلمانان وقتی از غزوه تبوک که از سخت‌ترین غزوات بود مراجعت می‌کردند، فرمود: 

«خوشا به حال قومی که جهاد اصغر را به جا آوردند و اینک بر آنان جهاد اکبر باقی مانده است، پرسیدند: جهاد اکبر چیست؟ فرمودند: جهاد با نفس است.»

رسول اکرم (ص) در تعلیم و تربیت به نکات چندی تأکید بیشتر داشتند، از آن جمله است موارد زیر:

1-اخلاص: رسول اکرم (ص)  به پیروی از وحی الهی که فرمود:

قُلْ إِنَّ صَلاَتِي وَنُسُكِي وَمَحْيَايَ وَمَمَاتِي لِلّهِ رَبِّ الْعَالَمِينَ؛

بگو به درستی که نماز و عبادت و زندگی و مرگ من از آن پروردگار جهانیان است.

(انعام:163)

اخلاص را بزرگ‌ترین رکن دین می‌شمرد. می‌فرمود:

«اِنَّمَا یُبعَثُ النَّاسُ عَلَی نِیَّاتِِهِم»

مردم بر حسب نیت‌های خود در روز قیامت محشور می‌گردند.

می‌فرمود:

«اگر کسی علم را برای غیر خدا فرا گیرد و غیر خدا را هدف قرار دهد، جایگاه او در آتش خواهد بود.» فرمود: 

 اگر کسی علم و دانش را از آن جهت بیاموزد که بخواهد با دانشمندان دیگر بستیزد، و یا بر سفیهان و سبک مغزان فخر فروشد و یا آن را وسیله جلب نظر مردم به خویشتن قرار دهد، جایگاه او از آتش دوزخ آکنده خواهد گشت. 

 و با روایت از جبرئیل – و او از خدای عز و جل – می‌فرمود:

«اخلاص و پالایش نیت یکی از اسرار من است که در دل بندگان محبوب خویش به ودیعت نهادم.»

2- علم توأم با عمل: بر توأم بودن علم با عمل تأکید فراوان داشتند و آن دو را بدون یکدیگر موجب فساد می‌دانستند. علی (ع) به نقل از پیامبر  (ص) می‌فرماید که :

 علماء و دانشمندان از دو دسته تشکیل می‌شوند:

یک دسته که علم و آگاهی خود را به کار گرفته و بر طبق آن عمل می‌کنند. این‌گونه دانشمندان در روز قیامت از عواقب سوء مصون هستند.

دستۀ دیگر که بر طبق علم خود عمل نمی‌کنند. این گروه از علماء دچار هلاک و نابودی شده و به گونه‌ای در روز قیامت محشور می‌شوند که دوزخیان هم از بوی بد و تعفن وجود این‌گونه دانشمندان فاقد عمل رنج و آزار می‌بینند.

در میان اهل دوزخ، آن‌که بیش از همه و سخت‌تر از دیگران احساس تأسف و ندامت می‌کند، کسی است که شخص دیگر و بندۀ خدایی را به سوی خدا دعوت کند و دعوت او نیز مؤثر افتد و آن شخص در صراط مستقیم قرار گیرد و به راه و رسم دین و آیین پای بند گردد و سرانجام خدایش او را وارد بهشت سازد، ولی راهبر و راهنمای او را به خاطر فقدان عمل و هواپرستی و دورپروازی در آرزوها و تمایلات وارد دوزخ سازند. زیرا پیروی از تمایلات و روح هواپرستی، مانع وصول انسان به حق و واقعیت است. آرزوهای دور و دراز، آخرت و معنویت انسان را به دست فراموشی می‌سپارد.

(اصول کافی، 1/55)

3- ملایمت و نرمش: پیامبر اسلام (ص)  فرمود:

  «معلم و آموزگار باشید، ولی درتعلیم خود سخت‌گیر نباشید و مسئله تعلیم را بر مردم ناهموار نسازید»، فرمود: 

 «نسبت به کسی که به وی علم می‌آموزید و یا از او علم فرا می‌گیرید نرم و ملایم باشید.»

4- فروتنی: که قبلاً در این باره سیره آن حضرت را مطالعه کردیم.

5- انتخاب صبح برای تعلیم و تعلم: می‌فرمود: 

 «ساعات بامدادان، لحظات مبارک و پربرکتی است.» در جای دیگر فرمود: 

  در لحظات صبحگاهی، جویای دانش باشید؛ زیرا من از پروردگار خویش درخواست کردم که برای امت و پیروان من لحظات خیر و برکت را در صبحگاهان تعیین فرماید.

6- سؤال و پرسش: به پیروی از قرآن کریم که می‌فرماید:

فَاسْأَلُواْ أَهْلَ الذِّكْرِ إِن كُنتُمْ لاَ تَعْلَمُونَ (نحل:43)

به سؤال و پرسش توصیه نموده، می‌فرمودند: 

 «علم گنجینه‌هایی است که کلید آن پرسش است. بپرسید تا خدا بر شما رحمت آرد. که خدا در کار علم چهار کس را پاداش می‌دهد.

پرسنده، آموزگار، شنونده و کسی که دوستدار ایشان است.»

«اِنَّما شَفاءُ الغَیَّ السُّؤالُ».

«علاج نادانی سؤال است.»

فرمود:

«حُسنُ السُّؤالِ نِصفُ العِلم».

7- پرهیز از مجادله: روزی پیامبر اکرم (ص)  بر جمعی وارد شدند، در حالی‌که آن ها راجع به یکی از مسائل دینی سرگرم بحث و مجادله و ستیزه‌گری بودند... رسول خدا (ص) با مشاهده آن وضع چنان خشمگین شدند که شدت غضب آن حضرت برای آنان بی‌سابقه بود. فرمود:

  «ملت‌هایی پیش از شما به علت جدال و ستیزه‌جویی، گرفتار انحطاط و نابودی شدند. از ستیزه‌جویی دست بردارید؛ زیرا یک فرد با ایمان با کسی به جدال و ستیزه بر نمی‌خیزد. ستیزه‌جویی نکنید؛ چون ستیزه‌جو سخت زیان‌کار است. جدال را کنار بگذارید؛ زیرا من در روز قیامت از ستیزه‌گر شفاعت و وساطت نمی‌کنم.

از مراء و مجادله دست بردارید؛ زیرا اولین کاری که پروردگارم پس از منع بت‌پرستی مرا از آن نهی فرمود، ستیزه‌جویی با مردم است.»

فرمود: سه گروه از مردم به هنگام ملاقات با پروردگار می‌توانند از هر دری که دلخواه آن هاست، وارد بهشت گردند:

1- کسانی که دارای اخلاق نیکو و رفتاری پسندیده باشند.

2- مردمی که در سّر و علن و در خفاء و آشکارا بیم خدا را در دل دارند.

3- افرادی که از جدال و ستیزه‌جویی خودداری می‌کنند ولو آن‌که بر حق باشند.

چه کسانی در نزد رسول اکرم 7 عزیز بودند؟

پیش از این دیدیم که رسول اکرم (ص) به همه مردم احترام می‌فرمودند و توجهی به ثروت و جاه و مقام کسی نداشتند. اما با وجود این در کلاس‌های تعلیم و تربیت، در مجالس و نشست‌ها، مرتبه افراد را از لحاظ میزان تقوا و برخورداری از فضیلت از نظر دور نمی‌داشتند و به هر کس به مقدار فضیلتی که در دین داشت احترام می‌کردند و می‌فرمودند:

لَیسَ لِاَحَدٍ عَلَی أَحَدٍ فَضلٌ اِلَّا بِالدِّینِ أَو عَمَلٍ صَالحٍ .

احدی بر احدی برتر نیست مگر به دیانت و عمل صالح.

همچنین افرادی که خیرخواه‌تر بودند در نظر او برگزیده بودند وکسانی که مساوات و برابری را بیشتر رعایت می‌کردند، پیش او گرامی‌تر بودند. حضرت علی (ع) در این باره می‌فرماید: 

  شایسته‌ترین و نزدیک‌ترین مردم به پیامبران کسانی هستند که عالم‌تر و عامل‌تر باشند به آن‌چه پیامبران آورده‌اند.

   سپس با استناد به آیۀ إِنَّ أَوْلَى النَّاسِ بِإِبْرَاهِيمَ لَلَّذِينَ اتَّبَعُوهُ وَهَـذَا النَّبِيُّ وَالَّذِينَ آمَنُواْ (آل عمران:68) فرمود: 

 دوست محمد (ص) کسی است که مطیع خدا باشد، اگر چه نسبت و نسبتش به پیامبر دور باشد و دشمن محمد  (ص) کسی است که مطیع خداوند نباشد، اگر چه خویشاوندیش به حضرت نزدیک باشد.

 

[ یکشنبه بیست و سوم خرداد 1389 ] [ 7:26 ] [ سیدعلیرضاشفیعی مطهر ]

پیام ۱۴۵

روش تبلیغ

سخن گفتن درباره روش تبلیغ رسول خدا (ص) کار ساده و آسانی نیست؛ زیرا که روش ابلاغ پیام وی، با همه حرکات و سکنات و حالات و بیانات او، مجموعه به هم پیوسته واحدی را تشکیل می‌دهد که در شخصیت کامل او به منصه ظهور رسیده است. با وجود این، در این‌جا برخی از خصوصیات پیامبر در امر تبلیغ به منظور آشنایی با گوشه‌ای از شیوه تبلیغ او اجمالاً بیان می‌شود:

1- دعوت به اسلام با اخلاق نیکو: اولین اصلی که بزرگ‌ترین عامل موفقیت پیغمبر اکرم (ص)  محسوب می‌شود عبارت است از: کیفیت رفتار و خلق و خوی آن بزرگوار.

مهر و محبت، حلم و بردباری و حسن رفتار رسول اکرم (ص) جاذب قلوب بود. خداوند متعال در قرآن کریم می‌فرماید: 

 «ای پیامبر، به موجب رحمت الهی، تو نسبت به مردم مهربان بوده و اخلاق نرم و ملایمی داری. اگر سخت‌دل و خشن بودی، همه از دور تو پراکنده می‌شدند.» (آل عمران:159)

اگر بگوییم تبلیغ آن حضرت بیشتر جنبه عملی داشت، اغراق نکرده‌ایم؛ زیرا قبل از تبلیغ لسانی، کیفیت رفتار او بود که دل‌های مشتاق و مستعد را تسخیر می‌کرد. اعمال حضرت دقیقاً با گفتار وی منطبق بود. چنین بود که گفته بودند: «خُلقُهُ قُرآن» یعنی «خلق و خوی او قرآن مجسم بود» و به تعبیر قرآن او «شاهد» یعنی ارائه‌دهندۀ الگویی تمام‌نما بود.

پیامبر (ص) کسانی را که برای تبلیغ می‌فرستادند، همواره بدین اصل سفارش می‌فرمودندکه :

 با زبان نرم و با تشویق مردم را به اسلام دعوت کنید. مبادا در آن ها تنفری نسبت به اسلام ایجاد کنید. وقتی معاذ بن جبل را به یمن فرستادند به او فرمودند

 «یا معاذ بشّر و لا تنّفر یسّر و لا تعسّر» 

 ای معاذ، اساس کارت تبشیر و ترغیب باشد، بر مردم آسان بگیر و سخت‌گیر مباش.

و در جای دیگر فرمود:

«بُعِثتُ عَلَی الشَّرِیعَةِ السَّمَحَةِ السَّهلَةِ»

خداوند مرا به شریعت گذشت و مدارا مبعوث فرموده است».

2- شور و شوق و علاقه در هدایت خلق: پیامبر اکرم (ص) نسبت به هدایت مردم و نجات آن ها بسیار مشتاق بود. خداوند متعال دربارۀ این خصیصۀ متعالی رسول گرامیش می‌فرماید:

لَقَدْ جَاءكُمْ رَسُولٌ مِّنْ أَنفُسِكُمْ عَزِيزٌ عَلَيْهِ مَا عَنِتُّمْ حَرِيصٌ عَلَيْكُم؛

همانا رسولی از جنس شما برای شما آمد که از فرط محبت، سختی‌های شما (فقر و پریشانی و جهل و فلاکت) بر او سخت می‌آید و بر نجات شما بسیار حریص است.

(توبه:128)

3-پرهیز از اکراه و اجبار: سیرۀ پیامبر(ص)  در تبلیغ مطابق تعبیر قرآن «بلاغ مبین» بود. به این معنا که پیام الهی را به طور واضح و آشکار به مردم می‌رسانید و ابداً اکراه و اجباری در کار وی نبود. خود را وکیل و حفیظ و مسلط بر مردم نمی‌دانست. همان‌گونه که خداوند متعال به او و به مردم فرموده بود، عمل می‌کرد.

فَاعْلَمُواْ أَنَّمَا عَلَى رَسُولِنَا الْبَلاَغُ الْمُبِينُ؛

پس بدانید که بر رسول ما، جز آن‌که حکم خدا را ابلاغ کند، تکلیفی نیست. (مائده:92)

فَإِنْ أَعْرَضُوا فَمَا أَرْسَلْنَاكَ عَلَيْهِمْ حَفِيظاً إِنْ عَلَيْكَ إِلَّا الْبَلَاغُ؛

اگر اعراض کردند، دیگر تو را نگهبان آن ها نفرستادیم، بر تو جز ابلاغ رسالت تکلیفی نیست. (شوری:43)

4- انذار: انذار به معنای آگاه کردن از خطر قریب‌الوقوعی است که در آن ترس و نگرانی وجود دارد؛ یعنی، هشدار دادن به شخص غافلی که خطری در کمین اوست. نباید از نظر دور داشت که سهم مهم رسالت پیامبر (ص) در انذار مردم بود. تا آن‌جا که در هیچ موردی سمت پیامبر (ص) در بشارت حصر نشده، ولی آیات فراوانی وجود دارد که رسالت آن حضرت را در انذار خلاصه می‌کند:

وَإِنَّمَا أَنَا نَذِيرٌ مُّبِينٌ (عنکبوت:50)

إِنْ أَنَا إِلَّا نَذِيرٌ مُّبِينٌ (فاطر:23و نیز آیات 49 حج، 115 شعرا، 46 سبا)

5- استناد بر دلیل و برهان و حکمت: بر اساس دستور الهی تبلیغ وی بر دلیل و برهان و حکمت و موعظه حسنه استوار بود.

ادْعُ إِلِى سَبِيلِ رَبِّكَ بِالْحِكْمَةِ وَالْمَوْعِظَةِ الْحَسَنَةِ وَجَادِلْهُم بِالَّتِي هِيَ أَحْسَنُ

(ای رسول ما) خلق را با حکمت و برهان و موعظه نیکو به راه خدا دعوت کن و به بهترین طریق مناظره کن... (النحل:125)

آراء و عقاید مخالفان را با حوصله گوش می‌دادند و با دلیل و برهان توأم با مهر و محبتی که حاکی از دلسوزی عمیق نسبت به آن ها بود، پاسخ می‌فرمودند. 

 از جمله مذاکرات و مناظرات معروف رسول اکرم(ص) مناظره با سران مسیحیان نجران است که رسول خدا (ص) به منظور دعوت نجرانی‌ها به اسلام نامه‌ای به اسقف آن ها نوشتند. مردم نجران پس از مشاوره هیئتی به مدینه فرستادند. آن ها به حضور پیغمبر (ص) رسیدند و سؤالات خویش را مطرح کردند. اولین سؤالشان این بود كه ما را به چه دعوت می‌کنی؟

پیامبر  (ص) فرمودند: شما را دعوت می‌کنم به سوی خدای یگانه که شریک و همتایی ندارد و این‌که من پیغمبر و فرستاده خدایم و این‌که عیسی بنده خدا و آفریده اوست.

گفتند: اگر واقعا عیسی بنده خدا است و فرزند خدا نیست، پس پدر او کیست؟ رسول خدا فرمودند: 

 شما درباره آدم چه عقیده دارید؟ آیا آدم بنده و مخلوق خدا بوده یا نه؟ گفتند: آری.

فرمودند: پدر حضرت آدم کیست؟ مسیحیان متحیر ماندند و جوابی نداشتند. رسول اکرم (ص) این آیه را بر آن ها خواندند:

إِنَّ مَثَلَ عِيسَى عِندَ اللّهِ كَمَثَلِ آدَمَ خَلَقَهُ مِن تُرَابٍ؛

یعنی همانا مثل خلقت عیسی (بدون پدر) مانند خلقت آدم است که (بدون پدر و مادر) خداوند او را از خاک آفرید و با اراده خود او را انسان کامل قرا داد.

(آل عمران:59)

6- مبارزه با خرافات: پیامبر (ص)  با خرافی‌گری در هر شکلی مبارزه می‌کردند؛ حتی اگر مردم امری خرافی را از پیش خود می‌ساختند و آن را بر علوّ مقام آن حضرت و حقانیت اسلام حمل می‌نمودند، پیامبر  (ص) با این عمل به شدت مبارزه می‌کردند. چنان‌که وقتی ابراهیم پسر هیجده ماهه ایشان که به شدت مورد علاقه او بود، از دنیا رفت تصادفاً خورشید هم گرفت. همه گفتند: برای این‌که فرزند پیامبر خدا فوت کرده، خورشیدگرفته است. این مطلب در میان مردم مدینه شایع شد و همه وقوع کسوف را به مرگ ابراهیم و حزن پیغمبر اکرم (ص) حمل کردند.

پیامبر اکرم(ص) هنگامی که از جریان مطلع شدند، به فراز منبر رفتند و خطاب به مردم فرمودند: 

  «بدانید که خورشید و ماه از نشانه‌های قدرت خدا هستند. آن ها برطبق سنن طبیعی و قوانینی که خداوند بر آن ها مقرر داشته است، در مسیر خاصی می‌گردند، هرگز برای مرگ کسی یا تولد کسی نمی‌گیرند، بلکه وظیفه شما در موقع کسوف این است که نماز بگزارید.»

7- خدا ترسی و بی‌باکی از قدرتمندان: خشیت و ترس پیامبر(ص) فقط از خدا بود. ابداً از هیچ سلطان و صاحب قدرتی هراس نداشت و فقیر و زمامدار را یکسان به دین خدا دعوت می‌فرمود. چنان‌که نامه‌هایی که آن حضرت به سی نفر از زمامداران عصر خویش فرستاد، بیان‌گر این خصیصه رسول اکرم (ص)می‌باشد. قرآن کریم نیز اشاره به این صفت انبیاء و مبلغان دین الهی نموده و آن را شرط اساسی تبلیغ دین معرفی می‌فرماید:

الَّذِينَ يُبَلِّغُونَ رِسَالَاتِ‌ اللَّهِ وَ يَخْشَوْنَهُ وَ لَا يَخْشَوْنَ أَحَداً إِلَّا‌ اللَّهَ وَ كَفَى بِاللَّهِ حَسِيباً؛

کسانی که رسالت‌های خدا را ابلاغ می‌کنند، از خدا می‌ترسند و از احدی جز خدا نمی‌ترسند و خدا برای حساب و مراقبت کار مردم به تنهایی کفایت می‌کند. (احزاب:39)

مطابق آیه فوق برای مبلغان دین خدا دو شرط اساسی ضروری است: اول این‌که از خدا بترسند. دوم این‌که جز خدا از هیچ کس نترسند.

رسول اکرم (ص) در دعا به درگاه الهی عرضه می‌داشتند که  : 

 خدایا از خشیت و هیبت خود، آن‌قدر نصیب ما گردان، که همیشه آن خشیت در قلب ما وجود داشته باشد و همان خشیت حائل و مانعی بشود میان ما و معصیت‌های ما

 مبلغ اسلام باید آن‌چنان از خدا بترسد و آن‌چنان هیبت و عظمت الهی در قلب او وارد شده باشد که به محض آن‌که تصور یک گناه در قلبش پیدا شد،آن خشیت او را از ارتکاب معصیت بازدارد.

8- صبر و استقامت: صبر و استقامت رسول اکرم (ص) در تبلیغ قابل وصف و بیان نیست. تاریخ بیست و سه ساله بعثت، دوست و دشمن را وادار به تعظیم و تکریم نموده است. مکرر در شرایطی قرار می‌گرفتند که همه امور به بن بستی جان‌کاه منتهی می‌گشت و امیدها در ظاهر از همه جا قطع می‌شد؛ ولی در سیمای آن حضرت کوچک‌ترین آثار تزلزل به چشم نمی‌خورد. شکست و پیروزی هرگز دوگانگی احوال معنوی را در آن حضرت به دنبال نداشت.

در دل رسول اکرم (ص) شور و ایمانی خلل ناپذیر بود که در مقابل هر گونه سختی و خطر به استواری کوه بود، به طوری که برای یک لحظه در بحرانی‌ترین مراحل دعوت، تصور شکست از انجام رسالت از فکرش خطور نکرد و موفقیت‌هایی که به دست می‌آورد، موجبات سستی وی را فراهم نساخت. قوت قلب رسول خدا  (ص) تمام سختی‌ها را چون موم نرم می‌کرد.

پرتو استواری و مقاومت پیامبر (ص) بر دل یاران او نیز تابیده بود. به طوری که وقتی آن ها را تا دم مرگ شکنجه می‌دادند و گرسنه و تشنه در برابر آفتاب سوزان مکه به زمین انداخته و سنگ‌های تفتیده و سنگین بر پشت و سینه عریان آن ها می‌نهادند و می‌گفتند: از آیین محمد برگردید و اقرار کنید که لات و عزی خدایان شمایند؛ آنان همچنان مقاوم و استوار در مقابل آن ها می‌ایستادند و هر گونه زجری را تحمل می‌کردند. وقتی به گردنشان ریسمان بسته و کشان کشان در میان دره‌ها می‌گرداندند، زره‌های فولادین بر تن عریانشان می‌پوشاندند و در زیر آفتاب سوزان نگاه می‌داشتند و گرسنه و تشنه زندانی می‌کردند، یاران پیامبر اکرم (ص)  می‌گفتند: «اشهد ان لا اله الّالله و اشهد انّ محمّد رسول الله.»

روزی رسول خدا  (ص) عمار و پدرش یاسر و مادرش سمیه را دیدند که زیر شکنجه از تاب و توان افتاده و رمقی نداشتند. فرمودند: «آل یاسر، شکیبایی کنید که وعده‌گاه شما بهشت برین است.»

خبّاب بن اَرَت می‌گوید: خدمت رسول خدا (ص) رسیدم. در حالی‌که حضرت خود را در بُردی پیچیده و در سایۀ کعبه نشسته بودند، و ما از مشرکان آزار و اذیت زیادی را دیده بودیم. عرض کردم : یا رسول الله، آیا وقت آن نرسیده است که برای ما از خدا گشایش بخواهی؟ برخاستند و نشستند، در حالی‌که رنگ رخسارشان برافروخته بود. فرمودند: 

 «هنوز به پای خداپرستان پیشین نرسیده‌اید. بدن آن ها را با شانه‌های آهنین آن‌چنان می‌خراشیدند که تا به استخوان می‌رسید، با اره به دو پاره‌شان می‌کردند و آن ها از دین و عقیده خود برنمی‌گشتند. سوگند می‌خورد که خدا دین خود را سرانجام پیروز خواهد ساخت.»                       (اعلام‌الوری با علام‌الهدی، صفحات 66 و 67)

 

[ شنبه بیست و دوم خرداد 1389 ] [ 10:20 ] [ سیدعلیرضاشفیعی مطهر ]

پیام ۱۴۴

هدایت و ارشاد

رسول اکرم (ص) همین که به رسالت مبعوث گشت و فرمان «وَانذِر عَشِیرَتَکَ الاَقرَبیِنَ» فرا رسید، دیگر آرام و قرار نداشت. ابتدا با همکاری علی (ع) یک مهمانی ترتیب داد و چهل و پنج نفر از سران بنی هاشم را دعوت فرمود. با آن‌که سخنان سبک و بی‌اساس ابولهب مجلس را از آمادگی طرح موضوع رسالت خارج ساخت، ولی پیامبر (ص) باز نایستاد و فردای همان روز مهمانی دیگری ترتیب داده و پیام الهی را به آنان رسانید. 

  سه سال به دعوت غیر علنی پرداخت و در این مدت با فعالیت‌های پی‌گیر و با تماس‌های خصوصی، گروهی را به آیین اسلام هدایت کرد. تا این‌که وقت دعوت عمومی فرا رسید. این بار به صورت علنی عمومی مردم را به یکتاپرستی دعوت کرد. از همین جا بود که موج مخالفت‌ها شدت یافته و آزارها شروع شد، به طوری که بلافاصله بعد از این‌که سخنان حیات بخش آن حضرت بر فراز کوه صفا تمام شد، عمویش ابولهب به عنوان تهدید دست‌های خود را به سوی سنگی دراز کرد و گفت: 

   مرگ بر تو، آیا برای همین ما را به این‌جا دعوت کرده‌ای؟!

هر چه تعالیم آن حضرت در جامعه راه می‌یافت، خصومت سران قریش نسبت به آن حضرت بیشتر می‌شد. می‌گفتند: ساحر است، کاهن و جادوگر است که میان فرزند و پدر و زن و شوهر اختلاف می‌اندازد. بعضی می‌گفتند: دیوانه است، شکمبه شتر بر سرش ریختند و خاکستر بر سر و رویش پاشیدند، ولی آن حضرت با صبر و حوصله و استقامت در برابر طعنه‌ها و نیش زبان‌های منافقین و کفار و دیگر مخالفان ایستاده و با تمام قدرت به انجام رسالت خویش و ابلاغ پیام الهی ادامه داد. نه تنها با شور و شوق از هر فرصتی برای هدایت مردم استفاده می‌فرمود، بلکه از اعماق جان از کفر و عناد مردم رنج می‌برد و در آتش غم جدا افتادن خلق از سرچشمه هستی می‌گداخت؛ به گونه‌ای که نزدیک بود جان خود را از شدت اندوه از دست بدهد، تا آن‌جا که خدای متعال در این باره خطاب به پیامبر (ص) می‌فرماید:

مَا أَنزَلْنَا عَلَيْكَ الْقُرْآنَ لِتَشْقَى؛

ای رسول قرآن را برای تو نازل نکردیم که خویش را به رنج افکنی. (طه:2)

باز بار دیگر وحی نازل شد:

فَلَعَلَّكَ بَاخِعٌ نَّفْسَكَ عَلَى آثَارِهِمْ إِن لَّمْ يُؤْمِنُوا بِهَذَا الْحَدِيثِ أَسَفاً؛

ای رسول! نزدیک است که اگر امت به قرآن ایمان نیاورند، جان عزیزت را از شدت حزن و تاسف بر آنان هلاک سازی. (کهف:6)

علی (ع) چگونگی تبلیغ پیغمبر اکرم (ص) را چنین توصیف می‌فرماید:

  «پیامبر چون طبیب سیار بود که با طبش در میان مردم می‌گشت. در حالی‌که داروها و مرهم‌هایش را فراهم آورده و نیشتر و ابزارهای دیگرش را چنان‌که شاید و باید آماده کرده بود. هر جا که لازم بود مرهم‌ها و ابزارهای داغ کرده را بر روی آن می‌نهاد. جاهای مجروح و نیازمند به معالجه عبارت بودند از دل‌های کور و گوش‌های کر (از شنیدن حق) و زبان‌های لال (از گفتن حق) این طبیب روحانی به وسیله دوا و معالجه خود بیماری‌های غفلت و نادانی و حیرت و سرگردانی را معالجه می‌نمود.»

استاد شهید مطهری درباره این تعبیر امیرالمؤمنین می‌گوید:

 «این‌که ایشان را به طبیب تشبیه می‌کند، می‌خواهد بفرماید: روش پیغمبر روش یک طبیب معالج بود. از جمله خصوصیات طبیب معالج با بیماران، ترحم به حال بیماران است. بعداً اضافه می‌کند اما طبیب‌ها هم فرق می‌کنند:

1. طبیب ثابت که دارای مطب ثابت است، که هر کس به او مراجعه کند و به او مراجعه كند و به او بگويد مرا معالجه كن، نسخه‌اي به او مي‌دهد و اگر هم كسي به او مراجعه نكند طبيب با او کاری ندارد.

2. طبیب سیار که فقط به این‌که مریض‌ها به او مراجعه کنند، قانع نیست؛ بلکه به مریض‌ها مراجعه می‌کند و سراغ آن ها می‌رود. علی(ع)  می‌فرماید که پیغمبر اکرم از این‌گونه طبیب‌ها بودند که شخصاً به سراغ مریض‌های اخلاقی و معنوی می‌رفتند و در تمام دوران زندگی کارشان این بود. 

  (سیره نبوی، ص 47)

سیره آن حضرت این بود که به دنبال دل‌های مستعد بود. وقتی در مکه آن‌گونه با وی معامله شد، به طائف مسافرت کرد. در آن‌جا نیز متأسّفانه با عکس‌العملی به غیر از آن‌چه که مردم مکه از خود نشان دادند، مواجه نشد. اشراف قبیله ثقیف ولگردان و ساده‌لوحان را تحریک کردند وعلیه پیغمبر (ص) شوراندند. به طوری که آن حضرت ناگهان خود را در میان انبوهی از افراد دید که به سویش حمله‌ور شده‌اند و بدنش را از چند جا صدمه زدند.

ولی در این میان فقط یک دل با صفا بود که معدن عظمت‌ها را کشف کرد و آن، غلام مسیحی، فرزند ربیعه بود به نام «عداس» که به محض زیارت حضرت و شنیدن کلام مقدس الهی «بسم الله الرّحمن الرحیم» در آغاز خوردن میوه و گفت‌وگوی مختصری که بین آن دو صورت گرفت، مجذوب پیامبر (ص) شده دست و پای مجروح آن حضرت را بوسه باران ساخت. «طبیب سیار» در این مسافرت پر خطر فقط یک نفر را توانست معالجه نماید.

موسم حج که فرا می‌رسید، اعراب در نقاط مختلفی مانند «عکاظ» و «مجنه» و «ذی المجاز» اجتماع می‌کردند و شاعران و خطیبان هر کدام در نقطه بلندی قرار گرفته سخن سر می‌دادند. رسول اکرم (ص) از این فرصت استفاده می‌فرمود و چون بر اثر حرام بودن جنگ در ماه‌های حرام از تعرض بت‌پرستان مصون بود، در نقطه بلندی قرار گرفته، به تبلیغ و ارشاد می‌پرداخت. می‌فرمود:

«به وحدانیت خدا اعتراف کنید، تا رستگار شوید. با نیروی ایمان می‌توانید زمام قدرت جهان را به دست گیرید و تمام مردم را زیر فرمان در آورید و در آخرت در بهشت برین جای گزینید.»

با روسای عرب تماس‌هایی می‌گرفت و از همه آن ها منزل به منزل دیدن به عمل می‌آورد و حقیقت دین خود را به آن ها عرضه می‌داشت. البته ابولهب هم بی‌کار نمی‌نشست، از پشت سر حضرت حرکت می‌کرد و می‌گفت: مردم سخن او را باور نکنید؛ زیرا او با آیین نیاکان شما سر جنگ دارد و سخنان او بی‌پایه است. مخالفت وی تبلیغات حضرت را درباره سران قبایل کم‌اثر می‌کرد. آن ها با خود می‌گفتند: اگر آیین وی صحیح و ثمربخش بود؛ هرگز خویشان او با او به جنگ بر نمی‌خاستند.

اما ایمان رسول خدا (ص)  به رسالت خویش بالاتر از آن بود که با اين قبیل حرف‌ها میدان را خالی کند؛ بلکه با عشق و نشاط خاصی به دعوت و تبلیغ خویش همچنان ادامه می‌داد و با روش‌ها و طرق اعجازآمیز خود به انجام این وظیفه الهی می‌پرداخت.

 

[ جمعه بیست و یکم خرداد 1389 ] [ 7:54 ] [ سیدعلیرضاشفیعی مطهر ]
پیام ۱۴۳

حضور در مجامع

حسین بن علی(ع)  می‌فرماید: از پدرم دربارۀ سیرۀ پیامبر (ص) در مجالس پرسیدم فرمود: 

 رسول اکرم (ص) در هیچ مجلسی نمی‌نشست و بر نمی‌خاست مگر به یاد خدا.

در مجالس جای مخصوص و معینی برای خود انتخاب نمی‌کرد که نشانه تشخص و برتری باشد و مخصوصاً از این کار نهی می‌فرمود. وقتی به مجلسی وارد می‌شد، هر جا که خالی بود می‌نشست و به اصحاب و یاران نیز دستور می‌داد که چنان کنند.

سخن همنشین خود را قطع نمی‌کرد و به هر یک از اهل مجلس در خور حالش توجه می‌نمود. حاضران اگر از چیزی به خنده می‌افتادند، آن حضرت نیز تبسم می‌فرمود و اگر از چیزی تعجب می‌کردند، اظهار تعجب می‌نمود.

به احتیاجات مردم رسیدگی می‌کرد.در مجالس با مردم مشغول گفت‌وگو می‌شد. آنان را در اصلاح خود یاری می‌فرمود. دربارۀ امورشان پرس و جو می‌نمود و آنان را به معارف دین آشنا می‌ساخت. در این باره هر چه می‌فرمود سفارش می‌کرد که حاضران آن را به غائبان برسانند. همچنین سفارش می‌کرد که نیاز نیازمندان و شکایت ضعیفانی را که نمی‌توانند به من بگویند، شما به من بگویید و در این کار مسامحه روا مدارید که همانا هر کسی که حاجت حاجت‌مندی را به صاحب قدرتی بیان کند و در ابلاغ آن کوشا باشد، خداوند در قیامت او را پایدار و ثابت قدم می‌نماید.

در حضور پیامبر (ص) صداها بلند نمی‌شد و حرمت کسی هتک نمی‌گردید. اگر از کسی لغزشی سر می‌زد، برملا نمی‌گشت و در جای دیگر گفته نمی‌شد. زیرا آن حضرت می‌فرمود:

  اهل مجلس نگه دار امانت یکدیگرند و روا نیست یکی از آن ها راز رفیق خود را آشکار سازد.

به ابوذر فرمود: مجالس امانت هستند و فاش کردن راز برادرت خیانت است پس، از آن بپرهیز.

 البته در سه مجلس پیامبر (ص) نه تنها افشای راز را منع نکرده بود، بلکه افشای آن را وظیفه می‌شمرد:

الف – مجلسی که در آن خون محترمی ریخته شود.

ب – مجلسی که در آن خون محترمی حلال شمرده شود.

ج – مجلسی که در آن مال محترمی از غیر جهتی که حلال است، حلال شمرده شود.

روزی از یاران خویش پرسید: آیا شما را به بدترینتان آگاه سازم؟ گفتند: آری. رسول خدا (ص) فرمود:

 آنان که به سخن‌چینی روند و میان دوستان جدایی افکنند و برای مردمان پاکدامن عیب‌جویی کنند.

محضر رسول خدا (ص) چنان بود که هر کسی که می‌خواست می‌توانست به راحتی شرکت کند و خانه‌اش نیز نگهبان و دربان نداشت. اما کار افراد موقع‌نشناسی را هم که مدام به دیدنش می‌آمدند و وقت او را می‌گرفتند، نمی‌پسندید. به طوری که به عنوان تذکر به یکی از این اشخاص فرمود: «زُرْنِی غَبّاً تَزدَدْ حُبّا» (نهج‌الفصاحه، ص 51) هر روز [به دیدن من] میا تا محبت [بین ما] زیاد گردد.

ادب و انضباط در مجلس را بسیار دوست می‌داشت و به مقتضای موقعیت در این زمینه نکاتی را تذکر می‌داد، که از آن جمله است : روزی به مسجد آمد و حاضران را دید که حلقه‌هایی زده و جدا نشسته بودند. فرمود: چرا متفرقید؟ گرد هم آیید. می‌فرمود:

یَدُاللهِ مَعَ الجَمَاعَةِ.

دست خدا همراه با جماعت است.

در مجالس عمومی همه به دور ایشان حلقه می‌زدند و هر که می‌رسید بی‌رعایت نسبت و مقام، هر جا خالی بود، می‌نشست.

می‌فرمود: کسی، دیگری را از جا بلند نکند که به جای او بنشیند و هر که از جای خود برخاست و دوباره بازگشت، به اشغال آن اولی است و روا نیست در مجلس میان دو کس بی‌اجازه آن ها فاصله افکنند.

همه اصحاب در محضر آن حضرت متواضع بودند. چون سکوت می‌فرمود، اصحاب صحبت می‌کردند و هرگز در حضور پیامبر(ص) ستیزه و نزاع در بحث نداشتند.

سالخوردگان را محترم می‌داشت، به خردسالان مهر می‌ورزید، نسبت به نیازمندان ایثار می‌کرد. مجلس او سرشار از لطایف حکمت و معرفت بود و اصحاب را مشتاقانه به خود مجذوب می‌کرد. مردم برای درک فیض و طلب علم به حضور حضرت می‌رسیدند و بهره‌های فراوان می‌گرفتند و سینه به سینه نقل می‌کردند.

[ پنجشنبه بیستم خرداد 1389 ] [ 6:37 ] [ سیدعلیرضاشفیعی مطهر ]

پیام ۱۴۲

مدیریت و رهبری

پیشوای بزرگ اسلام جامع همه صفات و اختصاصات لازم برای عالی‌ترین سطح مدیریت و رهبری بود. از این روست که رهبری او برترین نمونه رهبری است که تاریخ سراغ دارد. او با اتکاء به قدرت الهی و با شخصیت برجسته، موجّه و موثّقی که در میان مردم داشت، توانست چنان انقلاب عظیمی را پی‌ریزی و به بهترین وجه ممکن رهبری نماید. او مورد اعتماد و علاقه مردم بود. دوست و دشمن و مخالف و موافق بر امانت و راست‌گویی آن حضرت شهادت می‌دادند. از همین رو در جریان دعوت خویش از وثوق مردم به سود آن ها استفاده فرمود، و از آنان پرسید:

  «اگر به شما خبر دهم که دسته‌ای از سواران در دامنۀ این کوه‌اند، آیا سخن مرا باور می‌کنید؟» 

همه گفتند: «آری، ما به همه سخنان تو یقین داریم، چون دروغی از تو نشنیده‌ایم.»

از خصائص دیگر پیامبر (ص) در رهبری این بود که ابداً برای خود امتیازی که ارزش اجتماعی خاصی به او بدهد، قائل نبود (آن‌چنان ‌که در وصف تواضع آن حضرت دیدیم) یکی از اصحاب نقل می‌کند که : 

  «با آن حضرت وارد بازار شدیم، تا ایشان برای خود لباسی تهیه کنند. فروشنده به محض دیدن پیامبر (ص)  از جا پرید تا دست ایشان را ببوسد. حضرت دست خود را کشید و فرمود: 

 این کار را پارسیان نسبت به پادشاهان خود روا می‌دانند. من پادشاه نیستم، بلکه فردی مثل شما هستم.»

(شرح‌المواهب، زرهانی، ج4، ص 265)

با وجود این‌که فرمان آن حضرت در میان اصحاب بی‌درنگ اجرا می‌شد و آن ها مکرر می‌گفتند، چون به تو ایمان قاطع داریم، اگر دستور دهی که خود را در دریا غرق سازیم و یا در آتش بیفکنیم، می‌کنیم. ولی هرگز رسول خدا  (ص) به روش مستبدان رفتار نمی‌کردند. با وجود این‌که از مقام عصمت برخوردار بودند و نیاز به مشورت نداشتند ، ولی به تبعیت قرآن کریم که می‌فرماید: «وَ شَاوِرهُم فِی الاَمرِ»، در کارهایی که از طرف خداوند دستور نرسیده بود، با اصحاب مشورت می‌کردند و نظر آن ها را محترم می‌شمردند. چنان‌که در جنگ بدر، مسأله اقدام به جنگ و همچنین تعیین محل اردوگاه را به شور گذاشتند. در جنگ‌های احزاب و تبوک نیز با اصحاب به شور و مشورت پرداختند و بدین ترتیب اصل مشورت را پایه‌گذاری نمودند. تا رهبران، خود را مافوق دیگران تصور نکنند، و با مردم مشورت نمایند. درباره مشورت می‌فرمود: «هیچ کس هرگز با مشورت بدبخت و با استبداد رأی، خوشبخت نشده است! 

  در جایی دیگر فرمود: 

  هنگامی که زمامداران شما، نیکان شما باشند و توان‌گران شما سخاوتمندان و کارهایتان به مشورت انجام گیرد، در این موقع روی زمین، از زیر زمین برای شما بهتر است (یعنی شایسته حیات و زندگی هستید) ولی اگر زمامدارانتان بدان، و ثروتمندان افراد بخیل باشند و در کارها مشورت نکنید در این صورت، زیر زمین از روی آن برای شما بهتر است.»

در صف نماز جماعت و در صف جنگ توجه داشت که نظم و ترتیب رعایت شود، به طوری که در گیر و دار «جنگ بدر» خود شخصاً صفوف لشکر را منظم می‌ساخت. نظم و انضباط بر کارها حکم‌فرما بود و اصحاب نیز تحت تأثیر نفوذ آن حضرت دقیقاً انضباط را رعایت می‌کردند.

گاهی رسول اکرم  (ص) مصلحت می‌دید که برخی تصمیمات را مخفی نگه دارد که مبادا دشمن از آن آگاه گردد. یارانش همه تصمیمات رهبری را بدون چون و چرا به کار می‌بستند. مثلاً اگر فرمان می‌داد که آماده باشید فردا حرکت کنیم همراه او روانه می‌شدند. بدون آن‌که از مقصد نهایی آگاه باشند، و چه بسا در لحظات آخر آگاه می‌شدند. گاه به عده‌ای دستور می‌داد که به طرفی حرکت کنند و نامه‌ای به فرمانده آن ها داده، می‌فرمود بعد از چند روز که به فلان نقطه رسیدید ،نامه را باز کن و دستور را اجرا کن. آن ها چنین می‌کردند و پیش از رسیدن به آن نقطه نمی‌دانستند مقصود نهایی کجاست و برای چه مأموریتی می‌روند، و بدین ترتیب دشمن و جاسوس‌های دشمن را بی‌خبر می‌گذاشت و احیاناً آن ها را غافلگیر می‌کرد.

از دیگر خصائص رهبری رسول اکرم (ص) علاقه شدید به سازمان و تشکیلات برای شکل دادن و انتظام به نیروهای انسانی بود. می‌فرمودند:

  «اگر سه نفر با هم مسافرت می‌کنید، یک نفرتان را به عنوان رئیس و فرمانده انتخاب کنید.» در مدینه تشکیلات متعددی ترتیب دادند از آن جمله جمعی دبیر به وجود آوردند که به دسته‌های مختلف تقسیم می‌شدند و هر دسته‌ای کار مخصوص داشتند. برخی کاتب وحی بودند و قرآن را می‌نوشتند، برخی متصدی نامه‌های خصوصی بودند، برخی عقود و معاملات مردم را ثبت می‌کردند، برخی دفاتر صدقات و مالیات را می‌نوشتند و برخی مسئول عهدنامه‌ها و پیمان‌نامه‌ها بودند.

خلاصه این‌که ایمان به رسالت، حسن خلق، تواضع و فروتنی، وقار و متانت، آرامش و طمأنینه، سادگی و بی‌آلایشی، نظم و انضباط، حسن تشخیص، عدم تردید و دو دلی، شهامت، پیش‌بینی و دوراندیشی، ظرفیت تحمل انتقادات، شناخت افراد و توانایی‌های آنان و تفویض اختیارات در خور توانايی‌ها، نرمی در مسائل فردی و صلابت در مسائل اصولی، شخصیت دادن به پیروان و به حساب آوردن آنان و طرف مشورت قرار دادن آن ها و بالا نبردن سطح زندگی خود از سطح زندگی فقیرترین افراد امت، و پرورش استعدادهای عقلی و عاطفی و عملی آن ها، پرهیز از استبداد و عدم تمایل به اطاعت کورکورانه امت از او، علاقه شدید به سازمان و تشکیلات، همه و همه آن حضرت را کامل‌ترین و جامع‌ترین رهبران آسمانی می‌ساخت که شأنی از شئون رهبری بشریت را فاقد نبودند. در عظمت قدرت رهبری آن بزرگوار همین بس که در جهان آشفته آن روز که همه ارزش‌های معنوی نفی می‌شد، توانستند نظامی را بر اساس عدالت اجتماعی که جامع جمیع جهات عدالت بود تشکیل دهند و عظیم‌ترین کاخ تمدن را با تشکیل اولین عدل اسلامی و ساختن برترین مجتمع انسانی در تاریخ بشریت بنیان نهند.

 

[ چهارشنبه نوزدهم خرداد 1389 ] [ 8:14 ] [ سیدعلیرضاشفیعی مطهر ]

پیام ۱۴۱

قاطعیت در اجرای عدالت

پیامبر اسلام (ص) با همه حلم و عفو و ملایمتی که داشت و در قبال تضییع حقوق شخصی با گذشت و اغماض باور نکردنی رفتار می‌کرد. زمانی که حقی پایمال می‌شد ،یا حریم شرع مورد تجاوز قرار می‌گرفت، یا حکمی از احکام الهی معطل می‌ماند، چنان خشمگین می‌شد که چیزی، خشم الهی او را جلوگیر نبود، تا آن‌که احقاق حق کند و باطل را طرد نماید. «یَغضِبُ لِرَبّهِ عَزّ وَ جَلَّ وَ لَا یَغضِبُ لِنَفسِهِ.» از هیچ کس ابایی نداشت، و هر کس پا از حریم الهی بیرون می‌گذاشت در هر مقام و موقعیتی که قرار داشت، محکوم بود و پیامبر اکرم (ص) با جدیت تمام فرمان مجازاتش را صادر می‌کرد و یا مجازات او را شخصاً به عهده می‌گرفت. در نظرش همه در حق یکسان بودند. ملاکش حق بود و به آن عمل می‌کرد. گر چه خود یا یاران او متضرر می‌شدند. 

  وقتی از خانۀ یکی از انصار سرقتی شد و یک یهودی و یک مسلمان متهم گشتند، جمع کثیری از انصار پیش آن حضرت آمده، فشار آوردند که برای حفظ آبروی مسلمانان و بالخصوص انصار، و نظر به دشمنی‌های علنی یهود ،مرد یهودی مجازات شود، ولی بر رسول اکرم (ص) پس از تحقیق چنین معلوم گردیده بود که مرد یهودی بی‌گناه است، لذا با قاطعیت تمام از یهودی طرفداری کرده و مرد مسلمان را محکوم نمود.

این رفتار پیامبر (ص) مانند سایر اعمال او تجسم قرآن کریم بود:

«وَ لَا یَجرِ مَنَّکُم شَنَئَانُ قَومٍ عَلَی اَن لَا تَعدِلُوا.»

نباید عداوت گروهی شما را بر آن دارد که از طریق عدل بیرون روید.

نمودی دیگر از خشم رسول الله (ص) در فتح مکه نمایان شد که لرزه بر دل‌ها انداخت. پیامبری که از آن همه آزار و اذیت اهل مکه نسبت به خود و یارانش چشم‌پوشی کرده است، یک باره در برابر تخلف زنی آن هم از شریف‌ترین دودمان قریش تصمیمی اتخاذ می‌کند که حتی برای بعضی از یارانش هم تازگی دارد.

جریان از این قرار بود که زنی به نام فاطمه مخزومی که از قبیلۀ بنی مخزوم بود، مرتکب سرقت شد. او را نزد پیامبر (ص)  بردند و جرم وی به ثبوت رسید. قریش تصور می‌کردند که وقتی پیامبر (ص) در مقابل این همه آزار و اذیت آن ها عکس‌العملی جز محبت و گذشت نشان نداده است، در این مورد هم عفو و اغماض پیشه خواهد کرد. ولی با کمال تعجب دیدند رسول خدا(ص)  برای اجرای حکم الهی و بریدن دست آن زن در تدارک هستند. در این‌جا بود که سخت به تکاپو افتادند؛ زیرا برای قریش بسیار ناگوار بود که دست یکی از افراد قبیلۀ آن ها به جرم دزدی بریده شود. ابتدا فکر می‌کردند که با پرداختن تاوان می‌توانند از زیر بار حد و تحمل کیفر رها شوند؛ ولی رسول اکرم (ص) بر تصمیم خود پا بر جا بود. آن زن با مشاهدۀ اوضاع برای نجات خود به یکی از همسران پیامبر (ص) پناه برد و از او خواست که شفاعت او را کند، ولی این شفاعت هم سودمند نیفتاد. به عنوان آخرین حربه، اسامة پسر زید بن حارثه را که مانند پدرش نزد پیامبر (ص) محبوبیت خاصی داشت وادار کردند که به شفاعت برود؛ ولی همین که زبان به شفاعت گشود، رنگ صورت پیشوای عظیم‌الشان اسلام از شدت خشم برافروخت و عتاب فرمود:

  آیا در مقابل حدی از حدود الهی شفاعت می‌کنی؟ و دستور مجازات صادر نمود. اسامه متوجه غفلت خود گردید و از لغزش خود عذر خواست.

رسول خدا (ص) آن روز مردم را به مسجد فرا خواند و خطبه‌ای کوتاه بدین مضمون ایراد فرمود:

«اقوام و ملل پیشین دچار سقوط و انقراض شدند بدین سبب که در اجرای قانون عدالت، تبعیض روا می‌داشتند. هر گاه یکی از طبقات بالا مرتکب جرم می‌شد، او را از مجازات معاف می‌کردند و اگر کسی از زیردستان به جرم مشابه آن مبادرت می‌کرد، او را مجازات می‌نمودند. قسم به خدایی که جانم در قبضۀ اوست، در اجرای عدل دربارۀ هیچ کس فرو گذاری و سستی نمی‌کنم. اگر فاطمه دختر محمد مرتکب چنین عمل ناستوده‌ای می‌شد، بی‌گمان دست او را می‌بریدم.»

و بدین ترتیب در عمل نشان دادند که همۀ طبقات و نژادهای بشری در برابر قانون الهی مانند دانه‌های یک شانه برابرند. از جمله موارد دیگر این‌که سمره بن جندب در محوطه‌ای که متعلق به یکی از انصار بود درخت خرمایی داشت و راه ورود به آن محوطه از خانه مسکونی همان مرد انصاری می‌گذشت. سمره برای آن‌که به درخت خود سرکشی کند، بدون اجازه وارد آن خانه می‌شد و به محوطه می‌رفت. انصاری که از عمل سمره ناراحت شده بود از وی خواست که هر بار قبل از ورود به منزل اجازه بگیرد، ولی سمره به درخواست او توجه نکرد و همچنان بدون اجازه وارد منزل می‌شد. مرد انصاری به شکایت نزد پیامبر اکرم (ص) آمد و جریان را به عرض رساند.

حضرت رسول (ص) سمره را احضار کردند و گفته‌های شاکی را به اطلاعش رساندند و صریحاً فرمودند: هر وقت خواستی از منزل انصاری عبور کنی، اجازه بگیر. سمره از اطاعت امر رسول اکرم نیز ابا کرد و از قبول استجازه سر باز زد. حضرت با مشاهدۀ این وضع پیشنهاد کردند که درخت خود را بفروشد و ضمناً برای آن‌که او را در انجام معامله تشویق فرماید قیمت آن را به چند برابر بالا برده و سرانجام فرمودند به هر مبلغی که مایلی، آن را واگذار کن. سمره از معاملۀ درخت نیز خودداری کرد و برای فروش آن ولو به چند برابر قیمتش حاضر نشد. سپس حضرت او را به جنبۀ معنوی توجه دادند و در مقابل استجازه یا فروش درخت به وی وعدۀ پاداش اخروی دادند. ولی سمره باز هم نپذیرفت، وقتی مرحلۀ مدارا و ملایمت و تشویق به پایان رسید، رسول خدا (ص) با صلابت و قاطعیت تمام خطاب به سمره فرمودند:

«اِنَّکَ رَجُلٌ مُضَارٌّ وَ لَا ضَرَرَ وَ لَا ضِرَارٌ فِی الِاسلَامِ ».

رسول اکرم (ص) با این عبارت کوتاه یک اصل کلی را در اسلام پایه‌گذاری کرده و به پیروان خود خاطر نشان فرمودند که این اصل همه جا و همیشه لازم‌الاجرا است و فقهای اسلام بر مبنای آن قاعدۀ لاضرر را تأسیس کردند که بر اساس این قاعده در ابواب گوناگون فقهی همواره احکام و فتاوی بسیاری صادر شده و می‌شود. تو مردی هستی زیان‌رسان و در دین اسلام زیان دیدن و زیان رساندن وجود ندارد. سپس رو به مرد انصاری نموده و فرمودند: «برو درخت خرما را از زمین در آور.» آن‌گاه رسول خدا (ص) به سمره فرمودند: «حالا برو درخت را هر جا که می‌خواهی بکار.»

پیامبر اکرم (ص) راز قاطعیت خود را در اجرای حدود الهی و حفظ حریم حق در تمثیلی چنین بیان فرموده‌اند:

«قومی در سوار شدن به کشتی قرعه کشیدند. پس بعضی از ایشان در طبقۀ بالا و بعضی در طبقۀ پایین جا گرفتند. پس ساکنان طبقۀ پایین برای استفاده از آب به محل ساکنان طبقه بالا می‌گذشتند. از این رو گفتند اگر ما در محل سکونت خودمان شکافی در کشتی پدید آوریم تا به هنگام برداشتن آب باعث آزار ساکنان طبقۀ بالا نشویم.

در این صورت هر گاه اهل کشتی ایشان را در اجرای خواست خود آزاد گذارند، همگی هلاک خواهند شد و اگر از ایشان جلوگیری کنند رستگار خواهند گشت. و همگی نجات خواهند یافت.» (نهج‌الفصاحه، ص 682)

بدیهی است دریافت رموز این تمثیل منوط به تأمل و اندیشه در آن خواهد بود.

 

[ سه شنبه هجدهم خرداد 1389 ] [ 8:26 ] [ سیدعلیرضاشفیعی مطهر ]
پیام ۱۴۰

قدردانی و حق شناسی

قدردانی پیامبر (ص) از کسانی که به نحوی در زندگی او نقشی داشته‌اند، بی‌نظیر است. سیرۀ پیامبر اسلام به پیروان خود این پیام را می‌رساند که اگر انسان نتواند حق هم‌نوع خود را به جا آورد، هرگز نمی‌تواند حق خالق خویش را ادا کند.

رسول اکرم (ص) با وجود این‌که دست‌پروردۀ رب‌ العالمین بود، باز به آن هایی که در ظاهر عهده‌دار مراقبت و پرورش او بودند، یا در پیشبرد اهداف عالیۀ او، کمکی ولو ناچیز کرده بودند، احترام و محبت خاصی قائل می‌شد، و از هر فرصتی برای اظهار تشکر و قدردانی از ایشان استفاده می‌کرد و آن‌چه که برای خدمت و یاری آنان از دستش برمی‌آمد، انجام می‌داد.

رسول اکرم (ص) تنها توجه به حق پدر و مادر، خویشان و اقربا نداشت، بلکه نسبت به کمک و مساعدت هر کس، در هر شکلی قدردان و نسبت به آن ها سپاس‌گزار بود. دقت و حساسیت پیامبر (ص) در این زمینه، تابلوهایی در زندگی او ترسیم کرده است که در تاریخ بی‌نظیر است.

در مسجد پیامبر زنی جارو می‌کشید و شب‌ها همان‌جا می‌خوابید و مردم هزینه زندگی او را می‌دادند. شبی رسول اکرم (ص) او را درمسجد نیافتند، جویای حال او شدند. گفتند که از دنیا رفته و او را به خاک سپرده‌اند. اصحاب می‌پنداشتند که مرگ این زن برای ایشان چندان اهمیتی ندارد. به همین دلیل این خبر را به اطلاع حضرت نرسانده بودند. رسول اکرم (ص) از شنیدن خبر مرگ آن زن متأثر شده با همراهان به سر قبرش شتافتند، نماز میت خواندند و برایش طلب آمرزش کردند.

در تاریخ مهر و وفا و قدردانی و حق‌شناسی، نمونه‌ای زیباتر از قدردانی حضرت محمد (ص) نسبت به دایه‌هایش «ثویبه» و «حلیمه سعدیه» وجود ندارد.

ثویبه کنیز ابولهب بود که چهار ماه ایشان را شیر داد. با این همه ثویبه تا آخرین لحظات عمرش مورد توجه و تقدیر پیامبر اسلام و همسرش خدیجه علیها سلام بود. رسول اکرم (ص)  پس از بعثت کسی را فرستادند تا او را از ابولهب بخرد که او امتناع ورزید، اما تا آخر عمر از کمک‌های پیامبر (ص) بهره‌مند بود. هنگامی که پیامبر  (ص) از جنگ خیبر برگشتند و از مرگ او آگاه شدند، آثار تأثر در چهره حضرت هويدا گشت و از فرزند او سراغ گرفتند تا در حق او نیکی کنند ، ولی خبر یافتند که او زودتر از مادر فوت کرده است.

حلیمه که مدتی عهده‌دار زندگی ایشان بود، وقتی به دیدار فرزند خود می‌آمد، رسول اکرم (ص) ردای خود را زیر پای او پهن می‌کرد. وقتی که حلیمه از فشار گرسنگی سال سخت به ایشان پناه می‌برد، پیامبر (ص)  از دیدن او بسیار خوشحال مي شدند و به سخنانش گوش می‌دادند و موقع رفتن چندان به او کمک می‌کردند که بی‌نیاز می‌شد و از رنج قحط و تنگدستی نجات می‌یافت. وفا و حق‌شناسی پیامبر (ص)  محدود به دایه نمی‌گشت، بلکه قوم و قبیلۀ او را نیز فرا می‌گرفت.

در جنگ «حنین» پس از آن‌که قبیلۀ «هوازن» در برابر لشکر اسلام شکست خورده و فرار را بر قرار ترجیح دادند، زنان و کودکانشان اسیر شدند. سران قبیله عموی رضاعی محمد (ص) را که خود از آن قبیله بود به رسم شفاعت نزد او آوردند، تا مگر به احترام آن شفیع بر ایشان ببخشاید و اسیرانشان را آزاد سازد.

رسول اکرم (ص) به پاس حرمت عموی رضاعی خود نزد مبارزین اسلام زبان به شفاعت گشود، تا زنان و کودکان قبیلۀ او را بخشیدند و در آن میان چون تنی چند از آزاد ساختن اسیران خود امتناع کردند، حضرت خود آن اسراء را خرید و آزاد کرد. همچنین داستان وفای پیامبر (ص)  درباره «ام ایمن» سرگذشت عاطفی مهیج و مؤثری است.

محمد (ص)  شش ساله بود که مادرش به هنگام بازگشت از زیارت تربت عبدالله در سرزمین «ابوا» در وسط راه مکه و مدینه دیده از جهان فرو بست و سرپرستی حضرت را بر عهدۀ آن کنیزک گذاشت. ام ایمن، علاوه بر پرستاری، وظیفۀ مادری کودک را نیز بر عهده گرفت. او در آن بیابان سهمگین و سوزان که چابک سواران مسلح هر لحظه خود را در معرض هزاران خطر می‌دیدند، همۀ همّ خود را به نگه داری محمد (ص) اختصاص داد، و کودکی را که روزگار برای دومین بار شرنگ یتیمی به کامش می‌افشاند، بر فراز جهاز شتر چون جان شیرین در آغوش گرفت و در پناه حفظ و حراست خود جای داد، تا او را به مکه رساند و به دست جدّ امجدش عبدالمطلب سپرد.

پیامبر (ص) در سراسر عمر، این حق را دربارۀ آن کنیزک پاس می‌داشت و او را مادر خطاب می‌کرد و در تأمین نیازمندی‌هایش می‌کوشید.

 

قدردانی از خدیجه

می‌دانیم اولین بانویی که به پیامبر اسلام (ص)  ایمان آورد، حضرت خدیجه علیها سلام بود.

رسول اکرم (ص) خدمات ارزندۀ خدیجه را هرگز فراموش نکرده و همواره از ایشان به احترام یاد می‌کردند. مکرر می‌فرمودند:

«به خدا قسم، پروردگار عالم بهتر از خدیجه را به من نصیب نفرمود. در آن هنگامی که همه به من کفر ورزیدند، او به من ایمان آورد. در آن دمی که همه مرا تکذیب می‌کردند، او مرا تصدیق نمود. آن‌گاه که مردم مرا از مال خود محروم ساختند، او با دارایی و ثروت خود به مساوات و کمکم شتافت و خداوند از او (نه از سایر زنان) به من فرزند عنایت کرد.»

قدردانی رسول اکرم  (ص) از خدیجه به این‌جا ختم نمی‌شود، آن حضرت حتی به دوستان خدیجه نیز احترام می‌کردند و از حال آن ها جویا می‌شدند.

یک روز بانویی سالخورده در مدینه به دیدن پیغمبر  (ص) آمد. حضرت با احترام کامل و شادی تمام به استقبال او شتافتند. جامۀ بُرد خود را زیر پای او بگستردند. آن‌گاه چون دیدار به پایان رسید، عایشه راز آن احترام را بجست. پیامبر (ص)  فرمود: این بانویی است که در ایام خدیجه به دیدن ما می‌آمد.

روزی رسول خدا(ص)  در راه کنار پیرزنی ایستادند و از او احوال پرسی کردند و با صدای بلند با هم صحبت کردند. پس حضرت فرمود: 

«رعایت سابقۀ دوستی از علامت «ایمان» است. این پیرزن در زمان خدیجه، به دیدن ما می‌آمد.»

همچنین عایشه حکایت می‌کند که بسیار اتفاق می‌افتاد که چون گوسفندی در خانه پیامبر (ص) ذبح می‌شد، آن را به قطعاتی قسمت می‌کرد و می‌فرمود: این ها را برای دوستان خدیجه بفرستید.

اما دریغا، پیامبری که این چنین درس قدردانی داد و این اندازه قدردان و حق‌شناس بود، به فرمودۀ حضرت علی(ع) : 

  «از خوبی‌های پیامبر قدردانی نشد، در حالی‌که نیکی‌های وی بر قریشی و عرب و عجم جاری بود، آیا کسی پیدا می‌شود که نیکی‌هایش به مردم برتر از نیکی‌های رسول خدا (ص) به آنان باشد؟ ما اهل بیت هم از خوبی‌هامان‌ قدردانی نشد و همچنین برگزیدگان از مؤمنین از نیکی‌هایشان ‌قدردانی نمی‌شود!»

 

[ دوشنبه هفدهم خرداد 1389 ] [ 7:46 ] [ سیدعلیرضاشفیعی مطهر ]
پیام ۱۳۹

تشویق و تنبیه

لطف حق با تو مداراها کند           چون که از حد بگذرد رسوا کند

(مولوی)

آنان که با مدارا و ملایمت اصلاح نمی‌شوند، با تنبیه و مجازات اصلاح می‌شوند:

«مَن لَم یُصلِحُهُ حُسنُ المُدَارَاةِ یُصلِحهُ حُسنُ المُکَافَاة.»                          (غررالحکم، ج2، ص 178)

کسی که با خوش‌رفتاری اصلاح نشود، با خوب کیفر کردن اصلاح شود.

آن‌جا که مدارا و ملایمت و کرامت درمان کننده نیست، کیفر و مجازات و اهانت، چاره‌ساز است:

«مَن لَم تُصلِحهُ الکَرَامَةُ أَصلَحَتهُ الإِهَانَة.» (همان، ص 235)

کسی که او را کرامت اصلاح نکند، اهانت و خواری اصلاح کند.

تنبیه و مجازات به عنوان آخرین روش مورد استفاده قرار می‌گیرد و آن‌چه مورد نکوهش و کیفر واقع می‌شود، عمل و صفت نادرست است و نه شخصیت فرد؛ و در آن به هیچ وجه انتقام و دشمنی جای ندارد، درست همانند عمل پزشکی حاذق و دلسوز نسبت به بیمار خود است. علی (ع) در توصیف پیامبر اکرم (ص)  و عملکرد آن حضرت در اصلاح مردمان و معالجۀ آنان چنین فرمود:

«طَبِیبٌ دوّارٌ بِطِبِّهِ قَد أَحکَمَ مَرَاهِمَهُ، وَ أَحمَی مَوَاسِمَهُ، یَضَعُ ذَلِکَ حَیثُ الحَاجَة إِلَیهِ، مِن قُلُوبٍ عُمي، وَ آذَانٍ صُمٍّ، وَ أَلسِنَةٍ بُکمٍ ؛ مُتَتَبِّعٌ بِدَوَائِهِ مَوَاضِعَ الغَفلَةِ، وَ مَواطِنَ الحَیرَةِ.»

(نهج‌البلاغه، خطبه 108)

او طبیبی است که به وسیلۀ طب و معالجۀ خویش [برای بهبودی امراض مهلک و بیماری‌های گوناگون در میان مردم] همواره گردش می‌کند، و مرهم‌هایش را به خوبی آماده ساخته و ابزارها را سرخ کرده و تافته است. آن را به هنگام حاجت بر دل‌هایی نهد که از دیدن حقیقت نابیناست و گوش‌هایی که ناشنواست و زبان‌هایی که ناگویاست. با داروی خود دل‌هایی را جوید که در غفلت است، و یا – از هجوم شبهت – در حیرت.

 

مشی پیامبر اکرم (ص)

آن حبیب خاص ربّ العالمین، اقسام تشویق‌ها را اعم از معنوی، زبانی، رفتاری، مقامی، مالی و غیره به کار می‌گرفت و هر جا چاره‌ای جز تنبیه [به منظور بیداری و مجازات به قصد جدا ساختن فرد از بدی] نبود، همچون پزشکی حاذق، بهترین روش مداوا را اجرا می‌کرد. «سکونی» از امام صادق (ع) روایت کرده است که گفت: همانا پیامبر (ص) لشکری را [برای جنگ] فرستاد، پس چون برگشتند بدیشان فرمود:

«مَرحَباً بِقَومٍ قَضَوُا الجِهَادَ الأَصغَرَ وَ بَقِيَ عَلَیهِمُ الجِهَادُ الأَکبَرُ. فَقِیلَ : یَا رَسُولَ اللهِ وَ مَا الجِهَادُ الأَکبَرُ؟ قَالَ: جِهَادُ النَّفسِ.» (کافی، ج5، ص 12)

آفرین به گروهی که جهاد کوچک را به جای آوردند، و جهاد بزرگ بر آنان باقی ماند. گفته شد: ای رسول خدا، جهاد بزرگ کدام است؟ فرمود: جهاد با نفس.

تشکر و قدردانی از مردم در سیرۀ پیامبر، جایگاه ویژه‌ای داشت و آن حضرت هر عمل و صفت نیکویی را مورد تشویق و قدردانی قرار می‌داد و آن را چون تشکر و قدردانی از خداوند معرفی می‌فرمود:

«لَا یَشکُرُ اللهَ مَن لَا یَشکُرُ النَّاسَ.» (من لا یحضره الفقیه، ج4، ص 380)

کسی که از مردم تشکر و قدردانی نکند، از خداوند تشکر و قدردانی نکرده است.

تشویق و قدردانی جلوه رحمت و محبت است و پیامبر اکرم (ص) ، مظهر تامّ رحمت و محبّت الهی بر خلق بود. تنبیه و مجازات کردن‌های آن حضرت نیز از رحمت و محبت برمی‌خاست و جلوه‌ای از آن بود؛ و با توجه به عمل و صفتی که پیامبر می‌خواست فرد را دربارۀ آن هشدار دهد و بیدار کند یا مجازات نماید و کیفر دهد، از شدّت و ضعف برخوردار بود. در این‌جا به نمونه‌هایی اشاره می‌شود.

«بخاری» به اسناد خود از قول «ابن عمر» آورده است که پیامبر اکرم (ص) به دیدار فاطمه (س) رفت، امّا داخل خانه نشد و بازگشت. زمانی که علی (ع) به خانه آمد، فاطمه (س) ماجرا را برای او باز گفت. علیu نزد پیامبر رفت و علّت را جویا شد. پیامبر فرمود که پردۀ نقش‌داری به در خانه آویخته دیدم و سپس اضافه کرد: مرا با دنیا چه کار؟ علی(ع)  نزد فاطمه (س) بازگشت و آن‌چه از پیامبر شنیده بود بیان کرد. فاطمه (س) گفت: مرا به آن‌چه نظر و خواست آن حضرت است، فرمان ده؛ و علی (ع) گفت:

   آن پرده را نزد فلان کس که خانواده‌ای محتاجند، بفرست. (صحیح بخاری، ج3، ص 327) 

تنبّهی لطیف برای انسانی کامل.

از جمله تنبیه‌های زیبا در دوران مدیریت رسول خدا  (ص) برخورد آن حضرت با کسانی بود که از شرکت در غزوۀ احد، خودداری کرده بودند. پس از بازگشت مسلمانان از پیکار احد، آنان شبی را در خانه‌های خود گذراندند و فردای آن روز پس از نماز صبح پیامبر به بلال فرمود تا مردم را برای تعقیب دشمن فرا خواند و جز آنان که دیروز همراه بوده‌اند، کسی حقّ همراهی با آنان را ندارد. پیامبر آنان را فاقد صلاحیت برای همراهی می‌دانست و با این برخورد آنان را مطرود معرفی می‌کرد. در این میان «جابر بن عبدالله بن عمرو بن حَرام» که پدرش «عبدالله» در احد به شهادت رسیده بود، نزد پیامبر رفت و گفت : پدرم مرا به خاطر هفت خواهرم در مدینه گذاشت و به من گفت: پسرم، سزاوار نیست که این هفت زن را بی‌سرپرست در مدینه بگذاری؛ و من هم در راه جهاد، تو را بر خود مقدّم نمی‌دارم. پس نزد خواهرانت بمان. من هم به گفتۀ پدرم در مدینه نزد خواهرانم ماندم و در پیکار احد شرکت نکردم، اکنون مرا به همراهی خویش سرافراز گردان. رسول خدا (ص) به جابر اجازۀ همراهی داد و او تنها کسی بود که در احد شرکت نکرده بود، ولی در غزوۀ «حمراء الاسد» همراه پیامبر بود.               (المغازی، ج1، ص 334)

مشخص است که از جمله اهداف پیامبر تنبیه آنان بود که از یاری آن حضرت خودداری کرده بودند تا جایگاهی در جامعه و منزلتی نزد مردمان نداشته باشند و این تنبیه روانی از یک سو آنان را در صورت شایستگی بیدار و اصلاح کند و از سوی دیگر هشداری باشد برای دیگران.

بدین ترتیب مسلمانان شکست خورده، در حالی‌که بیشتر آنان مجروح و زخم دیده بودند، همراه پیامبر از مدینه خارج شدند و تا «حمراء الاسد» که در هشت میلی مدینه بود، رفتند و در آن‌جا اردو زدند و مدتی ماندند. شب‌ها در پانصد محل آتش می‌افروختند. این حرکت سپاه قریش را که تصمیم به بازگشت از میانۀ راه و یکسره کردن کار مسلمانان و حکومت مدینه را داشتند، دچار بیم کرد و فکر بازگشت را از سرشان به در کرد. آنان از منطقه خارج شدند و پیامبر در حالی‌که خطر قریش را رفع کرده بود و سپاه شکست خورده در احد را نسبت به بی‌انضباطی و کوتاهی‌شان در نبرد متنبّه ساخته بود و آمادگی مسلمانان را برای دفاع به نمایش گذارده بود، به مدینه بازگشت.

رسول خدا  (ص) هر جا دملی چرکین بود، آن را نیشتر می‌زد و غدّه‌هایی را که چاره‌ای جز جراحی نداشت، جراحی می‌کرد. داستان «سمره بن جُندَب» از آن جمله است.

«زُراره» از امام باقر (ع) روایت کرده است که «سَمُرَه بن جُندَب» درخت خرمایی در زمینی داشت که راه آن از میان خانۀ مردی از انصار بود و هر گاه که برای سرکشی یا بهره‌برداری می‌رفت، سرزده و بدون اطلاع قبلی داخل خانۀ مرد انصاری می‌شد. مرد انصاری به او گفت: تو همیشه سرزده وارد خانۀ ما می‌شوی و ما را در حالاتی می‌بینی که مایل نیستیم کسی ما را در آن حالات ببیند؛ پس از این هر موقع خواستی بیایی اجازه بگیر. «سَمُرَه» گفت: من از راه خود به سوی درخت خرمای خود می‌روم و در این کار از کسی اجازه نخواهم گرفت. مرد انصاری نزد رسول اکرم (ص) رفت و از او شکایت کرد. پیامبر «سَمُرَه» را احضار کرد و به او گفت: فلان مرد انصاری از تو شکایت دارد و می‌گوید تو بر او و خانواده‌اش سرزده و بدون اجازه وارد می‌شوی، پس از این هنگام ورود اجازه بگیر. «سَمُرَه» گفت: من در راه خود به سوی درخت خود می‌روم، چرا از او اجازه بگیرم؟ پیامبر فرمود: حال که حاضر به اجازه گرفتن نیستی، آن درخت را واگذار و به جای آن، درخت خرمای دیگر در مکانی دیگر بگیر. «سَمُرَه» نپذیرفت. پیامبر بر آن افزود تا آن‌که حاضر شد به جای یک درخت خرما، در مکانی دیگر، ده درخت خرما به او بدهد، اما «سَمُرَه» باز هم نپذیرفت. پیامبر فرمود: به جای این درخت، یک درخت خرما در بهشت برای تو تضمین می‌کنم. باز هم نپذیرفت. رسول اکرم (ص) به او فرمود: تو مردی سخت‌گیر هستی و نباید کسی به کسی زیان رساند. سپس امر کرد آن درخت را از ریشه کندند و نزد او انداختند. (کافی، ج5، ص 262) بدین ترتیب «سَمُرَه» مجازات شایسته خود را دید.

 

آداب تشویق و تنبیه

برای آن‌که تشویق و تنبیه تأثیری مثبت و رشد دهنده و اصلاح‌کننده داشته باشد، لازم است آدابی در آن رعایت شود که به برخی اشاره می‌شود.

تشویق و تنبیه به عمل و صفت نیک و بد تعلق دارد و برای آن است که نیکوکار به نیکی تمایل بیشتری یابد و بدکار از بدی دور شود؛ و نباید رنگ و صورت دیگری از جمله رشوه یا تطمیع یا عادت به خود گیرد. امیر مؤمنان(ع)  دربارۀ پاداش و کیفر خداوند فرموده است:

«إِنَّ اللهَ سُبحَانَهُ وَضَعَ الثَّوابَ عَلَی طَاعَتِهِ، وَ العِقَابَ عَلَی مَعصِیَتِهِ، زِیَادَةً لِعِبَاِدِه عَن نِقمَتِهِ، وَ حِیَاشَةً لَهُم إِلَی جَنَّتِهِ.» (نهج‌البلاغه، حکمت 368)

خداوند سبحان پاداش را بر اطاعتش و کیفر را بر معصیتش قرار داده است تا بندگانش را از خشم و عذاب خویش بازدارد و آنان را به سوی بهشتش روانه سازد.

پاداش و کیفر الهی به «ثواب» و «معصیت» تعلق می‌گیرد و نه چیز دیگر. البته لازم است در قدردانی و تشویق نه از حدّ تجاوز کرد و نه کوتاهی کرد. امیر مؤمنان (ع) فرمود:

«الثَّنَاءُ بِأَکثَرَ مِنَ الِاسِتحَقاقِ مَلَقٌ، وَ التَّقصِیرُ عَنِ الِاستِحقَاقِ عَيُّ أَو حَسَدٌ.» (همان، حکمت 347)

ستایش بیش از استحقاق، تملّق است و کمتر از استحقاق درماندگی یا رشک بردن است.

لازمۀ برپاداشتن حقّ و عدل آن است که هر کس را به اندازه‌ای که شایسته است، ستود و مقام و منزلتش را آشکار نمود. در تنبیه نیز این امر باید رعایت شود.

«الإِفرَاطُ فِي الملَامَة یُشِبُّ نَارَ اللَّجَاجَةِ.» (غررالحکم، ج1، ص 88)

افراط در سرزنش کردن، میزان لجاجت را افزون‌تر می‌کند.

از جمله آداب مهم در تنبیه و مجازات آن است که تخلّف و جرم ریشه‌یابی گردد و تنبیه و مجازات به عنوان آخرین راه حل به کار گرفته شود و اندازه و نوع آن کاملاً مناسب انتخاب شود و به هیچ وجه در آن زیاده‌روی صورت نگیرد؛ و تنبیه نباید به گونه‌ای انتخاب شود که موجب لجاجت، ستیزگی، گستاخی و مانند آن گردد. البته در اجرای تنبیه و مجازات ضروری نباید اهمال و تعویق روا داشت.

 

[ یکشنبه شانزدهم خرداد 1389 ] [ 8:3 ] [ سیدعلیرضاشفیعی مطهر ]

پیام ۱۳۸

محمّد (ص)بر کرسی داوری

برای آن‌که بتوان به حق داوری کرد، باید از عجله در قضاوت پرهیز داشت و جز حقّ و عدل را ملاحظه نکرد. از طریق امیر مؤمنان (ع) و امام باقر (ع)  روایت شده است که رسول خدا (ص)  فرمود:

«إِذَا تَقَاضی إِلَیکَ رَجُلَانِ فَلَا تَقضِ لِلإَوَّلِ حَتَّی تَسمَعَ مِنَ الآخَرِ، فَإِنَّکَ إِذَا فَعَلتَ ذلِکَ تَبَیَّنَ لَکَ القضَاءُ.»                                                                   (من لا یحضره‌الفقیه، ج3، ص 13)

هرگاه در مقام قضاوت میان دو نفر قرار گرفتی، در ارتباط با سخنان نفر نخست قضاوت مکن تا سخنان دیگری را نیز بشنوی، که اگر چنین کنی قضاوت برای تو روشن خواهد شد.

 پیامبر اکرم (ص) زمامداران و قضات خود را بدین امر توصیه می‌کرد. از علی (ع) روایت شده است که گفت وقتی پیامبر مرا به یمن اعزام می‌کرد، فرمود:

«إِذَا تُحُوکِمَ إِلَیکَ فَلَا تَحکُم لِأَحَدِ الخَصمَینِ دُونَ أَن تَسأَلَ مِنَ الآخَرِ.»

                (وسائل‌الشّیعه،ج18، ص 159)

آن‌گاه که محاکمه به نزد تو آوردند، به سود هیچ یک از دو طرف حکم مکن تا آن‌که از دیگری نیز پرسش نمایی.

همچنین در خبری دیگر آمده است که رسول خدا (ص) هنگام اعزام علی (ع) در این باره به او چنین آموخت:

«إِنَّ النَّاسَ سَیَتَقَاضَونَ إِلَیکَ فَإِذَا أَتَاکَ الخَصمَانِ فَلَا تَقضِ لِواحِدٍ حَتَّی تَسمَعَ الآخَرَ، فَإِنَّهُ أَجدَرُ أَن تَعلَمَ الحَقَّ.»                                                                     (تفسیرالعیّاشی، ج2، ص 75)

مردم به نزد تو خواهند آمد تا میان آنان قضاوت کنی، پس هنگامی که دو طرف نزاع به نزدت آمدند، در مورد هیچ یک داوری مکن، تا این‌که سخن دیگری را بشنوی، زیرا این شیوه برای آن‌که حق را دریابی، مناسب‌تر است.

 

پرهیز از داوری در حال نامناسب

انسان در حال خشم و غضب، اندوه و دلتنگی، ترس و وحشت و هر حال دیگری که او را از درست اندیشیدن دور می‌کند، از داوری صحیح باز می‌ماند؛ پس لازم است برپادارندگان حقّ و عدل از داوری در چنین احوالی پرهیز کنند تا حقّی ضایع و ستمی روا نگردد. امام صادق (ع) از رسول خدا (ص) روایت کرده است که فرمود:

«مَنِ ابتَلی بِالقَضَاءِ فَلَا یَقضِي وَ هُوَ غَضبَانٌ.»                                      (کافی، ج7، ص 413)

کسی که مبتلا به کار قضاوت شد (مسئولیت قضاوت را پذیرفت) در حال خشم قضاوت نکند.

همچنین علی (ع) به «شُرَیح» قاضی فرمود:

«إِن غَضِبتَ فَقُم وَ لَا تَقضِیَنَّ وَ أَنتَ غَضبَانٌ.»                         (کافی، ج7، ص 413)

اگر خشمگین شدی، از مقام قضاوت برخیز؛ و هرگز در حال خشم و غضب داوری مکن.

رسول خدا (ص)  در ضمن وصایای خود به علی (ع) فرمود:

«إِیَّاکَ وَ خِصلَتَینِ: الضَّجرَ وَ الکَسَلَ، فَإِنَّکَ إِن ضَجِرتَ لَم تَصبِر عَلَی حَقٍّ، وَ إِن کَسِلتَ لَم تُؤَدِّ حَقّاً.»                                                                      (مکارم‌الاخلاق، ص434)

از دو خصلت بپرهیز: از تنگ حوصلگی و تنبلی، که اگر تنگ حوصله بشوی هیچ حقّی را نمی‌پذیری، و اگر تنبل باشی، حق هیچ چیز را ادا نمی‌کنی.

امیر مؤمنان (ع) در این باره به «شُرَیح» قاضی چنین تعلیم کرد:

«إِیَّاکَ وَ التَضَجُّرَ وَ التَّأَذِّيَ فِي مَجلِسِ القَضَاءِ الَّذِي أَوجَبَ اللهُ فِیهِ الأَجرَ وَ یُحسِنُ فِیهِ الذُّخرَ لِمَن قَضَی بِالحَقِّ... وَ لَا تقعُدنَّ فِي مَجلِسِ القَضَاءِ حَتَّی تَطعَمَ.»           (کافی، ج7، ص 413)

بپرهیز از آن‌که با تنگ حوصلگی و احساس ناراحتی در مجلس قضاوت حضور یابی؛ زیرا خداوند برای قضاوت ثواب قرار داده و برای کسی که به حق قضاوت نماید، پاداش نیکویی مقرر فرموده است... و هرگز با شکم گرسنه بر مسند قضاوت منشین.

و از پیامبر اکرم  (ص) نقل کرده‌اند:

«لَا یَقضي القَاضِي بَینَ اثنَینِ إِلَّا وَ هُوَ شَبعَانُ رَیَّانُ.»             (کنزالاعمال، ج6، ص 103)

نیابد قاضی در حال گرسنگی و تشنگی میان دو نفر داوری کند.

شیخ طوسی (ره) در این باره می‌نویسد:

«و چون [قاضی] خواهد که به قضا بنشیند، باید که کارهای خویشتنش که نفس وی بدان متعلّق بود، از پیشتر ببرد تا به حکومت پردازد؛ و فارغ باشد، و دل وی بدان مشغول نباشد... و به داوری کردن ننشیند در آن حال که خشم گرفته بود، یا گرسنه یا تشنه بود، یا دل مشغولی بود به بازرگانی، یا خوفی یا اندوهی یا تفکّری در چیزی از این چیزها.»                      (النهایه فی مجرد الفقه و الفتاوی، ج1، ص 340)

بنابراین برای ادای حقّ و عدل، از داوری در احوال نامناسب باید پرهیز داشت تا پیامدهای خانمان‌سوز حکم باطل و ستم، گریبان‌گیر ادارۀ امور نشود.

 

رعایت مساوات

از جمله آدابی که لازم است در داوری رعایت شود، مساوات همه جانبه در کار قضاوت است. از «اُمّ سلمه» روایت شده است که گفت: شنیدم رسول خدا (ص) می‌فرمود:

«إِذَا ابتُلِيَ أَحَدُکُم بِالقَضَاءِ بَینَ المُسلِمینَ فَلیُسَوِّ بَینَهُم فِي النَّظَرِ وَ المَجلِسِ وَ الإِشَارَهِ، وَ لَا یَرفَع صَوتَهُ عَلَی أَحَدِ الخَصمَینِ أَکثَرَ مِنَ الآخَرِ.»                                    (اخبارالقضاة، ج‌1، ص 31)

کسی که مسئولیت قضاوت میان مسلمانان را پذیرفت، باید در نگاه و جایگاه نشستن و اشاره میان آنان مساوات را رعایت کند، و نباید صدای خود را بر یک طرف نزاع بلندتر از دیگری کند.

پیشوایان حقّ و عدل تأکید داشتند که رعایت مساوات به عنوان یکی از آداب قضاوت حفظ شود.

 

[ پنجشنبه سیزدهم خرداد 1389 ] [ 6:54 ] [ سیدعلیرضاشفیعی مطهر ]
پیام ۱۳۷

استقرار عدالت، هدف حکومت

فرو فرستادن کتاب‌های آسمانی برای آن است که در جامعۀ بشری اختلاف ناشی از بغی و ستم رفع گردد و هر صاحب حقّی به حقش برسد و روابط افراد با یکدیگر عادلانه باشد و هر کس از دیگری به میزانی بهره‌مند شود که آن دیگری نیز از او به همین میزان بهره می‌برد و این، همان عدالت اجتماعی است. قرآن کریم اصول ثابت و لایتغیر کتاب‌های پیشین را حفظ کرده و کامل‌ترین راه تحقّق حق و عدل را ارائه کرده است که رسالت پیامبر خاتم (ص)  و اوصیایش در همین جهت بوده است.

وَأَنزَلْنَا إِلَيْكَ الْكِتَابَ بِالْحَقِّ مُصَدِّقاً لِّمَا بَيْنَ يَدَيْهِ مِنَ الْكِتَابِ وَمُهَيْمِناً عَلَيْهِ فَاحْكُم بَيْنَهُم بِمَا أَنزَلَ اللّهُ وَلاَ تَتَّبِعْ أَهْوَاءهُمْ عَمَّا جَاءكَ مِنَ الْحَقِّ؛

و قرآن را به حق بر تو فرستادیم که بر حقیقت و درستی همه کتاب‌های آسمانی پیشین گواهی می‌دهد و نگاهبان بر آن هاست. پس بدان‌چه خداوند فرو فرستاده، میان آنان حکم (حکومت) کن و با روی گرداندن از آن حقّی که به سوی تو آمده است، از هوا و هوس آنان پیروی مکن. (مائده:48)

رسول خدا (ص)  مأمور به برپایی حق و عدل و استقامت در این راه بود:

فَلِذَلِكَ فَادْعُ وَاسْتَقِمْ كَمَا أُمِرْتَ وَلَا تَتَّبِعْ أَهْوَاءهُمْ وَقُلْ آمَنتُ بِمَا أَنزَلَ اللَّهُ مِن كِتَابٍ وَأُمِرْتُ لِأَعْدِلَ بَيْنَكُمُ (شوری:15)

پس برای این – برای وحدت دین و عدم پراکندگی در آن – [آنان را به برپا داشتن دین] بخوان و چنان‌که فرمان یافته‌ای استوار و پایدار باش و از هوا و هوس‌های آنان پیروی مکن، و بگو: به کتابی که خدا فرو فرستاده است، ایمان آوردم و فرمان یافته‌ام تا میان شما به عدل و داد رفتار کنم.

خداوندپیامبر گرامیش رامأموردعوت به آیین واحد الهی و برپایی حق و عدل کرده است؛ و از آن‌جا که هوا و هوس‌های مردم از موانع بزرگ در این مسیر است، به آن حضرت فرمان می‌دهد که در این راه پیرو تمایلات و منافع شخصی این و آن نشود و استوار بر اجرای حق و عدل بماند. بنابراین برای برپا داشتن حقّ و عدل که مقصد فرو فرستادن کتاب الهی است، زمامداران باید آن‌گونه که خداوند فرمان داده است به حق عمل کنند و از اعمال نظر و سلیقۀ شخصی بپرهیزند و در این راه پیرو خواسته‌های باطل دیگران نشوند؛ و حتّی در برخورد با دشمنان نیز رعایت حقّ و عدل را بنمایند.

يَا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُواْ كُونُواْ قَوَّامِينَ لِلّهِ شُهَدَاء بِالْقِسْطِ وَلاَ يَجْرِمَنَّكُمْ شَنَآنُ قَوْمٍ عَلَى أَلاَّ تَعْدِلُواْ اعْدِلُواْ هُوَ أَقْرَبُ لِلتَّقْوَى وَاتَّقُواْ اللّهَ إِنَّ اللّهَ خَبِيرٌ بِمَا تَعْمَلُونَ؛

ای کسانی که ایمان آورده‌اید، همواره برای خدا قیام کنید و گواهان به عدل و داد باشید؛ و دشمنی با یک گروه شما را بر آن ندارد که عدالت نکنید؛ عدالت کنید که آن به پرهیزگاری نزدیک‌تر است و از خدا پروا کنید که خدا بدان‌ چه می‌کنید آگاه است. (مائده:8)

رسول خدا  (ص) در ادارۀ امور جز به برپایی حقّ و عدل نمی‌اندیشید و همۀ تلاش بیست و سه سالۀ دوران رسالت آن حضرت، در همین جهت بود. علی (ع) در توصیف سیرۀ آن حضرت فرموده است:

«سِیرَتُهُ القَصدُ وَ سُنَّتُهُ الرُّشدُ وَ کَلَامُهُ الفَصلُ وَ حُکمُةُ العَدلُ.»                   (نهج‌البلاغه، خطبه 94)

راه و رسم او معتدل، و روش او صحیح و متین، و سخنانش روشن‌گر حق از باطل، و حکمش عادلانه بود.

پیام‌آور حق و عدل، با تمام وجود برای برپایی راستی و عدالت مبارزه کرد. باطل را در هم کوبید و حق را آشکار نمود و عدالت را جاری ساخت؛ و در این راه حتّی یک قدم عقب ننشست. علی(ع) در خطبه‌ای که صلوات فرستادن بر پیامبر اکرم  (ص) را تعلیم داده است، (الغارات، ج1، ص 159) ویژگی‌های آن حضرت را چنین توصیف می‌کند:

«آشکار کنندۀ حق به وسیله حق، و شکست دهندۀ لشکریان باطل، و در هم کوبندۀ شوکت گمراهان. با تمام قدرت، سنگینی بار رسالت را تحمّل کرد، و به فرمانت قیام نمود و به سرعت در راه رضا و خشنودیت گام برداشت و حتّی یک قدم عقب نگذاشت، و از هیچ تصمیمی سست نگشت. پذیرای وحیت با دل و جان، حافظ عهدت [با ارادۀ محکم]، و پیشرو برای اجرای فرمانت؛ تا آن‌که شعلۀ فروزان حق را برافروخت و راه را برای هر گمشده روشن کرد، و دل‌هایی که در فتنه و گناه فرو رفته بودند، به واسطه او هدایت شدند. پرچم‌های حق را برافراشت و احکام نورانی اسلام را برپاساخت.»                                                                                                                (نهج‌البلاغه، خطبه 72)

مدیریّت رسول خدا (ص)  بر اصل برپایی حق و عدل استوار بود و کارگزاران خود را بدان فرمان می‌داد. دستورالعمل‌ها و فرمان‌های حکومتی آن حضرت، گویای آن است که برپایی حق و عدل و لوازم آن باید به عنوان بنیادی‌ترین اصل، پیوسته حفظ شود. از آن جمله عهدنامۀ «مُعاذ بن جَبَل» است، آن هنگام که پیامبر او را به عنوان فرماندار به یمن فرستاد:

«ای مُعاذ، کتاب خدا را به آنان بیاموز و ایشان را بر اساس اخلاق پسندیده به نیکی تربیت کن. هر یک از افراد نیک یا بد مردم را در جایگاه [مناسب] خودش قرار ده و امر خدا را در میان آنان اجرا کن و بر دخالت در امر و مال مردم کسی را جرأت مده؛ زیرا این حکومت و اموال، ملک [شخصی] تو نیست. و امانت آنان را – در هر چیز کم یا زیاد– ادا کن. و بر تو باد به مدارا و گذشت، البته بدون آن‌که حقّی را پایمال کنی که مبادا نادان بگوید حقّ خدا را پایمال کرده‌ای. و از رفتار و کردار کارگزارانت در هر مورد که ممکن است از ناحیۀ آن به تو عیبی وارد شود، پوزش بطلب، تا مردم پوزش تو را بپذیرند. سنتّ‌های دوران جاهلیّت را – جز آن‌چه اسلام بر آن صحّه گذاشته است – از میان بردار. تمام دستورهای اسلام را اعم از خرد و کلان [در جامعه] برپا دار و آشکار کن؛ و باید بیشترین توجه تو به نماز باشد؛ زیرا پس از اقرار به دین، نماز سَرِ اسلام به شمار می‌رود، و خدا و روز جزا را پیوسته به یاد مردم آور و آنان را موعظه کن؛ زیرا این کار مردم را در انجام دادن آن‌چه خداوند دوست دارد، یاری و تقویت می‌نماید. آن‌گاه معلّمان را در میان ایشان پراکنده کن، و همواره خداوندی را که بازگشت همه به سوی اوست، پرستش کن و در راه خدا از سرزنش هیچ سرزنش کننده‌ای هراس به خود راه مده. 

  تو را سفارش می‌کنم به: پرهیزگاری، صداقت در گفتار، وفاي به عهد و پیمان، ادای امانت، ترک خیانت، نرمی‌ گفتار، پیشی گرفتن در سلام، حفظ حقوق همسایه، مهربانی با یتیم، خوب انجام دادن کار، کوتاه کردن آرزوها، دوستی آخرت، ترس از حساب، ملازمت بر ایمان، فهمیدن قرآن، فرو خوردن خشم، فروتنی با مردم. 

  و تو را بر حذر می‌دارم از این‌که: مسلمانی را ناسزا گویی، یا از گناهکاری پیروی کنی، یا پیشوای عادلی را نافرمانی کنی، یا راست‌گویی را تکذیب نمایی، یا دروغگویی را تصدیق کنی. پروردگارت را در مشاهدۀ هر درخت و سنگی به یاد آور، و برای هر گناه، توبه‌ای تازه کن؛ توبۀ گناه پنهان را در نهان و توبۀ گناه آشکار را در عیان. 

  ای مُعاذ، اگر چنین نبود که می‌دانم تو را جز در روز قیامت ملاقات نخواهم کرد، وصیّتم را کوتاه می‌کردم. ولی می‌دانم که پس از این تو را ملاقات نخواهم کرد؛ 

 و ای مُعاذ، بدان که محبوب‌ترین شما نزد من کسی است که مرا با همان حالی ملاقات کند که از من جدا می‌شود.»                                 (تحف‌العقول، ص 19)

رسول خدا (ص) وظایف مُعاذ را برای ادارۀ امور بر اساس حقّ و عدل مشخّص ساخته است، از جمله: تعلیم و تربیت مردم، فرق گذاشتن میان نیکان و بدان و قرار دادن آنان در جایگاه مناسبشان، اجرای قوانین به مساوات، ادای امانت در همه چیز، مدارا و گذشت بدون پایمال شدن حق، میراندن احکام باطل و جور و زنده ساختن احکام حقّ و عدل. عهدنامۀ «عمرو بن حَزم» نیز دستورالعملی است حکومتی در جهت برپاداشتن حق وعدل:

«بسم الله الرّحمن الرحیم؛ این سخنی است از جانب خدا و فرستادۀ او: ای کسانی که ایمان آورده‌اید! به پیمان‌ها وفا کنید. عهدنامه‌ای است از جانب محمّد نبی، فرستاده خدا، به عَمرو بن حَزم آن‌گاه که او را به یمن اعزام می‌کرد. او را به تقوای الهی در همۀ کارها فرمان می‌دهد، که خداوند با تقواپیشگان و نیکوکاران است. 

  به او فرمان می‌دهد: همان‌گونه که خداوند فرمان داده است، پیوسته طرفدار حق باشد و مردم را به نیکی بشارت دهد و به آن فرمان دهد، و به مردم قرآن بیاموزد و بدان آگاهشان سازد، و از زشتی‌ها بازدارد؛ و بیاموزد که انسانی جز با طهارت به قرآن دست نزند، و مردم را به آن‌چه به سود یا زیان آنان است، آگاه سازد، و در انجام دادن حق با مردم همراهی کند، و در ستمگری‌ها بر آنان سخت گیرد. زیرا خداوند ستم را ناپسند دارد و از آن نهی کرده است، 

  آن‌گاه که فرمود: هان، لعنت خدا بر ستمکاران باد. و مردم را به بهشت و عمل در جهت آن ترغیب کند، و از آتش و عمل در جهت آن بیم دهد، و با مردم بیامیزد تا فهم در دین را به آنان بیاموزد... و اگر در میان مردم گرایش و دعوت به قبیله‌گرایی و عشیره‌گرایی وجود دارد، ایشان را از آن نهی کند، و باید گرایش و دعوت آنان به سوی خدای بزرگ باشد که شریکی برای او نیست؛ پس آنان که مردم را به خدا نمی‌خوانند، بلکه به قبایل و عشایر دعوت می‌کنند، باید با شمشیر ادب شوند، تا دعوت ایشان به سوی خداوند یکتای بی‌شریک باشد... 

   و هر یهودی یا نصرانی که با طیب نفس و از روی اخلاص اسلام آورد از مؤمنان به شمار می‌رود و هر سود و بهره‌ای که برای مسلمانان هست، برای او نیز هست و هر زیان و خطری که برای مسلمانان هست، برای او نیز هست؛ و هر یهودی یا نصرانی که بر دین خود باقی بماند، به اجبار از دینش برگردانده نمی‌شود و بر عهده هر فرد غیر مسلمان بالغ [که در ذمّه و پناه مسلمانان زندگی می‌کند] خواه مرد یا زن، آزاد یا برده، یک دینار یا به جای آن انواع پارچه یا لباسی است که باید بپردازد، پس هر که این وجه را بپردازد، در ذمّه و پناه خدا و فرستاده‌اش است، و هر که ممانعت کند، دشمن خدا و فرستاده‌اش و همۀ مؤمنان است.»                                            (سیره ابن هشام، ج4، ص 265)

در این عهدنامه نیز رسول خدا (ص) برای ادارۀ امور بر اساس حقّ و عدل وظایفی را معیّن کرده است، از جمله: اجرای حق و عدل آن‌گونه که خداوند فرمان داده است نه با اعمال رأی و سلیقه شخصی، بشارت و فرمان دادن به مردم به خیر و نیکی، تعلیم و تربیت مردم، راهنمایی و ارشاد مردم به آن‌چه سبب سود و زیانشان است، نرمی و مهربانی با ستمدیدگان و سختی و شدّت در برابر ستمگران، بشارت و انذار مردم و تشویق و تنبیه آنان. محو گرایش‌های باطل و برپا ساختن گرایش‌های حق، مساوات در اجرای حق به طور یکسان برای عموم.

(در اسات فی ولایه الفقیه و فقه الدوله الاسلامیه، ج2، ص 12)

برای آن‌که حق برپا و عدالت جاری شود لازم است اموری چند مورد توجّه و اهتمام قرار گیرد؛ از جمله :

 

اجرای حقّ و قانون به مساوات

رسول خدا  (ص) در اجرای حق، همگان را یکسان می‌دید و به مساوات عمل می‌کرد. در خبر حسین (ع)از امیر مؤمنان (ع) در توصیف آن حضرت آمده است:

«صَارُوا عِندَهُ فِي الحَقِّ سواءً.»                             (الطبقات‌الکبری، ج1، ص 424)

همه نزد او در حق مساوی بودند.

پیامبر اکرم  (ع) در اجرای قانون ملاحظه‌ای جز ملاحظه حق نمی‌کرد و اجازه نمی‌داد هیچ کس خود را فراتر از قانون بداند و هیچ چیز سبب زیر پا گذاشتن قانون شود.

خود را نیز در برابر قانون مانند همگان می‌دانست. نقل کرده‌اند که در غزوۀ بدر، پس از آن‌که سپاه اسلام بر سر چاه‌های بدر موضع گرفت، پیامبر به مرتب کردن صف‌ها مشغول شد. «سَواد بن غَزیَّه» جلوتر از صف ایستاده بود. پیامبر با چوبۀ تیری که در دست داشت به شکم او زد و فرمود: «ای سَواد! در صف و ردیف بایست!» سَواد گفت: «ای رسول خدا، به دردم آوردی! تو را سوگند می‌دهم به کسی که تو را به حق و عدل برانگیخته است که قصاص مرا بازدهی!» پیامبر شکم خود را برهنه کرد و فرمود: «قصاص کن!» سَواد پیامبر را در آغوش گرفت و بر سینه آن حضرت بوسه زد. پیامبر فرمود: «چرا چنین کردی؟» گفت: «ای رسول خدا، اوضاع چنین است که می‌بینی و کاری این‌گونه فرا رسیده است، ترسیدم که کشته شوم، خواستم که آخرین عهد من با شما چنین باشد که شما را در آغوش گیرم.» رسول خدا (ص) دربارۀ او دعا کرد. برخی شبیه این ماجرا را در آخرین روزهای زندگی پیامبر نقل کرده اند.

  (امالی الصدوق، ص 506)

رسول خدا (ص) آن‌قدر بر رعایت تساوی حقوق تأکید داشت که در نبردها اهل بیت خود را پیشاپیش لشکر قرار می‌داد و آنان بیش از هر کس در راه اسلام تلاش کردند و آسیب دیدند. امیر مؤمنان (ع) در نامه‌ای به معاویه این واقعیت را به او یادآور شد:

«وَ کَانَ رَسُولُ اللهِ – صَلَّی اللهُ عَلَیهِ وَ آلِهِ – إِذَا احمَرَّ البَأسُ وَ أَحجَمَ النَّاسُ، قَدَّمَ أَهلَ بَیتِهِ فَوَقَی بِهِم أَصحَابَهُ حَرَّ السُّیُوفِ وَ الأَسِنَّهِ.»                                           (نهج‌البلاغه، نامه 9)

رسول خدا (ص) چون کارزار سخت می‌شد و مردم پای پس می‌نهادند، اهل بیت خود را پیشاپیش لشکر قرار می‌داد و بدانان یارانش را از سوزش نیزه‌ها و شمشیرها حفظ می‌کرد.

مشی پیامبر این‌گونه بود و تربیت شدگان سیرۀ آن حضرت نیز جز آن راه را نپیمودند. علی(ع) در خطبه‌ای هنگام عزیمت برای پیکار صفیّن فرمود:

«الطَّرِیقُ مُشتَرَکٌ وَ النَّاسُ فِي الحَقِّ سَواءٌ.»                      (نهج‌السعادة، ج2، ص 97)

راه [حق] راهی است همگانی و مردم در حق یکسان و برابرند.

امیر مؤمنان (ع) در عهدنامۀ مالک اشتر درباره اجرای حق و قانون به مساوات، بدو نوشت:

«و حق را از آنِ هر که باشد، نزدیک یا دور (خویش یا بیگانه)، رعایت و اجرا کن، و در این باره شکیبا باش و این شکیبایی را به حساب خدا بگذار. هرچند این رفتار با خویشاوندان و اطرافیانت باشد [و موجب فشار بر آنان شود]؛ و عاقبت آن را با همۀ دشواری که دارد، چشم دار، که پایان آن پسندیده است و سرانجامش فرخنده.»

(نهج‌البلاغه، نامه 53)

امام(ع)  به مالک اشتر می‌آموزد هر کسی که حقی بر او واجب می‌شود، لازم است آن حق ادا شود، خواه خویش و خواه بیگانه. اگر خویشان و نزدیکان نیز دست تعدّی گشودند یا عصیانی کردند که می‌بایست مجازات شوند، بدون ملاحظه، باید حقّ و عدل درباره آنان جاری شود. در این باید شکیبا بود و به فشارها و اعتراض‌های باطل اعتنا نکرد و این بردباری را به حساب الهی گذارد و به حق عمل کرد و چشم امید به خدا داشت و پاداش از او خواست.


[ سه شنبه یازدهم خرداد 1389 ] [ 8:32 ] [ سیدعلیرضاشفیعی مطهر ]

پیام ۱۳۶

انتقاد

«مَن لَا یَهتَمُّ بِأَمرِ المُسلِمِینَ فَلَیسَ مِنهُم ؛ وَ مَن لَم یُصبِح وَ یُمسِ نَاصِحاً لِلّهِ وَ لِرَسُولِهِ وَ لِکِتَابِهِ وَ لِإِمَامِهِ وَ لِعَامَّهِ المُسلِمِینَ فَلَیسَ مِنهُم.»                                          (کنزالاعمال، ج9، ص 40)

رسول خدا (ص) :هر که به امر مسلمانان اهتمام نورزد از آنان نیست؛ و هر که در حال نصیحت و خیرخواهی نسبت به خدا و رسول و کتاب و پیشوایش و عموم مسلمانان صبح و شام نکند، از آنان نیست.

 

اهمیت و جایگاه نصیحت و انتقاد

«نصیحت» به معنای خیرخواهی؛ و «انتقاد» به معنای سره کردن، جدا کردن خوب از بد، به گزینی، خرده‌گیری و شرح معایب و محاسن چیزی است. (لغت‌نامه دهخدا) 

  از نشانه‌های یک مجموعۀ انسانی سالم و مدیریت صحیح، وجود روحیۀ نصیحت و انتقاد است. چنان‌چه در یک مجموعه رابطه زمامداران با مردم و بالعکس، رابطه‌ای مبتنی بر نصیحت و خیرخواهی و بیان معایب و محاسن امور در جهت به گزینی و اصلاح باشد، آن مجموعه، رشید و رو به کمال است و فقدان چنین رابطه‌ای موجب تباهی و سقوط است.

نصیحت از ماده «نَصح» و «نُصح» است. «نَصح» به معنای خالص شدن و خالص کردن است. «نَصَحَ العَسَل» یعنی عسل را صاف و خالص کرد؛ و «نُصح» به معنای خلوص و بی‌غلّ و غش بودن است. (لسان‌العرب، ج14، ص 158) سپس این تعبیر در مورد سخنانی که از روی نهایت خلوص نیت و خیرخواهی و عاری از تقلب و فریب و تزویر گفته می‌شود، به کار رفته است. (تفسیرالمنار، ج10، ص 587) پس «نصیحت» در برابر «غش» است و هر که دربارۀ کسی خالص باشد و هیچ‌گونه نظر شخصی و اغراض را دنبال نکند و هر کاری که می‌کند و هر سخنی که می‌گوید، منافع و مصالح آن فرد یا جمع را در نظر گیرد، اهل نصیحت است.                                            (تفسیرالتبیان، ج5، ص 279)

این اثیر در معنای واژۀ نصیحت می‌نویسد: «نصیحت واژه‌ای است که به وسیلۀ آن جمله، برای نصیحت شونده، خیرخواهی بیان شود و نمی‌توان این معنا را جز با همین واژه رساند.» (النهایه فی غریب‌الحدیث و الاثر، ج5، ص 63) راغب اصفهانی نیز می‌نویسد:

   «نصیحت ابراز عمل یا گفته‌ای است که صلاح نصیحت شونده در آن باشد.» (المفردات، ص 494) ابن فارس درباره این واژه آورده است که به مفهوم برقراری رابطه میان دو چیز و اصلاح میان آن دو است و از این رو به خیّاط، ناصح و به نخی که با آن خیّاطی می‌کنند، نِصاح گفته می‌شود. زیرا خیّاط دو قسمت پارچه را با نخ به یکدیگر متصل می‌کند و می‌دوزد. همان‌گونه که این واژه برای زمین سرسبزی که متصل بر آن باران بیارد به کار می‌رود.                                    (معجم مقاییس اللغه، ج5، ص 435)

بنابراین در واژۀ «نصیحت» دو عنصر اساسی دخیل است: خیرخواهی؛ و اتصال و علاقه میان دو چیز جدا از هم. نصیحت با انگیزۀ خیرخواهی و اصلاح امور، خود موجب علاقه و پیوند دل‌هاست و علاقه و پیوند دل‌ها، سبب نصیحت و خیرخواهی. یعنی میان علاقه و خیرخواهی، رابطه‌ای دوسویی برقرار است. در کلام مولای موحّدان، علیu، آمده است:

«النُّصْحُ ثَمَرهُ المَحَبَّةِ.»                                             (مستدرک‌الوسائل، ج12، ص429)

نصیحت نتیجۀ محبّت است.

«النََّصِیحَةُ تثمِرُ الوُدَّ.»                                            (غررالحکم، ج1، ص 42)

نصیحت دوستی به بار می‌آورد.

ادارۀ قلب‌ها جز با رابطه‌ای دو سویه بر اساس نصیحت و خیرخواهی ممکن نیست. در نظامی که رسول خدا (ص) به ارمغان آورد، زمامداران و مردم پیوسته در اندیشۀ خیرخواهی برای یکدیگرند و آنان که فاقد این روحیه‌اند، به تعبیر پیامبر خدا از مسلمانی بی‌بهره‌اند. در نظام دین، رابطۀ انسان و خدا، مؤمنان و کتاب خدا، زمامداران و مردم، همه بر نصیحت و خیرخواهی استوار است و این امر عین دینداری است. در حدیثی مشهور از پیامبر اکرم (ص) روایت شده است که فرمود:

«إِنَّ الدِّینَ النَّصِیحَةُ، إِنَّ الدِّینَ النَّصِیحَةُ، إِنَّ الدِّینَ النَّصِیحَةُ: لِلّهِ، وَلِکِتَابِهِ، وَلِنَبِیِّهِ، وَلِأَئِمّةِ المُسلِمینَ وَ عَامَّتِِهم.»                                                   (صحیح مسلم، ج2، ص 37)

بی‌گمان دین نصیحت است، دین نصیحت است، دین نصیحت است: برای خدا و قرآنش و پیامبرش و پیشوایان مسلمانان و همگی ایشان.

گفـت اَلدّینُ نَصیـحَه آن رسول              آن نصیحت در لغت ضدّ غُلول[1]

این نصیحت راستی در دوستی            درغُلولی، خاین و سگ پوستی (مولوی)

دین نصیحت و خیرخواهی و ضد زنجیرهای گران‌بار خیانت و ناراستی است ونصیحت راستی و خلوص در دوستی است؛ و دین بدون نصیحت، فاقد جان است. از رسول خدا  (ص) نقل کرده‌اند که فرمود:

«رَأسُ الدِّینِ النّصِیحَةُ لِلهِ وَ لِدِینِهِ وَ لِرَسُولِهِ وَ لکِتَابهِ وَ لِأَئمَّةِ المُسلِمینَ وَ لِلمُسلِمینَ عَامَّةً.»

(الجامع‌الصّغیر، ج1، ص 670)

سر [و اساس] دین نصیحت و خیرخواهی برای خدا و دین و فرستاده‌اش و کتاب او و پیشوایان مسلمانان و برای عموم مسلمانان است.

«قُرطُبی» می‌نویسد: «علما گفته‌اند نصیحت برای خدا این است که در اعتقاد به یگانگی خدا خالص بود و او را به صفات شایسته مقام الهی توصیف نمود و از هر نقصی منزّه دانست و به آن‌چه او دوست دارد، رغبت داشت و از آن‌چه موجب خشم اوست، دوری کرد؛ 

   و نصیحت برای رسول خدا این است که پیامبری او را تصدیق كرد و مقید و ملتزم به اطاعت اوامر و نواهی او بود و این‌که دوستان او را دوست داشت و دشمنان او را دشمن داشت و حرمت او را نگاه داشت و او و اهل بیتش را دوست داشت و او و سنّت او را تعظیم کرد و سنّت وی را پس از رحلتش با بحث و درس زنده نگه داشت و در آن تفقّه نمود و از آن دفاع کرد و آن را نشر داد و تبلیغ کرد و خود را به اخلاق ستوده و گرامی آن حضرت آراست؛ و نصیحت برای کتاب خدا نیز همین گونه است، یعنی خواندن و تفقّه کردن در آن و دفاع کردن از آن و یاد دادن آن به دیگران و احترام و عمل کردن به آن؛ و نصیحت پیشوایان مسلمانان این است که بر آنان خروج نکرد و ایشان را به سوی حق ارشاد نمود و در مواردی که غفلت کرده‌اند، آگاهی داد و متنبه ساخت و از آنان فرمان برد و حقوق واجبشان را ادا نمود؛

    و نصیحت برای عموم مسلمانان این است که از دشمنی کردن با آنان دست کشید و ایشان را راهنمایی و ارشاد کرد و صالحان آنان را دوست داشت و برای همگی‌شان دعای خیر کرد و طالب خیر و خوبی برای همۀ آنان بود.»                                  (الجامع‌الاحکام القرآن، ج8، ص 227)

چنان‌چه این اصل حیات‌بخش در میان مسلمانان جاری باشد، در همۀ وجوه، سعادت به آنان روی آورد. به تعبیر «رشید رضا» نصیحت در مفهوم عام خود رکنی از ارکان معنوی اسلام است که به سبب آن، مسلمانان نخستین و گذشتگان ما عزّت یافتند و پیروز شدند و با ترک آن، مسلمانان بعدی و آیندگان خوار شدند و شکست خوردند. (تفسیرالمنار، ج10، ص 587) به درستی گفته‌اند که مُلک بی‌نصیحت نتوان نگاه داشت.                                                                                   (لغت‌نامه دهخدا)

این اصل از چنان اهمیت و جایگاهی برخوردار است که رسول خدا(ص) در «حجّة الوداع» که مهم‌ترین و اساسی‌ترین مسائل امّت اسلامی را در مواقف آن بیان فرموده‌اند؛ ایشان در ضمن سخنرانی خود در مسجد «خیف» به این رکن رکین پرداختند و فرمودند:

«ثَلَاثٌ لَا یَغِلُّ عَلَیهِنَّ قَلبُ امرِیٍ مُسلِمٍ : إِخلَاصُ العَمَلِ لِلّهِ، وَالنَّصیحَةُ لِأَئِمَّةِ المُسلِمِینَ، وَ اللُّزُومُ لِجَمَاعَتِهِم.»                                                                              (الکافی، ج1، ص 403)

سه خصلت است که قلب هیچ مسلمانی نباید درباره آن خیانت کند:

خالص کردن عمل برای خدا، نصیحت پیشوایان مسلمانان و همراه بودن با جماعت مسلمانان.

نجات و سعادت مسلمانان در گرو آن است که رابطه زمامداران و مردم بر اساس نصیحت و انتقاد متقابل استوار شود. مردم از سر خیرخواهی، زمامداران را نصیحت کنند و معایب و محاسن امور را گوشزد نمایند و زمامداران، خود را مصون از خطا نیابند و پذیرای نصیحت و انتقاد شوند. زمامداران نیز از سر خیرخواهی، مردم را نصیحت کنند و آنان را به حق سوق دهند و از باطل باز دارند و مردم، حق را از آنان پذیرا شوند. در این صورت است که قلب‌ها با یکدیگر پیوند خورده، دست‌ها یاور یکدیگر می‌شود و کرامت و عزّت به آنان روی می‌کند. (سیره نبوی، دلشاد تهرانی، ص 185)

    رسول خدا  (ص) در صورت تحقق این اصل بهشت را برای آنان تعهّد کرده است:

«مَن یَضمِنُ لِي خَمساً أَضْمِنُ لَهُ الجَنَّة : النَّصِیحَة لِلّهِ عَزَّ وَ جَلَّ، وَ النَّصِیحَة لِرَسُولِهِ، وَ النَّصِیحَهُ لِکِتَابِ اللهِ، وَ النَّصِیحَة لِدینِ اللهِ و النَّصِیحَةُ لِجَمَاعَةِ المُسلِمِینَ.»                (الخصال، ج1، ص 294)

هر کس برای من پنج چیز را تعهّد کند، من بهشت را برای او تعهّد می‌کنم: نصیحت برای خدای بزرگ، برای فرستاده‌اش، برای کتاب خدا، برای دین خدا و برای عموم مسلمانان.

 این امر از چنان جایگاه و اهمیتی برخوردار است که پیامبر اکرم (ص) درباره‌اش فرموده است:

«ثَلَاثَةٌ رَفَعَ اللهُ عَنهُمُ العَذَابَ یَومَ القِیَامَةِ : الرَاضِي بَقَضَاءِ اللهِ، وَ النَّاصِحُ لِلمُسلِمِینَ، وَ الدَّالُ عَلَی الخَیرِ.»                                                                         (ارشادالقلوب، ص196)

سه گروه اند که خداوند روز قیامت عذاب را از آنان بر می‌دارد: راضیان به قضای الهی، نصیحت کنندگان مسلمانان، و راهنمایی کنندگان به نیکی.

 آنان که در جهت نصیحت مردمان گام برمی‌دارند، نزد خداوند از چنان قرب و مقامی برخوردارند که پیام‌آور حق درباره‌‌شان فرمود:

«إِنَّ أَعظَمَ النَّاسِ مَنزلَةً عِندَ اللهِ یَومَ القِیَامَة أَمشَاهُم فِي أَرضِهِ بِالنَّصِیحَةِ لِخَلقِهِ.»

           (کافی، ج2، ص 208)

بی‌گمان والاترین مردم از نظر مقام و مرتبه نزد خداوند در روز قیامت کسی است که برای نصیحت مردم در زمین بیشتر دوندگی کند.

جامعه‌ای که در آن نصیحت و انتقاد و خیرخواهی به عنوان یک اصل دنبال می‌شود، در زندگی این جهانی و آن جهانی سعادت قرینشان است. این اصل «حقّ واجب خداوند» بر بندگانش برای سعادت همه جانبۀ آنان است. امیر مؤمنان (ع) در ضمن خطبه‌ای در کارزار صفّین فرمود:

«مِن وَاجِبِ حُقُوقِ اللهِ عَلَی عِبَادِهِ النّصِیحَةُ بِمَبلَغِ جُهدِهِم، وَ التَّعَاوُنُ عَلَی إِقَامَةِ الحَقِّ بَینَهُم.»

        (نهج‌البلاغه، خطبه 216)

از حقوق واجب خداوند بر بندگانش، نصیحت و خیرخواهی با تمام توان و همکاری در برپا داشتن حق در میان خودشان است.

مردمانی که به این اصل پشت می‌کنند، در واقع به خیر و رحمت و برکت پشت می‌کنند.

«لا خَیرَ فِي قَومٍ لَیسُوا بِناصِحِینَ وَ لَا یُحِبُّونَ النَّاصِحِینَ.»               (غررالحکم، ج2، ص 367)

در مردمی که نصیحت کنندۀ یکدیگر نیستند و نصیحت کنندگان را دوست نمی‌دارند، خیری نیست.

صلاح و فساد جامعه‌ها به این اصل بستگی دارد و همۀ مصلحان، «ناصح» بوده‌اند و بر این اساس مردم را اداره می‌کردند.

 

مصلحان ناصح

مصلحان ناصح برای ادارۀ خلق در جهت حق، بر نصیحت تکیه داشتند و نیز مردم را دعوت می‌کردند که ناصح زمامداران و کارگزاران باشند. پیام‌آوران الهی خود را ناصح معرفی می‌کردند. حضرت نوح (ع) به مهتران قوم خود که با او و دعوتش به مخالفت برخاسته بودند فرمود:

أُبَلِّغُكُمْ رِسَالاَتِ رَبِّي وَأَنصَحُ لَكُمْ؛

من پیام‌های پروردگارم را به شما می‌رسانم و شما را نصیحت می‌کنم. (اعراف:62)

حضرت هود (ع)  در برخورد با مهتران قوم خود که کفر پیشه کرده بودند و او را متّهم به بی‌خردی و دروغ‌زنی می‌کردند فرمود:

أُبَلِّغُكُمْ رِسَالاتِ رَبِّي وَأَنَاْ لَكُمْ نَاصِحٌ أَمِينٌ (اعراف:68)

حضرت صالح (ع) به مستکبران قوم خود که از فرمان پروردگارشان سر بر تافته بودند فرمود:

لَقَدْ أَبْلَغْتُكُمْ رِسَالَةَ رَبِّي وَنَصَحْتُ لَكُمْ وَلَكِن لاَّ تُحِبُّونَ النَّاصِحِينَ؛

هر آینه پیام پروردگارم را به شما رساندم و شما را نصیحت کردم ولیکن شما ناصحان را دوست ندارید. (اعراف:79)

حضرت شعیب (ع) نیز در برخورد با مهتران قوم خود که استکبار کردند و کفر پیشه نمودند فرمود:

لَقَدْ أَبْلَغْتُكُمْ رِسَالاَتِ رَبِّي وَنَصَحْتُ لَكُمْ؛

هر آینه پیام‌های پروردگارم را به شما رسانیدم و شما را نصیحت کردم. (اعراف:93)

رسول اکرم (ص) برترین مصلحان ناصح بود. علی (ع) درباره آن پیشوای اوّلین و آخرین فرمود:

«أَشهَدُ أَنَّ مُحَمَّداً عَبدُهُ وَ رَسُولُهُ، أَرسَلَهُ وَ أَعلَامُ الهُدَی دَارِسَهٌ وَ مَنَاهِجُ الدِّینِ طَامِسَهٌ، فَصَدَعَ بِالحَقِّ وَ نَصَحَ لِلخَلقِ، وَ هَدَی إِلَی الرُّشُدِ وَ أََمَرَ بِالقَصدِ.»                                (نهج‌البلاغه، خطبه 195)

شهادت می‌دهم که محمد (ص) بنده و فرستادۀ اوست. وی را هنگامی‌فرستاد که نشانه‌های هدایت پنهان بود و راه‌های دین محو شده بود. پس حقّ را آشکار نمود و مردم را نصیحت فرمود، و آنان را به سوی کمال هدایت کرد و به میانه‌روی و عدالت فرمان داد.

آن حضرت رسالت نصیحت را در نهایت کمال انجام داد و به پایان برد. علی (ع) دربارۀ آن جلوۀ تام حقّ فرمود:

«بَلَّغَ عَن رَبِّهِ مُعذِراً وَ نَصَحَ لِأُمَّتِهِ مُنذِراً وَ دَعَا إِلَی الجَنَّة مُبَشِّراً.»

(همان، خطبه 109)

رسالت پروردگار را چنان رساند که برای کسی جای عذر نماند؛ و امّت خود را [از عدالت الهی] ترسانیده، نصیحت کرد؛ و آنان را مژده رسانده، به سوی بهشت دعوت کرد.

پیام‌آوران الهی «ناصح» بودند و می‌خواستند مردم نسبت به آن ها اهل نصیحت باشند. بخاری و مسلم به اسناد خود از قول «جَریر بن عبدالله» آورده‌اند که گفت :

«بَایَعْتُ رَسُولَ اللهِ  (ص) عَلَی إِقَامَهِ الصَّلَاة وَ إِیتَاءِ الزَّکَاةِ وَ النُّصحِ لِکُلِّ مُسلمٍ.»

(صحیح بخاری، ج1، ص 93)

با رسول خدا (ص) بر برپایی نماز و دادن زکات و نصیحت و خیرخواهی برای هر مسلمانی بیعت کردم.

رسول خدا (ص)  تأکید داشت که هم زمامداران و هم مردم اهل نصیحت و خیرخواهی برای یکدیگر باشند و از سر خیرخواهی انتقاد کنند تا جایی که نقل شده است که فرمود:

«أَیَّمَا وَالٍ وَلِي َشَیئاً مِن أَمرِ المُسلِمِینَ فَلَم یَنصَح لَهُم وَ یَجتَهِد لَهُم کَنَصِیحَتِهِ وَ جُهدِهِ لِنَفسِهِ کَبَّهُ اللهُ تَعَالَی عَلَی وَجهِهِ یَومَ القِیَامَةِ فِي النَّارِ.»                        (الجامع‌الصّغیر، ج1، ص 466)

هر زمامداری که به بخشی از زمامداری مسلمانان سرپرستی داشته باشد و نصیحت را مراعات نکند و نهایت تلاش و کوشش خود را در نصیحت ایشان همان‌گونه که برای خود به جا می‌آورد، انجام ندهد، خداوند او را در روز قیامت در جهنم سرنگون سازد.

 

رسول خدا در مقابل انتقادات

چنان‌که می‌دانیم همۀ مسلمانان به عصمت و مصونیت رسول اکرم  (ص) از خطا و گناه، ایمان داشتند و عمل آن حضرت را سزاوار اعتراض نمی‌دانستند، ولی در عین حال سیرۀ رسول اکرم  (ص) در رهبری بر این اساس استوار بود که با کمال ملایمت و با نهایت سعه صدر، اعتراضات را گوش می‌داد و توضیحات لازم را با منطق و دلیل ارائه می‌فرمود.

در غزوه حنین که سهمی از غنائم را به اقتضای مصلحت به نو مسلمانان اختصاص دادند، سَعد بن عُباده و جمعی از انصار که از پیشقدمان و مجاهدان بودند، زبان به اعتراض گشودند که چرا آن ها را بر ما ترجیح دادی؟ فرمود همگی معترضین در یک جا گرد آیند. آن‌گاه با بیانی شیوا و دلنشین آن ها را به موجبات این امر و به اشتباه خودشان واقف فرمود. به طوری که همگی آن ها به گریه افتادند و پوزش خواستند.

دستور داده بودند که هر گاه زمامداری کاری بر خلاف قانون عدل مرتکب شد، در مقام اعتراض برآیید. روزی به لشکری از مسلمانان مأموریت جنگی داده و شخصی را از انصار به فرماندهی آن ها نصب فرمودند. فرمانده در بین راه بر سر موضوعی بر آن ها خشمگین شد و دستور داد هیزم فراوانی جمع کنند و آتش بیفروزند. همین که آتش برافروخته شد، گفت: فرمان می‌دهم خود را در این آتش بیندازید. آن ها امتناع کردند. وقتی رسول اکرم  (ص ) از این ماجرا مستحضر شدند فرمودند:

«اگر اطاعت می‌کردید برای همیشه در آتش می‌سوختید. اطاعت در موردی است که زمامداران مطابق قانون دستوری بدهند.»

در تمام دوران زمامداری عثمان، امیر مؤمنان (ع) بر او انتقاد می‌کرد و خرده می‌گرفت و اغلب زبان به نصیحت او می‌گشود و او را متنبّه می‌ساخت و عثمان تصمیم به اصلاح امور مسلمانان می‌گرفت، ولی مروان رأی او را می‌زد و می‌گفت که اگر در برابر مخالفان نرمش نشان دهد، او را از خلافت خلع می‌کنند. (سیره علوی بهبودی، ص 58) عثمان، خائنان و متملّقان را ناصح و ناصحان را خائن و فتنه‌انگیز می‌پنداشت، چنان‌که با ابوذر غفاری (ره)- شاگرد راستین مدرسۀ نبوی و علوی – بر این اساس رفتار کرد. (الغدیر، ج8، ص 292) انتقادها و پرخاش‌های ابوذر به عملکرد عثمان و کارگزارانش جز از سر نصیحت و خیرخواهی نبود. او که راستگوترین مردمان بود، (الطبقات‌الکبری، ج4، ص 228) خود این چنین می‌گفت. ابن أبی الحدید معتزلی می‌نویسد:

«واقدی درخبری به اسناد خود از صهبان مولای اسلمیان آورده است که می‌گفته است: ابوذر را آن روز که نزد عثمان آوردند، دیدم؛ عثمان به وی گفت: تویی که چنین و چنان کردی! ابوذر گفت: تو را نصیحت کردم، پنداشتی خیانت می‌ورزم؛ و رفیقت [معاویه] را نصیحت کردم، همان‌گونه پنداشت. عثمان گفت: دروغ می‌گویی و می‌خواهی آشوب به پا کنی و دوستدار فتنه‌ای. شام را بر ما تباه کرده‌ای! ابوذر گفت: از روش دو رفیقت [ابوبکر و عمر] پیروی کن، تا هیچ کس را بر تو جای سخن نباشد. عثمان گفت: ای بی‌مادر! تو را چه به این کارها؟ ابوذر گفت: به خدا سوگند، هیچ عذری برای من نمی‌یابی مگر امر به معروف و نهی از منکر.» (شرح ابن ابی الحدید، ج8، ص 259)

تربیت یافتگان سیرۀ پیامبر (صالحان ناصح)، این‌گونه بودند. شأن مؤمن جز این نیست، زیرا نصیحت و خیرخواهی غریزه و خصلت مؤمن است، چنان‌که از امیر مؤمنان(ع)  وارد شده است :

«المُؤمِنُ غَرِیزَتُهُ النُّصْحُ.»                                           (غررالحکم، ج1، ص 64)

غریزۀ مؤمن نصیحت و خیرخواهی است.

سازمانی که رسول خدا (ص) به ارمغان آورد و روابطی که میان زمامداران و مردم برقرار کرد، بر نصیحت و انتقاد و خیرخواهی استوار بود؛ و نه بر تملّق و مجاملت و عیب‌پوشی از سر خیانت. برای سیر به سوی آن نظام و آن روابط، باید راه نصیحت و انتقاد متقابل گشوده باشد.

سلامت هر سازمان در گرو گشوده بودن راه نصیحت و انتقاد در آن است. زیرا در این صورت است که ناراستی‌ها، نابسامانی‌ها، ناتوانی‌ها آشکار می‌شود و راستی‌ها، درستی‌ها و توانمندی‌ها میدان رشد می‌یابد. در این حالت است که می‌توان از انحراف‌ها جلوگیری کرد و بر استواری‌ها افزود. با گشودن راه نصیحت و انتقاد، عرصه برای نیک‌خواهان گشوده و برای متملّقان بسته می‌شود. چاپلوسان و خیانت پیشگان در فضایی می‌توانند تنفّس کنند و به حیات انگلی و زالو صفتانه خود ادامه می‌دهند که جایی برای نصیحت و انتقاد نباشد.

 

[ دوشنبه دهم خرداد 1389 ] [ 7:42 ] [ سیدعلیرضاشفیعی مطهر ]

پیام ۱۳۵

لزوم اطلاع رسانی

توجیه در امر مدیریت، اساس رفع گره‌ها و ادبارها و برداشتن موانع اقبال دل‌هاست. لازمۀ مدیریت بر قلب، توجیه و تبیین امور و پرهیز از حرکت توأم با شک و تردید است. بنابراین اگر در حین اجرای برنامه‌ها و سیر کارها، افراد دچار تردید و بدگمانی شوند، باید برای توجیه آنان اقدام کرد و زمامداران به صرف این‌که به خود اطمینان دارند و برنامه و مسیر خود را صحیح می‌دانند، نباید در توجیه مردمان کوتاهی روا دارند.

لزوم برطرف کردن بدگمانی مردم از والی

در مدیریت بر قلب، تلقّی مردم از امور به هیچ وجه نادیده گرفته نمی‌شود و هر گاه مردم درباره زمامداران دچار شک و تردید گردند و یا نسبت به عملکرد آنان گرفتار بدگمانی شوند، به برطرف ساختن آن همت می‌گمارند. برخورد رسول خدا  (ص) در جریان تقسیم غنائم غزوۀ «حُنَین» نمونه‌ای گویا و در خور توجه بسیار است.

در غزوۀ «حُنَین» و «هَوازن» غنائمی بسیار نصیب مسلمانان شد. پیامبر پس از جمع‌آوری تمام غنائم، اقدام به تقسیم آن کرد و از «مُؤَلِّفَۀِ قُلُوبُهُمْ» (تفسیرالعیّاشی، ج2، ص 91) یعنی دلجویی شدگان آغاز کرد و به آنان سهم‌های کلان داد. نوشته‌اند که رسول خدا  (ص) تمام این بخشش‌ها را از خمس غنائم که از آن خودش بود داد. (الاموال، ص 407) سپس به «زید بن ثابت» فرمود تا مردم را سرشماری کند و غنائم را نیز حساب نماید. آن‌گاه غنائم را میان مردم تقسیم کرد و به هر مردی چهار شتر و چهل گوسفند رسید و هر کس اسبی داشت، دوازده شتر و صد و بیست گوسفند گرفت. (المغازی، ج3، ص 949) چون رسول خدا  (ص) به مردانی از قریش و دیگر قبایل عرب بخشش‌هایی کرد و از این بابت به انصار چیزی نداد، آنان دچار بدگمانی و رنجش خاطر شدند.

«حسّان بن ثابت» قصیده‌ای در گله‌مندی و رنجیدگی آنان سرود و خواند. (سیره ابن هشام، ج4، ص 145) دیگران نیز زبان به شکایت گشودند. برخی گفتند: «رسول خدا قوم خود را بازیافت و اکنون به ما التفات نمی‌کند!»                                  (همان، ص 147)

این امر بر انصار گران آمد که شمشیر را اینان بزنند و غنیمت را آنان ببرند، آن هم کسانی که جز از سر مصلحت به اسلام گردن ننهاده بودند و جز در دشمنی با اسلام سابقه ای نداشتند. (صحیح بخاری، ج4، ص 523) دامنۀ گفتگو و شکوه بالا گرفت و در آن میان سخنانی شنیده می‌شد که هرگز شایستۀ انصار نبود و حتی برخی گفتند: 

  به خدا سوگند، پیامبر از قوم خود خوب استقبال کرد! از این رو «سعد بن عباده» نزد رسول خدا (ص) آمد و جریان را با پیامبر در میان گذاشت و گفت:

   «ای رسول خدا، این جماعت انصار در دل خویش از تو دربارۀ آن‌چه نسبت به غنائم کرده‌ای رنجیده‌اند و احساس ناخشنودی می‌کنند که آن همه را در میان قومت تقسیم کردی و قبایل عرب را عطاهای کلان بخشیدی و این جماعت انصار را بی نصیب گذاشتی.» پیامبر فرمود: «تو خود چه می‌گویی سعد؟» گفت: «من نیز با قوم خود هم‌سخنم.» رسول خدا  (ص) فرمود: «پس قومت را در این جایگاه جمع کن.» انصار متوجّه نبودند که پیامبر به آنان باارزش‌ترین و گران‌قدرترین چیز را داده است و در مقایسه با آن به قوم خود و دیگران هیچ نداده است. انصار جمع شدند. پیامبر نزدشان رفت و پس از حمد و ثنای الهی فرمود:

«ای گروه انصار، این چه سخنی است که از جانب شما برای من خبر آورده‌اند! و این چه رنجیدنی است که شما در دل خود احساس می‌کنید؟ مگر نه این‌که گمراه بودید و خدا هدایتتان کرد؟ نیازمند بودید و خدا بی‌نیازتان ساخت؟ و دشمن بودید و خدا دل‌هایتان را با هم پیوند داد؟»

انصار گفتند: «چرا، خدا و رسولش بیشترین منّت را بر ما دارند و بیشترین فضیلت را به ما کرده‌اند.» این پاسخ برای پیامبر بسنده نبود. فرمود: «پاسخ مرا نمی‌دهید ای گروه انصار!» آنان که سخت متأثر شده بودند گفتند: «چه پاسخی به تو دهیم ای رسول خدا؟ منّت و فضل از آن خدا و رسول اوست.» پیامبر فرمود:

«به خدا سوگند، اگر می‌خواستید، می‌گفتید و راست هم می‌گفتید و سخنتان را تصدیق می‌کردم که: تو در حالی نزد ما آمدی که تکذیبت کرده بودند و ما تصدیقت کردیم؛ بی‌یاور آمدی و یاریت کردیم؛ رانده شده بودی و پناهت دادیم؛ فقیر بودی و چندانت دادیم که همچون یکی ازخود ما گشتی. ای گروه انصار! آیا از این‌که با سبزینه‌ای از دنیا قومی را دل‌گرم کردم تا به اسلام رو کنند و شما را به اسلامتان واگذاشتم ،دلگیر شدید؟ ای گروه انصار، آیا راضی و خشنود نیستید که این مردم با گوسفند و شتر بروند و شما با رسول خدا به منازل خود بازگردید؟ سوگند به کسی که جان محمد در دست اوست، اگر هجرت نبود، من مردی از انصار بودم و اگر مردم همه بر راهی بروند و انصار بر راهی دیگر، من بر راه انصار می‌روم. خداوندا، بر انصار رحمت کن! بر فرزندان و فرزندان فرزندان انصار رحمت کن!»  

   (سیره ابن هشام، ج4، ص 147)

انصار چنان تحت تأثیر قرار گرفتند که همگی می‌گریستند. از آن‌چه در دل‌هایشان گذشته بود، خجل و شرمنده بودند. سخنان پیامبر غبار دل‌هایشان را رُفته بود و آتش محبّت پیامبر را در جانشان بیشتر افروخته بود. با لحنی آکنده از رقّت و خشنودی گفتند: «ما به این‌که سهم و بهره‌مان رسول خدا باشد، خشنود و سرافرازیم.» پیامبر بازگشت و انصار پراکنده شدند.                                                                                        (همان)

مشاهده می‌شود که پیامبر خدا با بدگماني و تردید و ناخشنودی پیروانش چگونه برخورد می‌کرد. چنان مسائل را برای آنان توجیه می‌کرد که جای هیچ‌گونه بدگمانی و ناخشنودی باقی نمی‌ماند. ادامه دهندۀ راه و رسم آن حضرت، علی (ص) در این باره در عهدنامۀ مالک اشتر بدو نوشت:

«وَ إِن ظَنَّتِ الرَّعِیَّةُ بِکَ حَیفاً فَأَصحِر لَهُم بِعُذرِکَ، وَ اعدِل عَنکَ ظُنُونَهُم بِإِصحَارِکَ، فَإِنَّ فِي ذلِکَ رِیَاضَةً مِنکَ لِنَفسِکَ، وَ رِفقاًً بِرَعیَّتِکَ، وَ إِعذَاراً تَبلُغُ بِهِ حَاجَتَکَ مِن تَقوِیمِهِم عَلَی الحَقِّ.»

(نهج‌البلاغه، نامه 53)

و هر گاه مردم نسبت به تو گمان بد ببرند، افشاگری کن و عذر خویش را در مورد آن‌چه موجب بدبینی شده، آشکارا با آنان در میان گذار، و با صراحت بدبینی ایشان را از خود برطرف ساز؛ زیرا این‌گونه صراحت، سبب تربیت اخلاقی تو و مدارا و  رافت با مردم است و توجیه کردن ایشان و این بیان عذر، تو را به مقصودت در سیر دادن آنان به حق می‌رساند.

امیر مؤمنان (ع)  به مالک اشتر می‌آموزد که اگر در ادارۀ امور کاری را انجام دادی که سبب بدگمانی و ناخشنودی مردم شد و گمان کردند که تو به ایشان ستم روا داشته‌ای و تو می‌دانستی که بر راه حق بوده‌ای و خطایی مرتکب نشده‌ای، ناخشنودی و بدگمانی مردم را نادیده مگیر. تصور مکن که چون درست عمل کرده‌ای، مردم هر چه می‌خواهند بگویند و بدانان بی‌اعتنا باشی. مسائل را برای آنان مطرح کن و همه چیز را پوست کنده در معرض دیدشان قرار بده و آنان را نسبت به عملکرد و مواضع خود توجیه کن. جریان را به گونه‌ای روشن کن که هیچ کس نتواند از فضای شبهه و ابهام سوءاستفاده کند که فضای ابهام و بدگمانی بهترین زمینه برای سوء استفاده‌هاست. گره‌ها را کاملاً برای مردم بگشا. «فَأَصحِر لَهُم بِعُذرِکَ»: «أَصحَرَ» از مادّۀ «صحرا» است، یعنی جایی که کاملاً باز و روشن است و چیزی مانع دید وسیع نیست. در پس عذر و دلیل خود را برای مردم صحرایی و روشن و بارز کن.

 (درس‌هایی از نهج‌البلاغه، ص311)

ادارۀ امور در فضای شبهه، تردید و بدگمانی و عدم توجیه مردم، نتیجه‌ای جز جدایی زمامداران و مردم و ناخشنودی مردم و سیر به سوی متلاشی شدن نظام ندارد. عدم اهتمام زمامداران در توجیه مردم، ستمی است به خودشان و مردم. تربیت یافتگان مدرسه پیامبر در توجیه مردمان نسبت به اقدامات خود، اهتمام داشتند.

[ یکشنبه نهم خرداد 1389 ] [ 8:7 ] [ سیدعلیرضاشفیعی مطهر ]

قسمت دوم پيام ۱۳۴

 

ضرورت پرهیز از احتجاب

احتجاب زمامدار و مدیر نه تنها ارتباط قلبی با او را سست می‌کند و سبب دوری وی از مردم و مسائل و مشکلات ایشان می‌شود، بلکه آگاهی لازم برای ادارۀ امور را از وی سلب می‌کند. احتجاب، ارتباط‌های انسانی را می‌گسلد و مدیریت مبتنی بر روابط انسانی را به مدیریتی مبتنی بر روابط غیرانسانی تبدیل می‌سازد. (نهایة‌الارب، ج 6، ص 90) امیر مؤمنان (ع) در عهدنامۀ مالک اشتر بدو نوشت:

هیچ‌گاه خود را زمانی طولانی از رعیت پنهان مدار! زیرا دور بودن زمامداران از چشم رعایا خود موجب نوعی محدودیت و بی‌اطلاعی نسبت به امور است، و این چهره پنهان داشتن زمامداران، آگاهی ایشان را درباره مسائل نهانی قطع می‌کند. در نتیجه، بزرگ در نزد آنان کوچک، و کوچک بزرگ؛ کار نیک، زشت و کار بد، نیکو؛ و حق با باطل آمیخته می‌شود. و همانا والی انسانی است که آن‌چه را مردم از او پوشیده دارند، نداند؛ و حق را نشانه‌ای نبود تا بدان راست از دروغ شناخته شود. و تو به هر حال یکی از دو کس خواهی بود: یا مردی که نفس او در اجرای حق سخاوتمند است، پس چرا خود را بپوشانی و حقّ واجبی را كه بر عهدۀ توست نرسانی؟ یا کار نیکی را انجام ندهی که انجام دادن آن  را توانی؟ و یا به باز داشتن حق گرفتاری، که در این صورت مردمان به زودی خود را از درخواست از تو باز دارند؛ زیرا از بخشش تو نومیدند [و چاره ندارند]. با این‌که بیشتر نیازمندی مردمان برای تو چندان زحمتی ندارد؛ زیرا که شکایت از ستم است و عدالت خواستن یا در معاملتی انصاف جستن.             

(نهج‌البلاغه، نامه 53)

روشن است که زمامدار و مدیر، بشر است و زندگی خصوصی دارد و نیازمند استراحت است و نباید از او انتظار داشت که تمام اوقات خود را در اختیار مردم قرار دهد، پس قهراً ساعت‌هایی را جدا و دور از مردم است، اما نباید این جدایی و دوری طولانی شود، بلکه امام تأکید دارد که زمامدار و مدیر ارتباط فراوان با مردم داشته باشد و افراد مختلف بتوانند با وی تماس بگیرند و مسائلشان را بی پرده بیان کنند.

بسیار ظاهر شدن زمامدار و مدیر میان مردم و ارتباط برقرار کردن با آنان سبب الفت دل‌ها شده، مردم به اهتمام زمامدار و مدیر به اصلاح امور آگاه می‌شوند و او را دور و جدا از خود نمی‌بینند.                                                   (المجالس‌السنیّه...، ج2، ص 189)

«احتجاب» از یک سو ستمی به مردم است و از سوی دیگر ستمی به زمامدار و مدیر. «احتجاب» نوعی سخت‌گیری به مردم است؛ زیرا پیوند آنان را با وی قطع کرده یا سست می‌سازد؛ و نیز عاملی برای محروم ساختن زمامدار و مدیر از آگاهی‌های لازم است. وقتی مسئولان امور نتوانند با مردم ارتباط مستقیم داشته باشند، راه‌های کسب اطلاعات آنان محدود شده، بسیاری از امور برایشان پنهان مانده یا دگرگون جلوه داده می‌شود. بنابراین برای ادارۀ درست امور لازم است از احتجاب طولانی پرهیز کرد و از راه‌های مناسب ارتباط مستقیم با مردم را حفظ نمود. امیر مؤمنان (ع) در این باره به مالک اشتر فرمود:

«و بخشی از وقت خود را خاص کسانی قرار ده که به تو نیاز دارند. خود را برای کار آنان فارغ دار و در مجلسی عمومی بنشین و در آن مجلس برابر خدایی که تو را آفریده ، فروتن باش و سپاهیان و یارانت را که نگهبانانند یا تو را پاسبانان، از آنان بازدار، تا هر کس با صراحت و بدون ترس و درماندگی در گفتار، سخنان خود را با تو بگوید که من بارها از رسول خدا (ص) شنیدم که می‌فرمود: «ملّتی که حق ضعیفان را از زورمندان با صراحت نگیرد، هرگز پاک و پاکیزه نمی‌شود و روی سعادت نمی‌بیند.» و درشتی کردن و درست سخن نگفتنِ آنان را بر خود هموار کن و تنگ‌خویی بر آنان و خود بزرگ‌بینی را از خود بران [و هیچ‌گونه محدودیت و گردن‌فرازی بر آنان روا مدار] تا خداوند بدین کار درهای رحمت خود را بر روی تو بگشاید و تو را پاداش فرمانبری عطا فرماید؛ و آن‌چه می‌بخشی چنان بخش که بر تو گوارا افتد [بی‌منت و خشونت] و آن‌چه باز می‌داری با مهربانی و پوزش‌خواهی همراه کن.»                          (نهج‌البلاغه، نامه 53)

آن حضرت همچنین در نامه‌ای به «قُثَم بن عباس» فرماندار مکه این‌گونه نوشت:

امّا بعد، مراسم حج را برای مردم بر پا دار و ایّام الله را به یاد آنان آر؛ و بامداد و شامگاه برای رسیدگی به امور آنان بنشین، به کسانی که پرسشی دارند، پاسخ ده و نادان را بیاموز و با دانا به گفتگو پرداز. و میان تو و مردم نباید واسطه و سفیری جز زبانت و حاجب و پرده‌ای جز چهره‌ات باشد. افرادی را که با تو کار دارند ،از ملاقات خود محروم مساز! زیرا اگر در آغاز از درگاه تو رانده شوند و در پایان حاجتشان برآورده گردد، تو را نستایند.                                                               (نهج‌البلاغه، نامه 67)

امام (ع) به «قثم بن عباس» می‌آموزد که چگونه از «احتجاب» بپرهیزد. ارتباط خود را با مردم حفظ کند و ارباب حاجت را از درگاه خود نراند و از دیدار خود محروم نسازد و یادآور می‌شود که اگر آنان را در ابتدا از درگاه خود براند، حل مشکلشان پس از آن، جبران آن‌چه راکه از دست رفته است، را نخواهد کرد. زیرا هیچ چیز جبران کننده قطع پیوند یا گسستگی ارتباط مسئولان و مردم نیست. آنان که معاد را باور دارند و از هوای نفس خویش پیروی نمی‌کنند و تکیه‌گاهشان حق است و پایبند عدالت اند، تن به احتجاب نمی‌دهند و از مردم روی پنهان نمی‌کنند و در درگاه خویش بر ایشان نمی‌بندند. امیر مؤمنان (ع) در نامه‌ای به «قیس بن سعد بن عُباده» هنگامی که فرماندار آذربایجان بود، نوشت:

«فَأَلِن حِجَابَکَ وَافتَح بَابَکَ، وَ اعمَد إِلَی اَلحَقِّ، فَإِن وَافَقَ الحَقَّ مَا یَحبُوا سِرَّهُ، وَ لَا تَتَّبِعِ الهَوَی فَیُضِلَّکَ عَن سَبِیلِ اللهِ. إِنَّ الَّذِینَ یُضِلُّونَ عَن سَبِیلِ اللهِ لَهُم عَذَابٌ شَدِیدٌ بِمَا نَسَوا یَومَ الحِسَابِ.»

(تاریخ یعقوبی، ج2، ص 202)

پس از مردم روی پنهان مدار و حاجب از پیش خود بردار و درِ خانه‌ات را بر روی همگان بگشا، و تکیه‌گاهت حق و حقیقت باشد؛ زیرا آن کس که با حق همراه باشد ،از عدالت منحرف نمی‌شود و نزدیکان و خواص را بر سایرین مقدم نمی‌دارد. و از هوای نفس و خواهش‌های نفسانی پیروی مکن که پیروی هوای نفس تو را گمراه می‌کند و از راه خدا باز می‌دارد. همانا آنان که از راه خدا منحرف می‌شوند، برای ایشان عذاب و شکنجه‌ای سخت است، زیرا روز حساب را فراموش کرده و از یاد برده‌اند.

قطع ارتباط با مردم موجب عذاب و آتش دنیا و آخرت است. هیچ آتشی چون جدایی مسئولان و مردم، نظام‌سوز نیست. آنان که درِ درگاه خود بر روی مردم می‌بندند و ارباب حاجت را می‌رانند و در احتجاب فرو می‌روند، درهای آسمان و رحمت الهی را بر خود بسته، درهای خشم الهی را می‌گشایند.

عقاب احتجاب

زمامداران و مدیرانی که در ادارۀ امور، اصل را بر جدایی از مردم و ایجاد فاصله با ایشان قرار می‌دهند، در واقع خود را از روابط انسانی و رحمت الهی محروم می‌سازند. از رسول خدا  (ص) روایت شده است که فرمود:

«أَیُّمَا وَالٍ أَغلَقَ بَابَهُ دُونَ ذَوِي الخَلَّةِ وَ الحَاَجِة أَغلَقَ اللهُ رَحمَتَهُ عَنهُ عِندَ خَلَّتِهِ وَ حَاجَتِهِ.»

   (اخبارالقضاه، ج1، ص 75)

هر زمامداری که درِ درگاه خویش را بر روی ارباب نیاز و حاجت ببندد، خداوند رحمت خود را بر او در هنگام نیاز و حاجتش بندد.

و نیز از آن حضرت روایت کرده‌اند که فرمود:

«مَا مِن إِمَامٍ یُغلِقُ بَابَهُ دُونَ ذَوِي الحَاجَة وَ الخَلَّة وَ المَسکَنَةِ إِلَّا أَغلَقَ اللهُ أَبوابَ السَّمَاءِ دُونَ خَلَّتِهِ وَ حَاجَتِهِ وَ مَسکَنَتِهِ.»                                                      (کنزالاعمال، ج6، ص 24)

هیچ پیشوایی درِ درگاه خود را بر روی ارباب حاجت و نیاز و بینوایی نبندد مگر آن‌که خداوند درهای آسمان را بر نیاز و حاجت و بینوایی او ببندد.

«شیخ ابوجعفر برقی» در باب «عقاب من حجب المؤمن» به اسناد خود از امام صادق (ع ) روایت کرده است که آن حضرت فرمود:

«هر کس که میان او و فردی مؤمن، حجابی باشد، خداوند میان او و بهشت هفتاد هزار دیوار بلند بکشد که میان هر دو دیوار هزار سال مسافت باشد.»                    

 (المحاسن، ج1، ص 619)

[ شنبه هشتم خرداد 1389 ] [ 7:6 ] [ سیدعلیرضاشفیعی مطهر ]

 

پیام ۱۳۴

نفی احتجاب - قسمت اول

معنا و مفهوم احتجاب

«احتجاب» در لغت به معنای در پرده شدن، در حجاب شدن و در پرده رفتن است (فرهنگ معین)، و در مفهوم این بحث به معنای حاجب داشتن، دور بودن از مردم، فاصله گرفتن از مردم، خود را از مردم جدا کردن، ارتباط مستقیم با مردم نداشتن و در نتیجه بی‌اطلاع بودن يا کم‌اطلاع بودن از مردم و مسائل و مشکلات ایشان است.

در صدر اسلام زمامداران و کارگزاران نظام به هیچ وجه از مردم فاصله نمی‌گرفتند و ارتباط مردم با ایشان سهل و به دور از تشریفات بود. در این دوره راندن ارباب حاجت از درگاه زمامدار و خلیفه از نظر شرعی ممنوع بود و هیچ کس این کار را انجام نمی‌داد؛ ولی همین که وضع خلافت دگرگون شد و خلافت به سلطنت مبدّل گردید، نخستین چیزی که رسم شد وضع درگاه زمامداران و بستن آن به روی عامۀ مردم بود. این امر به طور رسمی از زمان حکومت معاویه آغاز شد. یعقوبی در این باره می‌نویسد:

«معاویه نخستین کس در اسلام بود که نگهبانان و پاسبانان و دربانان گماشت و پرده‌ها آویخت و منشیان نصرانی استخدام کرد و جلو خود حَرَبه راه می‌برد و از مقرّری زکات گرفت و خود روی تخت نشست و مردم، زیر دست او؛ و دیوان خاتم (ادارۀ مهرداری) را تأسیس کرد و دست به ساختمان زد و ساختمان را گچ‌کاری کرد (برافراشت) و مردم را در ساختنش بی‌مزد به کار گماشت، و هیچ کس پیش از او چنین نکرده بود؛ و مال‌های مردم را مصادره کرد و آن ها را برای خویش گرفت. سعید بن مسیب می‌گفت: خدا معاویه را چنین و چنان کند، چه او نخستین کس است که این امر را به صورت پادشاهی بازگرداند. معاویه می‌گفت: منم نخستین پادشاه.»

    (تاریخ یعقوبی، ص 165)

هنگامی که عمر بن خطاب در دوران خلافتش وارد شام شد، بر الاغی سوار بود و عبد الرّحمن بن عوف نیز سوار بر الاغ وی را همراهی می‌کرد. معاویه با گروهی سواره و پیاده با حالتی اشرافی ایشان را ملاقات کرد. عمر چون این وضع را دید به شدّت ناراحت شد و بر معاویه خشم گرفت. معاویه خود را به عمر رساند و از اسب پیاده شد. امّا عمر از او روی برگرداند. معاویه با پای پیاده در کنار وی به راه افتاد. پس از چندی عبدالرّحمن به وی گفت: او را خسته و مانده کردی. پس عمر رو به معاویه کرد و گفت: 

  آیا تو صاحب این موکب تشریفاتی و کسی هستی که به من گزارش رسیده است که ارباب حاجت در درگاهت منتظر می‌مانند؟ معاویه گفت: آری، ای امیر مؤمنان. عمر گفت: این تشریفات را برای چه به پا کرده‌ای؟ معاویه گفت: ما در سرزمینی قرار گرفته‌ایم که جاسوسان دشمن همواره در آن تردّد دارند و این تشریفات برای آن است که آنان جلال و شکوه ما را ببینند و از ما بترسند. اکنون اگر فرمان دهی از این وضع دست می‌کشم و اگر اجازه دهی این وضع را ادامه می‌دهم. عمر گفت: اگر این سخن را از سر واقع و حقیقت گفتی، اندیشه‌ای زیرکانه است و اگر از سر توجیه و فریب گفتی، فریبی مؤدّبانه است. من در این باره به تو امر و نهی نمی‌کنم.                                                                                                (العقدالفرید، ج3، ص 354)

پیش از حاکم شدن امویان، زمامداران بسیار ساده رفت و آمد می‌کردند و در میان مردم بودند و به راحتی سخن ایشان را می‌شنیدند و ارتباط مستقیمشان را با مردم حفظ می‌کردند. «ابن طقطقی» دربارۀ ایشان می‌نویسد:

«مانند سایر مردم در کوچه و بازار آمد و شد می‌کردند، و هر گاه با پست‌ترین افراد رعیت به گفتگو می‌پرداختند. سخنی درشت‌تر از سخن خویش از وی می‌شنیدند، و این گونه روش را از دینی می‌دانستند که پیغمبر (ص) بدان مبعوث شده بود.

گویند هنگامی چند بُرد از یمن برای عمر فرستاده شد، و عمر آن را بین مسلمانان تقسیم کرد، و قسمت هریک از ایشان یک بُرد شد و سهم خود عمر نیز مانند یک نفر از مسلمانان گشت. در این وقت یکی از مسلمانان برخاسته، گفت: نه فرمان تو را می‌شنویم و نه اطاعت می‌کنیم. عمر گفت: برای چه؟ آن مرد گفت: بدین جهت که تو خود را بر ما مقدم داشته‌ای. عمر گفت: به چه چیز خود را بر شما مقدم داشته‌ام؟ آن مرد گفت: بُردهایی را که از یمن آورده‌اند هنگامی که تقسیم کردی به هر یک از مسلمانان یکی رسیده است، و به تو نیز یکی؛ حال آن‌که تو مردی دراز قد هستی و یک بُرد برای جامۀ تو کافی نیست و ما می‌بینیم تو یک پیراهن تمام در بر کرده‌ای. پس اگر یک بُرد بیشتر برای خود برنداشته‌ای این پیراهن تمام از کجاست؟ در این هنگام عمر به فرزندش عبدالله گفت: عبدالله تو پاسخ این مرد را بده. عبدالله بن عمر برخاسته، گفت:

   امیرالمؤمنین عمر هنگامی که بُرد خود را برید پارچه آن کم آمد، لذا من از بُرد خود کسری آن را دادم تا جامه به قامتش درآمد. آن مرد گفت:

   اکنون فرمانت را می‌شنویم و اطاعت می‌کنیم.»                      (تاریخ فخری...، ص 34)

توجیه زمامداران پس از این دوران، در فاصله گرفتن از مردم و کاستن و قطع ارتباط مستقیم با ایشان بر اساس دو امر بود: بیمناک بودن از جان خویش و این‌که آن روش را از توجّه به مهمّات امور باز می‌داشت. حال آن‌که فاصله نگرفتن از مردم و حفظ ارتباط مستقیم زمامداران و مدیران با مردم خود از مهمّات امور بوده، لازم است با تمهیدات مناسب حفظ شود، هر چند که صورت آن تغییر یابد. پیشوایان حق و عدل بر این امر اهتمام بسیار داشتند.

 

مشی رسول خدا (ص)

رسول خدا  (ص) پرهیز داشت که میان وی و مردم حاجبی وجود داشته باشد و چیزی مانع ارتباط مستقیم آن حضرت و مردم باشد؛ به طوری که سخن ایشان را نشنود و دردشان را نکشد و مشکلاتشان را برای وی مطرح نکنند. رسول خدا (ص) در عین پیوند و نزدیکی با مردم، اعمال مدیریت می‌کرد. اهل سیره نوشته‌اند:

رسول خدا (ص) میان اصحابش چنان قرار می‌گرفت که گویی یکی از ایشان است تا جایی که وقتی فردی بیگانه وارد مجلس پیامبر می‌شد نمی‌دانست که پیامبر کدامیک از ایشان است تا این‌که می‌پرسید. بالاخره اصحاب از آن حضرت تقاضا کردند که برای خود جایگاهی مشخص کند و در آن‌جا بنشیند، که افراد بیگانه آن حضرت را بشناسند. پس چیزی شبیه به منبر ساختند تا آن حضرت بر آن قرار گیرد و همگان او را ببینند و نیز شناخته شود.                                         (بحار، ج16، ص 262)

رسول خدا(ص) از سیرۀ ملوک و سلاطین و نوع نشست و برخاست و تشریفات آنان به شدت بیزار بود. در خبر امام صادق (ع) دربارۀ آن حضرت آمده است که هیچ خوش نداشت که به پادشاهان شبیه شود.                                   (کافی، ج6، ص 271)

رسول خدا  (ص) فاصله‌ها را برمی‌داشت و ابّهت‌های دروغین را می‌شکست. از «ابومسعود» و «جریربن عبدالله» نقل شده است که مردی در برخورد با پیامبر دستپاچه شد. پس آن حضرت او را مخاطب قرار داد و گفت:

   راحت باش، من که پادشاه نیستم؛ من فرزند همان زنی هستم که گوشت خشکیده می‌خورد.

(سنن ابن ماجه، ج2، ص 1101)

رسول خدا (ص) ارتباطی تنگاتنگ با مردم داشت به گونه‌ای که بخشی از اوقات منزل خویش را نیز به مردم اختصاص می‌داد. حضرت حسین (ع) از امیر مؤمنان (ع) درباره برنامۀ داخل خانۀ پیامبر پرسش کرد و علی (ع) در این باره فرمود:

«وَ کَانَ إِذَا أوی إِلَی مَنزِلِةِ جَزَّأَ دُخُولَهُ ثَلَاثَةَ أَجزَاءٍ، جُزءً اَلِلهِ عَزَّ وَ جَلَّ، و جُزءاً لِأَهلِهِ، وَ جُزءاً لِنَفسِهِ ؛ ثُمَّ جَزَّأَ جُزأَهُ بَینَهُ وَ بَینَ النَّاسِ، فَیَرُدُّ ذلِکَ عَلَی العَامَّة وَ الخَاصَّة وَ لَا یَدَّخُِر عَنهُم شَیئاً.»

                                                                           (مکارم‌الاخلاق، ص13)

و چون آن حضرت به منزل می‌رفت، اوقات خویش را به سه قسمت تقسیم می‌کرد: قسمتی را برای عبادت خدا، قسمتی را برای اهل بیت خود و قسمتی را به خود اختصاص می‌داد؛ سپس آن قسمتی را که به خود اختصاص داده بود، میان خود و مردم تقسیم می‌کرد و بخشی از آن را به مردم اختصاص می‌داد و عام و خاص را می‌پذیرفت و چیزی از آنان مضایقه نمی‌کرد.

رسول خدا (ص) خود خرید خانواده را به عهده داشت و بر انجام دادن این کار تأکید می‌ورزید. آن حضرت با همۀ افراد جامعه نشست و برخاست می‌کرد و با فقیران هم‌قدم می‌شد و دعوت همگان را اجابت می‌کرد. به عیادت بیماران می‌رفت و در تشییع مردگان شرکت می‌جست و بدون محافظ میان دشمنان می‌رفت. بر هر مرکبی برایش مهیا بود سوار می‌شد؛ گاهی بر اسب، گاهی بر شتر و گاهی بر الاغ می‌نشست و فردی را نیز پشت سر خود سوار می‌کرد و گاهی پیاده با ساده‌ترین وضع در جامعه می‌گشت. با فقیران می‌نشست و با مسکینان هم‌غذا می‌شد.               (احیاء‌العلوم، ج2، ص 333)

مشی پیامبر خدا (ص) چنین بود. در عین نزدیکی به مردم، آنان را به خوبی اداره می‌کرد. با آن‌که زمامدار ایشان و سخت مورد علاقه و محبّت مردم خویش بود، در همۀ سختی‌ها با آنان بود و با مردم خود در کارها همراهی می‌کرد و دوست نداشت امتیازی بر ایشان داشته باشد. در سفری، برای تهیّه غذا، قرار شد هر یک از اصحاب کاری را بر عهده گیرد. حضرت فرمود: «جمع کردن هیزم با من!» اصحاب گفتند: «ای رسول خدا، ما این کار را می‌کنیم و نیازی نیست که شما در زحمت بیفتید!» پیامبر فرمود:

«قَد عَلِمتُ أَنَّکُم تَکفُونَنِي وَلکِنِّي أَکرَهُ أَن أَتَمَیَّزَ عَلَیکُم، فَإِنَّ اللهَ یَکرَهُ مِن عَبدِهِ أَن یَراهُ مُتَمَیِّزاً بَینَ أَصحَابِهِ.»                                                                     (کحل‌البصر، ص 68)

می‌دانم که شما چنین می‌کنید، امّا دوست ندارم که امتیازی بر شما داشته باشم که خداوند دوست ندارد بنده‌اش را در میان یاران خود، متمایز ببیند.

پس برخاست و به جمع کردن هیزم مشغول شد.                         (همان)

پیامبر اکرم (ص) در همه کارها این‌گونه رفتار می‌کرد. خود را از مردم جدا نمی‌دید و در غم و شادی و راحت و سختی در کنار آنان بود؛ چنان‌که پس از ورود به مدینه و هنگام ساختن نخستین مسجد، پا به پای یارانش سنگ می‌آورد و در ساختن مسجد همانند دیگران کار می‌کرد. آن حضرت دوست نداشت که در گوشه‌ای بنشیند و تنها نظاره‌گر باشد. البته در همان جمع اشخاصی بودند که هنوز روح تربیت معنوی را درنیافته بودند و از این‌که مانند دیگران در کار شرکت کنند، پرهیز داشتند. می‌ترسیدند جامه‌شان خاک‌آلود و از وقارشان کاسته شود! و علی بن ابی طالب (ع) چنین می‌خواند:

«لَا یَستَوِي مَن یَعمُرُ المَسَاجِدَا یَدأَبُ فِیهَا قَائِماً وَ قَاعِداً

وَ مَن یُریَ عَنِ الغُبَارِ حَائِداً»                                  (سیره ابن هشام، ج2، ص 115)

کسی که مسجد بنا می‌کند و نشسته و برخاسته سرگرم کار در آن است، با کسی که تن از گرد و غبار به یک سو می‌کشد برابر نیست.

در نظام مدیریتی پیامبر جدا بودن از مردم و ترس از کار کردن پا به پای ایشان معنا ندارد. آن حضرت نشان داده است که چگونه باید با مردم بود و در پیوند و ارتباط با ایشان امور را اداره کرد و شانه به شانه مردم پیش رفت. ممکن است برخی تصوّر کنند این‌گونه رفتار دون شأن و منزلت ایشان است؛ و مگر شأن و منزلتی بالاتر از پیامبر اکرم (ص)  هست؟ یا گمان کنند که چنین رفتاری سبب کاهش ابّهت و قدرت مدیریت ایشان می‌شود که رسول خدا (ص) نشان داده است که این گمانی باطل است و بلکه عکس آن صادق است. ابّهت و قدرت حقیقی در مردمی بودن است نه در برج عاج نشستن. عملکرد رسول اکرم (ص) در غزوۀ احزاب (خندق) نمونه‌ای زیبا از مشی آن حضرت است.

غزوۀ احزاب (خندق) در شوّال سال پنجم هجری روی داد. (همان، ص 229) مأموران اطلاعاتی پیامبر به آن حضرت گزارش دادند که احزاب به تحریک یهود قصد تهاجم به مدینه را دارند و برای یکسره کردن کار اسلام و مسلمانان تمام نیروی خود را بسیج کرده‌اند و ده هزار سپاهی از قبایل مختلف برای نبرد فراهم آمده‌اند. آن حضرت شورای نظامی تشکیل داد و پس از مشورت، پیشنهاد سلمان فارسی برای کندن خندق به تصویب رسید. بیشتر اطراف مدینه بناها به هم پیوسته بود و راهی برای عبور و هجوم دشمن نداشت و لازم بود در همان قسمتی که امکان حملۀ دشمن وجود داشت، خندق کنده شود. پیامبر با برنامه‌ای منظم، کار کندن خندق را به دسته‌های مسلمانان واگذار کرد. در این تقسیم کار هر ده نفر می‌بایست چهل ذراع بکنند. کار کندن خندق با شتاب آغاز شد و مسلمانان با کوشش فراوان دست به کار شدند. رسول خدا (ص) نیز بیل و کلنگ می‌زد و گاه توبره‌های خاک را بر دوش می‌کشید. مسلمانان روزها به کندن خندق مشغول بودند و شب‌ها به خانه‌های خود باز می‌گشتند؛ امّا رسول خدا (ص) روی یکی از تپّه‌ها چادر زده بود و شب‌ها نیز در همان‌جا به سر می‌برد. ابن اسحاق گوید مسلمانان برای این‌که سرگرم باشند و خستگی کار را احساس نکنند ، رجزی را که به نام فردی که نامش «جُعَیل» بود و رسول خدا (ص) او را «عَمرو» نامیده بود، هم‌صدا می‌خواندند:

«سَمَّاهُ مِن بَعدِ جُعَیلٍ عَمراً وَ کَانَ لِلبَائِسِ یَوْماً ظَهراً»

یعنی پیامبر او را پس از «جُعَیل»، «عَمرو» نامید و او برای بیچارگان، پشتیبانی آشکار است.

و هر گاه به کلمه «عَمرا» در مصرع اوّل شعر می‌رسیدند، پیامبر هم با آنان هماهنگ می‌شد و می‌گفت: «عَمرا» و هر گاه به کلمۀ «ظَهرا» در مصرع دوم می‌رسیدند، پیامبر نیز هم‌صدا با آنان می‌گفت: «ظَهرا». و نیز واقدی آورده است که مسلمانان هنگام کار رجز می‌خواندند و پیامبر هم این بیت را می‌خواند:

«هذَا الحَمَالُ لَا حَمَالُ خَیبَرُ هذَا أَبَرُّ رَبُّنَا وَ أَطهَرُ»

 (المغازی، ج2، ص 446)

این مایۀ برکت است نه بارهای خیبر، آری پروردگار ما نیکوکارتر و پاکیزه‌تر است.

بدین ترتیب رسول خدا (ص) در همه چیز با یاران خود همراه بود؛ شانه به شانه ایشان کار می‌کرد و حتّی در رجزخوانی‌ها و سرود سر دادن‌هایشان شرکت داشت.

تربیت‌یافتگان سیرۀ پیامبر نیز چنین بودند. علی (ع) در ادارۀ امور این‌گونه بود. نقل کرده‌اند که «ضِرار بن ضَمره ضبایی» از خواص اصحاب علی(ع)  بر معاویه وارد شد. معاویه بدو گفت: «علی را برای من وصف کن.» گفت: «مرا از این کار معاف دار.» معاویه گفت: «حتماً باید وصف کنی.» گفت: 

  «به خدا سوگند، دوراندیش و نیرومند بود، سخنانش روشن‌گر حق از باطل و حکمش عادلانه بود، علم از اطراف او می‌بارید و حکمت از رفتارش نمودار بود... به خدا سوگند، که او در میان ما مانند یکی از ما بود، هر گاه به سوی او می‌آمدیم به ما نزدیک می‌شد و وقتی او را دعوت می‌کردیم، می‌پذیرفت و هر گاه از او پرسش می‌کردیم پاسخمان می‌داد. با آن‌که بسیار به ما نزدیک بود و ما از نزدیکان او بودیم، از مهابتش با او سخن نمی‌گفتیم و از عظمتی که در دل‌های ما داشت با وی آغاز سخن نمی‌کردیم...»            (مروج‌الذّهب، ج2، ص 421)

علی (ع) در شیوه مدیریت خود چنان برخورد می‌کرد که علی رغم مهابتی که داشت، مردمش با وی احساس نزدیکی کنند؛ به گونه‌ای رفتار می‌کرد که عظمت وجودی‌اش حاجبی میان او و مردم نشود. از این رو در خطبه‌ای که در «صفین» ایراد کرد فرمود:

آن‌گونه که با زمامداران ستمگر سخن می‌گویید با من سخن مگویید، و آن‌چنان‌ که در پیشگاه حکام خشمگین و جبار خود را جمع و جور می‌کنید، در حضور من نباشید و به طور تصنعی [و منافقانه] با من رفتار نکنید، و هرگز گمان مبرید درباره حقی که به من پیشنهاد کرده‌اید، کندی ورزم [یا ناراحت شوم] و نه این‌که خیال کنید من در پی بزرگ ساختن خویشتنم؛ زیرا کسی که شنیدن حق و یا عرضه داشتن عدالت به او، برایش مشکل باشد عمل به آن برای وی مشکل‌تر است! با توجه به این، از گفتن سخن حق و یا مشورت عدالت‌آمیز، خودداری مکنید؛ زیرا من [شخصاً به عنوان یک انسان] خویشتن را مافوق آن‌که اشتباه کنم، نمی‌دانم و از آن در کارهایم ایمن نیستم، مگر این‌که خداوند مرا حفظ کند. من و شما بندگان و مملوک خداوندی هستیم که جز او خدایی نیست، او مالک ماست و ما را بر نفس خود اختیاری نیست.

(نهج‌البلاغه، خطبه 216)

امام (ع) از مردم خود می‌خواهد که با او چاپلوسانه و سازشکارانه آمیزش نکنند و سخن حق خود را بی‌پروا بیان کنند و آن‌چه را درست و به عدل می‌دانند بگویند و هیچ حجابی میان خود و آن حضرت احساس نکنند.

این شیوۀ مدیریتی بود که پیامبر اکرم  (ص) به ارمغان آورد و اوصیایش بر آن پایداری کردند.

رسول خدا  (ص) در مدیریت جامعۀ خود، نه تنها، ارتباط مستقیمش را با مردم حفظ می‌کرد، بلکه پیوسته از آن‌چه در میان ایشان می‌گذشت ،کسب اطلاع می‌کرد و از مسائل و مشکلات مردم آگاهی کامل داشت و میان او و مردمش هیچ‌گونه حجابی نبود. حضرت حسین(ع)  از پدر گرامیش علی (ع) دربارۀ سیرۀ رسول خدا پرسش کرد و آن حضرت ابعاد مختلف سیرۀ پیامبر را توضیح داد و در این باره فرمود:

«کَانَ رَسُولُ اللهِ 7.. یَسأَلُ النَّاسُ عَمَّا فِي النَّاسِ.»                         (الطبقات‌الکبری، ج1، ص 424)

رسول خدا (ص) پیوسته از آن‌چه در میان مردم می‌گذشت ،جویا می‌شد.

مشی رسول خدا  (ص) بر این بود که پیوسته از تمام اموری که میان مردمش می‌گذشت، آگاه باشد و احتجابی میان او و مردم نباشد و این لازمۀ هر مدیریت سالم و توانمند است.

 ادامه دارد...

[ سه شنبه چهارم خرداد 1389 ] [ 7:14 ] [ سیدعلیرضاشفیعی مطهر ]

پیام ۱۳۳

قاطعیت در تصمیم‌گیری

پس از انجام دادن آن‌چه به عنوان برخی مبانی تصمیم‌گیری عنوان شد، وقت آن فرا می‌رسد که تصمیمی قاطع و به دور از سستی و درنگ گرفته شود. از ویژگی‌های مدیریتی پیام‌آوران الهی و اوصیای آنان‌ قدرت ایشان در تصمیم‌گیری بوده است. آنان مدیرانی صاحب عزم و اراده‌های قوی بودند.

   امیر مؤمنان (ع) در خطبۀ «قاصعه» در توصیف ایشان فرموده است:

«وَ لَکِنَّ اللهَ سُبحَانَهُ جَعَلَ رُسُلَهُ أُولِي قُوَّةٍ فِي عَزَائِمِهِم.»                 (نهج‌البلاغه، حکمت 192)

خداوند پیامبران خویش را از نظر عزم و اراده قوی قرار داد.

آنان در اداره خلق و هدایت بندگان با عزمی استوار عمل کردند و هرگز در آن‌چه به حق تصمیم گرفته بودند، سستی نشان ندادند. رسول خدا (ص) در تمام دوران رسالت خود در تصمیم‌هایش محکم و استوار بود و همین امر از جمله عوامل موفقیت و رشد و گسترش سریع اسلام بود. امیر مؤمنان (ع) آن حضرت را چنین توصیف کرده است:

«الفَاتِحُ لِمَا انغَلَقَ، وَ المُعلِنُ الحَقّ َبِالحَقِّ، وَ الدَّافِعُ جَیَشَاتِ الأَبَاطِیلِ، وَ الدَّامِغُ صَولَاتِ الأَضَالِیلِ، کَمَا حُمِّلَ فَاضطَلَعَ، قَاِئماً بِأَمرِکَ، مُستَوفِزاً فِي مَرضَاتِکَ، غَیرَ نَاکِلِ عَن قُدُمِ، وَ لَا وَاهِ فِي عَزمِ.»                                                         (نهج‌البلاغه، خطبه 72)

[آن حضرت] گشایندۀ بسته‌ها و پیچیده‌ها بود، دین حق را به حق آشکار کرد، از نادرستی‌ها و باطل‌هایی که سر و صدا به راه انداخته بودند، جلوگیری نمود، و صولت گمراهی‌ها را در هم شکست؛ همان‌طور که با تمام قدرت، سنگینی بار رسالت را تحمل کرد، و به فرمانت قیام نمود، و به سرعت در راه رضا و خشنودیت گام برداشت، و حتی یک قدم عقب نگذاشت، و اراده محکمش سست نگشت.

رسول خدا (ص) وقتی تصمیم می‌گرفت، قاطع بر تصمیم خود می‌ایستاد. در غزوۀ احد برای مقابله با تهاجم سپاه قریش با اصحاب خود به مشورت نشست. نظر گروهی بر آن بود که در شهر بمانند و به شیوۀ قلعه‌داری تهاجم دشمن را دفع کنند. «عبدالله بن اُبَیّ بن سَلول» [رأس منافقان مدینه] گفت: 

  «ای رسول خدا، در مدینه بمان و به مقابله دشمن مرو؛ زیرا به خداوند سوگند، ما تاکنون از مدینه به مقابله دشمن نرفته‌ایم، مگر این‌که شکست خورده‌ایم و دشمن تا کنون به مقابله ما به مدینه نیامده است، مگر این‌که ما پیروز شده‌ایم. پس قریش را به حال خود واگذار، زیرا اگر بمانند، در بدترین زندان مانده باشند، و اگر بر سر ما بتازند مردان ما روبه‌رویشان بجنگند، و زنان و کودکان از بالای سر سنگبارشان کنند؛ و اگر هم بازگردند چنان‌که آمده‌اند ناامید برگردند.» (سیره ابن هشام، ج3، ص 7) 

  «عبدالله بن اُبَیّ» به شیوۀ قلعه‌داری مردم مدینه در گذشته استدلال کرد و گفت: 

  «ما در جاهلیت در داخل مدینه جنگ می‌کردیم و زنان و کودکان را در این حصارها قرار می‌دادیم و همراه ایشان مقدار زیادی سنگ می‌گذاشتیم، به طوری که گاهی یک ماه بچه‌‌ها می‌توانستند برای ما سنگ بیاورند و ما را در مقابله با دشمن یاری دهند. ما خانه‌های اطراف مدینه را نیز طوری به هم متصل می‌ساختیم که از هر طرف چون حصار بود. زنان و بچه‌ها از بالای دژها و بام‌ها سنگ می‌انداختند و ما در کوچه‌ها با شمشیر نبرد می‌کردیم.» 

  نظر گروهی دیگر بر آن بود که به مصاف دشمن بروند و بیرون از شهر با دشمن روبه‌رو شوند. آنان استدلال می‌کردند که در شهر ماندن و با دشمن در داخل شهر روبه‌رو شدن نشانۀ ضعف و زبونی است و سبب جرأت و گستاخی دشمن می‌شود. «حمزه بن عبدالمطّلب»، «سعد بن عُباده»، «نُعمان بن مالک» و برخی دیگر از اوس و خزرج گفتند: 

  «ای رسول خدا، می ترسیم دشمن گمان کند که ما از ترس مقابله با ایشان بیرون نرفته‌ایم و این امر سبب گستاخی آنان نسبت به ما گردد. روز بدر همراه سیصد مرد بودی و خداوند پیروزت ساخت، حال آن‌که امروز ما بسیار هستیم. ما آرزوی چنین روزی را داشتیم و از خداوند آن را مسألت می‌کردیم و اکنون خداوند آن را برایمان فراهم ساخته است.»                                           (المغازی، ج1، ص 209)

آنان که در بدر توفیق حضور نیافته بودند، اصرار داشتند که توفیق مقابله با دشمن را بیابند. سرداران با تدبیر و جنگیده‌ای چون «حمزه بن عبدالمطّلب» اصرار بر مقابله در خارج از شهر داشتند. وی به پیامبر گفت: 

  «به کسی که قرآن را بر تو نازل کرده است، امروز هیچ خوراکی نخواهم خورد مگر آن‌که بیرون از مدینه با شمشیر خود به دشمن بتازم.» و گفته‌اند که حمزه روزهای جمعه و شنبه را روزه داشت و هنگامی که با دشمن برخورد کرد نیز همچنان روزه‌دار بود.                                 (همان، ص 211)

هر دو گروه بر نظر خود استدلال کردند. بنابر نظر اوّل می‌توانستند از برج و باروی شهر به عنوان وسیلۀ دفاع بهره برند و همچنین نیروی زنان و کودکان را به کمک گیرند؛ امّا جنگ در داخل شهر از نظر روانی ضربه‌ای سنگین برای مسلمانان و نشانۀ ضعف و زبونی بود. همچنین خطر اقدامی از جانب منافقان برای به شکست کشاندن دفاع شهری وجود داشت و بعید نبود که اصرار «عبدالله بن اُبَیّ» [رأس منافقان مدینه] نیز در این جهت بوده است و نظر سوئی داشته و می‌خواسته است از این طریق ضربه محکمی بر پیامبر وارد سازد. امّا بنابر نظر دوم با خارج شدن از شهر و مقابله با دشمن در یک موقعیت مناسب، می‌توانستند از برتری زمین بهره برند و قدرت مانور داشته باشند و تن به ذلّتِ وارد شدن دشمن در خانه‌هایشان ندهند. 

  امیر مؤمنان(ع)  درباره هجوم دشمن به درون خانه و دفع آنان از آن‌جا در خطبۀ «جهادیۀ» خود فرموده است:

«فَوَ اللهِ مَا غُزِيَ قَومٌ قَطُّ فِي عُقرِ دَارِهِم إِلَّا ذَلُّوا.»                    (نهج‌البلاغه، خطبه 27)

به خدا سوگند، هر ملتی در درون خانه‌اش مورد هجوم دشمن قرار گیرد حتماً ذلیل خواهد شد و تنها جمعیتی در نبرد با دشمن پیروز می‌گردند که به استقبال آنان بشتابند.

پیامبر پس از مشاوره و تدبیر، تصمیم لازم را مبنی بر مقاومت در بیرون شهر اتّخاذ کرد و با قاطعیت در پای آن ایستاد.

 

[ چهارشنبه بیست و نهم اردیبهشت 1389 ] [ 7:39 ] [ سیدعلیرضاشفیعی مطهر ]
پیام ۱۳۲

همسویی تصمیمات

از مسائلی که در تصمیم‌گیری‌های یک مدیریت و نیز مدیریت‌های گوناگون دارای یک برنامه و هدف مشخص باید رعایت شود، وحدت جهت در تصمیم‌گیری‌هاست. تصمیم‌های پراکنده و گاه متقابل و متنافی یکدیگر سبب می‌شود که بهترین برنامه‌ها و اهداف، در عمل به شکست بینجامد. هدف‌های پراکنده و معبودهای مختلف، سرچشمه تفرقه و پراکندگی و ناتوانی است.

أَأَرْبَابٌ مُّتَفَرِّقُونَ خَيْرٌ أَمِ اللّهُ الْوَاحِدُ الْقَهَّارُ؛

آیا خدایان پراکنده بهترند یا خداوند واحد قهّار؟ (یوسف:39)

وحدت جهت در تمام تصمیم‌گیری‌های دوران رسالت پیامبر حفظ شد و هرگز تصمیمی در تقابل با آن اتّخاذ نشد. همان سخن بلندی که از ابتدا جهت‌گیری را مشخص کرده بود تا انتها حفظ شد و همۀ تصمیم‌ها، با آن سمت و سو یافت:

«قُولُوا لَا إِلهَ إِلَّا اللهُ تُفلِحُوا.»                                                (تاریخ یعقوبی، ج2، ص 24)

بگویید خدایی جز الله نیست تا رستگار شوید.

رسول خدا (ص)  مردم را به توحید نظری و عملی در همه مراتب و وجوهش فراخواند و همۀ برنامه‌ها و اقدامات در همین جهت صورت گرفت. همۀ تصمیم‌گیری‌ها و تلاش‌ها در این جهت بود: دعوت پنهانی و همگانی، دفاع و تهاجم، جنگ و صلح، همه و همه به یک منظور بود. این حقیقت و حفظ جهت‌گیری در تصمیم‌گیری‌ها در برخورد امیر مؤمنان (ع) در هنگامۀ پیکار جمل به روشنی قابل دریافت است. آن زمان که پیکار جمل برپا شده بود، عربی برخاست و رو به امیر مؤمنان(ع) کرد و گفت: 

  «ای امیر مؤمنان آیا خدا یکی است؟» مردم از هر سو به او تاختند که این چه سخنی است؟ مگر نمی‌بینی که [معرکۀ جنگ است] و امیر مؤمنان پریشان خاطر است؟ حضرت فرمود: «دست از او بدارید که آن‌چه او می‌خواهد، خواستۀ ما از این قوم است [و ما بر سر همین امر با ایشان می‌جنگیم].» و سپس شروع کرد به توضیح دادن مسأله برای آن اعرابی.                                                                    (الخصال، ج1، ص 2)

همین حقیقت در وجه اجتماعی، در قالب حمایت از محرومان و مستضعفان و همّت گماردن بر دفاع از ایشان در همۀ برنامه‌ها وجود داشت. خدای متعال رسول گرامی خود را چنین مورد خطاب قرار داد و جهت تصمیم‌گیری‌ها را مشخص فرمود:

وَاصْبِرْ نَفْسَكَ مَعَ الَّذِينَ يَدْعُونَ رَبَّهُم بِالْغَدَاةِ وَالْعَشِيِّ يُرِيدُونَ وَجْهَهُ وَلَا تَعْدُ عَيْنَاكَ عَنْهُمْ تُرِيدُ زِينَةَ الْحَيَاةِ الدُّنْيَا وَلَا تُطِعْ مَنْ أَغْفَلْنَا قَلْبَهُ عَن ذِكْرِنَا وَاتَّبَعَ هَوَاهُ وَكَانَ أَمْرُهُ فُرُطاً؛

و خود را با کسانی شکیبادار که بامداد و شبانگاه پروردگارشان را می‌خوانند و در آن حال رضای او را می‌خواهند، و دو چشم خویش از ایشان مگردان؛ در حالی‌که خواستار آرایش زندگانی دنیا باشی! و از آن کس فرمان مبر که دل او را از یادمان غافل کرده‌ایم و از خواهش و هوس پیروی کرده و کارش ستم و تجاوز است. (کهف:28)

در شأن نزول این آیه شریفه آورده‌اند مستکبرانی که تاب تحمل مستضعفان صالح را نداشتند نزد پیامبر آمدند و از آن حضرت خواستند مستضعفانی چون سلمان و ابوذر و صُهیب و عمّار و خَبّاب و مانند ایشان از فقرای صحابه را از گرد خود طرد کند، و اظهار داشتند که اگر در صدر مجلس نشینی و اینان را از خود دور کنی ما نزد تو می‌آییم و دینت را می‌پذیریم؛ مانع ما از شرکت در جلسات تو چیزی جز اینان نیست. در واقع آنان خواستار تغییر جهت‌گیری پیامبر بودند. پس آیۀ فوق نازل شد و جهت‌گیری حق را مشخّص ساخت.                 (تفسیرالطبری، ج15، ص 155)

پیشوایان حق تأکید داشتند که این جهت‌گیری در تصمیم‌گیری‌ها حفظ شود.

 

[ دوشنبه بیست و هفتم اردیبهشت 1389 ] [ 6:48 ] [ سیدعلیرضاشفیعی مطهر ]

پیام ۱۳۱

هجرت

إِنَّ الَّذِينَ تَوَفَّاهُمُ الْمَلآئِكَةُ ظَالِمِي أَنْفُسِهِمْ قَالُواْ فِيمَ كُنتُمْ قَالُواْ كُنَّا مُسْتَضْعَفِينَ فِي الأَرْضِ قَالْوَاْ أَلَمْ تَكُنْ أَرْضُ اللّهِ وَاسِعَةً فَتُهَاجِرُواْ فِيهَا فَأُوْلَـئِكَ مَأْوَاهُمْ جَهَنَّمُ وَسَاءتْ مَصِيراً؛

«کسانی که فرشتگان جانشان را می‌گیرند و مرگشان در حالی فرا می‌رسد که در اثر سستی و زبونی به خویشتن ستم کرده‌اند، به آنان می‌گویند: شما در چه وضعی زندگی می‌کرديد؟ می‌گویند: ما در سرزمین خود در چنگ زورگویان، اسیر و مستضعف بودیم. به آنان می‌گویند: آیا زمین خدا وسعت نداشت، تا در آن هجرت کنید؟ و به سرزمینی دیگر بروید؟ این چنین مردمی زبون و خوار که تن به ذّلت و زبونی می‌دهند و حاضر نیستند در برابر وضع موجود حرکتی بکنند در دوزخ جای دارند، و آن بدجایگاهی است...» (نساء:97)

«و هر کس در راه خدا هجرت کند، در زمین راه‌های باز فراوان و محیط‌های آزاد و گسترده خواهد یافت، تا بتواند در برابر ستمگری‌ها ایستادگی کند. و کسی که از خانه‌اش به نیت هجرت در راه خدا و پیامبر خارج شود، اگر در این راه مرگ او فرا رسد، اجر و پاداش وی به دست خداست، و خدا آمرزنده و مهربان است.» (نساء، 100)

هجرت...

هجرت، موجد پویایی است و موجب پایایی.

هجرت قطره از دریا به ابر، و از ابر به دشت و کوهسار، حیات‌بخش زمین است و روان بخش زمان.

هجرت بذر به گل، و گل به میوه، عامل حیات موجودات است و راز بقای کائنات.

هجرت خورشید از دیار پشت دریاها، با قایق‌های نور به دشت شقایق‌های بی‌نور، پیام‌آور نور و شور است و پیک سرور.

هجرت خویشتن انسان از عالم رذایل و پلیدی‌ها به دنیای فضایل و پاکی‌ها، و از حضیض شرور، به اوج نور و سرور، ضامن سعادت و کمال انسان است و درک وصال جانان. وَالرُّجْزَ فَاهْجُرْ (مدّثّر:5)

هجرت، عامل پویایی همه تمدّن‌های بشری است. بی‌تردید می‌توان گفت هیچ تمدّنی در دامان زمین ریشه و رشد نکرده و شاخ و برگ و بار بر آسمان زمان نیفشانده، مگر این‌که سرآغاز تحوّل و دگرگونی ژرف آن یک هجرت عظیم و همه جانبه بوده است.

دعوت اسلام، خود دعوت به هجرت از جهان ظلم و زور و ظلمت به دنیای نور و آزادی و عدالت است.

در سال پنجم بعثت حضرت محمد(ص)  فرمان داد، مسلمانان مکه به حبشه هجرت کنند؛ تا از آزار مشرکان در امان باشند. در این هجرت بیش از 85 نفر از مسلمانان با زن و بچه‌هایشان به حبشه روي ‌آوردند. نجاشی پادشاه حبشه از آنان با آغوش باز استقبال کرد.

محمد (ص) با یارانش در مکه ماندند و انواع آزارها و شکنجه‌های مشرکان را تحمّل کردند؛ تا این‌که حضرت ابوطالب و حضرت خدیجه، دو یاور صمیمی پیامبر (ص)  از دنیا رفتند. وقتی مشرکان از این خبر آگاه شدند، کار سخت‌گیری به اوج خود رسید، تا آن‌که تصمیم به قتل پیامبر اکرم (ص) گرفتند.

شبی که می‌خواستند این خیال شوم را به مرحله اجرا بگذارند، حضرت امیر (ع) به جای پیامبر(ص)  خوابیدند، و آن حضرت به عزم هجرت به مدینه مخفیانه خارج شدند؛ و پس از 13 سال دعوت در مکه به مدینه هجرت فرمودند.

این هجرت سرآغاز تشکیل اولین حکومت اسلامی جهان در مدینه شد. اهمیت هجرت تا بدان پایه است که، نه تولد، نه بعثت و نه وفات پیامبر (ص) ، بلکه این هجرت مبدأ تاریخ مسلمانان جهان شد.

 

هجرت برای حفظ مکتب

تصمیم حضرت در هجرت عده‌ای از پیروانش به حبشه و خنثی ساختن فشارهای قریش در دوران دعوت همگانی در مکّه نیز نمونه‌ای زیبا در چگونگی مدیریت رسول خدا  (ص) است.

دو سال از آغاز دعوت همگانی می‌گذشت و تحرّکی جدید در مبارزه پیش آمده بود. این مسأله قریش را به مقابله‌ای جدّی با ارکان این تحوّل انقلابی کشانده بود. شکنجه و آزار قریش نسبت به مسلمانان بی‌پناه و بردگان روز به روز شدّت می‌یافت و هر قبیله‌ای به شکنجه و آزار افراد مسلمان خویش می‌پرداخت و مسلمانان را زندان می‌کردند، کتک می‌زدند، گرسنگی و تشنگی می‌دادند و شکنجه‌های بی‌رحمانه می‌کردند. 

   می‌بایست چاره‌ای اندیشیده می‌شد. رسول خدا (ص) تصمیم گرفت عده‌ای از پیروان خود را به حبشه اعزام کند. دور بودن حبشه از دسترس قریش و عدم نفوذ آنان در آن‌جا، شخصیت نجاشی و عدالت‌خواهی او، اهل کتاب بودن مردم حبشه و موقعیت مهم حبشه از نظر جغرافیای سیاسی عواملی بود که آن سرزمین را مکانی مناسب برای هجرت مسلمانان می‌ساخت. رسول خدا (ص)  به آنان فرمود: «خوب است به سرزمین حبشه بروید؛ زیرا در آن‌جا پادشاهی است که نزد وی بر کسی ستم نمی‌رود و آن‌جا سرزمین راستی است. باشد که خداوند از این گرفتاری برای شما فرجی قرار دهد.»

به دنبال تصمیم پیامبر برای هجرت عده‌ای از پیروانش، در ماه رجب سال پنجم بعثت یازده مرد و چهار زن مسلمان به سرپرستی «عُثمان بن مَظعون» پنهانی از مکّه گریختند و خود را به بندر «شُعَیبَه» رساندند و از آن‌جا به وسیلۀ دو کشتی بازرگانی که در همان ساعت آمادۀ حرکت بود راهی حبشه شدند. قریش تا کنار دریا آنان را تعقیب کردند، امّا زمانی به ساحل رسیدند که مسلمانان رفته بودند. بدین ترتیب گشایشی اساسی در کار مسلمانان روی داد. فضای جدیدی باز شده بود. 

  در همان سال، هجرت دوم به حبشه به رهبری «جعفر بن ابی طالب» انجام گرفت و هشتاد و دو یا هشتاد و سه مرد و شانزده یا هجده زن راهی حبشه شدند. وقتی قریش از وضع مهاجران مسلمان در حبشه آگاه شدند، تصمیم گرفتند دو نفر از بهترین افراد خود را نزد نجاشی بفرستند، تا مهاجران را از سرزمین خود براند. بدین منظور «عبدالله بن أبی رَبیعه» و «عمرو بن عاص بن وائل» را با هدایایی نزد نجاشی و وزرای او فرستادند. حضرت ابوطالب نیز چون از کار قریش آگاهی یافت اشعاری برای نجاشی فرستاد و او را بر نگه داری و حمایت از مهاجران مسلمان ترغیب کرد؛ در آن اشعار چنین آورده است:

لِیَعلَم خِیَارُالنَّاسِ أَنَّ مُحَمَّداً وَزِیرٌلِمُوسَی وَالمَسِیحِ بنِ مَریَم

أَتَا نَا بِهَدي مِثلَ مَا أَتَیَا بِهِ فَکُلٌّ بِأَمرِ اللهِ یَهدِي وَ یَعصِم

وَ إِنَّکُم تَتلُونَهُ فِي کِتَابِکُم بِصِدقِ حَدِیثٍ لَاحَدِیثِ المُبرجِم

وَ إِنَّکَ مَا تَأتِیَکَ مِنهَاعِصَابَهٌ بِفَضلِکَ إِلَّا أُرجِعُوا بِا لتَکَرِّم

مردمان نیک و برگزیده می‌دانند که محمّد وزیر و جانشین موسی و مسیح پسر مریم است.

و برای ما هدایتی همان سان که آن دو آوردند به ارمغان دارد که همگی به امر خدا راه می‌نمایند و به او پیوند می‌دهند.

و شما [مسیحیان] در كتابتان، احوال او (محمّد) را می‌خوانید، خواندنی درست و نه داستانی دروغین.

و تو [نجاشی] چنان هستی که کسی از امّت محمّد به تو روی نیاورده است مگر آن‌که با بزرگداشت و تجلیل تو بازگشته است.

«اُمّ سلمه» که خود از مهاجران به حبشه بود گوید: قریش به منظور بازگرداندن ما به مکّه دو تن از مردان چالاک و زیرک خود را با هدایای بسیار از اشیای نفیسی که مخصوص مکّه بود ، به دربار نجاشی فرستادند و به آن دو گفتند که پیش از سخن گفتن با نجاشی هدایای وزیران و درباریان او را برسانید. سپس هدایای خود نجاشی را تقدیم دارید و آن‌گاه از وی بخواهید که پیش از سخن گفتن با مهاجران بدون چون و چرا ، آنان را به شما تسلیم کند. فرستادگان قریش به حبشه آمدند و همان گونه که دستور یافته بودند به هر یک از وزیران و درباریان ضمن تقدیم هدایای قریش گفتند:

  جوانانی بی‌خرد از ما که دین قوم خود را رها کرده و به دین شما هم در نیامده و کیش نوساخته‌‌ای آورده‌اند، که نه ما می‌شناسیم و نه شما، به سرزمین شما آمده‌اند و اکنون بزرگان قومشان، ما را نزد پادشاه شما فرستاده‌اند، تا آنان را به ما تسلیم دارید و ما ایشان را به مکّه بازگردانیم. هنگامی که ما به حضور پادشاه بار می‌یابیم و با او سخن می‌گوییم، شما هم نظر موافق بدهید تا آنان را به ما تسلیم کند و با ایشان سخن نگوید؛ زیرا قریش نسبت به این افراد بیناتر و به کیش نکوهیده‌شان آشناترند. سپس هدایای نجاشی را تقدیم داشته، به وی گفتند:

   پادشاها! جوانانی بی‌خرد از ما که دین قوم خود را رها کرده و به دین شما هم در نیامده و کیشی نوساخته آورده‌اند که نه ما می‌شناسیم و نه شما، به کشور شما پناهنده شده‌اند و اکنون بزرگان قوم یعنی پدران و عموها و اشراف قبایلشان ما را نزد شما فرستاده‌اند، تا اینان را به سوی قومشان باز گردانی؛ زیرا آنان به کار اینان بیناتر و به کیش نکوهیده‌شان آشناترند. عبدالله و عمرو سخت نگران بودند که مبادا نجاشی سخنان مهاجران را نیز بشنود. در این هنگام وزیران و درباریان گفتند: 

  پادشاها، این فرستادگان راست می‌گویند. قومشان نسبت به این افراد بیناتر و به کیش نکوهیده‌شان آشناترند. این افراد را به همین دو نفر تسلیم فرمایید، تا آنان را به سرزمین و قومشان بازگردانند. نجاشی سخت به خشم آمد و گفت: خیر، به خدا سوگند، آنان را تسلیم نمی‌کنم که اکنون به من پناه آورده و در سرزمین من وارد شده و مرا بر دیگران برگزیده‌اند. پس باید آنان را فرا خوانم و از گفتار این دو پرسش کنم. آن‌گاه اگر همان‌گونه بود که این دو می‌گویند تسلیمشان می‌کنم و به قومشان باز می‌گردانم و اگر آن‌گونه نبود، از ایشان حمایت می‌کنم و تا هر زمان که بخواهند می‌توانند در سرزمین من در آسایش و امنیت به سر برند.

نجاشی در پی اصحاب رسول خدا فرستاد و آنان را فرا خواند. مهاجران انجمن کردند و درباره این‌که با نجاشی چگونه سخن گویند با یکدیگر مشورت کردند و تصمیم گرفتند هر چه پیش آید، حقیقت را از سر صدق و راستی بگویند و دستورهای رسول خدا را بی‌کم و کاست بیان کنند. نجاشی در حالی‌که کشیشان اطرافش را فرا گرفته بودند و انجیل‌ها را پیش روی خود باز کرده بودند، رو به مهاجران کرده، گفت: 

  این کیشی که جدا از دین قوم خود آورده‌اید و نه دین من است و نه کیش دیگر ملل جهان، چیست؟ جعفر بن أبی طالب لب به سخن گشود و چنین گفت: 

   پادشاها، ما مردمی بودیم که به وضع جاهلیّت زندگی می‌کردیم، بت‌ها را پرستش می‌کردیم، مردار می‌خوردیم، کارهای زشت انجام می‌دادیم، قطع رحم می‌کردیم، با همسایگان و هم‌پیمانان خود رفتاری بد داشتیم، نیرومند ما ناتوان ما را می‌خورد. وضع ما چنین بود تا خدا پیامبری از خودمان به سوی ما برانگیخت که نسب و راستی و امانت و پاکدامنی او را می‌شناسیم. او ما را به خدا دعوت کرد، تا او را به یگانگی بشناسیم و پرستش کنیم؛ و سنگ‌ها و بت‌هایی را که خود و پدرانمان می‌پرستیدیم، رها کنیم. او ما را به راستگویی، امانت، صلۀ رحم، نیکی با همسایگان و هم‌پیمانان و خودداری از کارهای حرام و خونریزی امر کرد؛ و از کارهای زشت، سخن دروغ، خوردن مال یتیم و متهم ساختن زنان پاکدامن نهی کرد. او به ما فرمود تا نماز بخوانیم و زکات بدهیم و روزه بگیریم. 

  آن‌گاه جعفر احکام اسلام را برای نجاشی برشمرد. سپس گفت: 

   ما نیز او را تصدیق کردیم و به وی ایمان آوردیم و او را در آن‌چه از جانب خدا آورده بود، پیروی کردیم. خدای یگانه را پرستش کردیم، از ارتکاب محرماتی که بر ما حرام کرده بود، خودداری کردیم، هر چه را بر ما حلال کرده بود ،حلال دانستیم. آن‌گاه قوم ما بر ما تاختند و ما را شکنجه دادند و به آزار ما پرداختند، تا از پرستش خدا به پرستش بت‌ها بازگردیم و کارهای پلیدی را که حلال می‌شمردیم، حلال بشمریم. پس چون ما را شکنجه کردند و بر ما ستم روا داشتند و سخت گرفتند و مانع انجام دستورهای دینی‌مان شدند، به سرزمین شما آمدیم و تو را بر دیگران برگزیدیم و خواستیم تا در پناه تو باشیم و دیگر بر ما ستمی نرود.

نجاشی گفت: آیا از آن‌چه پیامبرتان آورده چیزی به خاطر داری؟ جعفر گفت: آری. نجاشی گفت: برای من بخوان. جعفر قسمتی از سورۀ «کهیعص» را تلاوت کرد. امّ سلمه [راوی خبر] گوید: نجاشی با شنیدن آن، چندان گریست که قطره‌های اشک ریش انبوه و صورتش را فرا گرفت، و کشیشانی که اطراف او بودند نیز چنان گریستند که صفحه‌های انجیل‌هایی که در پیش رو داشتند، از اشک چشمانشان تر شد. آن‌گاه نجاشی به عبدالله و عمرو گفت: 

  این سخن و آن‌چه عیسی آورده است، هر دو از یک منبع نور است، بروید که به خدا سوگند، اینان را به شما تسلیم نمی‌کنم.

اُمّ سلمه [راوی خبر] گوید: چون عبدالله و عمرو از نزد نجاشی رفتند، «عمرو بن عاص» گفت: به خدا، فردا نزد نجاشی می‌روم و ریشۀ اینان را می‌زنم. عبدالله که مرد رئوف و مهربانی بود گفت: این کار را مکن؛ زیرا اینان خویشان ما هستند، هر چند که با ما مخالفت کرده‌اند. عمرو گفت: به خدا سوگند، به وی خواهم گفت که اینان معتقدند عیسی بنده خداست!

چون روز دیگر شد، عمرو نزد نجاشی رفت و گفت: پادشاها، اینان دربارۀ عیسی سخنی عظیم می‌گویند. ایشان را بخواه و از آن‌چه دربارۀ عیسی اعتقاد دارند، پرسش کن.

نجاشی آنان را خواست تا نظرشان را درباره حضرت عیسی جویا شود. این امر برای آنان سخت دشوار آمد. پس از مشورت با یکدیگر تصمیم گرفتند هر چه پیش آمد، درباره عیسی همان را بگویند که خدا فرموده و رسول خدا خبر داده است. چون نجاشی پرسید که دربارۀ عیسی چه می‌گویید؟ جعفر بن أبی طالب گفت:

   عقیدۀ ما درباره وی همان است که پیامبر ما گفته است. او بندۀ خدا و فرستادۀ او و روح او و کلمۀ اوست که آن را به مریم، دوشیزۀ پاکدامن القا کرده است

  نجاشی پاره چوبی از زمین برداشت و گفت: به خدا سوگند، عیسی بن مریم از آن‌چه گفتی به اندازۀ این پاره چوب هم بالاتر نیست. این سخن نجاشی بر وزیران و درباریان او که اطرافش را گرفته بودند، گران آمد. پس نجاشی رو به آنان کرد و گفت: هر چند که بر شما گران آید. سپس به مهاجران گفت: بروید که شما در امانید. بدگویان شما زیانکارانند. [و این سخن را سه بار تکرار کرد.] دوست ندارم که در برابر کوهی از طلا، یکی از شما را آزار دهم. آن‌گاه به اطرافیان خود گفت: هدایای این دو را به آنان پس دهید که نیازی بدان ندارم. به خدا سوگند، که خدا برای بازگرداندن پادشاهی من، از من رشوه‌ای نگرفت تا من رشوه‌ای بگیرم، و دربارۀ من گوش به حرف مردم نداد تا من گوش به حرف ایشان دهم.

اُمّ سلمه [راوی خبر] گوید: پس عمرو و عبدالله با هدایای پس داده شده به زشتی از نزد وی رفتند، و ما در بهترین سرزمین و نزد بهترین پادشاه اقامت گزیدیم.

(سیره ابن هشام، ج1، ص 357-361)

بدین ترتیب تصمیم مناسب پیامبر به بار نشست و مسلمانان به بهترین پایگاه در خارج از عربستان دست یافتند.

انتخاب راه کار و روش مناسب، خود راه‌گشای مشکلات و بهترین وسیلۀ حفظ اقدامات و برنامه‌ها از لغزش است. چنان‌که در خبری از حضرت رضا(ع)  آمده است:

«مَن طَلَبَ الأَمرَ مِن وَجهِهِ لَم یَزَلَّ، فَإِن زَلَّ لَم تَخذُلهُ الحِیلَة.»

(بحار، ج71، ص 340)

هر که از راه خود در صدد کاری برآید، لغزش نیابد؛ و چون بلغزد، در چاره کار نماند.

امّا آنان که در تصمیم‌گیری‌ها راه‌ها و روش‌های مناسب را نمی‌یابند، سرمایه‌های انسانی و اقتصادی را در پیچ و خم راه‌های ناشناخته به هدر می‌دهند و جز ندامت نصیبی نمی‌برند. از امام جواد (ع) وارد شده است که فرمود:

«مَن لَم یَعرِفِ المَوَارِدَ أَعیَتهُ المَصَادِرُ.»                                                           (همان)

هر که راه‌های [مناسب] ورود را نشناسد، راه‌های خروج او را عاجز و ناتوان سازد.

 

[ یکشنبه بیست و ششم اردیبهشت 1389 ] [ 7:51 ] [ سیدعلیرضاشفیعی مطهر ]
.: Weblog Themes By themzha :.

درباره وبلاگ

پیام های پیامبر (ص) نام کتابی است که با شیوه ای متفاوت جلوه های رفتاری و گفتاری پیامبر اکرم(ص) را در قالب پیام هایی کوتاه ارائه کرده است .
ويژگي بارز اين كتاب اين است كه اگر خواننده‌اي فقط 10-5 دقيقه را براي خواندن فرصت دارد، مي‌تواند با گشودن اين كتاب حداقل يك پيام را مطالعه كند؛ بدون اين‌كه مطالب آن پيام، ارتباط يا پيوستگي با پيام‌هاي پيشين يا پسين داشته باشد.
این وبلاگ گزیده ای از پیام های این کتاب است.
مرکز پخش : انتشارات مرسل - کاشان خ شهید رجایی - خ آیت الله مدنی کاشانی - کوچه آزاده - پ 7 - ص پ : 1335/87135 - تلفن 4454513-0361 - تلفکس 4453033 -0361
نویسنده کتاب : سیدعلیرضا شفیعی مطهر
قطع : وزیری
جلد : گالینگور با 580صفحه
قیمت روی جلد : 6000تومان
امکانات وب

****